یګانه فردیکه دربرابر خواستهای هژمونیستی وقومګرایانهء افراد فوق الذکر درتنظیم جمعیت اسلامی مقاومت نشان میداد وچهرهء افراد مذکوررا با منطق وبرهان رسوا میساخت، مرحوم استاد محمد موسی توانا بود که از نظر نژادی ازبیک واز رستاق ولایت تخار واز استادان سابق دانشکدهء شرعیات کابل بود.
استاد محمد موسی توانا مرد عالم ، صوفی وارسته، فقیه جامع الشرایط، متقی وپرهیزګار ، بذله ګو، شاعر طنز ګو، مرد صریح اللهجه و نترس وازهمه ګذشته یک نویسنده، توانا به مفهوم واقعی کلمه بزبانهای ترکی عربی وفارسی بود. این مرد درسالهای هشتاد میلادی یک ماهنامه عربی را بنام (المجاهدون) زیر نظر خویش چاپ وبه کشورهای عربی میفرستاد که درآن رویدادها و وقایع خونبار جهاد افغانستان به شکل مستند ومصور انعکاس می یافت. به عبارت واضحتر استاد توانا در وقت وزمانش زبان ګویای جمعیت اسلامی وتمام مجاهدین در دنیای عرب بود. زیرا هیچ حزب وتنظیمی درآنوقت به اندازهء ماهنامهء المجاهدون نشرات موثر به زبان عربی نداشت. هرچند که نقش یک تعداد شاګردان وهمکاران قلمی وی نظیر آقایان عنایت الله خلیل وعباس کریمی وفاضلی نیز قابل فراموشی نیست، ولی شخصا استاد توانا درسالهای هشتاد میلادی انرژی وقوت کافی برای تربیهء کدرهای فرهنګی وعلمی وتربیه وتشویق نسل جوان در دیار هجرت داشت. استاد توانا خدمات خیلی ارزنده وعلمی به جوانان آنروزګار در دیار هجرت نمود. او با مراکز علمی دنیای عرب خصوصا دانشګاه الازهر درارتباط بود و ازآن طریق توانست به جوانان مشتاق تعلیم وتحقیق درامور دینی ازحکومت مصر بورس های تحصیلی را دریافت نموده وسهمیهء دانشجویان مهاجر افغانستانی را درآن دانشګاه باعظت تثبیت نماید که درنتیجهء همان تلاش ها بود که اشخاص وافراد محترمی که امروز نظیر آقای دکتور محمد ایاز نیازی ودیګر عزیزانیکه درتلویزیونهای کابل دربرنامه های دینی به سوالات بیننده ها پاسخ میدهند همچو نهالان غرس شده آن استاد ګرامی به ثمررسیده اند.
استاد موسی توانا هم ازنظر سن وسال وهم ازنظر علمی بالای استاد برهان الدین ربانی واستاد سیاف حق استادی داشت. اوهمیشه سیاف را درمجالس مورد عتاب قرار میداد وبرایش میګفت که نیت تو وګلبدین هیچ پاک شدنی نیست. برایم چنان معلوم میشود که شما هردو به نیم قرآن ایمان آورده اید. سیاف نیز بخاطریکه درحاضر جوابی عقب نماند میګفت بلی ! ما اول خوب وپخته به نیم اول آن عمل میکنیم وبعد به نیم دیګر آن. شما که در اول ، کل قرآن را به یکباره ګی قبول کردید حالا ازعمل کردن به نیم اول ونیم آخر آن عاجز مانده اید ترا کی ګفته بود که از اول این بار سنګین را بدوش بکشی اول نیم اول را خلاص میکردی بعد به نیم دیګر آن میپرداختی. ولی استاد توانا می پرسید که نشود درخلال همین نیم اول مثل بابه نانک بمیرید آنوقت میان یهودها ومسلمانان بخاطر دفن جنازه های تان جنګ واقع شود. نکنید از خدا بترسید قول وعمل تان را باهم برابر کنید. کارهای که شما میکنید بخدا قسم اګر موش درګدام هم بکند. وی به استاد ربانی ومسعود نیز توصیه های خیلی ارزشمند نموده و آنهارا از خطرات سیاف وګلبدین هوشدار میداد. این مرد وارسته با این همه صفاتی که داشت در سالهای حاکمیت مجاهدین مانند هزاران هزار شهروند کابلی درمنطقهء خیرخانه یک زنده ګی فقیرانه ای داشت که خود ازآن راضی بود. هرکسی که باوی مقابل می شد مانند آهن روبا اورا بسوی خویش جذب میکرد، انسان میخواست که ساعتها باوی بنشیند واز لطایف وظرایف وی مستفید ګردد. تواضع، ادب وفقر معنوی ونورانیت از سرو رویش می بارید. همیش خوشحال می بود با ګفتن نکته های ظریف مخاطب را می خنداند. ګاهی هم درجاده های شهر با پای پیاده بدون کدام بادیګارد وتشریفات معمولی برخلاف دیګر قوماندانها ورهبران جهادی بچشم میخورد. کسانیکه درغیاب ، نام اورا شنیده بودند ویاهم کسانی که درسالهای شصت وپنجاه میلادی در دانشګاه کابل درس خوانده بودند بادیدن استاد موسی توانا درجاده های شهر انګشت تحیر به دندان میګرفتند.
ولی سیاف وستون پنجم اش در درون جمعیت اسلامی که ازمناظرهء علمی و رو در رو برابر آن شخصیت والاګهر عاجز بودند، درغیاب برضد وی لابیګری میکردند وبا تبلیغات زهراګین به نفع خویش جو سازی می نمودند. وآن مرد بزرګوار را بنامهای ستمی وګلیم جم ومتعصب وغیره تخریب مینمودند که بادریغ ودرد درین کار موفق شدند. زیرا بعدها زمانیکه تمام فعالیتهای آشتی جویانهء وی میان جنرال دوستم واحمدشاه مسعود نتیجهء مطلوب ودلخواهش را نداد وی ترجیح داد که کابل را ترک ګفته وهمراه با عباس کریمی بولایت مزار رفته ورسما درکنار جنرال عبدالرشید دوستم قرار ګیرد.
.
احمدشاه مسعود نیز دربرابر این ستون پنجم مانند برهان الدین ربانی نتوانست تا آڅر عمرش مقاومت کند. او واقعا دربین این جمع که دربالا از آنها یاد شد، کاملا دراقلیت قرار داشت ، او ازیکطرف جرأت بریدن وبیرون شدن ازین لاک سربستهء اسلامګرایی را نداشت وازطرف دیګر درهمان روزهای نخستین زمامداری حضرت صبغت الله مجددی، روابط میان وی وآقای مجددی هرروز قوس نزولی می پیمود. زیرا حضرت صعغت الله مجددی خواهان مادام العمر ساختن حاکمیت خویش بود واو درقدم اول این توقع را ازمسعود داشت که وی دیګر حزب جمعیت اسلامی را کنار زده وبه حزب او بیعت کند. زیرا صبغت الله مجددی که خود متعلق به احزاب معروف به میانه رو مجاهدین بود همراه با پیرسیداحمد ګیلانی ومولوی محمد نبی محمدی درپشاور مورد خشم وغضب ګلبدین وسیاف ومولوی خالص ونیز ګاه ګاهی مقامات آی اس آی قرار داشت. حزب جمعیت اسلامی توازن را میان هردو بلاک مساویانه حفظ میکرد. احزاب میانه رو نسبت به احزاب بنیاد ګرا در دوران جهاد در داخل افغانستان جبهات نظامی خیلی قوی نداشتند خصوصا صبغت الله مجددی که نسبت به همه ضعیف تر بود ولی وجهه واعتبار او بحیث یک رهبر میانه رو مجاهدین درکشورهای غربی نسبت به رهبران بنیادګرا بمراتب بیشتر بود. زیرا آقای مجددی ازسالهای مدیدی درکشور دنمارک سکونت داشت وبه زبان انګلیسی ودنمارکی نیز تسلط داشت وهمیشه با ژورنالیستها وخبرنګاران غربی درارتباط می بود. وی درمیدیای غرب از خود یک چهرهء معتدل ومیانه رو صوفی مشرب ترسیم نموده بود. علاوه برآن نام حزب وی که با پسوند (ملی) جبههء نجات ملی ختم میګردد، تعدادی از تحصیل کرده ها ، صاحب منصبان رژیم های شاهی وداوودی اساتیذ دانشګاه وغیره را درخویش جمع کرده بود، . بناء با تمام این صفات وضرورت های که آقای مجددی داشت وی در قدم اول چنان محاسبه کرده بود که احمدشاه مسعود را بطرف خویش جذب نموده وهمراه با نیرو های باقی مانده ای رژیم دکتورنجیب الله یک قوت منسجم ومنظم ضد بنیادګرایی وګلبدینی وجمعیتی وسیافی را اساسګزاری کند وبر دوام حاکمیت خویش مهرتایید ګذارد که بعدا به تفصیل ازآن سخن زده میشود.
تعدادی از شخصیت های غیر جهادی که در رژیم دکتور نجیب الله کار کرده بودند وبا احزاب مجاهدین درخفا درارتباط بودند بنوبهء خود بعداز احراز کرسی ومقام ، کاررا ختم شده پنداشتند وبعدا شامل درګیریها وصف بندی های جدید داخلی علیه یکدیګر شدند. تعداد دیګری با ګرفتن امتیاز نشر یک جریدهء نیمه مستقل برای خویش مصروفیتهای را تدارک دیدند که درصورت خشم یکی ازاراکین نظام جریدهء مذکور مصادره میشد. در آخر هرهفته ، اطفال خورد سالی که جراید را دربازار بفروش میرساندند بخاطر جذب خریداران ، خبر مهم هفته را با صدای جهر جار میزدند. درمقابل مسجد شیرپور درشهرنو کابل طفل خورد سالی صدا میزد. هفته نامهء کابل ! بخرید هفته نامهء کابل! هفته نامهء کابل! حکمتیار ، ِکشت شاه وزیری داده بخرید! بخرید! هفته نامهء کابل بخرید که حکمتیار ٍکشت شاه وزیری داده! اوبی خبر خوده خبربساز! روز دیګر صدای دیګری بګوش رسید: پیام مجاهد ! پيام مجاهد! بخرید جریده بخرید! مردهء ایکه زنده شده است از دنیای دیګر خبرآورده است! درجریده بخوانید! مرده زنده شده است! او بی خبر خوده خبر بساز! کسی اګر میګفت: اجازه است که جریده را یک مرور کنم. طفل هوشیار جواب میداد که مرور کردی بعدا قیمتش از دست میرود، اول بخر بعدا مرور کن ! بخر بعد مرور کن! این اطفال خورد سال که نان آوران خانه هایشان بودند ازنظر ژورنالیزم آنچنان پخته ګردیده بودند که میدانستند کدام موضوع را دراعلان خویش انتخاب نموده و صدا بزنند تا خریداران را جذب کنند.
فضای حاکم روشنفکری درآن مقطع زمانی چنان بود که بعضی ها فکر میکردند که اینحالت بصورت طبیعی میګذرد، تعداد زیادی ازپشتونها جانب حکمتیار را ګرفته واورا در راکت پرانی هایش به شهرکابل حق بجانب میدانستند . غیربشتونها بصورت یکدست دربرابر حکمتیار موضعګیری کرده و چهرهء استالین ویا هم هتلر را درسیمایش می دیدند وازبقدرت رسیدنش ترس ونفرت عمیقی داشتند. تعدادی هم کاملا بی طرفی و عزلت اختیار نموده وصرف نظاره ګر صحنه باقی ماندند. بعضی ها هم به این عقیده بودند که مسعود خود معجزه می آفریند. درمجموع درین دوره غیبت روشنفکران ازهر قماش متعارف آن چه چپی وچه راستی وچه محافظه کار وچه هم انقلابی محسوس بود. یک تعداد اندکی که بدلیل اشتراکات قومی با مسعود باقی ماندند مورد خشم وغضب وملامتی همفکران قبلی خویش قرار ګرفتند وتعداد دیګرهم از شرراکتهای ګلبدین فرار را برقرار ترجیح داده و تازه خواستند آسمان غربت وبی وطنی را درپشاور پاکستان ببینند که چه رنګ دارد. پشتونهای باکستان که تازه به این موج مهاجرتهای مردم شهرنشین کابل ودختران تحصیلکرده وزیبا برخوردند با یکدیګر به رسم سخریه میګفتند: مړه یاره ! اصلی اوغان مهاجر خو اوس راغی ، کوم چی پرون دمهاجر په نامه راغلي ول هغوی ټول ګجر ول. ترجمه! برو بیادر ! مهاجر اصلی حالا آمده است آنانیکه قبلا به نام مهاجر آمده بودند همه از قوم ګجر بودند. تعدادی هم چنانچه دربخش قبلی عرض شد به شمال افغانستان کوچیدند.
در روزهای آمد آمد وتشریف آوری رهبران جهادی، عبدالرسول سیاف بعداز ترک پشاور بدون اینکه وارد شهرکابل شود ، یکه راست به پغمان رفته وآنجا رحل اقامت افګند ازنظر او کابل درطول زمامداری کمونیستها وقبل از کمونیستها به اندازه ای نجس وپلید شده بود که شایستګی یک شب ګذراندن شخص زاهد وپرهیزګار ومجاهد شب زنده داری چون اورا نداشت. تا جایکه این قلم بیاد دارد شاګرد وی بنام یاسر نیز دریکی ازخطبه های نماز جمعه درمسجد شاه دوشمشیره با چشمان اشک بار از سختیها ومرارتها وتلفات انسانی مجاهدین در دوران اشغال افغانستان حرف زده واعلان کرد که شهرکابل به یک باک کاری اساسی ضرورت دارد وقیمت آن فدا کاریهای مجاهدین راستین جز اعلای کلمه الله وتطبیق صد درصد شریعت غرای محمدی چیز دیګری نیست.
شهریان کابل ازنظر اینګونه مجاهدین برګشته از پشاور همه کمونیست ویاطرفداران کمونیزم بودند که ګناهان شان بدربار خداوند جز با کشته شدن به هیچ وسیله ای دیګر قابل بخشش نبود. درنظر این مجاهدین شهریان کابل حتی از دانستن ابتدایی ترین اساسات اسلامی عاجر بودند. یکی ازماموران سابق وزارت شهرسازی دو حکایتی از شیخ یاسر این شیخ کافرکیش دارد که نمیدانم تاچه حد موثق است او میګوید: من خود شاهد بودم زمانیکه آقای یاسر بحیث وزیرشهرسازی مقرر شد، قوانین سختګیرانهء طالبی را درمورد ماموران اناث وزارت به اجرا ګذاشت. آنها را نزد خویش اول بصورت دسته جمعی بعد بصورت انفرادی خواسته وباتوهین وتحقیر آنچه را که بد حجابی میخواند به آنها ګوشزد میکرد وهمچنان از دراز بودن ناخن ورنګهای ناخن وغیره از آنها طالب معلومات ګردیده بود، بالاخره از آنها پرسیده بود که اګر شما مسلمان باشید ونمازګزار پس شما با این ناخن های دراز چګونه استنجا می نمایید؟ موصوف حکایت دومی را ازقول یکی ازبادیګارهای وی چنین نقل میکند : ازشهکاریهای دیګر آقای یاسر یکی هم این بود که یکی از بستګان فامیلی اش که قبلا صاحب منصب عسکری بود و دربلاکهای رهایشی قرغه سکونت داشت، ازروی اخلاص وحسن نیت وبا این روحیه که یاسرخان بعداز سالها هجرت وبی وطنی وجهاد بوطن برګشته است ضیافتی را ترتیب داد و یاسر را همراه با بادیګاردانش مهمان کرد. یاسر با یک تفنچګه ویک قطار مرمی همراه با بادیګارهای مسلح تشریف میبرد. زمانیکه دروازه باز میشود همه آغوش ها را باز میکنند، (خدای مو راوله) (هرکله راشی) یکی دیګری را دربغل ګرفته واشک شادی درچشمهای صاحب خانه ریختن میګیرد. یاسر وارد اطاق میګردد، بادیګاردهایش هم کلاشینکوف هارا درعقب خویش میګذارند. صاحب خانه، میګوید که من فکر میکردم که شما وقت تر تشریف میاورید که باهم صحبت میکردیم اما نمیدانم که اشتهای شما چطور است میل به خوردن غذا دارید یا نه زیرا حالا دیګ آماده است وهمه چیز تیار است. یاسر صدا میزند که: نیکی وپرسش؟ صاحب خانه میګوید من هم چنین فکرمیکنم که اګر دیګ ، بار دیګر سرد شود کیفیت غذا از بین میرود چه بهتر ازاینکه نان را آماده کنیم. یاسر میګوید: ازین چه بهتر، یالله ، بسم الله کنید. بعد سفرهء نان هموار ګردیده.غذاهای متنوع یکی پی دیګری ګذاشته می شود ومهمانها آهسته آهسته شروع به خوردن غذا می نمایند. بعداز ختم غذا صاحب خانه می پرسد که اول میوه را حاضرکنیم ویا چای را. یاسر با غرور ونخوت میګوید : چای څه کوی؟ هغه شي چه په اوله کی یی بسم الله نلری اوپه آخرکی یی دعا هغه چای دي زما مجاهدین خو چای سره چندان جوړ هم ندي میوه راوړه میوه چه نوش جان یی کړو بیا له خیره په کرار سره خبری کوو!.
ترجمه: چای را چی میکنی؟ چیزیکه در اولش بسم الله ندارد ودرآخرش دعا همان چای است، مجاهدین من باچای چندان جور نیستند بیار همی میوه را که نوش جان کنیم بعد بخیر به آرامی باهم کپ میزنیم. میوه نیز نوش جان شد. بعد آقای یاسر، صاحب خانه را مخاطب ساخته وګفت: پلانکی خانه! اوس نو راشه کینه چه درسره حساب دی! (فلانی خان حالا بیا اینجا بنشین که باتو حساب است!)
صاحب خانه که متحیر شده بود بچه ګناهی وی را مورد محاسبه وبازجویی قرار میدهد خیلی عاجزانه وبا ادب درمقابل یاسر نشست. یاسر از وی به زبان پشتو پرسید: درحکومت قبلی چکاره بودی؟
ـــ صاحب دګروال
ـــ خوب...خوب.. بسیار خوب دګروال ... بلی؟
ـــ بلی صاحب..
ـــ یعنی اینکه این مال ودارایی ها را فقط ازهمین راه بدست آورده ایی؟
ــ بالکل درست است. مه دیګه کدام کار دیګه نداشتم همین معاش بود وغله ګی
ــ معنای ګپ تو این است که درینقدر مدت دریک رژیم بی دین وکمونیست که سایه مجاهدین را به راکت می پراند توخبیث لعنتی به رتبهء دګروالی رسیده بودی وازین راه ، امرار معاش میکردی، حالا باید آنچه را که خورده ام حلال سازم تا در روز آخرت درحضور حضرت سرور کاینات، خاتم النببین خجالت نباشم که من نان تو مرتد را خوردم وانتقام خون آن مجاهدین وهمسنګرانیکه توسط تو وهمسنګران کافرت به شهادت رسیدند ناګرفته ماندم. من این نان را حالا حلال میسازم. تفنګچه را که قبلا آمادهء فیر بود ازبغل خویش بیرون آورده و باګفتن الله اکبر ،باضرب چند مرمی، صاحب خانه را نقش برزمین ساخت»
این قلم خوب بیاد دارد، دریکی ازشبها درتلویزیون همین یاسر نام که قبلا لنګی بسر کرده بود، ولی آنشب یک پکول به سرش بود وهمراه با صدیق چکری میز مدور تلویزیونی را دایر کرده بودند، وآقای نعمت الله ثاقبی از آژانس اطلاعاتی باختر با یکی دوتن ازهمکاران دیګرش ازینها پرسشهای را مطرح میکردند. آقای یاسر درهمان میز مدور به صورت غیر مستقیم حرفهای را تکرار کرد که آنرا حکمتیار ازطریق رادیوی شخصی خویش هرروز زمزمه میکرد.
شیخ یاسر درآن میز مدور که میخواست با استفاده ازکلمات عربی ثقیل علمیت وتبحر خویش را به بیننده های تلویزیون به نمایش بګذارد ګفت: یکی ازبنود اساسی اتفاقیهء شورای قیادی ( یکی ازبندهای اساسی فیصلهء شورای رهبری) درراولپندی همانا خارج ساختن ملیشه ها ازکابل بود که متاسفانه ازطرف شورای جهادی تخطی صورت ګرفته است. البته شورای جهادی همانا قوماندانهای جهادی اطراف کابل بودند که دررأس آن فرمانده احمدشاه مسعود قرار داشت. ولی ریاست شورای رهبری به آقای برهان الدین ربانی تفویض ګردیده بود که هیچ وجود خارجی نداشت. واین موضوع نیز قابل یاد آوری است که در داخل افغانستان اولین جلسهء شورای رهبری درقصر چهلستون وآخرین آن درولایت ننګرهار دایر ګردید که هیچ پیامد مثبتی برای افغانستان نداشت.
احمدشاه مسعود در میان اعضای شورای جهادی نیز دراقلیت قرار داشت، زیرا قوماندانهای پشتون تبار جمعیت اسلامی نظیر قوماندان انور دنګر، مستری ، خودرا هم سطح مسعود میدانستند وهیچ تفاوتی میان خود و او قایل نبودند. دیګر قوماندانها نظیر انور جګدلک، قوماندان دیدار ازحزب مولوی خالص، فرملی. ملافضل کوه صافی دوست محمد بګرامی، پهلوان معروف وغیره همه پلهء ترازو را می دیدند که کدام طرف بیشترسنګینی میکند تا ازهمان طرف جانبداری نمایند. بدین ترتیب احمدشاه مسعود دروزارت به اصطلاح دفاع خویش با این نیروها وقوتهای ناهمګون هرګز قادر به ساختن یک ارتش منظم نبود وازطرف دیګر احیای دوبارهء ارتش قبلی نیز که بخش عظیم قوای توپچی و نیروهای سلاح ثقیل وهوایی همراه با پرسونل مسلکی پشتون تبار آن به ګلبدین حکمتیار ودیګر احزاب رنګارنګ درجنوب وشرق وجنوب غرب تسلیم ګردیده بود برایش مقدور نبود. اتکای بیشتر احمدشاه مسعود بالای جنګجویان همولایتی خودش بود که آنان نیز بعداز رسیدن به کابل هرروز درحال فرسایش قرار داشتند نیرو های جنبش شمال وحزب وحدت اسلامی به دلایلی که حالا در زیر ارایه میشود فاصلهء خویشرا هرروز با مسعود بیشتر وبیشتر می ساختند..
رابطه احمدشاه مسعود با حزب وحدت اسلامی در حاکمیت مجاهدین:
چنانچه دربخش قبلی عرض شد حزب وحدت اسلامی تحت رهبری شهید عبدالعلی مزاری ازجمله احزابی بود که نسبت به ګروه های سنی مذهب دیر تر وارد کابل ګردید. بعضی آوازه ها ازینقرار است که درنخستین روزهای داخل شدن تنظیم ها از ورودافراد حزب وحدت اسلامی به کابل درچوک ارغندی توسط قوتهای جنرال مومن ممانعت بعمل آمده بود که آنرا رهبران حزب وحدت دررأس آن شهید عبدالعلی مزاری تصمیم مسعود میدانستند. ولی قضیه هرچه بود رهبران شیعه مذهب همراه با روحانیورن بلندپایهء شان نسبت بدیګران نا وقت به کابل انتقال داده شدند. بعداز جابجایی رهبران حزب وحدت اسلامی درغرب کابل ، به شکل پراګنده برخوردهای نظامی خورد وکوچک میان آنها وافراد سیاف اینجا وآنجا بوقوع می پیوست. اما حزب حرکت اسلامی برهبری آیت الله شیخ آصف محسنی نسبت به رقیب شیعه مذهبش حزب وحدت اسلامی سبقت جسته بود و همراه با افراد جمعیت اسلامی چون ملاعزت وغیره ازمناطق غوربند وسنګلاخ داخل شهر ګردیده بودند.
چنانچه دربالا بصورت خلص، عرض شد که اساسګزاری اولین خشت های بی اعتمادی وجرقه های اختلاف از زمان تخت نشینی حضرت صبغت الله مجددی آغاز میشود. در دورهء موقت صبغت الله مجددی ، حزب وحدت اسلامی به امتیازات ویژه ای دست یافت. ازجمله قرار براین شد که مذهب شیعه درپهلوی مذهب اهل تسنن رسما برسمیت شناخته شود وچند وزارت عمده وکلیدی نیز به حزب وحدت اسلامی تعلق ګیرد. پوست وزارت امنیت دولتی نیز به حزب وحدت اسلامی واګذار ګردید که بعدا با مخالفت احمدشاه مسعود وآقای ربانی وسیاف روبروګردید. جنرال خدایداد که قبلا مربوط جناح افراطی خلق ازجمله جنرالان مسلکی وکارکشته ومجرب هزاره تباری بود که درمکتب مارکسیزم /لیننزم خلقی رشد وپرورش یافته بود. این آقا تاهنوز نیز درهمان خط فکری بحث انګیز خویش زنده ګی میکند ومیخواهد مارکیسزم را با مغولیسم آشتی دهد. وی درحاکمیت مجاهدین ازخط افراطی خلقی به خط افراطی هزاره ګی تغیر جهت داده واز افراد مقرب وقابل اعتماد شهید عبدالعلی مزاری ګردید .او در دوران اشغال شوروی در درهء پنجشیر دوشادوش روسها بامجاهدین پنجشیر جنګیده است. جنرال خدایداد بعدازآنکه نتوانست کرسی بخشیده شده ازجانب حضرت صبغت الله مجددی را تصاحب کند، درخط دشمنی وکینه توزی با مسعود چنان پیش رفت که تمام مرزهای اخلاقی و وطنی را شکست. جنرال خدایداد که بعدا به لندن پناهنده شد لقمهء چرب تبلیغاتی شوونیستان پشتون قرار ګرفته ودرهرمحفل سخنان لاطلات وبی معنی وی درمورد مسعود نقل مجالس ګردید..
اساسا حضرت صبغت الله مجددی که وابسته به قشر سنتی ومحافظه کار روحانیت افغانستان میباشد ازنظر تاریخی با شیعیان مشکل خیلی حاد عقیدتی وآشتی ناپذیر دارند چنانچه پدرکلانش درعهد امارت حبیب الله خادم دین رسول الله فتوای کفر شیعیان را صادر کرده بود. ولی نواسه اش حضرت صبغت الله مجددی بعداز احراز قدرت و تکیه زدن به کرسی ریاست دولت مجاهدین که ازنظر نظامی وسیاسی خودرا خیلی ضعیف احساس می نمود خواست که برای خویش متحدین سیاسی ونظامی قوی پنجه ، دست وپا کند. اودرین راه به عقاید آباء واجداد خویش یکسره پشت پا زد ودرپهلوی فقه حنفی فقه جعفری را که قبلا ازمحالات شمرده میشد برسمیت شناخت. آقای مجددی خواستار این بود که مهلت زعامت خویش را ابدی ومادام العمر سازد. زیرا وی که خودرا از سلسلهء احفاد و ذریهء عمربن خطاب خلیفهء دوم مسلمانان سنی (دشمن شیعه ها )میداند به این عقیده بود که در اسلام چیزی بنام امارت ویا ریاست موقت وجود ندارد وجد بزګوارش حضرت عمر فاروق تا وقتییکه بدست ابولوء لوء شهید نشد از قدرت کناره ګیری نکرد. روی این منظور زمانیکه وی از جذب احمدشاه مسعود بطرف خویش مایوس ګردید دست به اعمالی زد که تاثیرات بد آن حتی تا امروز میان لایه های مختلف اجتماعی افغانستان پا برجاست.
آقای مجددی قبل از آنکه به شیعه ها امتیاز بدهد، یک تعداد مریدان قبایل سلیمانخیل، تره کی، وزیر، شینوار ومهمند خویش را درقصر دلګشا جمع کرده ومیخواست که جریان محفل ازطریق رادیو وتلویزیون پخش ونشر شود که وی در محفل مذکور خواهان آن شده بود که لویه جرګه اقوام وقبایل را دایر کند وریش سفیدان لویه جرګه ، بردوام حکومت وی بعنوان امیرالمومنین صحه بګذارند برخلاف آنچه که قبلا در روالپندی میان خود رهبران فیصله شده بود که وی صرف برای دوماه قدرت را بدست بګیرد، بعد قدرت را بصورت مسالمت آمیز به برهان الدین ربانی انتقال دهد وآقای ربانی درمدت شش ماه زمینهء برګزاری شورای هال وحقد را فراهم نموده ورهبر آینده تعین ګردد. اما این بیانیه ها درتلویزیون افغانستان که در دست نیروهای جمعیت اسلامی وجنبش شمال بود سانسور ګردیده وازنشر آن ممانعت بعمل آمد.
ګروه های شیعه که متشکل ازهشت ګروه سیاسی مستقر درایران بودند دراثر فشار مقامات ایرانی توانسته بودند که خودرا زیر چتر حزب وحدت اسلامی ګرد آورده و وتا مدتی خویش را متحد نګاه دارند درحالیکه حزب نهم شیعه مذهب یعنی حرکت اسلامی را ایرانیها قبلا ازخاک خویش کشیده بودند واین حزب دفاتر خویش را درخاک باکستان بازګشایی کرده بود. تاهنوز مشخص نیست که تفاوتهای اصولی میان دیدګاه های احزاب هشتګانه ای وحدت اسلامی وحزب حرکت اسلامی برهبری شیخ محسنی درچی بوده است؟ ولی چنانچه ازظواهر قضیه معلوم میشود مسأله مذهب با قومیت ونژاد درهم آمیخته است که جدا کردن آن درکوتاه مدت خیلی مشکل به نظر میرسد. اما عبدالعلی مزاری تنها با حزب حرکت اسلامی رقابت نداشت بلکه رقبای داخلی در درون حزب وحدت اسلامی نیز قدرت وی را به چالش می کشیدند که یکی ازرقیبان نسبتا قدرتمند، آقای محمد اکبری بود که بعدا صف خویش را از آقای مزاری جدا کرد. این رقیبان هرکدام درپی آن بودند تا ثابت کنند که زبان آنها زبان کل هزاره ها میباشد واین ګروه یا آن ګروه از ملت هزاره وشیعه شرعا وقانونا نماینده ګی نموده وحرف آنها حرف کل هزاره ها وشیعه می باشد. درحالیکه هزاره ها همه مطلقا شیعه مذهب نیستند. واین مشکلی بود که رهبران احزاب شیعه خصوصا آقای مزاری ازحل آن عاجز بود مثلا هزاره های غوربند وپنجشیر سنی مذهب اند وبهمین ترتیب شیعه های غیر هزاره نیز درقندهار وهرات وکابل وپکتیا وعزنی ولوګر وجود دارند که ازنظر قومی یا پشتون اند یاهم قزلباش ویا بیات وغیره.
با درنظرداشت تمام این مسایل، بازهم رهبران احزاب شیعه مانند همتایان سنی مذهب شان هیچ یک ازمجراهای دموکراتیک ومردمی انتخاب نګردیده بودند وحتی تاحال نیز نمیګردند. اما ازآنجایکه استبداد چندین قرنهء حاکمیت اوغانی درافغانستان وساختار نظام قبیلوی برتمام پدیده ها سایهء نحس خودرا افګنده است، بناء دربین اقوام محکوم وتحت ستم نیز هرکی بیشترخشن وانعطاف ناپذیر باشد وی میتواند دربین ملت ومردم خود محبوبیت داشته وادعای رهبری کند. بنابرین عبدالعلی مزاری را بحیث فردیکه بیشتر از مظلوم بودن هزاره ها داد سخن زد وعملا خودرا درراه هدف ومرامش قربان کرد میتوان ازجمله محبوب ترین چهره های شاخص دوران معاصر افغانستان درمیان هزاره ها دانست وشهادتش بدست دژخیمان طالب درنهایت ، قساوت وبیرحمی قبیلوی آنها را به نمایش ګذاشته و مخالف تمام نورم های اخلاق بشری صورت ګرفته است او خیلی شجاعانه وآګاهانه به استقبال مرګ رفته است و خیلی مظلومانه به شهادت رسیده است که مجال انکار در آن وجود ندارد ولی با وصف این همه صفات مثبت آن شهید بزرګوار، فاقد عقلانیت سیاسی بوده و به اندازه یک دانه میوهء چهارمغز ( جوز) خیلی کوچک هم درکله اش مغز سیاسی وجود نداشت واین یک چیز طبیعی است زیرا نمیشود تمام صفات مثبت در وجود یکفرد خلاصه شود مګر اینکه او یک موجود خارق العاده باشد.
روایت ها چنان است که درتمام عمر حاکمیت مجاهدین درکابل احمدشاه مسعود وعبدالعلی مزاری یکبار باهم ملاقات کرده باشند. بعضا آوازه های ازنزدیکان احمدشاه مسعود چنان شنیده میشود که درهمان اولین وآخرین ملاقات این دو ، که در حضور سیاف وربانی ومحسنی مولوی جلال الدین حقانی صورت ګرفته بود ،مسعود انتباه خیلی بدی از شهید عبدالعلی مزاری ګرفته بود. ګفته میشود بعداز ختم ملاقات احمدشاه مسعود درمحفلی ګفته بود: من این شخص را قبلا چیز دیګری تصور کرده بودم. این آقا با آن بوتهای پس قات کرده و استعمال سخنان زشت بیشتر به یک بدماش می ماند تا یک رهبر. مزاری اګر هرچیز باشد اما یک رهبرنیست . اوهرګز به رهبر نمی ماند.
شهید مزاری نیز احمدشاه مسعود را یک قوماندان فلوته باز ودمدمی مزاج که به قول وقرار خویش وفا داری ندارد، می شناخت. آقای مزاری هرنوع اعتماد بالای مسعود را بعدازآنکه قوتهای جنرال مومن ورود افراد وی را به کابل مانع شده بودند و بعد اوامر صبغت الله مجددی توسط مسعود عقیم شده بود معادل به خودکشی میدانست. بعدها آقای مزاری ثابت کرد که وی به این عقیده باورکامل داشته است زیرا زمانیکه کودتای مشترک شورای عالی هماهنګی حکمتیار با دوستم علیه دولت ربانی بوقوع بیوست یکی از میانجی های غیر جهادی بنام نجم الدین مصلح که ازیاران قدیمی شهید محمد طاهر بدخشی بود با اطمینان کامل به غرب کابل سفرکرده بود ومیخواست با آقای مزاری ملاقات کند که متاسفانه بدون درنظرداشت ابتدایی ترین موازین حقوقی و مقررات دینی دررابطه با برخورد با سفرا وهیأتهای اعزامی ازطرف افراد حزب وحدت اسلامی ګرفتار ګردیده وبعدا بی هیچ پرس وپالی اعدام ګردید. بناء میشود درک کرد که ازهمان روزهای آغازین که آقای مزاری ازمسعود مایوس ګردیده بود، راه های مودت ودوستی وپل ارتباط میان شهید عبدالعلی مزاری با ګلبدین حکمتیار بازګردیده وآقای مزاری این را بهترین عامل فشار بالای مسعود تشخیص میداد، بعدها که این روابط ازعمق به سطح بالا ګرفت وکاملا نمایان ګشت، احمدشاه مسعود راجع به این دوستی میان عبدالعلی مزاری وګلبدین حکمتیار ګفته بود: واقعا که این دو باهم خوب جوش میخورند. زیرا هردو انسانهای ماجرا جو، زور ګو، بی رحم و بی منطق اند که بهرترتیبی که شود بالای عملی ساختن رأی ونظرحویش اصرار داشته وازتباه شدن یک ملت هم خم به ابرو نمی آورند. واقعا این شعر به حال این دو خوب صدق میکند که میګوید
:
کبوتر با کبوتر باز با باز
کند همجنس باهمجنس پرواز.
علاوه برموضوعات یادشده ، رقبای داخلی آقای مزاری نظیر محمداکبری وشهید سید مصطفی کاظمی باهمکاری سیدحسین انوری وآیت الله محسنی نیز درپی این بودند تا شګاف میان احمدشاه مسعود وعبدالعلی مزاری بیشتر عمیق شود. زیرا آنها طرفدار تضعیف هرچه بیشتر موقعیت وجایګاه اجتماعی وسیاسی عبدالعلی مزاری در درون جامعهء شیعه مذهب وهزاره بودند. فرقهء مذهبی اسماعیلیه برهبری جنرال سیدمنصور نادری نیز بی علاقه نبود که احزاب مجاهدین را یکی بجان هم بیندازد وخود ماهی دلخواه خویش را از آن آب ګل آلود بګیرد. بناء اولین برخورد نظامی تمام عیار، میان نیروهای دولت آقای ربانی بااحزاب شیعه مذهب برای اولین بار اصلا با افراد نظامی جنرال سیدمنصور نادری درمنطقهء تایمنی کابل رخ داد که بعدا ساحهء جنګ وسعت کسب کرده ونظر به تشابهات ظاهری میان هزاره های اسماعیلی و غیر اسماعیلی تقریبا ساحات قلعهء فتح الله وزیر آباد وچنداول را درشرق ومرکزکابل دربرګرفت .این جنګ سرآغاز درګیری میان دوطرف بعداز ختم دورهء صبغت الله مجددی شمرده میشود که جرقه های کوچک آن در زمان وی شعله ور ګردیده بود. اینجا بود که نیروهای حزب وحدت اسلامی به پشتیابی سیدمنصورنادری وحزب اتحاد سیاف به پشتیانی دولت آقای ربانی صف بندی نمودند.
ګلبدین حکمتیار که این موقع از خدا میخواست طی ارسال یک پیام خیلی محرم به استاد سیاف نوشته بود که : ( اوس خونده وره شوه خپل موقعیت دیرښه ټینګ کړه چه ښه موقع لاس ته راغلي دي) ترجمه: حالا خوب مزه دار شد ، جایګاهت را خوب محکم کن که حالا خوب موقع بدست آمده است. سیاف جنګ را درغرب کابل شعله ورساخت ولی جنګجویان حزب وحدت اسلامی درظرف نیم روز تمام غرب کابل را از وجود پوسته های حزب اتحاد اسلامی پاک کردند واستاد سیاف مجبور به عقب نشینی به طرف کوه های پغمان ګردید. ستون پنجم آقای سیاف در دولت برهان الدین ربانی خصوصا مولوی حمزه که ازهر نګاه نسبت به مسعود درجمعیت پیشدست بود از احمدشاه مسعود خواستار وضاحت ګردیدند که موضعګیری خودرا در قبال اوضاع اعلان کند یعنی اینکه با مزاری تصفیهء حساب نماید، ولی احمدشاه مسعود که هیأت های صلح را به جانب عبدالعلی مزاری میفرستاد دفع الوقت می نمود. عبدالعلی مزاری که ازنظر موقعیت نظامی درشرایط بهتری قرار ګرفته بود. ضرورت چندانی به مذاکرات صلح نمی دید ونه هم بالای مسعود اعتماد میکرد برعکس کوشش اصلی وی جلب رضایت حکمتیار بود که راه استراتیژیک میدان وردک را به فرماندهی تورن امان الله دراختیارداشت وعبدالعلی مزاری خواهان وصل غرب کابل به مناطق مرکزی هزاره نشین بود. بناء ایتلاف وی یا مسعود یا هم آتش بس وصلح با مسعود به قیمت از دست دادن ګلبدین حکمتیار می انجامید.
عبدالعلی مزاری مرکز فرماندهی نظامی خویش را درانستیوت علوم اجتماعی سابق مربوط حزب خلق وپرچم درمنطقهء افشار تعین نمود و برای محکم کردن مواضع خویش، ارتفاعات کوه بادام باغ را تصرف کرده و مواضع جنګی مستحکم را حفرنموده وسلاح های ثقیل را جابجا ساخت که از اثر آن مناطق خیرخانه ، کارتهء پروان وساحات مجاور آن زیر تهدید سلاح های ثقیل وی قرار داشت. وی دیګر به حرف های هیأت صلح اهمیت نمیداد. کوشش نیروهای حزب وحدت اسلامی این بود که ازطرف دهمزنګ نیز بالای نیروهای دولتی فشار آورده و با منطقهء چنداول خودرا وصل نموده ویک ساحهء حلقوی خیلی وسیع ازچنداول تا دارالامان وکوتهء سنګی کارته های سه وچهار وسرای غزنی وبالاخره افشار بوجود آید. ولی کوه های آسمایی وشیردروازه که بدست نیروهای دولتی بود مانع عملی شدن این خواب شهید مزاری میګردید.دریک چنین وضعیتی آقای مزاری دربرابر مسعود هرګز کم نمی آمد تعدادی ازهیأت های صلح که معلوم نبود چقدر درفعالیتهای صلحجویانهء شان میان دوطرف صادق بودند، به مسعود نتایج مذاکرات خویش را راپور دادند که دیګر مذاکره با عبدالعلی مزاری بی فایده است وحتی اینکه آنها به حیث نماینده ازطرف وی تهدید شده اند که دیګر با این پیامهای توخالی نزد وی برنګردند. شهید مزاری به آنها ګفته است که: من بدر مسعود را درمی آرم.
ګذشته از صحت وسقم این راپورها ستون پنجم استاد سیاف وګلبدین در درون دولت هرروز به فشار خویش بالای مسعود ادامه میداد. مناطق خیرخانه وکارتهء پروان هرروز شاهد اصابت راکتهای کور می بود که معلوم نبود کدام طرف آنرا شلیک کرده است. ولی لابی های سیافی در درون دولت انګشت اتهام را بطرف کوه بادام باداغ نشانه می رفتند. درغرب کابل نیروهای حزب اسلامی نیز با حزب وحدت اسلامی هماهنګ ګردیده و ګلبدین حکمتیار حاضر شد که ازطریق میدان و وردک راه عبور ومرور هزاره ها را به سمت بامیان بازنګهدارد. این بازګشایی روحیهء جنګی افراد آقای عبدالعلی مزاری دو چند بالا برد زیرا آنها ازمحاصرهء نظامی برآمده وراه اکمالاتی قوتهایشان ازطریق مناطق یاد شده بازګردید.
تا اینکه سرانجام، روز موعود فرا رسید، تعدادی از جنګجویان حزب وحدت اسلامی که قلبا به محمد اکبری ارادت داشتتند ارتباطات سری را با مسعود برقرار نمودند، محمد اکبری هنوز صف خودش را از عبدالعلی مزاری جدا نساخته بود ویکی ازاعضای شورای رهبری حزب وحدت حساب میشد. هرچند طرفداران آقای مزاری اصرار دارند که افراد مذکور به پول های جعلی توسط محمد قسیم فهیم خریداری شده بودند، ولی باور این قلم چنین نیست. زیرا شهید عبدالعلی مزاری تا آخرین روزهای که محمد اکبری و شهید مصطفی کاظمی از وی جدا نشده بودند درسخنرانی هایش از خیانت افشار ومحکمه وجزای عاملان درونی آن صحبت میکرد. ولی باهمه حال ، احمدشاه مسعود تصمیم نهایی خویش را ګرفت. او درقدم اول مواضع استراتیژیک کوه های بادام باغ را با همکاری همان افراد ارتباطی داخلی خویش تصرف نمود، بعدا از دواستقامت باغ بالا وازطرف کوه های پغمان به قوتهای پیاده فرمان مارش را صادر کرد. نیرو های سیاف به فرماندهی، حاجی شیرعلم وجمعیت اسلامی به فرماندهی ملاعزت واحمدی وقطره وملا تاج محمد وانور دنګراز استقامت پغمان وشکردره وارد کارزار شدند. آنها ساحه را بر نیروهای حزب وحدت اسلامی تنګ وتنګتر ساخته و آقای عبدالعلی مزاری و فرماندهان نظامی اش مجبور به تخلیهء انستیوت علوم اجتماعی ګردیدند.
اینکه آیا افشار کاملا غیر نظامی بود وتمام شهدا غیر نظامیان بودند راپورهای ضد ونقیض وجود دارد. هزاره ها آنرا کربلای افشار نامیده اند ومی نامند هرسال درتجلیل ازین روز مقالات واشعار زیادی درسایتهای مختلف انترنتی نشر میشود. هزاره ها مدعی اند که درین منطقه جنایات خیلی حاد ضد بشری صورت ګرفته است. ویدیو کلیپهای مختلف نیز درسایتهای ګوګل و یوتوب از صحبت های زنان واطفال قربانیان آن حوادث ضبط ګردیده اند که درظاهر امر بیانګر وقوع جنایات جنګی میباشد. ولی نیروی مقابل مدعی است که در افشار جنګجویان حزب وحدت از خانه های مردم بحیث سنګر استفاده نموده و حتی اطفال ده تا یازده سال را مسلح ساخته بودند وآنها را میجنګانیدند. ولی قضیه هرچه باشد پیامد وپایان هرجنګی جز خشونت وکشتار وبدبختی چیز دیګری نمیتواند باشد. هیچ جنګی حتی مقدس ترین جنګها پیامدش جزخون وکشتار چیز دیګری نبوده است . ولی یک موضوع مهم واساسی که ازنظر حقوقی جدا حایز اهمیت است باید ازنظر بدور انداخته نشود: اینکه احمدشاه مسعود درآن وقت فرماندهی عمومی عملیات را بعهده داشت، درین شکی وجود ندارد ولی اینکه او به نیروها وقوماندانهای جنګی که عمدتا لشکر ایله جاری بودند ، چنین فرمانی صادر کرده باشد که مرد وزن افشار وحتی اطفال را هم زنده نګذارید جای تأمل دارد. هرچند برای قربانیان حوادث این موضوع کاملا بی معناست که جنایت را احمد کرده یا محمود، کسی که برادر یا پدر ویا خواهر وعزیز خویش را از دست داده باشد برای او این نوع دلایل زاید است ،اما ازنظر حقوقی وقوانین جنګی درصورتیکه مسایل بصورت کارشناسانه ، بیطرفانه ومسلکی مورد غور وبررسی قرار میګیرد آنوقت عواطف واحساسات وتعصبات کور ، کنار ګذاشته میشود.و ادعاهای آنانیکه همچو کاسه های داغتر از آش بغض ونفرت خویش را که حتی قبل از حادثهء افشار نیز در وجود شان لبریز ګردیده بود علیه مسعود خالی میکنند اعتبار حقوقی ندارد. درصورتیکه چنین سند موثقی وجود نداشته باشد اشکالات حقوقی زیادی در رابطه به احمدشاه مسعود پابرجا می ماند. ولی بقیهء قوماندانها ونظامیانیکه درجنګ شرکت کرده اند ونامهایشان اززبان قربانیان حوادث به دفتر حقوق ملل متحد داده شده است باید پاسخګوی اعمال جرمی خویش باشند. زیرا درهرجامعه ایی تا وقتیکه محاکمه وعدالت برقرار نشود امنیت وآرامی وثبات هرګز بوجود نمی آید. این تنها برپایی محاکم عادلانه وشفاف است که میتواند حقایق را درانظار مردم آفتابی ساخته وجنایت کار را از صداقت کار جدا سازد. تا آن هنګام هرقدر برطبل ورسوایی های ګذشته بکوبیم جز اینکه بیشتر زمینه های نفرت قومی وانتقام جویی های مزید را فراهم کنیم چیز دیګری عاید مان نخواهد شد. یعنی اینکه قبل ازآنکه به حادثهء افشار با دید عاطفی وشاعرانه وصوفیانه نګاه شود بهتر است که با دید حقوقی نګریسته شده وصرف افراد مسؤولی که مستقیما دست شان درجنایات دخیل است معرفی شوند. محاکمه ، هیچګاه معنای انتقام کشی وانتقام ګیری نیست. محاکمه ها روند تامین عدالت را دریک جامعه میسر میسازند.
درجوامع پیشرفته درصورت وقوع یک جنایت اګر فردی حاضر شود بخاطر کتمان نمودن هویت مجریان اصلی جنایت، داوطلبانه مسؤولیت یک جنایت را بعهده بګیرد، مردم به قول وی باور نمیکنند وخواهان وضاحت بیشتر میباشند تا مشکل ازنظر کارشناسی ریشه یابی ګردد. مثلا چند سال قبل درقتلهای زنجییره ای که درایران رخ داد رژیم حاکم چند نفری را بحیث عاملان اصلی آن قتلها بدادګاه کشاند واعدام کرد، ولی این موضوع هرګز شهروندان عادی و جامعهء روشنفکری ایران را قناعت نداد . زیرا آنها خواهان علنی بودن دادګاه وریشه یابی وتحقیق بیشتر دربارهء پرونده، قتلهای زنجیره ایی شدند تا اګردستهای دیګری که درمقامات بالایی رژیم جمهوری اسلامی باشند شناسایی ګردند. بناء نباید ازمحاکمه ودادګاه های علنی ترس وجود داشته باشد. کسی که جنایتی را مرتکب نشده است هزګز ازمحاکمه ودادګاه ترس وبیم ندارد ولی کسیکه مرتکب شده است، بخاطر نجات از عذاب وجدان باید خودرا داوطلبانه به مقامات قضایی بین المللی بسپارند. درغیر آن این غایله ختم شدنی نیست وتنها کسانی که ازین غایله ها سود می برند عظمت طلبان قبیلوی پشتون اند که برای توجیه حاکمیتهای قبیلوی خویش این حوادث را پیراهن عثمان ساخته اند.
ازجانب دیګر سازمانهای حقوق بشری بار مسؤولیت را درهمچو مواقع بالای قوای پیروز وفاتح درجنګها می اندازند از آنجاییکه نیروهای حزب وحدت اسلامی نیروی مغلوب بحساب می آید تاکنون معلوم نګردیده است که آیا راپور استفاده ازمنازل مسکونی بحیث سنګرهای نظامی و مسلح ساختن وجنګاندن اطفال خورد سال تاچه حد قرین به واقعیت است . درحالیکه اینګونه موارد نیز طوریکه سازمان حماس درفلسطین آنرا انجام میدهد یعنی استفاده ازمنازل مسکونی بحیث قرارګاه نظامی و استخدام اطفال نیز درقوانین بین المللی جرم بحساب می رود. اما این قلم شخصا حدس زده میتواند که درحادثهء افشار ازقوانین جنګی تخطی های صورت ګرفته است زیرا افراد وقوماندانهای که نامهای شان دربالا ذکر ګردید ، علاوه براینکه ازنظر نظامی به مسعود مطیع وفرمانبردار نبودند، ګروپهای را رهبری میکردند که هیچګونه قید وبندی به ارزشهای اخلاقی ودینی و وطنی نداشته بلکه بعنوان افراد ستون پنجم سیاف وګلبدین درطول عمر به اصطلاح جهاد شان عمل کرده اند. این نامها وابسته بکدام ارتش منظم ومسؤولیت پذیر نبوده بلکه افراد تحت امر شان همه چرسی ها ولواطت کارها دزدها و عاق های بدر ومادر بودند که از راه جنګ وکشتار امرار معاش می نمودند .
ازجانب دیګر اختلافات داخلی شیعه ها نیز قابل مکث است که منجر به وقوع آن تراژیدی شد، زیرا شیعه ها نیز از داشتن یک ارتش منظم رنج می بردند، افراد جنګی مربوط حزب وحدت اګر خیلی بدتر از افراد بالایی نبودند بهتر هم نبودند. جنګ افشار به همکاری تعدادی از افراد هزاره وشیعه مذهب که قلبا جهت عوض کرده بودند واین موقع را می پالیدند تا ازچه راهی به عبدالعلی مزاری وافردش ضربه وارد کنند صورت ګرفته است.
درآن زمان تا جایکه این قلم بیاد دارد افراد جنرال عبدالرشید دوستم که در تپه های مرنجان وبالاحصار بودند درین درګیریها کاملا تماشاچی باقی ماندند که بعدا به آن به صورت مفصل پرداخته میشود .
تسلط نیروهای دولتی برافشار منجر به نابودی کامل جنګجویان عبدالعلی مزاری ازتمام ساحات غرب کابل نشد. بلکه درقسمت های زیادی ازغرب کابل باقی ماندند وسنګرهای جدیدی حفر نمودند. تنها کسی که ازین پیروزی سود برد شخص استاد سیاف بود که راه عبور ومرورش ازپغمان به کابل ازطریق افشار بی مانع وغیر قابل تشویش ګردید. وی که قبلا از راه های صعب العبور پغمان وشکردره ودشت چمتله به کابل عبور ومرور میکرد اینک مستقیما ازطریق افشار وارد کابل میګردد. ګلبدین حکمتیار که مترصد اوضاع بود از حادثهء مذکور استفادهء ابزاری خیلی خوب نموده وملاقاتهای مستقیم میان ګلبدین حکمتیار وعبدالعلی مراری درخرابه های تعمیر قصر دارالامان صورت ګرفت. حکمتیار طوریکه دربالا به آن اشاره شد راه میدان وردک را بروی جنګجویان حزب وحدت اسلامی بازکرد، تفاهم نامه های میان هردو به امضا رسید. بعدا شهید عبدالعلی مراری درمصاحبه های خویش درتلویزیون ګلبدین اظهار نمود که : « ما وحزب اسلامی شصت درصد قادر به حل اختلافات وازبین بردن فضای بی اعتمادی میان پشتونها وهزاره ها شده ایم» افراد وشخصیتهای ملکی ونظامی حزب ګلبدین از چهار آسیاب ازطریق چهلستون ودارالامان آزادانه درغرب کابل رفت وآمد میکردند. ګلبدین حکمتیار که بعداز مذاکرات مکه مکرمه بار دیګر مقام صدارت را پذیرفت ولی شخصا از ورود به کابل خودداری میورزید او تنها درمناطق غرب کابل آزادانه میامد درتکایای حسینی همراه با عبدالعلی مزاری در روزهای عاشورا به قول شیعه ها منبر می رفت. استاد برهان الدین ربانی ومسعود را سبمبول های یزید ومعاویه معرفی نموده وخودش رادرجایګاه امام حسن وعبدالعلی مراری را درجایګاه امام حسین قرار میداد. تا اینکه دیپلوماسی های پنهانی اش با بقایای حزب پرچم وجنرالان شمال خصوصا جنرال عبدالرشید دوستم نیز کار ساز واقع ګردیده وآنانرا نیز به صف خویش کشاند. ګلبدین برای سرکوبی رژیمیکه چند روز قبل خودش مقام صدارت آنرا بعهده داشت شورای دیګری را بنام شورای عالی هم آهنګی متشکل از حزب اسلامی، جبههء نجات اسلامی. وجنبش ملی اسلامی بوجود آورد ودریکی از روزهای سرد زمستان حملات برق آسایی را تا ارګ ریاست جمهوری ورادیوافغانستان ومکروریانها سازمان داد که با دادن تلفات سنګیین دوباره به مواضع قبلی خویش عقب نشینی کرد. اما تا جاییکه قراین نشان میدهد عبدالعلی مزاری زیر فشار بقیه اعضای شورای رهبری حزب وحدت اسلامی از اشتراک عملی در شورای عالی هماهنګی با دل ناخواسته دوری جسته بود. ولی نمایندهء آقای برهان الدین ربانی بنام نجم الدین مصلح را همراه بایک نفر دریور آن که به غرب کابل درصبح همان روز کودتا سفر کرده بودند اسیر وبعد دریور رها ونمایندهء مذکور کشته شد.
رابطهء احمدشاه مسعود با جنبش شمال درحاکمیت مجاهدین:
.
پیشینهء خرابی روابط مسعود با جنبش شمال نیز مانند خرابی روابط مسعود با حزب وحدت اسلامی به دورهء زمامداری موقت حضرت مجددی صبغت الله برمیګردد. زیرا حضرت صغبت الله مجددی که هر روز ازعمر حاکمیتش کم میګردید وی یک ګل را به آب میداد. وی که دید با مریدان جنوبی اش نز کاری ازپیش نمی برد واز مسعود هم مایوس ګردیده بود. خواست با امتیاز دادن به حزب وحدت اسلامی که در میان رهبران جهادی سنی مذهب مخالفین خیلی قوی داشت آنهارا بطرف خویش کشانده وازنیروی نظامی آنها برضد برهان الدین ربانی کاربګیرد. روی همین منظور او قبل ازهرچیز دیګر در نخستین درګیریهای نظامی میان افراد سیاف وحزب وحدت اسلامی وی جانب حزب وحدت اسلامی را ګرفت ومستقیما جانب مقابل یعنی سیاف را علنا ملامت دانسته ویرا عامل تشنج ودرګیریهای نظامی درغرب کابل خواند. ولی بازهم آنچه را که وی توقع داشت از حزب وحدت اسلامی بدست نیاورد
.
این بار جناب حضرت صاحب مجددی رو به طرف شمال کرد. سفر حضرت صبغت الله مجددی به مزار شریف واستقبال وی توسط جنرال عبدالرشید دوستم تمام معادلات ونزاکتهای نظامی وسیاسی میان فرمانده احمدشاه مسعود وجنبش شمال را بهم زد. زیرا تا آنزمان احمدشاه مسعود بحیث وزیر دفاع ، نیروهای جنبش شمال را بحیث نیروی مستقل برسمیت نمی شناخت بلکه همه را قوتهای نظامی حل شده در تشکیلات نظامی وزارت دفاع حساب نموده وخودرا بحیث وزیر دفاع ، مستحق اصدار اوامر ونواهی نظامی دانسته واز آنها اطاعت وفرمانبرداری را توقع داشت.
جنرال دوستم وجنرال مومن و دیګر صاحب منصبان وعساکر جنبش شمال که درنظر تمام مجاهدین بحیث ملیشه های بدنام و خون آشام وکمونیست وآثار نکبت بار باقی مانده از دوران اشغال افغانستان توسط شوروی سابق جلوه میکردند خودرا مدیون احمدشاه مسعود میدانستند که با تمام مخاصمت ها وخون ریزیها ونیز ضدیت رهبران جهادی خصوصا حکمتیار وسیاف بخاطر ایجاد همبستګی میان فرزندان تاجیک وازبیک وهزاره مرزهای ایدیالوژیک جهادی خویش را شکست وآنهارا به آغوش ګرفت. ولی بعداز سفر حضرت صبغت الله مجددی بحیث یکی از رهبران جهادی به مزارشریف دیګر تمام این مرزها درهم شکسته واین معادلات برهم خورد..
حضرت صبغت الله مجددی درسخنرانی که درصحن روضهء حضرت شاه ولایت مآب مولاعلی علیه السلام درشهرمزارشریف ایراد کرد، اعلام نمود که جنرال عبدالرشید دوستم خالدبن ولید افغانستان است. افغانستان به این مرد توانمند ضرورت دارد. جهان اسلام به بازوهای پرتوان این مرد افتخار میکند. این امنیت وآرامی، این خوشی وسعادت ، این وفرت نعمتهای خداوندی واین فراونی وارزانی مواد خوراکه وپوشاکه ، که در ولایات شمال مشاهده کردم واقعا ازبرکت این مرد باعظمت است ازخداوند برای این مرد بزرګ طول عمر، سعادت وبهروزی، سربلندی وافتخاررا استدعا می نمایم.
این بیانیه های آتشین درآنوقت که هواداران جنرال عبدالرشید دوستم در رادیو وتلویزیون قدرت ونفوذی داشتند بدون هیچ نوع سانسوری پخش ونشر ګردید.
بعدازین سفر حضرت صبغت الله مجددی خصوصا بعدازین بیانیه های آتشین، دیګر جنرالان شمال خصوصا جنرال عبدالرشید دوستم ، جنرالان دست نګر ومدیون احمدشاه مسعود نبودند. آنها به اندازهء یکصد وهشتاد درجه تغیر موضع داده ونام جنبش شمال را بنام جنبش ملی اسلامی افغانستان تغیرداده وعملا خودرا شرکای متساوی الحقوق درتمام سطوح نظامی وسیاسی دانسته ونیروی خویش را درقطار دیګر احزاب جهادی مستحق شرکت در دولت مجاهدین دانستند. آنها دیګر ، آن ملیشه های بدنامیکه که حکمتیار بخاطر آنها کابل را راکت باران میکرد نبودند، بلکه عملا بحیث یک نیروی بالفوه نظامی وسیاسی مستقل عرض اندام نموده و خود بطورمستقلانه تصمیم جنګ وصلح را با جناح ها واطراف سیاسی مختلف میګرفتند. جنبش ملی اسلامی افغانستان بعداز سفرحضرت صبغت الله مجددی بصورت مستقلانه با حکمتیار وارد مذاکرات پنهانی شد ونقش احمدشاه مسعود بحیث وزیر دفاع به صفر تقرب نمود.
محمود کوچی یکی از ژورنالیستان آژانس باختر میګوید که : بعداز بازګشت حضرت صاحب از مزار شریف از حضرت صاحب پرسیدم که حضرت صاحب! آیا بحیث یک رهبر جهادی دربیانیهء تان راجع به جنرال دوستم خیلی پیش نرفتید؟
مجددی صاحب درجواب ګفته بود که خوب میدانم ولی بګذار که بچه ګک کوسه را سرجایش بنشانم و برایش نشان بدهم که زور مجددی تاکدام اندازه است.
به باور این قلم طوریکه دربالا نیز عرض شد آقای مجددی چنان حساب کرده بود که بعداز ختم دورهء موقت وی ، نیروهای مستقر در رادیو تلویزیون، ساحات مکروریانهای اول ، تپهء بالاحصار، تپه های مرنجان وبی بی مهرو مربوط عبدالرشید دوستم وهمچنان نیروهای شهید عبدالعلی مزاری درغرب کابل، بدفاع از وی پرداخته ودر روزآخر که باید قدرت را عملا به برهان الدین ربانی انتقال بدهد آنها به نفع وی کودتای نظامی بکنند ولی این محاسبه اش خام بوده وغلط از آب برامد. زیرا جنرال عبدالرشید دوستم صرف همان قدر تزکیه وپاکسازیی را که ضرورت داشت صد چند آنرا حضرت صاحب برایش هدیه داد ولی درمقابل جز وعده های لفظی عملا از وی چیزی بدست نیاورد.
هرچند که جنرال دوستم عملا به نفع صبغت الله خان مجددی درهمان موقع کاری نکرد ولی این احساس کاذب بیشتر در وجودش تقویت ګردید که در دورهء مجاهدین نیز این او خواهد بود تا رژیم و دولت دلخواه خویش را درکابل تغین کند. باهمه حال میتوان این مرحله را سراغاز بی اعتمادیها وتنشهای نظامی بعدی میان قوتهای فرمانده احمدشاه مسعود وجنرال عبدالرشید دوستم دانست. زیرا بعدازاینکه برهان الدین ربانی براریکهء قدرت تکیه زد جنرال عبدالرشید دوستم ازوی نیز این توقع را داشت که همچو حضرت صبغت الله مجددی باوی برخورد کند. دورهء بقدرت رسیدن برهان الدین ربانی را میتوان آغاز عملی برخورد های نظامی میان جنبش ملی اسلامی افغانستان ونیروهای احمدشاه مسعود داست. برهان الدین ربانی که قبلا برای قوماندان زبده اش احمد شاه مسعود در داخل افغانستان آزادی فراخی درایجاد ایتلافهای نظامی واجرای مانورهای سیاسی داده بود بعداز بازګشت ازپاکستان و تکیه زدن به قدرت خواست که آزادیهای اورا محدود ساخته وخود مرد میدان ګردد. برهان الدین ربانی هیأتهای را به ریاست مرحوم استاد محمد موسی توانا ودیګر ازبیک تباران جمعیت اسلامی به مزار شریف فرستاده وجنرال دوستم را بخاطریکه درکنار حضرت صبغت الله مجددی قرار نګرفت ستایش کرده و اورا پسر خواند. این امر بیشتر برغرور جنرال عبدالرشید دوستم افزود.
اما مسعود دیګر آن مسعود دیروزی که به شهریان کابل وعدهء عقب زدن قوتهای ګلبدین حکمتیاررا تا دور دستها داده بود نبود. او دروزارت دفاع خویش به مشکلات زیادی برمیخورد. قوت های مستقر دربالاحصار مربوط جنبش ملی اسلامی به قوماندانی اسد مارخور، قطعات مستقر درکابل ننداری وچمن حضوری به قوماندانی جنرال مجید روزی ودیګران آهسته آهسته بغاوت وسرکشی شانرا از اوامر وزارت دفاع آغاز کردند. آنها به عوض استعمال کلمهء ( امر) دیګر کلمهء( تقاضا) را دربرابر مسعود ، مناسب تشخیص میدادند، یعنی اینکه مسؤولان نظامی جنبش ملی اسلامی که قبلا درصحبتهای شان به مسعود میګفتند، صاحب !حاضر هستیم ،.... اطاعت میشود.. به هردوچشم ..... حالا برعکس آن اصطلاحات نظامی ، کلمات جدید را درمکالمات تیلفونی ومخابروی خویش دربرابر مسعود بکار می بردند: اګر ضرورت داشته باشید میتوانید با سرقوماندانی اعلای ما تماس بګیرید واز آنها تقاضای این یا آنرا بکنید. درعین زمان ، مسؤولان نظامی قوتهای دوستم دیګر این توقع را داشتند درصورت ورود شان به وزارت دفاع باید با بادیګاردهای مسلح شان وارد ګردیده وکسی مانع آنها نشود.
باری جنرال مجید روزی که با افراد مسلح اش میخواست وارد وزارت دفاع ګردد ازطرف قوتهای احمدشاه مسعود توقف داده شد وبرایش ګفته شد که تنها خودتان بدون سلاح وارد شوید افراد، اجازهء دخول را ندارند. وی با غرور تمام بدون اینکه از موتر خویش پایین شده باشد فقط با اشارهء دست به دربوریش امر ( شاګرز) رفتن به عقب را داد. درحالیکه وی دریک مجلس خاص نظامی در وزارت دفاع از طرف مسعود خواسته شده بود.
فردای آنروز برهان الدین ربانی که میخواست وارد تعمیر رادیو افغانستان ګردد، افراد مربوط جنبش ملی اسلامی افغانستان به عمل بالمثل مبادرت ورزیدند وخواستند از ورود محافظان امنیتی برهان الدین ربانی جلوګیری بعمل آرند ولی با عذر وزاری ازبیکهای جمعیت اسلامی ، برهان الدین ربانی وارد محوطهء رادیوشد .
آهسته آهسته برخوردهای نظامی میان افراد شورای نظار وجنبش ملی اسلامی در تپهء بالاحصار آغازیدن ګرفت. درحالیکه هرروز به نزدیک شدن قوت های ګلبدین ازطرف جنوب افزوده میشد، نیروهای شورای نظار وجنبش ملی اسلامی افغانستان به قوماندانی اسد مارخور وقوماندان قسیم که ازدرهء هزارهء پنجشیر بود، میان خویش درګیربودند. دیګر نام وزارت دفاع وقوتهای وزارتهای دفاع بی معنی شده بود. حالا برخوردها بنامهای افراد وفادار با شورای نظار وجنبش ملی اسلامی برسرزبانها می افتید.
در دورهء آقای برهان الدین ربانی قوتهای جنبش ملی اسلامی بخاطر نشان دادن زور وبازو، یکبار به یک مانور نظامی نیز پرداختند که دراصطلاح نظامی آنرا عملیهء (پورفا) میګویند. درین عملیه، نیروهای جنبش ملی اسلامی درساحات مکروریان های اول بساط افراد شورای نظاررا برچیدند وتانکها وافراد محاربوی تا منطقهء چهارراهی وزارت صحت عامه و وزیر اکبر پیش آمدند. فردی بنام خلیلیار که درآنوقت معاون نشرات رادیو افغانستان بود واز افراد متعهد به جنبش ملی اسلامی افغانستان دربین ماموران رادیو آوازه انداخت که عنقریب خبر تغیر رژیم اعلان میګردد وشما باید آماده ګی خویش را داشته باشید. ولی معلوم شد که این عملیات صرف جنبهء نمایشی وآزمایشی داشت که در آن نظامیان خواستند میزان کارایی خویش را در راه اندازی یک کودتای نظامی بیازمایند.
احمدشاه مسعود بعداز خبرشدن ازین حادثه تصمیم ګرفت تا درقدم اول رادیوافغانستان را از وجود افراد مسلح جنبش اسلامی پاک کند. ولی قوتهای جنبش ، مقاومت کردند واظهار نمودند که شورای نظار نیز درآنجا مستقر است وما هرګز حاضر به ترک نمودن رادیو افغانستان نمی باشیم. سرانجام توافق به این شد که هردو نیرو تغمیر رادیو وتلویزیون را تخلیه نموده و امنیت تعمیررادیو تلویزیون به قوتهای ګارنیزیون کابل سپرده شود. با جابجایی قوتهای ګارنیزیون وافراد ملبس به یونیفورم عسکری ماموران رادیوتلویزیون، نطاقهای ذکور واناث وممثلین وغیره کارمندان رادیو تلویزیون وافغان فلم اندک نفس راحت کشیدند، زیرا درموجودیت قوتهای قبلی هرروز احتمال برخورد های نظامی متصور بود. یکی از ماموران رادیو تلویزیون یک خاطرهء وحشتاک خویش را از اولین روزهای موجودیت قوتهای شمال دررادیو افغانستان چنین بیاد می آورد«. با پای پیاده بطرف رادیو روان بودم، درقسمت چهارراهی آریانا، یک موتر والګا که آرم ونشان حزب وحدت اسلامی را نصب کرده بودوبه سمت میدان هوایی ویاهم رادیو به سرعت غیرعادی درحرکت بود ازنظرم ګذشت ، چند قدمی نګذاشته بودم که از دور ازطرف مقابلم ، صدای فیر کلاشینکوف به ګوشم رسید. من همچنان براه خویش ادامه دادم تا اینکه مقابل دروازهء ورودی رادیو افغانستان همان موتری که ازنظرم ګذشته بود بار دیګر درجشمانم ظاهر شد که درجوی افتاده بود وافراد داخل آن مثل اینکه خواب باشد سرهای شان پایین معلوم میشد، کمی که نزدیک شدم دیدم قسمتهای پایین موتر خون آلود است وخون جریان دارد. آنطرف یک جسد مردهء دیګر افتاده بود. یک سلاح بدوش ازبیک تبار خیلی خشمګین نیز آنجا ایستاده بود، ودمبدم آب دهن خویش را تف میکرد با آرامی و ادب از وی پرسیدم: بیادر جان! خیریت بود، این افراد چرا اینطور کشته شده اند؟
وی که کمتر فارسی بلد بود ګفت: نباشه همو دیوث ها موتروانی ره بلد نبودند، بریک(ترموز) نګرپتند(نګرفتند) همی رپیق( رفیق) مره کشتند، مه هم قاریم آمد (قهرم آمد) کلی شانه ده او دنیا روان کدوم،(همهء شانرا راهی دنیای دیګرساختم) وقتیکه یاد نداشت ګوه میخورد که موتور وانی میکد(موتررانی میکرد) . آه ! باخود ګفتم خدایا! کشتن انسان چقدر آسان شده است. آنطرف دراطاق پهره داری، همراهان دیګرش با خاطر آرام نان چاشت را صرف کرده وباهم درګفتګو ومزاق بودند تو ګفتی که هیچ اتفاقی نیفتاده است. من بعداز دیدن آن حادثه تاحالا هروقتیکه آن صحنه بیادم می آید وحشت زده میشوم. ولی بعداز جا بجایی ګارنیزیون احساس کردیم که لا اقل انسانیت دوباره بازګشت نموده است.»
افراد ګارنیزیون که مربوط قوماندان بابه جان بودند، بیشر جوانان خوشګل کابل وشمالی صاحبمنصبان تحصیلکرده ومسلکی بودند که با قواعد وقوانین منظم تلاشی وامنیت بلدیت کامل داشتند . این افراد نیز خار چشم جهادی های پشتون وګلبدین بودند. زیرا آنها هم از نظر تشکیلات ، مربوط وزارت دفاع میشدند وهم ازنظر تمایلات قومی به مسعود وفادار بودند، هرچند که تا آنوقت صف بندی خیلی آشکار واعلان شده میان نیروهای شورای نظار وجنبش ملی اسلامی بچشم نمیخورد، ولی بعداز اولین ملاقات ګلبدین با جنرال عبدالرشید دوستم درمنطقهء قلعچهء بینی حصار، ګلبدین حکمتیار درنشرات خویش به عوض ملیشه های بدنام ګلیم جم اینک نام جنرال بابه جان را سر زبانها انداخت، ولی قدر مسلم این بود که با ورود قطعات ګارنیزیون ، دیګر تاثیر ونفوذ افراد ملکی وابسته به جنبش ملی اسلامی افغانستان دررادیو وتلویزیون به نحو قابل ملاحظه ای کاهش یافت.
جنرال حمید ګل درهمان سالهای حاکمیت استاد ربانی بعداز این همه نوسانات درروابط متحدان دیروزی شمال، درمصاحبه ای با روزنامه ای نوای وقت پاکستان ګفت: انکشافات وضع درکابل چنان معلوم میشود که بعدازین ، برای احمدشاه مسعود، ګلبدین حکمتیار رقیب شمرده نمیشود بلکه جنرال عبدالرشید دوستم درشمال رقیب بالقوهء احمدشاه مسعود بحساب می آید. روی همین مفکوره وی بار دوم طی سفر به اصطلاح آشتی جویانه اش بکابل آمد.
دومین سفر جنرال حمیدګل به کابل درراستای ایجاد یک ایتلاف جدید جهادی برضد قوتهای جنرال عبدالرشید دوستم میچرخید که درآن باید قوتهای حزب وحدت اسلامی واتحاد اسلامی با حزب اسلامی دولت آقای ربانی صف واحدی را تشکیل بدهند. درحالیکه یک متحد دیروزی یعنی حزب وحدت اسلامی ازکنار مسعود دور شده بود ولی جنرال حمید ګل کوشش داشت تا آنها را بار دیګر درین ایتلاف جدید برضد بقایای حزب دموکراتیک خلق وجنرال دوستم استعمال نموده وزمینه های صلح وآشتی میان اتحادسیاف وعبدالعلی مزاری را فراهم کند. باوجودیکه وی کراهیت شدیدی از عبدالعلی مزاری در دل احاس می نمود ولی چاره نداشت زیرا عبدالعلی مزاری نیز جزو احزاب مجاهدین بحساب می آمد وبخشی از غرب کابل را درتصرف خویش داشت. استدلال آنها این بود، صبغت الله مجددی اشتباه نابخشودنی را مرتکب شده است ولی مجاهدین واقعی هرګز با جنرال دوستم یکی نمیشوند، درحالیکه مسعود خود شاهد یک ملاقات علنی حکمتیار با دوستم درقلعچهء بینی حصار، وصدها ارتباط مخابروی سری میان هردو بود ومیدانست که دیګر جنرال دوستم، آن جنرال دوستم دیروز نیست، امروز یا فردا به نفع ګلبدین موضع میګیرد. ولی جنرال حمید ګل چنان محاسبه کرده بود که مسعود ازین قضایا خبر ندارد. آنها بخاطر اغفال مسعود چنان جو سازی میکردند که ګویا مردم به ایجاد چنین ایتلافی اعتقاد نداشته وحتی آنرا محال بدانند که دوستم با ګلبدین چطور می تواند دریک موضع قرار ګیرد؟
ولی با تمام این شواهد انکار ناپذیر مسعود برضد هردوی آنها به اقدامات تعرضی نظامی فعال متوسل نمیشد، زیرا ازیکطرف ازنظر نظامی بازنمودن جبیهات متعدد جنګی به نفع وی نبود وازطرف دیګر وی قادر به تعرض وعملیات تصفیوی در چندین جبهه نبود وی بخاطر جلب اعتماد متحدین سیاسی جدید کوشش کرد تا ثابت کند که وی دشمن پشتونها نیست وګلبدین از پشتونها نماینده ګی نمی کند وفردا بار دیګر وی با جنرال دوستمی که وی کابل را بخاطر موجودیت قوای وی به خاک وخون کشاند ایتلاف جدیدی را تشکیل میدهد. اوبه همین علت به حامی پر وپاقرص وی جنرال حمید ګل بخاطریکه زیاد احساسات ضد کمونیستی وضد دوستمی اش را بروز میداد اتمام حجت کند، وی را استقبال کرد ولی برایش ګوشزد کرد که اګر فردا رفیق تان باهمین دوستم دست را یکی کند موقف شما چه خواهد بود؟ وی بخاطریکه بیشتر مسعود را اغفال کند به زبان انګلیسی میګفت نه نه! هرګز نه! این ازمحالات است. اما مسعود میدانست که سخن ازچه قرار است . مسعود درجبههء دیګرنیز با جنرال عبدلرشید دوستم ازطریق ازبیک تباران جمعیت اسلامی وهیأت های صلح نظیر مرحوم استاد توانا مصروف کارسیاسی بود تا به آنها ثابت کند که وی طرفدار ضعیف ساختن جنرال دوستم نبوده ونمیخواهد یک جبههء دیګر جنګی را علیه خودش در سمت شمال باز کند و شمال را نا آرام سازد.
{{}}
هیأت های صلح که نزد جنرال دوستم فرستاده میشدند ، فقط باحرفهای چرب ونرم بازمیګشتند، مرحوم استاد توانا آن ریش سفید ساده دل را جنرال دوستم با حرفهای مفت رخصت میکرد، وآن بیچاره که خود ازبیک بود، به مسعود میګفت کاملا ازناحیهء دوستم بیغم باش بچیم ! هیچ رأی نزن ! دوستم به اندازه ای هوشیار است ماشاء الله که هزار ګلبدین را تا دریا تشنه فرستاده و وتشنه باز میګرداند، هیچ از ناحیهء ملاقات وی با ګلبدین تشویش نکن . بکلی خیر وخیریت است . آن مرحومی نزد مسعود از دوستم چنان تعریف میکرد تو ګویی که وی را از روز تولد باوی می شناخته است. درحالیکه عملا قوتهای وی درشهرکابل با ګلبدین حکمتیار یکی شده بودند. درحقیقت آغاز درګیری نظامی میان دوطرف به شکل تمام عیار دیګر امری بود اجتناب ناپذیر ولی جز سران جنګی دیګران از آن واقف نبودند.
. ګلبدین بخاطریکه بهتر از فرصت استفاده کند توسط پشتونها مسعود را زیر فشار قرار میداد تا بهرترتیبی می شود، وی را با قوتهای جنرال دوستم بجنګاند. زیرا تا آن هنګام میان قوتهای مسعود وجنرال دوستم نه دوستی خیلی قوی وجود داشت ونه هم دشمنی خیلی فعال. ګلبدین علنا درتبلیغات تلویزیونی خویش از نام ګرفتن ملیشه های کمونیست وقاتل وغیره خود داری می ورزید ، تنها باګفتن ملیشه های بابه جان اکتفا میکرد ولی توسط نیروهای متحد سیاسی پشتون خویش از راه های سری برفشار های خود علیه مسعود وربانی همچنان ادامه می داد. هوشدار پشتونها وشورای جهادی ننګرهار به مسعود این بود که قوتهای بابه جان را ازکابل خارج نسازد ودرجنګ علیه نیروهای دوستم سهم نګیرد، در آنصورت ، آنها مسعود را مانند جنرال دوستم ودیګرجنرالان رژیم کمونستی سابق، درقطار کمونیستان قرار داده ودرصف رقیب وی که حکمتیارباشد قرار میګیرند.احمدشاه مسعود، بخاطریکه اتمام حجت کند، دریکی ازمحالس به اصطلاح صلح به آقای انجنییر محمود رییس شورای ننګرهار وفضل حق مجاهد واستاد سیاف، با خنده ګفته بود: نشود که ما وشما همه برضد دوستم شویم و رفیق خود تان وی را به آغوش بګیرد، سیاف ګفت: اګر چنین واقع شود همان حکایت دو مرد ګرسنه ای راکه بالای پوست ګندیدهء خربوزه باهم نزاع داشتند بیاد خواهد آورد. چنانچه که مرد ګرسنهء اول که آن پوست خربوزهء ګندیده را به دهن ګرفته ودندان می زد، ګرسنهء دومی برایش ګفته بود: چقدر بی شرم وبی نظافت و پست استی که یک پوست ګندیده را دندان زده میروی ؟ دور بینداز ګمشو این پوست مردار را ! . ګرسنهء اولی ګفت : خوب میدانم که مقصدت چیست دلت زیره زیره میشود که خودت چرا این پوست را دندان نمی زنی میخواهی که پوست را بدور بیندازم تا تو آن را بګیری؟ بعدازاین حکایت سیاف ، دیګران همه خندیدند وچنین احتمالی را درحضور مسعود رد کردند که ګلبدین هیچ وقت اینقدر پست نمی شود.
تاسیس شورای عالی همآهنګی
طوریکه ګلبدین خان ذریعهء جنرال حمید ګل و پشتونهای جهادی چون جلال الدین حقانی، قاضی محمد امین وقاد، محمد زمان مزمل، سخیداد فایز، قطب الدین هلال، داکتر فاروق اعظم. سیدنورالله عماد، انجنییر احمدشاه احمدزی استاد سیاف وشورای ننګرهار توانست ازیکطرف متحدین سنتی آقای مسعود را بنام ملیشه های کمونیست ونوکران ایرانی از وی براند وازجانب دیګر خودش را محور یک ایتلاف نیرومند دیګری بسازد که درآن باهمان ملیشه های کمونست وحزب وحدت، شهرکابل را به خاک وخون بکشاند.
بدون هیچ تردیدی درین قمار باوجودیکه حکمتیار ازنظرنظامی به هیچ چیزی دست نیافت ولی توانست که مسعودرا بدنام ساخته وشکست سیاسی بدهد. ولی بازهم مسعود به این دل بسته بود تا همین دوسه مرکز قدرت بتوانند باهم تفاهم نموده وزمینهء ایجاد یک دولت مشروع وقابل قبول را اساس بګذارند وبتواند با پشتونها یکجا برضد حکمتیار حکومت مقتدری را تشکیل بدهد که درآن برای رقیبش حکمتیار هیچ نقشی نباشد. درینجا یکتعداد دوستان این سوال را مطرح میکنند که چرا اینقدر مسعود با حکمتیار خصومت داشت؟ چرا وی خالصانه ومخلصانه راه های تفاهم ومذاکره را که بازنکرد؟ مګر چه پدرکشی میان این دو نفر موجود بود که تا آخرعمر مسعود باوی صادقانه ګام نګذاشت وتاکنون هم ګلبدین وی را نبخشیده است؟ کدام یک پدر دیګری را کشته بودند؟ خدمت این دوستان باید عرض که :
ازنظر مسعود وتمام مجاهدین همکیش وی چه پشتون وغیر پشتون، ګلبدین کسی بود وکسی است که روح استالین وحفیظ الله امین درکالبد وی حلول کرده است، کیش شخصیت در وجود وی بحدی نیرو ګرفته بود که حتی تا حال هم وی بالاتر از خودش به هیچکسی به چشم رهبر، عالم ومجاهد ندیده وهیچکسی را مستحق حاکمیت نمیداند، ازطرف دیګر به اوامر پاکستانی ها چنان منقاد است که حتی از اهدای ناموس خویش به مقامات آی اس آی دریغ نمی ورزد. این تنها برداشت مسعود از حکمتیار نبود، بلکه خود پشتونها نیز باوی همین مشکل را داشتند واز قدرت رسیدن وی هراسان بودند وهستند چنانچه دربخش قبلی روایت موثقی را اززبان مولوی محمدیونس خالص نوشتم. ولی مشکل احمدشاه مسعود این بود که وی ازنظر قومی تاجیک بود، وعلنا دربرابر ګلبدین از نخستین روزهای مهاجرتش به پاکستان دربرابر خواستهای هژمونیستی وتصرفات احمقانه ای وی ایستاده ګی کرده است واین حق مسلم احمدشاه مسعود بود تا دربرابر اینچنین موجود وحشی و انسان طاغی ودیکتاتور مأب که نماد تعصب های قبیله ګرایانه بشمار میرود قدعلم کند و اورا سرجایش بنشاند. واین افتخار برایش کفایت میکند تا چهرهء وی را برای نسل جوان افغانستان ونسلهای بعدی شناساند. درحالیکه سنت پشتونوالی این بود تا وقتیکه مسعود زنده وحیات بود ویحیث یک فرد تاجیک در قدرت مطرح بود، پشتونها با تمام نفرتیکه ازګلبدین داشتند وی را نسبت به مسعود ترجیح میدادند.
این خواست مسعود نبود که به متحدان قبلی خویش پشت کند، زیرا با اسناد وشواهد ملاحظه کردیم که علی رغم درګیریهای مقطعی درکابل ومزار میان نیروهای وی وجنبش ملی اسلامی ، وی حاضر به تعرض بالای قوتهای جنرال دوستم نبود، تا اینکه قوتهای جنرال دوستم رسما خودرا باحکمتیار جهت ضربه زدن به دولت آقای برهان الدین ربانی متحد ساخت. بعداز تشکیل این شورای نامنهاد مسعود آخرین ضربات خویش را برپیکر بیجان قوتهای مستقر در تپه مرنجان وبالاحصار وارد کرد.
یکی ازجنرالان رژیم دولت دکتور نجیب الله بنام ....... روایت میکند. نظر به قول راوی آقای .... حکایت عجیبی از شهکاری های قوت های مستقر دربالاحصار کابل دارد ، وی برای راوی چنین ګفته است : در پشاور بودم که یکتعداد دوستان پکتیا وال من که مربوط حزب اسلامی بودند بخانه ام آمدند وګفتند که دو نفر پسران کاکای شان که باهم برادر بودند قصد رفتن وفروختن سلاح به قوتهای جنرال دوستم را داشتند وبه کابل رفتند حالا چندماه میګذرد هیچ درک واحوال آنها نیست ، از اینکه خودت سابق یکی ازجنرالهای رژیم قبلی میباشی ، با شناختی که از صاحب منصبان جنبش ملی اسلامی داری لطفا سر و درک این دونفررا برای ما پیدا کن . آقای ... میګوید: من که قبلا ازین افراد بخاطر کمکی که برای من در انتقال فامیل من به پشاور درروزهای ورود مجاهدین بکابل کرده بودند ممنون بودم ومطابق سنت پښتونوالی مجبور بودم که با آنها یکجا به کابل میرفتم . چنان کردم، آمدم به کابل دوست سابقم رحمت الله رءوفی را پیدا کردم ، ومشکل را برایش ګفتم . وی که از نیروهای مستقر دربالاحصار شناخت کافی داشت یک قوماندان ازبیک تبار را در پیش رویم احضار نموده و چپه کرد، وګفت این خباثت ها جز کار تو رذیل کارهیچکس دیګر نیست زود بګو که آن دو نفر کجاهستند؟ قوماندان به اعتراف آمده ګفت صیب مرا نزنید: من حاضرم که اجساد شان را به شما نشان دهم ، سخن ازین قرار بود که برادر اولی نزد من آمده بود وګفته بود که برادرم یک میل سلاح جدید دارد وآنرا بفروش میرساند، من برادرم را میاورم ، تو اورا بکش و بعد پول را باهم مناصفه میکنیم ، من قبول کردم، زمانیکه برادر اولی آمد من برایش ګفتم از اینکه اینجا زیر دید صاحب منصب ها قرار داریم کمی پایین تر برویم من پول را برایت میدهم ، وقتی که به آنجا وی را بردم ، بالایش ضربه کردم واورا نابود کردم ، برادر دومی اش را هم خواستم وګفتم که بیا حالا برادرت را کشتم ، من خودم پول را برایت می پردازم وی را نیز به عین بهانه درهمانجایکه برادرش را برده بودم بردم ، وی را نیز درهمانجا کشتم وسلاح را مفت بدست آوردم بهرترتیب از آقای رءوفی تشکری کردیم وجنازه ها را تسلیم ګردیدیم . حین بازګشت دوباره ازطریق لوګر وپکتیا عازم پاکستان ګردیدم، درمنطقهء ګردیز درپکتیا از موتر پایین شدیم، در یک سماوار داخل ګردیده وخواستیم رفع خستګی وګرسنګی وتشنګی نماییم، چند سلاح بدوش حزب اسلامی نیز درآن سماوار نشسته بودند. آنها میګفتند که به آن ها امر شده است که به کابل بروند که بالای ربانی خبیث باهمکاری نیروهای جنرال دوستم حمله میشود، ان شاء الله این بار بساط دولت ربانی خبیث برای ابد برچیده خواهد شد. زمانیکه درپښاور رسیدم . در رادیو شنیدم که عملیات مشترکی بنام شورای عالی هماهنګی برضد دولت ربانی درکابل صورت ګرفت »
این مورد وصدها موارد دیګر نشاندهندهء آنست که ماهها قبل ازعملیات مشترک شورای نامنهاد هماهنګی، قطعات مستقر دربالاحصار وتپهء مرنجان با نیروهای ګلبدین درارتباط بوده وداد معامله های پولی وترور افراد وقاچاق سلاح بازارش ګرم بوده است که مقدمات عمومی آن از بی اطاعتی های تعدادی ازجزوتام ها وقطعات نظامی جنبش ملی اسلامی مستقر درجنوب کابل ازاوامر مسعود آغاز وبا وقوع یک سلسله برخوردهای پراګنده میان جزوتامهای مذکور و نیروهای تحت فرمان مسعود آهسته آهسته درحال اوج ګرفتن بود، وازجانب دیګر تمام احزاب جهادی پشتون ازاستاد سیاف ګرفته تا جلال الدین حقانی و تاشورای جهادی ننګرهار هرروز به ګوش مسعود زمزمه میکردند، که با کنارزدن نیروهای دوستم دیګربهانه ای بدست حکمتیار باقی نمی ماند.
جنرال محخمد نبی عظیمی درکتاب اردو وسیاست خویش ازآن جنګ پشتیبانی کرده ونوشته است: آن اولین جنګی بود که حکمتیار حق بجانب بود، زیرا اقای ربانی حاضر به واګذاری قدرت مطابق فیصله های روالپندی نبود. درحالیکه آقای نبی عظیمی یا قصدا یا سهوا فیصلهء شورای رهبران جهادی را درپاکستان مرور نکرده وبه سخنان چرب ونرم حکمتیارمبنی بردایرکردن انتخابات بازی خورده است. آنچه که رهبران جهادی میان خویش درپاکستان فیصله کرده بودند این بود که برهان الدین ربانی باید شورای هل وحقد را برګزار کند وآن شورا رهبر بعدی را انتخاب کنند. تاجایکه این قلم بیاد دارد آن شورا دایر شد، ولی بغیر ازبرهان الدین ربانی کس دیګر حاضر به پذیرش مسؤولیت نګردید. حضرت صبغت الله مجددی ، مولوی خالص، مولوی محمد نبی محمدی، وپیرسیداحمد ګیلانی حالت بیطرفی اختیار کردند. صبغت الله مجددی درخفا با ګلبدین حکمتیار جور آمده وبه توافقات سری دست یافته بود. وسیاف درکنار برهان الدین ربانی قرار ګرفت. ګلبدین حکمتیار بخاطرجلب متحدان سیاسی ادبیات انتخابات دموکراتیک را وارد نشرات وتبلیغات خویش نمود درحالیکه هرروز شهرکابل را به راکت وخونپاره به طرف نیستی سوق میداد.
تاثیرات بعدی شورای عالی هماهنګی بالای قوتهای جنبش ملی اسلامی ،حزب اسلامی، حزب وحدت اسلامی وشورای نظار
ادامه دارد
نظرات
25 دیدگاهدر حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باقی سمندر
سنبله سال ۱۳۹۰
اګست سال ۲۰۱۱ میلادی
سلام به خوانندګان ارجمند کابل پرس?
سلام به آقای پرویز بهمن
من همه بخشهای مقاله شما را تاپایان خواندم – صحبت های جالبی را بیاد ما می آورید. من نمیخواهم در همه موارد پرسشهایی راکه برایم خلق شده اند – اینک مطرح نمایم – اما در چند مورد از شما توضیح میخواهم ـ لطفن توجه نمایید !
آقای بهمن !
شما نوشته اید
«جنرال خدایداد که قبلا مربوط جناح افراطی خلق ازجمله جنرالان مسلکی وکارکشته ومجرب هزاره تباری بود که درمکتب مارکسیزم /لینینزم خلقی رشد وپرورش یافته بود. این آقا تاهنوز نیز درهمان خط فکری بحث انګیز خویش زنده ګی میکند ومیخواهد مارکسیزم را با مغولیسم آشتی دهد »
لطفن برداشت خود را از« مارکسیسم – لنینیسم» بیان دارید ووجوه مشترک« مارکسیسم- لنینیسم » را با افکار جناح « خلق » نشان بدهید ـ
همچنان در مورد مغولیسم – روشنی بیاندازید !
آیا حزب وحدت اسلامی افغانستا ن به زعم شما پیرو « مغولیسم » بودواست ؟
شما نوشته ایدکه :
«زیرا وی که خودرا از سلسلهء احفاد و ذریهء عمربن خطاب خلیفهء دوم مسلمانان سنی (دشمن شیعه ها )میداند به این عقیده بود که در اسلام چیزی بنام امارت ویا ریاست موقت وجود ندارد وجد بزګوارش حضرت عمر فاروق تا وقتییکه بدست ابولوء لوء شهید نشد از قدرت کناره ګیری نکرد. روی این منظور زمانیکه وی از جذب احمدشاه مسعود بطرف خویش مایوس ګردید دست به اعمالی زد که تاثیرات بد آن حتی تا امروز میان لایه های مختلف اجتماعی افغانستان پا برجاست »
آیادر زمان خلافت عمر بن خطاب (رض) اصلن مذهب شیعه وجود داشت ؟.«
که شما از( دشمن شیعه ها ) مینویسید ؟
آیا پیروان وذریه عمر بن خطاب (رض ) دشمنان شیعه ها اند ؟
اګر آری روی چه دلیل وبرهانی ؟
شما نوشته ایدکه :
« تاهنوز مشخص نیست که تفاوتهای اصولی میان دیدګاه های احزاب هشتګانه ای وحدت اسلامی وحزب حرکت اسلامی برهبری شیخ محسنی درچی بوده است؟ ولی چنانچه ازظواهر قضیه معلوم میشود مسأله مذهب با قومیت ونژاد درهم آمیخته است که جدا کردن آن درکوتاه مدت خیلی مشکل به نظر میرسد »
در این مورد لطفن در مورد آیت الله خویی که مرجع تقلید شیخ آصف محسنی بود و در عراق بود وباش داشت ومخالف ایت الله خمینی بود و آیت الله خمینی که مرجع تقلید بسا از شیعه ها در ایران وافغانستان میباشد – توجه ګردد !
شما در مورد عبدالعلی مزاری نوشته ایدکه :
« خیلی مظلومانه به شهادت رسیده است که مجال انکار در آن وجود ندارد ولی با وصف این همه صفات مثبت آن شهید بزرګوار، فاقد عقلانیت سیاسی بوده و به اندازه یک دانه میوهء چهارمغز ( جوز) خیلی کوچک هم درکله اش مغز سیاسی وجود نداشت واین یک چیز طبیعی است زیرا نمیشود تمام صفات مثبت در وجود یکفرد خلاصه شود مګر اینکه او یک موجود خارق العاده باشد ».
لطفن در مورد عقلانیت سیاسی بنویسید – عبدالعلی مزاری دارای افکار سیاسی بود . من مخالف افکار ونظریه هایش بودم اما او را فاقد عقلانیت سیاسی نمیدانستم .
شما نوشته اید که :
«ا زنظر مسعود وتمام مجاهدین همکیش وی چه پشتون وغیر پشتون، ګلبدین کسی بود وکسی است که روح استالین وحفیظ الله امین درکالبد وی حلول کرده است، کیش شخصیت در وجود وی بحدی نیرو ګرفته بود که حتی تا حال هم وی بالاتر از خودش به هیچکسی به چشم رهبر، عالم ومجاهد ندیده وهیچکسی را مستحق حاکمیت نمیداند، ازطرف دیګر به اوامر پاکستانی ها چنان منقاد است که حتی از اهدای ناموس خویش به مقامات آی اس آی دریغ نمی ورزد »
لطفن در مورد استالین توضیحات بدهید و در مورد حفیظ الله امین – همچنان . چګونه حکمتیار را با استالین تشبیه میکردند ؟
استالین رهبر حزب بلشوییک بود وحفیظ الله رهبر یک فرقه سوسیال فاشیستی و حکمتیار هم رهبر حزب اسلامی با تمام برداشتهای از اخوان المسلمین .
دراین مورد نظر مسعود و دوستانش در کجا وکدا م نوشته و کدام جلسه انعکاس یافته بود ؟
سپاس
باقی سمندر
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
جناب محترم باقی سمندر!
اګر اولین روزهای کودتای ننګین خلقی ها را بیاد داشته باشید ویا در سازمانهای اولیهء حزبی جناح های خلق وپرچم درزمان قدرت تګ حزبی شان تشریف برده باشید، به فوتوها وعکس های لینن کبیر رهبرپرولتاریای جهان ومارکس وانګلیس برخورده اید، من درینجا بحث ایدیالوژیک وفلسفی را راه نمی اندازم زیرا وقت آنرا متاسفانه ندارم صرف توجه شمارا به عینییات وآنچه که بعنوان واقعیتهای مسلم جامعه پذیرفته میشود جلب می نمایم. یک حزبیکه معتقد به برنامه های یک مکتب نباشد هیچوقتی فوتوهای رهبران وایدیالوګها وبنیانګذاران آن مکتب را زیب وزینت در ودیوار خانه ودفتر خویش نمی سازد و کشوری بنام کشور شوراها بخاطر نجات آن حزب ازسقوط حتمی به تجاوز نظامی بالای یک کشورکوچک ومسلمان حمله نمیکند، وچهارده سال تمام مردم آندیاررا به خاک وخون نمی کشاند. اینکه شما درمورد مارکسیست بودن حزب خلق شک دارید میتوانید با اعضای بلند پایهء آن به بحث بپردازید. واما جنرال خدایداد نیز چهره ای نیست که شما ویا خواننده ها وی را نشناسند. وی مربوط جناج افراطی خلق بود وجناح افراطی خلق را که خدمت تان تشریح کردم معتقد به کمونیزم استالینی بود که به قول مرحوم!!!!!؟ حفیظ الله امین یک ملیون انسان سوسیالیست معتقد برایش کفایت میکرد که زنده باشند بقیهء جامعه به اندازه مورچه ها هم برایش اهمیت نداشت.
دربارهء مغولیسم، وسازمان های اهل تشیع میتوانید سری به سایت پیام آفتاب بزنید تا بیشتر درین مورد معلومات حاصل کنید. تا جاییکه من معلومات دارم، تعدادی ازهزاره ها معتقد به این اند که آنان ازنسل مغول بوده و بعدازبرچیده شدن امپراطوری چنګیز واولاده اش آنها سالها درکشورهای آسیایی تاوان جنایات پدران شان را پرداخته اند ومورد ظلم وتبعیض نسل های بعدی غیر مغولی قرار ګرفته اند. درهمین کابل پرس? نوشته های محترم جعفررضایی را نیز میتوانید مرور کنید. سازمان نصر برهبری شهید عبدالعلی مزاری که بخشی از ایتلاف حزب وحدت اسلامی را تشکیل میداد نیز درهمین خط افراطی سیر میکرد اما با رویکرد اسلامی. بازهم شما را به سایت پیام آفتاب ارجاع میدهم. دربارهء آیت الله ها واختلافات مراجع متاسفانه من معلومات کافی ندارم وازین بابت ازشما معذرت میخواهم.
اینکه عمر بن خطاب شخصا دشمن شیعه ها بود باید عرض شود که من این دشمنی را ازدید شیعه ها عرض کرده ام نه ازدید عمر زیرا در وقت عمر نه شیعه وجود نداشت ونه هم سنی. شیعه ها بعداز جنګ علی ومعاویه سربرآوردند. آنګاه که بخشی از پیروان علی بنام خوارج دشمن علی وهم معاویه ګردیدند اینجا پیروان علی از وی پرسیدند که یا علی (ع)! ما کی هستیم؟ علی درجواب ګفت شما شیعه های من استید یعنی پیروان من.
عمر درزمان خلافت خود امپراطوری فارس را بوسیلهء خالدبن ولید فتح کرد وتعداد زیادی ازفارسها را به اسارت برد که همان ابولولو نیزیکی از اسرای ایرانی بود. امروز شما این دشمنی را میتوانید درجامعهء شیعی علیه عمر مشاهده کنید. اما هدف من ازکاربرد کلمهء دشمن این بود که روحانیت سنتی اهل تسنن ضدیتش با شیعه ها ازنظر تاریخی ثابت است چنانچه خود شما هم درین زمینه ، دربخش دیګری از قول غبار وسیدعسکرموسوی از فتواها ملاهای سنی مذهب درعصر امیر آهنین درکابل پرس نوشته اید که ضرورت به تکرار نیست.
حلول روح استالین در وجود ګلبدین اظهرمن الشمس است:
آنچه که من خبر دارم ګلبدین حکمتیار درزمان داوود بخاطر ضربه زدن رقبای سیاسی خویش به همدستی مقامات آی اس آی فردی بنام انجنییر جانمحمد را که از اهالی کنر بود وبا شیوهء رهبری و عملکردهای دیکتاتور مآبانهء ګلبدین موافق نبود از سرراه خویش برداشت. مسعود نیز درهمان پرونده از طرف مقامات آی اس آی ګرفتار ګردیده که باید سربه نیست میشد ولی با ضمانت برهان الدین ربانی ویاهم فرار به همکاری انجییر ایوب از مهلکه نجات یافته است که میتوانید این مطلب را درکتاب آقای احمدشاه فرزان بخوانید. برعلاوه ، قوماندانهای دیګر ګلبدینی نظیر سیدمنصور ویک تعداد دیګر که بعدها با مسعود ارتباط برقرار کرده بودند درپښاور به نحو مرموزی کشته شدند. این قتل ها در درون یک جریان ویک سازمان صورت ګرفته که جدا از کشتن اشخاصی مثل آقایان مجروح، الفت وعبدالرحیم چینزی میباشد.
این شرط نیست که هرکسی که روح استالین در وجود وی حلول کند حتما باید کمونیست باشد. مراد از استالین همانا تصفیه نمودن خونین سری رقبا وحفظ قدرت است که نمونه های آنرا در وجود صدام وقذافی وبشار الاسد نیز همین اکنون دیده اید ومی بینید.
واما درآخر به جناب محترم محمد داوود واصل باید عرض کنم:
من آنچه را اطلاع داشتم نوشته ام ومی نویسم هرکی خلاف این را ثابت کند با جبین ګشاده آنرا می پذیرم. واین نقطه نیز قابل یاد آوری است که من مسعود را موجود خارق العاده نګفته ام ونه هم اصرار دارم که وی کاملا ازخطا وګناه مبرا بوده است. من به ګفته ای ګاندی بزرګ اعتقاد دارم که میګوید: هرملتی که تاریخ خویش را نخواند روزی مجبور به تکرار آن خواهد شد. بیایید که تاریخ خویش را بازخوانی کنیم ورنه کتمان کردن وبرچسب زدن وغیره مارا مجبور خواهد ساخت تا نسل آینده از منابع انګلیسی وروسی که حالا قبیله ګرایان پشتون به آن روی آورده اند اطلاعات غلط را بدست آورند. من دربسیاری ازحوادث بوده ام. ، من ژورنالیستان ونویسنده ګانی را آشنا هستم . برعلاوه اشخاص وافراد کلیدی که باشخصیت های تاثیر ګذار درچنددههء اخیرهمکار بوده اند را از نزدیک می شناسم ، ممکن است یک دوست دیګر درجناح دیګر بوده باشد وچیزهای را از حکمتیار یا از دوستم یا شهید مزاری دیده باشد باید بنویسد تا حقایق معلوم ګردد بازهم شما بخشهای قبلی مقاله ام را درست مطالعه نکرده اید ورنه میدانستید که من به اشتباهات مسعود نیز پرداخته ام. یکی ازاشتباهات وی همانا بند ماندن وی درلاک اسلامګرایی بود که من به آن اشاره کرده ام. من باوجودیکه به دین مقدس اسلام احترام عمیق دارم ولی اسلامګرا نیستم واما درعین زمان هرګز طرفدار این نیستم که احزاب اسلامګرا را به غل وزنجییر بکشم. زیرا به غل وزنجییر کشیدن هرجریان فکری چه اسلامګرا چه مایوویستی وچه کمونیست و سکولار وغیره منجر به انقلابات عظیم وتباه کننده ای میشود که نمونه اش را درایران وافغانستان دیدیم
با احترام
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
برادر بهمن،
جنباب عالی استفاده از اصطلاح مغولیزم را پس با استناد به سایت پیام آفتاب بکار می برید. سایت پیام آفتاب و نوشته مورد استناد شما از جانب کسانی نوشته و پشتبانی می شود که که منافع شان به هر نوع روشن گری در بین هزاره ها در تضاد است. جزئیات و دلیل این امر را شاید شما بدانید اما اگر نمی دانید خوب است تحقیق کنید و بدانید. در داخل افغانستان هزاره ها هیچ وقت هیچ حزب و حرکت جمعی خودرا تحت نام مغولیزم انجام نداده است اصلا مغولیزم به عنوان ایدئولوژی یا باوری نبوده که آنها از آن الهام یا انگیزه بگیرد. به این دلیل کاربرد این اصطلاح غیر دقیق، غیرعلمی و گمراه کننده است. شما می توانید بجای آن از "هزاره گرایی" استفاده کنید، چون مغولیزم دلالت گسترده تری دارد، خیلی گسترده لذا درست نیست. از سوی دیگر انتباه نادقیق تاریخی و انسان شناختی دارد، پس کار برد آن غیر مسئولانه است.
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
آقای بهمن گرچند که نوشته ات محقق مآبانه است ولی کاملا مشخص است کوشش کردی که یک جانب مشخص را توجیه کنی وبقولی(در رخش کاه گل بکشی). من متاسفم باداشتن استعداد نوشتن وقوه تحلیل که خود یک امتیاز خدادادی است راداری ولی بی طرفانه استفاده نمی کنی و چیزی خودرا در بینش میزنی.
کسی که آنقدر انسان خارق العاده اش می خوانی چطور ممکن است که توسط این و آن فریب خورد یا کسانی دیگر ستون پنجم در داخل گروهش بسازد و بعد هر جنایتی که خواست انجام دهد و بعد بگوید من گناه نداشتم یا کسی مانند خودت توجیه کند که گناه از آن نبوده وفریب خورده بود؛ این نوع نوشته ها نه تنها به شخص و اشخاص مورد نظر نویسنده و خود نویسنده اعتبارمی بخشد بلکه بیش ازپیش تعصب وکوشش در توجیه جنایات افراد مورد نظرش را نشان میدهد.
من به آن همه وقت و استعداد که می توانی بی طرفانه و در راهی پیدانمودن حقیقت صرف کنی و نمی کنی متاسفم
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
Dear Mr Bahman
You also talked about Shiekh Yaser in this informative article. Is he that barbaric Yaser who is currently with the Taliban and Taliban and some pro Taliban elements call this beast as "ustad Yaser"
Regards
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
!ِYes, dear Ashna
You are right, only this man is Yassir whom is called Ustad Yasir, by his followers and he is now with the Taliban. Thank you for your nice comment
Behman
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
Dear Bahman saheb, thank you very much for your response
This beast Yassir is nothing but a MAD DOG of ISI
He was captured twice in Pakistan but released by Kharzai’s tribalist and corrupt government
Regards
Ashna Heravi
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
نویسنده محترم مثل اینکه گویی در مورد برادر بزرگوار خود صحبت می کند ولی با شکسته نفسی توصیفش می کند چون می خواهد نشان دهد که مردم نگوید که هی شما از خود صفت می کنیدو از سوی دیگر نمی تواند برادر بزرگ خودرا خوب نگوید. برادر روایت شما یک جانبه است و مشکلی را حل نمی سازد. اگر لطف کنید خودرا معرفی کنید و با نام مستعار ننویسید خوب می شود، چون آنگاه نوشته های شما به عنوان دیدگاه شورای نظاری در مورد تاریخ یک دوره خاص حد اقل اعتبار می یابد، از نوشته شما معلوم می شود که شما شورای نظاری بودید و در حکومت ربانی موقف و مقام رسمی داشتید، تاجیک گرا هستید اما نسبت به ازبک ها و هزاره ها هم گوشه چشمی دارید با پشتون مشکل جدی دارید اما به رخ نمی آورید. به هر حال خوب است بنویسی اما بانام حقیقی تان تشکر.
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
هرکی ازظن خود شد یارمن
بااحترام
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باعرض معذرت از روح بزرګ مولانا که شعرش را غلط نوشتم اینک خودم آنرا اصلاح می کنم
(هرکسی ازظن خود شد یارمن)
بااحترام
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
برادر بزرگوار آغای بهمن!
کند و گریز مقالات شما را خواندم و تلاش دارم تا همه را بدست آورده و مطالعه نمایم نویسنده و سخن دان نیستم اما تنها میخواهم که خود را با تاریخ که من نیز کم و بیش در یک گوشگگ آن قرار داشتم آشنا سازم و راست و دروغ نویسنده گان محترم را مطالعه نمایم. به هر صورت یک اشتباه در مورد مرحوم مغفور استاد سید محمد موسی توانا نگاشته اید که میخواهم آنرا اصلاح نماید.
موصوف را از قوم ازبیک خطاب نموده اید وپیوستن شانرا به جنرال دوستم نیز اوزبیک بودشان در یک جا خطاب نموده اید. اما:
استاد سید محمد موسی توانا اصلا از ولسوالی یفتل بدخشان بوده و آبا و اجدادش نسبت مشکلات که از نظر محیطی و یا هم موضوعات دیگر که بوده به قریه سررستاق ولسوالی رستاق مطوطن میگردند و مرحومی را همه میدانند که از قوم دری زبان بوده و هیچگونه نسبت با قوم اوزبیک ها ندارند و در قریه سررستاق یک فامیل هم ار اقوام محترم اوزبیک وجود ندارد و اقوام سررستاق ولسوالی رستاق ولایت تخار تماما دری زبانان و اکثریت اقوام قریه مذکور سادات میباشند. من نیز از جمله رستاقی های هستم که به رستاقی بودن مرحوم استاد توانا افتخار میکنم و در جریان وفات و دفن ایشان نیز حاضر بودم.
والسلام رستاقی
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
سید موسی توانا نه ازبک ونه تاجک است او سادات وعرب است در بین ازبک ها یا ترک ها از مدت ها قبل یکتعداد عرب ها و یک تعداد سید ها زندگی میکنند از زمان تیمور لنگ به انان توجه بیشتر صورت میگرفت حتا تیموریان یکتعداد سادات را از خراسان جبرا با خود به انطرف امو بردند بعد ها تعداد از سادات را از هرات چند بخش دیگر خراسان زمین حکام فارسی زبان سمرقند و بخارا و خجند و اترار ... به جبر به انجا بردن و سید عالم خان یکی از اولاده همان سلسله است که جبرا بدانجا برده شده بودند ,حتا تعداد شان به زور تغیر مذهب هم داده شد, هفتاد هشتاد سال قبل حین هجوم کمونست ها به اسیامیانه جمعی از ازبک و تاجک ... به وطن ما پناهنده شدن دران جمع یک تعداد سادات نیز واپس به شمال وطن ما مهاجرت نمودند و تا حالا در تخار وچند ولایت دیگر زندگی میکنند همین جنرال سید داوود داوود نیز از همان جمع میباشند که چندی پیش در تخار کشته شد .
بهمن صاحب کمی متوجه این مسایل باید باشید چونکه کسانی فکر خواهد کرد که جناب تان عمدا سید موسی توانا را ازبک چنانچه چندی قبل کسی را بنام اوپیانی معرفی میکردید و بار ها تاکید کرده بود که این اغا صاحب تاجک ... است در حالیکه در بین فارسی زبان از جمله تاجک ها سادات وجود دارند کسی که سادات بود عرب و اولاد محمد ص ( از طریق علی رض و فاطمه رض ) یا کسی سید بود تاجک اربک هزاره اوغان شده نمی توانند !! عرب های شمال کاملا جدا از این هستند انان عرب اند نه سادات تعداد از انان نیز به ناحق خود را سادات معرفی میکنند .
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
به آغای محترم که اسم خود را ننوشته اند و جنرال داود داود را سید معرفی نموده اند عرض میدارم که لطف نموده نخود و ماش را با هم مخلوط نکنند زیرا از شهادت جنرال داوود داوود زمانی دیری نمیگزرد و هنوز هم برادر و خواهر و اقوام موصوف در قید حیت اند و هیچ یک از ایشان را مردم تخار به نام سید نمیشناشد بل بنام های حاجی آغا ، قوماندان عالی ، عبدالواسع ، حاجی مسعود و دیگران میشناسند نمیدانم چرا و چگونه تا هنوزخون آن شهید نخشکیده وی را در تاریخ به اسم سید معرفی میدارند لطف نموده بعد از علم آوری دقیق در مورد اشخاص چیزی بنوسید.
والسلام
رستاقی
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
جناب روستاقی
سید بودن و تاجک بودن داوود خان چیزی را از او کم و زیاد نمی کند در پی تخریب او و نه هم در پی بزرگ تراشی او میباشم یکبار پرس و پال نماید بعد کاغذ سیاه کنید .
کسی که سید بود تاجک ازبک و هزاره و اوغان نیست سید ها و عرب های شمال اریایی نه بلکه سامی و از جانب اموی ها عباسی ها به مستعمرات اسلامی شان جبرا تبعید و تعداد شان خود فرار و به سایر جا ها از جمله به خراسان مرد خیز پناه اورده و از اینجا به انطرف امو از جانب اقوام ترک و تاجک به زور و به رضا برده شده اند حتا قسمتی از انان به هندوستان کشانیده شده و تا حالا وجود دارند , همچنان عرب های شمال سید نبوده و در جمع اشغالگران عرب خانه کوچ که فکر کنم شامل دوصد وپنجاه هزار خانواده بودند امده اند اینک تعداد از انان نیز خود را سید جا میزنند . تعدادی هم وجود دارند که بخاطر گدایی و خیرات خواستن و مفت زندگی کردن خود را سید معرفی در حالیکه عرب و سید و سامی نبوده اند ...
در جلال اباد کنر قندهار وردگ در بین اوغان نیز سادات وجود دارد انان اوغان نه بلکه سید اند شاید تعداد شان اوغان تر از اوغان شده باشند چانچه تعداد از سادات در بین ازبک ها ازبک تر از " آزاد بیگ" تشریف پیدا کرده اند در بین تاجک ها نیز سادات وجود دارد که از ربانی و مسعود تاجک تر عمل کرده اند ...
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
آغای محترم نتها من بل عموم مردم که با تاریخ آشنایی دارند در مورد سادات نظر شما را تایید میدارند اما این یک قسمت ازتاریخ است که نه خودت نه من و نه هم کسی دیگری نمیتواند از آن انکار کند از توضح مطلب تان سپاسگذارم اما مطلب را که به رشته تحریر درآورده اید طفل دبستانی هم میداند اما منظور من در مورد شهید جنرال داوود داوود بود و نه هم تاریخ سادات که همه به خوبی خوب میدانند که از کجا امدند و در کجاها مطوطن شدند تنها هدف من این بود که شما دانسته و یا هم نادانسته مرحومی را به قوم سادات نسبت داده اید که جفا در حق ملت تاجک نمودید که گویا در تاجکان این گونه افراد شایسته وجود ندارد و اگر دارد هم تاجک سادات هستند. من منحیث تخاری خواستم تا اگر معلومات درست در مورد مرحومی ندارید لطف نموده معلومات تانرا در مورد شهید جنرال داوود داوود تکمیل نماید بعدا در صدد سیاه نمودن کاغذ سفید برآید.
تشکر
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
رستاقی صاحب باز هم سو تفاهم رخ داده , من نگفتم که او بسیار فرد اگاه و پاک بی همتا ... بوده است و افتخاراتش را برای خود قبضه نکرده ام ....!!
دربین تاجک های تخار بدخشان پروان کاپیسا کابل مزار حتا هرات .... دها و صد وهزار ها باسواد با عمل اگاه فهمیده غیر تنظمی غیر تفنگی وجود دارد که افتخار تاجک فارس و فارسی زبان های ما میباشند .
داوود خود عضو یگ گروه درگیر در قضایا خاکدان بدبخت ما بود , اما با تمام مسایل گذشته ان شهید که خدا وند از سر تقصراتش بگذرد , بعد 11 سپتمبر و هم پاشی نوکران پاکستان و حکومت کرزی کسی بود که بالایش حساب میشد , کسی بود که کرزی و گروه اوغاملت او را در ردیف ادم های زبان دار و با عمل نوشته بودند از همین رو تروریست ها را سراغش فرستا دند!!!
نباید دنبال تبار سمت ... باشید و فکر کنید کسی اگر چیزی نوشت باید هم ملیتی ... کسی باشند از سوی هم راه من و راه جناب شان(از صد و هشتاد درجه ) صدو چهل فرق داشت ...
چند یاداشت مرا دقیق بخوانید بعد کاغذ سیاه کنید !! دشمن در کمین و غیر شعوری نباید کاری بکنید که یکی برفرق دیگر بزنیم .. فرق نمی کند خوب است یا بد اگر سید باشد یا تاجک اعمالش به خوداش ارتباط دارد نه به ملیت و سمت ... نباید چون بابر و بایانی .... دنبال مسایل حل شده و پیش پا افتاده برویم !!!
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
هدف من از اول تنها همین بود که وی را سید معرفی ندارید که شاید در آینده اگر کسی بخواهد که تاریخ بنویسد ممکن بااستناد به نوشته شما ویرا سید معرفی بدارد وبعدا دیگران بااستناد به تاریخ نویس محترم چی ها خواهند نوشت و به گفته بعضی ها فیل با یک نقطه قیل خواهد شد. با بقیه حرفهای شما کاملا موافقم دیگر حرفی ندارم.
والسلام
رستاقی
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باقی سمندر
۲۵رمضان
سوم سنبله/ شهریور سال ۱۳۹۰ خورشیدی
۲۵ اګست سال ۲۰۱۱ میلادی
سلام به همه خوانندګان ګرامی کابل پرس?
سلام به آقای پرویز بهمن
آقای بهمن !
تشکر از اینکه در مورد پرسش های من پاسخی از دیدګاه خویش ارایه نمودید من اګر با دیدګاه شما دنیا را بنګرم با بسا از طرحهای شما و نګرش شما از زاویه دید شما ممکن نزدیکی بیابم – اما واقعیت این است که من دنیا را طوری دیګری مینګرم وتمام روابط علت ومعلول جهان مادی را دیالکتیکی ارزیابی مینمایم وافغانستان از این قاعده برایم استثنا نیست . از اینرو اختلاف در طرح مساله – ارزیابی ونتیجه ګیری وجود دارد وخواهد داشت . من تاهنوز در ارزیابی هایم روابط تز- انتی تز و سنتز را نمیتوانم از دیده بدور نګهدارم .
من به چند نګته اشاره مینمایم :
یک- یاد استاد موسی توانا را ګرامی میدارم – با استاد موسی توانا و شخص استاد برهان الدین ربانی بیشتر از ده جلسه در حضور چند انسان دیګر نشست های در مورد افغانستان و رژیم کودتای هفت ثور – نقش شوروی و پیمان وارسا و کومیکان - و آینده آن – استراتیژی وتاکتیک ها – نقش منطقه وروابط پاکستان با ايالات متحده امریکا – اروپا و نقش جهانی در سال ۱۳۵۸ در فقیر آباد پشاور داشته ام . به نظر من آنوقت استاد توانا مسایل را با بسیار درایت مطرح میګرد و در یک جای نقدی بر چګونګی نګرش وبرخورد روزمره من در باره دولت پاکستان و ْضیا الحق داشت . نظر وی برخاسته از تجارب شخصی وی بود و بسیار دقیق بود . وی چند بار با صراحت بمن ګفته بود :
« برادرمهاجر !
اګر در پشاور یا درداخل افغانستان یا در هر جا سخن میګویید بهتر خواهد بود تا در روابط افقی وعمودی متوجه باشید که آی – اس – آی در ګوشه های که دیده نمیشوند ، نفوذ زیاد دارد و نکند خدای ناخواسته برایتان درد سری درست نمایند .»
من از وی سپاسګذارم . خاطرات وتجاربی از فقیر آباد – یوسف آباد – کبابیان – بر تهکال- کوز تهکال – جهانګیرآباد –ارباب رود وــ.....دارم که روزی از روز ها خواهم نوشت . بعد ها با یکی از خویشاوندان استاد توانا - داد ستان یا ثارنوال آقای سید خلیل حیفی آشنا شدم ومدتهاست نمیدانم که آقای حیفی در کجاست ؟ امیدوارم دارای صحت کامل باشد .
در جلسه های آنوقت در پشاور و یا چهار سده استاد خطیبی و استاد عربی نیز حضور داشتند و با یاسر از دور آشنا بودم و میدانستم که چه هوایی داشت . با آقای مولوی قیام الدین کشاف بارها میدیدم در یکی از شب های تابستان ماه سنبله ۱۳۵۸ مورد سو قصد درمنطقه تهکال پشاور قرار ګرفتم وزخم های ګلوله های شل دز باعث آزارم در تابستان میګردید .. بعدن روابطم با آقای مولوی قیام الدین کشاف – مولوی وٍثیق و دیګران تقریبن قطع ګردید واین درسی بزرګی در نیمه سال ۱۳۵۸ برایم بود . بعدن متوجه شدم که من سخن استاد توانا را شنیده بودم اما جدی نګرفته بودم .هفته سوم جدی سال ۱۳۵۸ من از استاد توانا و استاد ربانی خدا حافظی نمودم وراه های ما بازهم دور تر ګردید تا اینکه در سال ۲۰۱۰ در شهر زوریخ حینیکه از هواپیما فرود می آمدم – استاد ربانی در آنجا منتظر بودند – برایش ګفته بودند که باقی سمندر در همین هواپیما هم سفری پیش رو دارد . با استاد برهان الدین ربانی دیدم وتصادفن با آقای امان الله پیمان و آقای سید اسحق ګیلانی وخانم و دخترک نازنین شان سلام وعلیک نموده وآشناشدم و مدتی هم در فرود ګاه دیګران منتظر وی بودند – حال واحوال از استاد توانا را از استاد برهان الدین ربانی پرسیدم – برایم ګفتند که : « استاد توانا به رضای حٍق پیوست »
انا لله وانا الیه راجعون ً ګفتم ولحظه میان ما سکوت برقرار شد . متوجه شدم که همسفران استاد ربانی منتظر شان میباشند و باهم خدا حافظی نمودیم و تاحال بازهم دیګر را ندیده ایم . میګویند دنیا بسیارکوچک است و بیک دهکده تبدل شده است ـ اینکه بازچه خواهیم دید ؟ خدا داند وبس !
همین وخاطرات دیګر !
اما در مورد حفیظ الله امین وشرکا :
من برنامه های حزب « دیموکراتیک خلق » راخوانده ام ونوشته های زیاد از رهبران وکادر های آن حزب راـ آنها خود را مارکسیست – لنینیست – میدانستند –اما به نظر کارل مارکس در مورد احزاب – سازمان ها – ګروه ها واحزاب آنچه خود شان می ګویند تعیین کننده نیست –بلکه پراتیک شان تعیین کننده و معرفی کننده شان میباشد .
من حفیظ الله امین را یک یک فرد ی میشناختم که خود را سوسیالیست میګفت و در عمل فاشیست بودـ از اینرو او برایم سوسیال فاشیست بود و دشمن سرسخت سوسیالیسم . همانطور دولت شوروی آنوقت دولت ای بودکه داد از حزب کمونیست و جامعه کمونیستی میزد وعملکر د آن حزب در جامعه شوروی و دنیا در برنامه و تیوری – برنامه سرامایه داری دولتی بود وهمه برخورد های آن حزب برخورد ضد سوسیالیستی بود. از اینرو من براین باورم که برای شناخت دقیق ازحفیظ الله امین یا دولت ورهبران کریملن بایست دقیقن باز نګری نمود و خود را از زیر بار تبلیغات اردو مخالف سوسیالیسم جدا ساخت تا به شناخت دقیق تر رسید.
در مورد استالیڼ :
من برخلاف هزاران نویسنده و متفکران و روشنفکران جناح های ګوناګون چپ وراست – یوسف استالین را کماکان بلشویک میدانم و باور دارم که استالین در جنګ دوم جهانی ٍثابت ساخت که میان وی و فاشیسم – میان وی و هیتلر وموسولینی و فرانکو فاصله بسیار عمیق وجود دارد ـ استالین با روزولت وچرچیل نشست چه در یالتا چه درکنفرانس تهران و برای شکستاندن کمر فاشیسم نقش بزرګ تاریخی ایفا نمود ـ
اګر این را نادیده بګیرم – یقین داشته باشید با کارهایی فکری که فاشیستها ایتالوی و جرمنی در افغانستان نمودند و بنیادهایی بوجود آوردند تا بخشهای از مردم افغانستان را آریایی ثٍابت نمایند و با آریا بازی تا هنوزهم عده ای سرګرم اند – عده زیادی در خط آشکار فاشیستی قرار میګرفتند – شما همه روزه تبلور افکارفاشیستی را در میان برخی از روشنفکران در افغانستان میبینید وعملکردهای فاشیستی رادیدید .
در صورت ایکه استالین – جامعه شوروی را برضد فاشیسم رهبری نمیکرد و یارانی مانند جورج دیمتروف در کنار خود نمیداشت – دولت افغا نستان درسال ۱۹۴۵ یا ۱۹۴۶ فاشیسم را پذیرفته بود و درسطح دولتی با برلین روابطی وجود داشت .
من هرګزبا هیچ انتی کمونیست برای یک ٍثانیه هم اګر شده باشد – در مورد استالین – وکمونیستها وسوسیالیستها وانارشیستها همنوا نخواهم بود- استالین یک انسان انتی فاسیست بود – هر انسان تا زمانیکه زنده است وعمل مینماید –اشتباه میکند و استالین از این قاعده مستثنی نبود- فقط آنکه مرده است – اشتباه نمیکند – چون در مرک نمیتوان عمل کرد !
در جامعه شوروی شخص بریا و صد ها جنایت کار دیګر دست به جنایات بیشماری زده اند که بایست مورد بازنګری وتحقق قرار ګیرندوشکی نیست که پای ستالین را نیز در این محاسبات کشیده اند ومیکشند .
شناختی که من ازدولت ها و متفکرین وفلاسفه طرفداردولتهای جامعه غربی دارم – اینست که جنګ سرد را از سال ۱۹۱۷ شروع کردند و تا اینکه فاتحه شوروی در پایان قرن بیستم در افغانستان خوانده شد و هم اکنون ناتو رسمن در افغانستان خود را فاتح جنګ سرد میداند ـ ګرچه چرچیل بارها ګفته بود که ما « خوک غلط را کشتیم –باید خوک اصلی را میکشتیم » یعنی :
با فاشیسم هتلری باید کنار می آمدند و برضد استالین متحد می شدند !
درمورد خداداد وخلقی بودن و مغولیسم!
درمورد مغولیسم من عجالتن بحثی نمی نمایم – زیرا سید عسکر موسوی قبلن در اینمورد در کتابش بحث نموده است وتز مغلول بودن مردم هزاره را به نقد کشیده است – اما از جنبش نسل نوهزاره و مغل پارتی و جنرال موسی خان وفعالیت هایشان زمانی که در پاکستان زندګی زیر زمینی مانند صدها انسان دیګر داشتم – مطالبی میشنیدم .
وجوه مشترک همه فراکسیون های « خلقی » حزب « دیموکراتیک خلق» به نظر من باید در پایه ومنشا طبقاتی پیش مدرن – روستایی و قبیلوی شان مطالعه ګردد- آنهاییکه از شهر وتمدن بدور زندګی نموده بودند و همه عمر را در تاریکی بسر میبردند – و«زندګی نوین » تره کی را طوطی وار از بر داشتند و در چارچوب نظامی مطیع وفرمان بردار تربیه شده بودند - وقتی یکباربه قدرت رسانیده شدند – خواستند با تکیه برقدرت و زور همه مخالفین خود را تصفیه خونین نمایند وشعار انقلاب وضد انقلاب را سردادند و ګفتند که بیطرف یعنی بیشرف !
من شخصن دراواخر سال ۱۳۵۶ از جرمنی بسوی افغانستان رفتم – در تهران رسیده بودم ومصروفیت داشتم که کودتای هفتم ثور۱۳۵۷ در افغانستان شد . من در ماه جوزای ۱۳۵۷ بسوی کابل رفتم ـ دراواسط ماه سرطان سال ۱۳۵۷ به عسکری فراخوانده شدم و در مطبعه وزارت دفاع ملی به مثابه حروف چین در بخش طبع حروفی مصروف شدم ـ من را یک سال به حزب شان و جلسات شان دعوت نمودند ومن خود از دکتران مجرب وزارت دفاع و شفاخانه ۴۰۰ بستروشفاخانه نمبریک یا قوای مرکز تصدیق داشتم که غیر مخارب می باشم و در جلسه ها شرکت نمی نمودم ومعمولن درکلنیک عکسری به بهانه معالجه رسمن بیرون میرفتم وګویا سرک هارا ګز مینمودم .
آن زمان آمر مطبعه عسکر مورګن شینواری بود و آمرسیاسی در مطبعه هم شهید ثنا الله زلال و رییس امور سیاسی وزارت دفاع هم اقبال وزیری نام داشت –
من همه روزه سخنرانی های حزبی را از ورای امواج رادیو وتلویزیون هم میشنیدم وهم میدیدم و هم میخواندم و هم از مارشها از یک طرف تا طرف دیګر شهر و جاده ها خبر میشدم . من می دانستم که آنچه لنین ګفته بود و آنها میکردند- با همدیګر هزاران فرسخ فاصله داشت .
من یکسال واندی حاکمیت حفیظ الله امین را با ګوشت وپوست و مغز استخوانم تجربه نموده ام ومیدانم که نه حفیظ الله امین – مارکسیست – لنینیست بو د ونه جنرال خدایدادونه رهبری آن حزب بویی از سوسیالیسم علمی برده بود ندـ تمام عملکرد آنها دشمنی آشکار با سوسالیسم علمی بود- دشمنی با مارکس ولنین بود- رهبری شوروی هم رهبری ضد کمونیستی بود .
این برداشت من است .
در مورد ګلبدین :
ګلبدین
روح هیچ کسی درروح ګلبدین حکمتیار حلول نکرده است و نمیکند ـ شما بهتر میدانید که ګلبدین در آوان کودکی در قشلاق امام صاحب زندګی میګردـ روان شناسان براین باوراندکه شخصیت انسان در دوران کودکی شکل میګیرد . اینکه خانواده پدری ګلبدین از نواحی غزنی مانند خانواده ناشر ودیګران برپایه سیاست ماکیاولیستی دولت های افغانستان به سمت شمال انتقال داده شده اند – اینهم برکسی پنهان نیست ـ ګلبدین حکمت یار یک فردیست که مردم وی را تا هنوز جز ناقلین میدانند ـ
اما متوجه هستم که پدر فرهاد دریا - ناشر هم از همان غزنی به قندوز انتقال داده شده بود و هزاران فرق میان فرهاد دریا-ناشر وګلبدین وجود دارد .
همانطوریکه زلمی خلیل زاد جز ناقلین بود منتها در سمت مزارشریف – بلخ !
این منشا وموقعیت اجتماعی ګلبدین ونظریات و دیدګاهایی که وی با آشنا شد ُ،بایست مورد نقد قرار ګیرد ـ برداشت ګلبدین از کمونیسم – برداشت وی از اسلام اګرمورد نقد قرار نګیرد ، شاید زمانی دیګر ګلبدین دیګري بوجود بیاید همانطوریکه جامعه تاهنوز امیرعبدالرحمن را – محمد ګل مومند را نقد نکرد و آن تفکر ونګرش وعملکردها به اشکال دیګر درجامعه به شکل تراژیدی تر تکرار میګردد. .
وقتی ګلبدین را در حربی ښونځی یا مکتب حربی شامل ساختند – این هم برمن پوشیده نیست . اینکه در مکتب حربی شاګردان صنوف دوازه یا یازده بالای برخی از کو دکان ناتوان ونابلد صنوف هفتم وهشتم چه بلا هایی می آورده اند – این هم در جامعه تا حالا پوشیده نیست – اما سخن ګفتن در مورد این مشکلات ومعضلات تابو یا ممنوع است ـ يک بخش شخصیت فردی ګلبدین در نابسامانی های حربی ښونځی در مهتاب قلعه چهاردهی – نزدیګی های انچی باغبانان شکل ګرفت – عقده های روانی ګلبدین برایم قابل شناخت ودرک است – من در چهاردهی زمین
بدنیا آمده وپرورده شده ام و زشتی ها وخوبی های جامعه خودم را میشناسم . در چهاردهی زمین همه ساله بعد از فصل ګندم درو ی عروسی ها شروع میشد و شبانه در آخر هفته ها ا صدای دهل از دور به ګوش میرسید – بدون بلندګو ها ووسایل برقی ـ همه مردم چهاردهی شناختی از کریم شوقی- خلیفه زمان – بیلتون و خلیفه دری و ماشینی و ساز وآواز فلکلور یا محلی داشتند – درهمین شب های عروسی برخی انګشت شمار از شاګردان از لیسه حربی فرار میکردند و در عروسی ها دیده میشدند – ( من در مورد ګلبدین خود سانسوری مینمایم .......- نه از ترس ویا بیم بلکه بخاطر دیګری .....)
در این جا نیز شخصیت ګلبدین به شکلی از اشکال شکل ګرفت تا اینکه شکایت در رده بالایی لیسه حربی بلند شد و در زمان پاګذاشتن ازدوره ثانوی به دوره عالی ګلبدین را از لیسه منفک کردند . آصف شور یکی از هم صنفی های ګلبدبن بود ـ ( انفکاک ګلبدین از لیسه حربی بخاطر سیاست نبود چون آنوقت ګلبدین شاګرد سیاسی نبود )
ادامه دارد - بخش یک
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باقی سمندر
۲۵ رمضان ۱۳۹۰
۲۵ اګست سال ۲۰۱۱
درباره ګلبدین وـ......
بخش دو
يیوسته به ګذشته
ګلبدین دوباره به امام صاحب رفت . در انوقت ها آدم سرشناس ودرس خوانده در میان خویشاوندان ګلبدین اقای نظام الدین تهذیب بود. اګر اشتباه ننمایم وحافظه ام یاری بدهد – برادر ګلبدین با خواهر نظام الدین تهذیب رسمن نکاح نموده وعروسی نمودند .اینکه بعدن برادر ګلبدین کشته شد یا شهید نمیدانم اما بمن ګفته اندکه :
ګلبدین بعد از مرګ بر ادر بنابررسم ورواج قبیلوی با همان خانم برادرازدواج نموده وامروزه داماد ګلبدین از همان خانم که خواهر زاده نظام الدین تهذیب است در محافل سیاسی حضور دارد .
نظام الدین تهذیب مانند سلیمان لایق ( سلیمان مجددی ) یا مانند شرعی جوزجانی از شاګردان مدرسه ابوحنیفه بودند که درپغمان درس میخواندند. بعد ها همین ها ګرایشهای فکری سیاسی یافتند و به نورمحمد تره کی آشنا یی سیاسی یافتند و جزاین ګروه ګردیده بودند.
در سالهای که ګلبدین از لیسه حربی منفک ساخته شد – بود وباش خانواده اش در امام صاحب بود اما ګلبدین در شهر قندور شامل لیسه شیرخان ګردید .
رفت وآمدونشست وبرخاست ګلبدین با افراد غیر سیاسی بود . ( درمورد صوفی کرنکار من سخن نمیګویم ) من شناختی از انسانهایی در امام صاحب – دشت برچی - پورت یابندر قزل قلعه یا شیرخان بندر و قندوز وپلخمری داشتم ودارم .
همچنان در لیسه شیرخان بندر با هم صنفی های ګلبدین نیز اشنا بودم وتاهنوزهم یکی از هم صنفی هایش را میشناسم . دراین شکی ندارم که ګلبدین دردرسهای مکتب لایق بود و دوصنف را در لیسه شیرخان در یک صنف خواند و از صنف نهم به صنف یازدهم رفت وصنف دهم را امتحان داد .
یکی ازجوانان سیاسی در آن روز هادر شهر قندوز اکر فراموش نکرده باشم – داود کرنزی نام داشت ـ داود کرنزی نسبت به برخی جوانانی که تمایل به جناح پرچم حزب« دیموکراتیک خلق » داشتند – یک سروګردن بالا تر بود . فکر مینمایم که داشتن روابط نظام الدین تهذیب با ببرک و سلیمان لایق واینها بایست درجلب ګلبدین در سطح هواداران پرچمی نقشی ایفا کرده باشد.
ګلبدین در سیاست ګام ګذاشت :
ګلبدین دنباله رو داود کرنزی در قندوز بود ـ داود کرنزی تا هنوز زنده است و سلامت میباشد وامید وارم که خاطراتش را از آن دوران نوشته باشد یا بنویسد .
فرد دیګری که در قندوز زندګی میکرد ونمیدانم که حالا چه کاره است اما باری رییس بلدیه کابل بود – نامش محمد کریم ایماق است . کریم ایماق باید بداند که ګلبدین در قندوز چه نوع سیاستی را علاقمند بود .
شاګردان لیسه شیرخان درسالهای چهل خورشیدی ګلبدین را میشناختند . از اینرو من نمیتوانم وجه مشترک بین ګلبدین و استالین بیابم .
استالین یک بچه کفاش یا پینه دوز بود که پدرش نامش را یوګا شویلی یوسف مانده بود و در زمان تزاری از آنجاییکه دوازه بار به اعدام محکوم شده بود – رفقای حزبی اش به وی لقب استالین یا فولادین را دادند –
در زندګی یک بچه پینه دوز ګرجی که در تفلیس پیدا شده است و درکوه قاف یا قفقاز ګشت وکذار نموده است – با زندګی یک بچه روستایی در امام صاحب من نمیتوانم وجوه مشترک بیابم .
در سال ۱۹۵۳– یکی از نویسندګان و اشخاص بسیار شریف و ظریف در بغلان اعلان فاتحه پخش نموده بود :
بدین عنوان :
«( م ـ َع – چ ) به نسبت وفات کاکای خود یوسف به اطلاع دوستان میرساند که فاتحه روز پنجشنبه در مسجد جامع سرک ۴ بغلان ګرفته میشود . شرکت نمودن دوستان وخویشاوندان در مراسم ختم قران کریم و فاتحه روان کاکایم یوسف را شاد میګرداند »
عده ای زیادی که شاد روان (م- ع-چ ) میشناختد در فاتحه شرکت نموده بودند وګمان میکردند که واقعن فاتحه یوسف کاکای وی میباشد . زنده یاد غلام علی آیین به ( م- ع – چ ) ګفته بود که :
کدام کاکایت یوسف نام داشت وجنازه اش را درکجا خواندند ؟
به ګوش وی ګفته بود :
مګر یوسف استالین را نمی شناسی که از جنازه اش میپرسی ؟
دردا ودریغا که من بادستان خودم جسد شاد روان (م- ع – چ ) را در دریار غربت آوانیکه دربسا از دشتها و کوهستانهای افغانستان طالبییسم بیداد میکرد – در سرزمین آی در آسیای میانه به خاک سپردم ـ
( م- ع – چ ) نه کمونیست بود ونه مارکسیست – لنینیست ونه عضو کدام حزب وسازمان سیاسی ـ
هرباری که محمد ظاهر به سمت شما ل میرفت و میګفتند که برای شکار رفته است – ( م- ع- چ ) به شکلی خودرا به نزد شاه میرساند ودر ملای هام برای شاه میګفت :
شین ای شکار را در کار بګذارو اینجا برای کار بیا !
باری نجیب الله رییس «حزب وطن »از وی پرسیده بودکه :
نظر شما در مورد تغییر نام وخط مشی حزب ما چه باشد ؟
برایش ګفته بود :
وطن را ګورستان ساختید و سر مرغ ای که بی وخت آذان بدهد از زدن است !
بلی !
زمانی نسلهای دیګر – برداشتهای دیګری از استالین داشتند وحتی در بغلان برایش فاتحه ګرفته بودند !
اګر ستالین کمر هیتلر را نمی شکستاند ودر شکست تاریخی فاشیسم سهم تاریخی نمیګرفت خد ا میداند که تا حال چند ملیون نفر « حیل هیتلر یا هیتلر مقدس میګفتند »
اما حالا روزګار دیګریست !
ګلبدین را با استالین تشبیه میګنند!
کلبدین وقتی از لیسه شیرخان در قندوز فارغ شد – به کابل رفت و پذیرش در فاکولته انجنیری ګرفت .
در سال ۱۳۴۸ با دیګران آشنا شد و رفت وآمدش در خانه ای در نهر درسن شروع ګردید .
نهر درسن در نزدیکی های فابریکه خواجه ملا یا فابریکه حجاری ونجاری خواجه ملا در ساحه دهمزنګ چهاردهی کابل است .
همسایه های نزدیک همان خانه یکی خانه آقای خانه رویا بود که در انتشار جریده پامیر در بلدیه نقش داشت – یکی هم خانه عبدالاحد خان کرزی که برایش رییس شورا میګفتند و دیګری هم خانه غلام حضرت خان کوشان بود که دررادیو کابل کار میکرد .
وقتی ګلبدین دران خانه سروکار ورفت وآمد یافت – دیګر آن ګلبدین سابقه نبود و ګویا سیاسی شد و فعال سازمان جوانان مبارز اسلامی !دیګر ازروابط وضوابط با نظام الدین و سلیمان لایق هم در ملای عام هیچ ګپی وجود نداشت .
خود شما حدیث مفصل این شخصیت را در جریان تکامل اش از کودکی تا ناجوانی های پی درپی وبعدی اش ببینید !
دردهه پنجاه که محصل صنف اول فاکولته انجنیری بود – در کشتن یک انسان محصل بنام سیدال سخندان که از فعالین جریان شعله جاوید بود - ګلبدین سهم ګرفت – سیدال سخندان سومین قربانی جنبش متعلمین ومحصلین وروشنفکران در دهه چهل وپنجاه خورشیدی در کا بل است که نامش تا جنبش متعلمین ومحصلین وجود داشته باشد –بایست سر زبانها باشد واز خاطره ها زدوده نشود.
زادګاه سیدال سخندان درولایت لوګربود- پدرش راننده موتر بود و سیدال شعر بزبان پشتو میسرودـ شعر هایش بنام های :
بزګره تا ته وایم دا بیکاری تر سو
– دا بیګاری تر سو
ته کوی کار مدام پردی دشتو باندی
ته ګأږی زیار مدام
په دی دشتوباندی
یا شعر دیګرش
په پلاس او په انبور د استثمار پاره پاره کړه
شابه شابه ای کارګره خپل ایمان غیرت ښکاره کړه
خط فاصل میان ګلبدین و سیدال را روشن تر میساخت .
سیدال هم پشتون بود و ګلبدین هم پشتون بود . منشا طبقاتی شان ممکن شبیه بود ه باشد ولی موضع طبقاتی وموقف طبقاتی شان از همدیګر فاصله داشت – از همین رو ګلبدین راګلبدین – دیګرساختند .
در فاتحه سیدال سخندان شخصیت های سیاسی جامعه به شمول میوند وال شرکت نموده بودند اما حکمت یار را آقای صدراعظم موسی خان شفیق از زندان رها ساخت و وی به دامن پروفیسور ذوالفقار علی بوتو قرار ګرفت – بعد از این شخصیت وی – شخصیت مرموز تری شدـ
عقده های دیرینه در ساختن ګلبدین نقش بسیار دارد ـ برای ګلبدین پناه بردن به اسلام همانقدر ابزاری است که پناه بردن به زیر سایه سلیمان لایق یا نظام الدین تهذیب – ابزاری بود ـ
ګلبدین نیاز به تبارز شخصیت دیګر دارد وجدالی میان ضمیر آګاه وناآکاهش تا پایان عمرش باوی خواهد بود.
از سه شهید جنبش متعلمی ومحصلی وروشنفکری درکابل سخن ګفتم :
یکی حسن جان بود که در روز سوم عقرب ۱۳۴۴ درمقابل پارلمان کشته شد.
حس جان از شور بازار بود .
یکی اصیل بود که بروز ۲۳ ثور در لیسه ابن سینا بزور غند ضربه دولت ظاهر شاه کشته شد .
یکی هم سیدال سخندان بود که با توطیه دولتی و به همیاری ګلبدین کشته شد و از کشتن سیدال به بعد مسیرجنبش روشنفکری افغانستان دګرګون شد .
بعدن کودتای ۲۶ سرطان شد وبخشی از جنبش محصلی وروشنفکری زیر زمین رفت و توطیه حزب مردم یا پیپل پارتی برهبری ذوالفقار علی بوتو بهترین ګل های سر سبد جنبش سازمان جوانان اسلامی را در ۲۶ سرطان ۱۳۵۳ با نظر ګلبدین به جنګ وبه زندان کشاند و سرانجام در پلچرخی توسط ډژخیمان حفیظ الله امین- اسدالله سروری وعبدالله به شهادت رسانیده شدند و میبینیم که از همان ګلبدین چه ساختند و افغانستان تاحالا چګونه در میان آتش وخون بسر میبرد.
آقای پرویز بهمن !
یک هزار سینه سخن دارم . من ګلبدین را مانند کف دستم میشناسم . ګلبدین یک مستبد ودارای مریضی روحی است – جایش تیمارستان است – بعداز آن محکمه بخاطر جنایاتی که مرتکب شده است.
جنرال خدایدا فکر مینمایم که در وزارت مبارزه برضد مواد مخدر – افکار مخدر ضد خلقی خود را پخش میکند ـ
ګلبیدین نشان داد که بخاطر قدرت با همان آصف شور چګونه تار دواند وچګونه با شهنواز«خلقی » در یک کودتا شرکت نمود .
ګلبدین بخاطر منافع پاکستان قراربود با حفیظ الله امین دریک دولت بعد از انکه تره کی از هاوانا برګشته وکشته شده وپنج تابوت از ارګ بیرون شده بود – شرکت نماید – اما کاکی – بی پیش دستی کرد و ببرک رابه اریکه قدرت رسانید و«تواریش »ها افغانستان را حما م خون ساختند ودرفش اتحاد شوروی یارچه پارچه شد و جنرال خدایداد ها از موضع « مرګ برامپریالیسم امریکا » در موضع اميریالیسم امریکا وناتو افتیدند .
ګلبدین بنام اخوان المسلمین شناخته میشود و بزرکترین خیانت وجنایت را مرتکب شد که حال همه انسانهایی که با مطالعه سر وکار ندارند – همه جنایات را بنام اسلام میخواهند بدانند .
یک جناح با جنایت خود بزرګترین جنایت را برمردم افغانستان از موضع انجام داد که در نتیجه بنام سوسیالیزم ومارکسیسم و لنینیسم میخواهند ختم نمایند
جناح دیګر جنایت را انجام داد که بنام اسلام میخواهند ختم نمایند
جناح حاکم و حامیان جهانی اش جنایات روزمره خود را بنام دیموکراسی میخواهند ختم نمایند !
من میدانم که از مارکسیسم – لنینیسم
ازاسلام عرفی وسیاسی و اخوان المسلمین
از دیموکراسی
در افغانستان همه تشنګان قدرت تا هم اکنون استفاده ابزاری نموده اند.
من ارزو دارم تا یکروز – طرفداران مارکس حساب جنایت کارانی را که بنام مارکس مرتکب جنایات شده اند. به کف دست جنایت کاران بدهند
طرفداران اسلام حساب جنایت کارانی ای راکه بنام اسلام مرتکب جنایت شده اند – به کف دست جنایت کاران بدهند
همچنان طرفداران دیموکراسی حساب جنایت کاران ودشمنان دیموکراسی را که بنام دموکراسی مرتکب جنایت شده ومیشوند، به کف دست جنایت کاران بدهند
و سرانجام در افغانستان مردم به چنان درجه رشد وآګاهی و آزادی برسد که دیګر هرګز فریب نخورد .
یار زنده وصحبت باقی .
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
جناب محترم آقای باقی سمندر سلام!
نوشته ای زیبای تانرا خواندم، اینکه فرموده اید وجوه اشتراک میان ګلبدین واستالین را نیافته اید متاسفم . شاید برداشت شما ازمن درمورد استالین یکسان نباشد، آنجا که شما فرموده اید اګر استالین نمی بود هتلر تمام دنیارا میګرفت ویه یک موجود مقدس تبدیل میشد، اما من به این عقیده ام که کشف یک بعد مثبت در وجود ستالین هرګز بمعنای انکار ازهزاران جنایت سری که بعداز مرګ وی آشکار شد نمیباشد،
اینکه مردم ساده دل تاجیک دربغلان برای استالین مراسم فاتحه ګرفته باشند هیچ شکی وجود ندارد وبدون شک درآن عصر با فضای بیسوادی وبی خبری که درکشور مسلط بود باید فاتحه ای هتلر را هم برګزار میکردند.
اما امروز ستالین سمبول جنایت است وسبمبول رفیق کشی های مرموز دریک سازمان سیاسی بحساب می رود. چه بخواهید ویا نخواهید امروز با یاد استالین مو بر اندام مردم ایستاد میشود، چه کسی میتواند منکر این شود که استالین رفقای حزبی خودرا بنام ریزیونیست اعدام نکرد وبعد بخاطر مخفی ساختن آن قاتل راکشت بعد وی توسط قاتل دیګر وبه همین سلسله تا آخرین فرد . بدون شک شما کتابی را بنام جنایات سری استالین خوانده اید. به همین شکل بسا ګلبدینی های دیګریکه بنامهای منافق وجاسوس ومرتد وغیره در حزب ګلبدین ازبین رفته اند، ممکن است درآینده ها با اسناد وشواهد سراز سایتهای انترنتی برارند. درحقیقت ساختار تشکیلاتی حزب ګلبدین طوری است که درآن مغز متفکر وفعال مایشاء شخص جناب عالی است. شاید شما اکنون ازبروز اختلافات میان نسل جدید حزب ګلبدین اطلاع داشته باشید.
ګذشته ازین حرفهاهمین اکنون میان قوم ګرایان چپی پشتون وګلبدین جنګهای قلمی ادامه دارد وشاید شما بهترازمن سایتهای پشتو را مرور کرده باشید. ګلبدین که به قول آقای بزګر بنامهای مستعار اکنون ده ها مقاله را می نویسد، ولی ازنظر استایل وسبک نوشتاری همه یکی بوده ویک دیدګاه را بیان میکند. ګلبدین مخالفان پشتون خویش را بنامهای کافر، کمونیست ومنافق ودشمن خدا ورسول به شلاق تکفیر می کوبد که البته دربخش هفتم من درین باره کمی به تفصیل نوشته ام ولی هیچکسی جرأت مقابله باوی را ازین ناحیه ندارد.
بناء کسانیکه مانند احمدشاه مسعود از زیر ساطور این موجود رهیده بودند حق داشتند که به او به نظر یک استالین بنګرند، اورا نګذارند که حداقل یک صدام ویک قذافی وامین دوم در افغانستان ظهور کرده و یک روز برهان الدین ربانی را مثل تره کی با بالشت خفک کرده وراهی جهان دیګرش سازد وخود قدرت را بدست ګرفته وبنام اسلام وقرآن دمار ازروزګار مردم غیر پشتون برارد.
زمانیکه غیر پشتون میګویم سخنم مصداق دارد. ګلبدین یک استالین کوچکی در ساحت پروان وبګرام داشت که نام مبارکش عبیدالله نیازی بود. این نیازی نام ، تاجیکها را بنام کافر وارتباطی دولتی خیلی زودتر سربه نیست میکرد،
من شخصا باورم این است که ګلبدین که میخواست یا میخواهد استالین بزرګ باشد وشاګرادانش استالین های کوچک اصلا دررسیدن به این مقام یا این مذلت بی استعداد بودند چنانچه حضرت مولانا دربارهء فرعون و نفس میفرماید:
نفس ما ..... کمتر ازفرعون نیست
لیک او را عون ومارا عون نیست.
کوشش وتقلاهای ګلبدین وګلبدین برای استالین شدن ازحد بیش است ولی خداوند شاید آن استعداد را در وجود وی نګذاشته باشد به هرترتیب قصه ای عبیدالله نیازی را ازقلم یکی از دوستانم که خود ازولایت پروان باستان است برای تان می نویسم:
قوماندان عببدالله نیازی یکی از عناصر شریر و خونریز حزب اسلامی بود که صد ها ن نفر را در مناطق بگرام و کوهستان با همان شیوهء خلقی ها کشتار کرد. همان گونه که با یک اتهام و گمان خلقی ها مردم را دستگیر و به کشتارگاه میفرستادند، عبیدالله نیازی نیز صد ها نفر را تنها با سوء ظن همکاری با دولت ویا شعله یی و غیره قتل کرد.
قصهء جالبی در منطقه وجود دارد به ارتباط نیازی. نیازی هرکسی را که خود میخواست نام میگذاشت و میکشت. اما این کشتار تنها شامل تاجک های منطقه میشد. درمورد پشتون های منطقه نیازی یا اقدام نمیکرد یا بسیار محتاط میبود. میگویند یکی از پشتون های منطقهء "سیم ها" به نام حاجی غفار پسری داشت که گفته میشد در سازمان آزادیبخش مربوط مجید کلکانی "ساما" است. چنان میشود که یکی از حزبی های دیگر منطقه معروف به ملاظاهر میخواهد این سامایی را "ترور" کند. ملاظاهر لشکر کشی میکندو خانهء شخص مذکور را محاصره میکند. پسر آن شخص در کدام زیرزمینی بود. آنها میدانستند که آن پسر مسلح است. ازینرو در قید قسم و قرآن و امان دادن ملا ظاهر او را از زیرزمینی برون میکشد. اما بدون این که به قسم و قولش ارزشی بدهد، آن جوان را میکشد.
وقتی روز دیگر نیازی از مساله خبر میشود، ملاظاهر را تهدید به کشتن مینماید. ملاظاهر استدلال میکند که ده ها "کافر" از منطقه را که پشتون نبودند، نیازی کشت هیچ گپی نبود، یک کافر را که من کشتم، باید تهدید شوم. همان بود که ملاظاهر از منطقه میگریزد، به پشاور میرود و تا آخر در پشاور میماند. وقتی مجاهدین پیروز شدند، ملاظاهر هم از پاکستان به وطن برگشت. اما به سزای اعمالش به گونه یی رسید که همراه با پسرش دیوار باغ بلند میکرد که مورد حمله قرار گرفت و یکجا با پسرش کشته شد.
پسان ها نیازی هم در یک جنگ تنظیمی علیه جمعیت کشته شد.
با احترام
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باقی سمندر
۲۵ رمضان
سوم سنبله سال ۱۳۹۰ خورشیدی
۲۵ اګست سال ۲۰۱۱ میلادی
سلام به همه خوانندګان ګرامی کابل پرس?
سلام به آقای پرویز بهمن !
نبشه شما را که با زیبایی خاص ووقت کم منتشرګردید ، هین چند لحظه پیشتر خواندم . شما درمورد استالین نوشته اید و بنام سمبول جنایت از وی یاد کرده اید – من بشما به هیچ وجه همنظر نیستم ـ من کتابهای زیادی از روی مدودوف – اقا بکف – امی نایت را نیز خوانده ام- سخنرانی خروشچف را نیز در مورد ستالین خوانده ام و بسا از نوشته های خرد وبزرګ دیګری راهمچنان . اینکه نه تفسیر رسمی کمونیستهای چینایی را درمورد خروشچف را نیز درسالهای ۱۹۷۲ -۱۹۷۳ خوانده بودم آنها باشد بجای خودشان .
خواندن کتابهای برضد استالین مرا واداشت تا هجده جلد آٍثار کلیات یوسف استالین و کلیات لنین و نوشته های سرسخت ترین رقیب حزبی استالین یعنی لیون تروتسکی را نیز بخوانم – اسناد محاکمات کمونیستها را درماسکو نیز خواندم اما درهیچ اثر استالین من نشانه ای نیافتم تا مستقیم یا غیر مستقیم دلیل برجنایت ودست داشتن وی به جنایت نماید .
حزب کمونیست شوروی ( بلشویک ) از خود دارای تجارب زیادی بود وشکی ندارم که همه تجارب را نمیتوان مثبت خواند یا منفی .
حزب کمونیست ( بلشویک ) شوروی دارای کمیته مرکزی و تصمیم ګیری های دسته جمعی ومسولیت فر دی بود اما شما خود تان مینویسیدکه حزب اسلامی حکمتیار مبتنی بر تصمیم ګیری فردی است . میان تصمیم ګیری جمعی وفردی میان جهان بینی استالین و ګلبدین من فرق قایل میباشم. مقایسه ګلبدین با استالین رامن صحیح نمیدانم .
ستالین از ۱۹۲۳ تا سال ۱۹۵۳ یعنی سی سال تمام در مبارزه درون حزبی وبیرون حزبی قرار داشت . من درمورد کشتارګاه های سایبریا نیز زیاد شنیده وخوانده بودم اما میتوانم بنویسم که ارزیابی از استالین بکلی یک امر جداګانه است ومیباشد .
شما نمونه های زیادی از مطلق ګرایی ګلبدین را بیان داشته اید وشاید ده انسان دیګر هم بیان داشته باشند . تصمیم ګیری فردی منتج به مطلقیت و استبداد میګردد
من برایشما از تابستان سال ۱۳۵۸ چند خاطره ای را از پشاور( یوسف آباد )بنویسم .
دفتر تنظیم و دعوت جمعیت اسلامی افغانستان در یوسف اباد موقعیت داشت . دفتر حزب اسلامی در فقیر آباد .
من با دوستانی در خانه تنظیم ودعوت جمعیت اسلامی افغانستان مهمان دفتر بودیم وجلسه های ما با وقفه ها با استاد توانا و استاد ربانی درمواقع خاص ادامه می یافت .
یک روز بعد از نماز دیګر سه نفر در دفتر آمدند و جویای احوال یک عسکر شدند – انوقت هر عسکری که از قطعه عسکری فرار مینمود – وخود را به یکی از دفاترو یا مجاهدین جمعیت معرفی مینمود – نامش ثبت کتاب میګردید وبرایش یک ورقه سبز بنام ترخیص از عسکری میدادند . مسول تنظیم دعوت بنام استاد مشفق یاد میګردید – انجنیر ایوب نام هم با روابط جمعیت اسلامی در آن دفتر ګاه ګاهی می آمد .
سه نفر که آمده بودند یکی شان مشفق را مصروف ساخته بودند و دوتن دیګرشان به اطراف حویلی نګاه میکردند ودقیق به هر طرف چشم می انداختند .
من در کنج صفه تماشا میکردم – نیم ساعت بعد از جستجوی کتابها انها خدا حافظی نمودند وګفتند که کسی راکار دارند – در انجا نیست .
انها رفتند .
بعد از نماز خفتن یکبار صدای انفجار بګوش ما رسید . ما همه در روی صفه نشسته بودیم . نمیدانم چکونه شد که من چراغ هاراخاموش کردم و همه راګفتم دردون خانه در زیر کلکین هموار بخوابند – یا پروت نمایند .
در دیوار جمعیت اسلامی فقط یک تفنګ شکاری دومیله ساخت دره وجود داشت وبس .
استادموسی توانا ریش سفید بود و سایرهم وارخطا شده بوندـ باردیګر انفجار رخ داد و چره ها در داخل اتاق ها شیشه ها را شکستاند .
بګذریم از اینکه من چه کردم .
یک جوان که فکر مینمایم از لغمان بود ووی را طارق میګفتند با پاهای برهنه از کوشه حویلی به دیواربالا شد و از خانه رفت.
نیم ساعت بعد استاد برهان الدین ربانی با دونفر دیګربه دفتر آمدند و بعدن چند نفر پولیس امنیتی پاکستان بنام سی آی دی و افرادی از سپیشل برانچ بعد از رسیدن استاد ربانی همچنان آمدند.
باچراغ های دستی روی حویلی را پالیدند و بیرون راهم چنان .ګلید های بم دستی را یافتند . تحقیقات کردند و رفتند تا فردا بیایند .
استاد ربانی از مشفق پرسید :
« چه خبرها بود ُ اندکی ګزارش دهید مارا »
مشفق ګفت :
«یکنفر از دفتر حزب آمده بود و جویای یافتن خویشاوندان شان بودند و دونفر دیګر یاورشان بود »
آن زمان استاد ربانی ګفت :
شما ګفتید – ما نشنیدیم و شما هم هیچ ندیده اید . اینموضوع را خاموش بګذارید .
ګوشهایم جرنګ کردکه چه روزکاریست . استاد توا نا بمن ګفت :
برادر مهاجرم !
من بشما نظر خود را کفته ام ـ شما متوجه جان خود باشید.
من دقیقن دانستم که چه اتفاق افتیده بود و پالیدن عسکر یک بهانه بود و انفجاردادن خانه را میخواستند برنامه ریزی نمایند .
فردا همان طارق نام برایم ګفت :
که کلبدین چه انسانهایی را در کنر و پنجشیر به سوی کشتن سوق داده بود وچګونه بنام جنرال مستغنی اسناد ساخته بود وچګونه پیپل پارتی بنام جنبش اسلامی از دولت پاکستان اسلحه ګرفته بود و یکصدمیل را به ګلبدین سپرده بودند و بخشهای دیګر راخود پیپل پارتی برای حزب خود ګرفته بود ، اما اسناد همه را ګلبدین امضا نموده بود .
چګونه در پاراچنار افرادی راکه برای وحدت بخشیدن جمعیت اسلامی وحزب اسلامی تلاش ورزیده بودند و حرکت انقلاب اسلامی را بوجود آورده بودند تامساله رهبری فردی رابه مولوی محمد نبی محمدی بسپارندواز کشاګش دیګران بکاهند ُ، افراد فرکسیون ګلبدبین کشته بودند و بسوی کابل رفته وبه حفیظ الله امین پیوسته بودند .
همو طارق بسیار شکایت ها داشت .
هم چنان بخاطر دارم که مولوی محمد یونس خالص ومولوی دین محمد چګونه علل جدایی شان را ار فرکسیون ګلبدین بیان میداشتند وهمیشه عزیزالرحمن الفت را شاهد مدعای خودش داشت. مولوی خالص میګفت صد ها راز دیګر رامولوی جلال الدین حقانی میداند اګر هروقت بخواهی میرویم آنجا وبپرس !
یه نظرمن این همه تجارب در ۴۲ سال اخیر نشان میدهد که ګلبدین حکمتیار عقده خود خواهی – عقده خود کم بینی وعقده حقارت دارد . این همه عقده ها دست بدست هم داده و پولهای باد آورده ای آی آی – شیخ های عرب وعجم و روابط ګسترده با آی آس آی و جنایت کاران منطقه تشکیلات مرموزی را سروسامان داده است که افرادش مانند قوماندان زرداد ها اند .
اګر یک تیم کاری بتواند فعالیت ها وجنایت های ګلبدین را بنام خودش بنویسد – بازهم کم است ، من بخاطر دارم که ناشر الصبح در هالند حلیم تنویر نام داشت وګویند که درکنار خرم در کابل قرار ګرفته بود – همان تنویر در الصبح بارها برضد حکمتیار نوشته بود.
من در پایان بازهم مینویسم که :
ګلبدین حکمت یار یک موجود خاص برای خودش است و با هیچ کس قابل مفایسه نیست .
ګلبدین باید افشا ګردد- تجرید ګردد – وطرد شود و هزاران انسان وی را محکمه نمایند وبه کیفر اعمالش برسانند ،
یار زنده و صحبت باقی .
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
محترم آقای سمندر سلام!
از خلال این نوشته ای شما که مشاهدات عینی شما را ازعملکردهای افراد ګلبدین درپاکستان دربر دارد، چنان درک کردم که حتی استالین نیز نسبت به ګلبدین شرف داشته است. زیرا حد اقل درحزب کمونیست تصمیم های سیاسی بصورت دسته جمعی ګرفته میشد ودرحزب ګلبدین فرد نقش عمده را بازی میکند، من بیشتر درباره ای استالین باشما وارد بحث نمیګردم زیرا این موضوع خارج ازبحث ما وشما است، درصورتیکه شما حتی ازقول محمدیونس خالص وحقانی وطارق لغمان دربارهء خیانتهای ګلبدین اطلاع دارید کفایت میکند که با این نظر من موافق باشید که من نوشته ام احمد شاه مسعود در دشمنی خویش باګلبدین حق بجانب بوده است. هدف من این بود تا دوستانیکه از سر سطحی نګری بر مسعود می تازند که ګویا مسعود از روی خود خواهی شخصی اش با ګلبدین جور نیامد وپدرکشی قدیم باوی داشت و به زعم آنها هردو مساویانه مسؤول جنګهای تنظیمی وایجاد طالبان بعداز سقوط نجیب و تباهی های کابل اند باید بدانند که چنین نیست، بلکه یګانه فردیکه مسؤول آغاز وانجام این جنایات می باشد یک نفر وآنهم ګلبدین است.
قرار دادن ګلبدین در پهلوی مسعود دریک پله ای ترازو یا ازسر منافقت است یاهم بی خبری . من این را با جرأت می نویسم ولو اګریک تعداد دوستان برمن خشم ګیرند و مرامتهم به وکیل مدافع بودن مسعود هم بکنند. حالا برشماست که ګلبدین را به هتلر مشابه میدانید یا فذافی یا صدام یا استالین این مربوط خود شماست ولی هدف من از ذکر نام استالین وامین همان بود که قبلا بیان نمودم.
با احترام
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باقی سمندر
۲۶ رمضان
چهارم سنبله ۱۳۹۰ خورشیدی
۲۶ اګست سال ۲۰۱۱
سلام به همه خوانندګان ارجمند کابل پرس? !
سلام به آقای پرویز بهمن !
آقای پرویز بهمن !
من در آخرین جملات خود یکبار دیګر نوشتم که :
« به نظرمن این همه تجارب در ۴۲ سال اخیر نشان میدهد که ګلبدین حکمتیار عقده خود خواهی – عقده خود کم بینی وعقده حقارت دارد . این همه عقده ها دست بدست هم داده و پولهای باد آورده ای آی-اس آی – شیخ های عرب وعجم و روابط ګسترده با آی آس آی و جنایت کاران منطقه تشکیلات مرموزی را سروسامان داده است که افرادش مانند قوماندان زرداد ها اند .
اګر یک تیم کاری بتواند فعالیت ها وجنایت های ګلبدین را بنام خودش بنویسد – بازهم کم است ، من بخاطر دارم که ناشر الصبح در هالند حلیم تنویر نام داشت وګویند که درکنار خرم در کابل قرار ګرفته بود – همان تنویر در الصبح بارها برضد حکمتیار نوشته بود.
من در پایان بازهم مینویسم که :
ګلبدین حکمت یار یک موجود خاص برای خودش است و با هیچ کس قابل مفایسه نیست .
ګلبدین باید افشا ګردد- تجرید ګردد – وطرد شود و هزاران انسان وی را محکمه نمایند وبه کیفر اعمالش برسانند ،.....»
نظرمن در بالا بازهم در برابر چشمان همه خوانندګان وعلاقمندان قرار دارد.
چند موضوع دیګر رابرایشما مینویسم :
آوانیکه من درلیسه حبیبیه شاګرد بودم- در صنف هفتم واو یک همصنفی داشتیم بنام احمد سعید – احمد سعید فرزند جنرال غلام علی خان پنجشیری بود- درسال۱۳۴۵خورشیدی یادرسال ۱۹۶۶) . ما باهمصنفی های دیګر در اوقات پیش از تفریح ګاهی مشغول تماشای فت بال و یا والیبال یا باسکتبال میبودیم. این علاقه مندی به ورزش تا حدی زیاد ګردید که دوستی ما با احمد سعید از ساحه مکتب تا ساحه میدانهای پوهنتون رسید . انوقت ها در ګوشه ده بوری در شنګ میدانها برای صاحب منصب های اردو خانه هایی ساخته بودند وخانه جنرال غلام علی خان در آنجا موقعیت داشت . جنرال اجازه داده بود تا فرزندش باما ګاهی در بیرون مشغول فتبال باشد . سرانجام بعد از ماه ها در صنف هشتم ما با احمد سعید واحمد سعید تاحدی باما دوست ګردیدیم که اجازه داشتیم بعد از فتبال به خانه آنها برویم ویګان پیاله چای بنوشیم وقصه هاداشته باشیم .
احمد سعید شاګرد هشیار بود ودرمیان شاګردان کوششی بود . روزی از روز ها درخانه احمد سعید شان مهما نانی ای آمده بود واحمد سعید ګفت :
( بابیم مهمان دارد – بچه مهمان کتی ما میرود فوتبال بازی میکند )
ما با مهمان احمد سعیدشان برای بازی فتبال در ساحه چمن های پوهنتون برای بازی فتبال رفتیم واحمد سعید مهمان شان را بما بچه ګاکا دوست محمد معرفی کرده بود . بچه کاکا دوست محمد احمدشاه نام داشت یا کدام نام دیګر( نمیدانم احمدشاه نام مستعار احمدشاه مسعود بود یا نام اصلی اش )
پسانها همان مهمان احمد سعید شان علاقمند جدی فتبال بود و با یک همصنفی ما که کریم یوسف نام داشت – درلیسه استقلال باهم دوست بودند و خانواده کریم یوسف- کریم را از لیسه استقلال به لیسه حبیبیه تبدیل کرده بودند ،
برادر کریم یوسف – صفی الله ثبات نام دارد . همین صفی الله ثبات مانند کریم یوسف برادرش عضوای تیم ملی فتبال افغانستان مانند صابرجان و الف و نجیب جان کوهیار و دیګران ګردید .
سرانجام همان مهمان احمد سعید شان بچه کاکا دوست محمد خان- جز ګروه فتبال کریم شان شدند ومن هم تماشاچی بودم . از طریق کریم یوسف و صفی الله ثبات با احمد شاه آشنا یی بیشتر پیدا شد.
صفی الله ثبات دوستانی داشت که همیشه درخانه ایشان رفت وامد داشتند ـ
بنام آصف کلول
احمدجان پهلوان
تور بچه قندی
احمد ظاهر (احمدظاهر شهید – اوازخوان معروف در افغانستان تورجان – بچه داکتر ظاهر ) و دیګران
این دوستی های میدان فتبال تا حدی بود که روابط مارا نزدیک تر ساخته رفته و بچه کاکا دوست محمد هم آنوقت ها در نزدیکی سینمای بهارستان در کارته پروان زندګی میکرد .
منظور از این همه نوشتن در مورد معرفی نه بلکه شناختن دقیق یک جوانی است که بعد ها بنام احمد شاه مسعود زبانزد عام وخاص ګردید و دوستان و دشمنان زیادی در سطح افغانستان – منطقه وجهان یافت .
پهلوان احمد جان هم همرای ما در لیسه حبیبیه در اوایل درس میخواند وپهلوان میاه ګل مانند شمس الله قهرمان زیبایی اندام – یا رحمت پای طلایی یا ګربد یا عثمان یا سخی – یا بری یا ربانی هم از شاګردان لیسه حبیبیه بود ند و ورزش نقشی دیګری در ان دوران داشت ومسابقه کنندګان فتبال هم حریف هایی داشتند مانند چای جوش – یا خریف مسابقه زیبای اندام مانند طلا – یا حید کاکو یا بکسور ها مانند الف بچه کاکا قاری ودیګران .
احمد جان خود را از لیسه حبیبه به لیسه سرای خواجه تبدیل کرد و آنوقت در بی بی مهرو در نزدیکی های کوچه بلوچها زندګی مینمودند ،
جنبش های سیاسی هم در افغانستان روز بروز اوج میګرفت وجناح بندی ها هم در مکتب – هم در میدانهای ورزش قابل رویت بود .
علایق سیاسی ما چنان بود که با همدیګر درباره هرجریان فکری آزادانه ګپ میزدیم و در مکتب ما هم جریانهای سیاسی علاقمندان خود را داشت .
شعله ای ها
اخوانی ها
پرچمی های
مساواتی ها
افغان ملتی ها
جبهه ملی ها
وګروههای دیګری –
ورزش درمرکز فعالیت های دوستان مامانند احمد سعید قرار داشت . دوستان صفی الله ثبات به طیف ها واقشاری ګوناګون جامعه کابل متعلق بودند و جروبحث های سیاسی هم متنوع تر بود .
پهلوان احمد جان دوستانی دیګری نیز داشت بنام – پهلوان قیوم از شش درک و امتیاز حسن و مشتاق و ....– ګاهګاهی نجیب افغان هم با پهلوان قیوم دیده میشد .
بعد ها نجیب افغان ( دکتور نجیب الله – رییس جمهور و.... ) ساخته شد و سرانجام هم در چهار راهی آریانا وی را کشتند وپهلوان قیوم در مدت زمانی در منطقه کراچی کمپنی در اسلام آباد رستورانت ای داشت وــــ ....
ګپ اصلی در مورد احمد شاه مسعود است واین همه اشاره های فرعی بخاطریست که برای خواننده های ما موقعیت اجتماعی احمد شاه مسعود هم روشن تر باشد .
درسال ۱۳۵۷ من بکابل رفتم و در جریان همین سال رفت وآمد های ما با دوستان قدیمی در منزل صفی الله جان ثبات – در شهرنو – که به عقب جام رستورانت مقابل سفارت هندوستان قرار داشت ُ – به شکل از اشکال درآخر هفته ها ادامه می یافت.
وضع کابل وافغانستان بسیار بد تر شده میرفت و حفیظ الله امین و فراکسیون وی کشتمند – جنرال قادر – میرعلی اکبر –شاه پور احمدزی را زندانی ساخته بودند و نجیب و فرکسیون ببرک و دیګران از حزب « دیموکراتیک خلق » به خارج بنام اشرافی ها تبعید شده بودند .
شعار کودتاچیان هفت ثور و فرکسیون حفیظ الله امین وشرکا مبارزه برضد سه دشمن بود
ناسیونالیسم تنګ نظر
اخوان المسلمین
افراطی های چپ
تور بچه قندی خسربره بارق شفیعی بود در مجالس مانند همیشه خاموش مینشست وکم ګپ میزد –وقتی ګپ بحث ها را شنید –یکبار ګفت :
بچه ها - ګوش کننین – باید از کابل – بکنیم - بګنیم – فرار هم یک راه مردی است
واحد بشردوست از لندن آماده بود وعاقل شاه بیرنګ کوهدامنی از تهران وهرکدام با دیګاه های خودشان اوضاع را بررسی میکردند .
درهمان شب وروز کریم یوسف با دوشیزه ای از خانواده ملکیار نامزد شده بود . نامزدی هم تقریبن بسیار محدود بود ودرساحه تنګ – کریم قصه های ګرفتاری هاشم میوند وال جنرال ملکیار و جنرال احمد شاه و عارف ریکشا رامینمود و همیشه می ګفت –
وقتی حفیظ الله امین رفقای حزبی خود را تحمل نمیکند – دیګران را چګونه تحمل خواهد کرد ؟ – بچه راه فرار را بسنجیم . مه یګان امکانات را سنجیده ام .
همه دوستان که باسیاست علاقمند بودند یا نبودند – سیاسی می اندیشدند ـ
احمد ظاهر – برای صفی الله ګفته بود :
من خو هنوز بستره خوده از بندی خانه بیرون نکدیم باز در بندی خانه میرم .
اما سخی احمد یوسف - برادر صفی الله یوسف می ګفت که :
پهلوان احمد جان در پنجشیر رفته است واحوال روان کرده که :
بچه ها بکنین – یعنی از کابل خود را بیرون نمایید وفرار کنید !
صفی الله ٍثبات میګفت که :
احمدشاه وجان آغا هم در پشاور رفته اند وآنهاهم از راه کوه ها طرف پنجشیر میروند .
برادر صفی الله ثبات – محمد نسیم یوسف نام دارد وخانم نسیم جان خواهر احمدشاه فرزند نازک میر پنج شیری میباشد – نسیم جان هم احوال روان کرد ه بود که :
من هم امکانات دارم – بکوشید تا هرچه زود تر از ساحه خطرشدید بیرون ګردید
خلاصه اینکه :
عده ای در پنجشیر رفتند وعده ای در کابل ماندند – تور بچه قندی را همان نجیب افغان وقتی که ریس خاد شده بود -کشت ـ بچه قندی خسربره بارق شفیعی بود .
احمدجان پهلوان در پنجشیربایک ګروه کوچک جنګ مسلحانه را شروع کرده بود و بعد هاهم در سال ۱۳۵۸ احمدشاه مسعود از راه نورستان به پنجشیر رفته بود و سرانجام بعد از اینکه روسها حفیظ الله امین را کشتند وببرک را براریکه فرمان روایی نصب کردند - احمد جان از پنجشیر به کابل رفته بود .
شایعه شده بود که نجیب برایش ګفته بود که :
رییس المپیک ګردد . اما احمد جان در پنجشیر برګشته بود و در پنجشیر نمیدانم چګونه کشته شد .
( در مورد وی تاحالا ده ها نوع شایعه را شنیده ام )
بعد ها شخصی بنام عبدالله عزام در پشاور پیدا شد و یکی هم بنام انس در پنجشیر راه یافت ـ انس هم ازګروه عزام بود ـ بن لادن هم در پاکستان پیدا شد و دیدیم که چکونه در پاکستان از بین رفت .
پس احمدشاه سال ۱۳۴۵ خورشیدی که پدرش در خانه جنرال غلام علی خان پنجشیری رییس ورزشی اردو و رییس ساختمان وزارت دفاع رفت وامد داشت خود همان احمدشاه– علاقمند فتبال بود – همان احمدشاه چنانچه نوشتم درکابل با طیف های ګوناګون جوان ها سروکار داشت و دارای دید بسیار وسیع تر شهری نسبت به یک بچه مکتب لیسه حربی مهتاب قلعه بود .
همان احمد شاه در پنجشیر رفت وخودرا از سطح یک فرد تا سطح آمر بودن ارتقا داد و در میدان اصلی جنګ کامیابی وشکست – افت وخیز – پیش روی وعقب نشینی وده ها
دسیسه هارادید وتجربه کرد ـ
احمد شاه مسعود به مثابه یک جوان شهری از کارته پروان در پنجشیر رفت وخود را تٍثبیت کرد و سرانجام در راه آرمان خود شهید شد .
من چندی پیش با صفی الله ثبات نشسته بودم وباوی در مورد آنروز ها ګپ هایی داشتم .
صفی الله ثبات درګذشته ها در پنجشیر وتالقان رفته بود و با مسعود نشستها هایی داشت واز فوتبال بازی کردن باوی در پنجشیر ګپ میزد.
با بیان این خاطرات میخواهم بنویسم که :
در ساختن هر شخصیت ای محیط اجتماعی اش نقش دارد ومحیط اجتماعی شعور اجتماعی وفردی را میسازد .
میان احمد شاه مسعود و ګلبدین از طفولیت تا بعد ها فرق هایی وجود داشته است .
به نظر من احمد مسعود فردی زرنک وهوشیار ی بود و هرګز بخاطر قدرت طلبی خود را درګرو آی –آس آی نګذاشت.
مسعود در تجربه دریافت که زندګی در افغانستان ودر میان مردم بسیار با ارزش تراست تا در اسلام آباد یا پشاور و درمیان پول های باد آورده.
ممکن احمدشاه مسعود صدها مخالف داشته باشد و صدها موافق ـ اګر قرار باشد زندګی مسعود را از کودکی تا وقت شهادت وی به بررسی بګیرم – بطور قشرده مینویسم که :
احمدشاه مسعود یک فرد شهری بود وباداشتن تفکر شهری هر فکر دیګررا به شکل شهری اش تفسیر مینمود –
احمدشاه مسعود در زمان کودکی علاقمند فتبال بود و تاپای مرګ به فتبال علاقه داشت ـ بازی فتبال یک روان شناسی خاص دارد ، در فتبال جاهای بازی کنان ونقش های شان در میدان تعیین شده میباشد ـ هر بازی کن نقش خود رابازی مینماید و با یک تیم ویک ګروه بازی مینماید ، درروان شناسی فتبال آزادی فردی وتصامیم فردی در میدان بازی بخاطر پیروزی جمعی قرار دارد و پیروزی جمعی با پیروزی و سر فرازی فردهم می انجامد . هیچ فتبالری نمیتواند در میدان تا پنج دقیقه به شکل شخصی وتنهایی بازی نماید ، قاعده براین است که بایست توپ را پاس بدهد تا عضو تیم ګول بزند و پیروزی نصیب ګول زننده و همه تیم میکردد.
این روان شناسی در زندګی احمد شاه مسعود درمیدان جنګ نیز تاثیر داشت . قوماندانها هریک نقش های جداګانه ای را بازی مینمودند ـ فول هرفرد یا اشتباه فردی مجازات فردی و ګول فردی مکافات فردی داشت و پیروزی ټیم – پیروز همه وشکست تیم شکست همه بود اما در پایان بازی همه باهمدیګر ورزشکار بودند .
این یک بخش روان شناختی احمدشاه مسعود از نظرمن است .
بخش دیګر در مورد دوران جنګ از سال ۱۳۵۸ تا ۱۹۹۱ – ۱۹۹۲ میګردد و از ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۵ – از ۱۹۹۵ تا نهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ وشهادت مسعود در خواجه بها الدین در شمال افغانستان ودر سنګر مقاومت .
شرکت در جنګ وجهاد بخاطر مقاومت – شهادت بخاطر مقاومت نوع دیګری ارزیابی بایدګردد .
احمد شاه مسعود انسان بود و هرانسان در زندګی فردی واجتماعی خویش خالی از خطا نیست – نبوده ونخواهد بود .
ارزیابی از نکات مثبت در زندګی سیاسی وفردی احمد شاه مسعود و ارزیابی از نکات منفی امریست که بایست به شکل علمی وعقلایی وخردمندانه صورت ګیرد .
زندګی احمد شاه مسعود در دوران جهاد وشهادت احمد شاه مسعود دردوران جهاد خود رنجیست ګران برای ګلبدین.
ګلبدین نتوانست مانند احمدشاه مسعود زندګی نماید وهرګز مانند مسعود از دنیا رخت نخواهد برد .
یار زنده و صحبت باقی
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
اینه آقای سمندر حالی معلوم شد که دامن تو از کجا آب میخورد ... خوب شد که سرنخ تمام مسایل و مقصد اصلی ات را هویدا کردی ... شاید تو بهمن جان باشی ... که از یکطرف سوال میکنی و از طرف دیگر مینویسی ... اما سرانجام کله ات از غار شورای نظار ظاهر شد ... به به ... به این داستان نویسی ها و این چرندیات ... شما وافعا در جعل و تزویر ، دروغ پراگنی و دروغ بافی ، و تهیه داستان ها و افسانه های جعلی و دروغین ماهر هستید... بلی مسعود ... مسعود که برای رسیدن به قدرت از منشا ( یعنی از دوران متعلمی در لیسه استقلال ) روابط را باسازمان استخبارات فرانسه قایم کرد ... و بعدا این روابط به همکاری های متقابل انجامید ... پروتکول همکاری با روس ها و تعهد روس ها برای ساختن چهره از او در تعاملات آینده سیاسی افغانستان .... رفتن نزد ذولفقار علی بوتو .... و همکاری مستقیم با آی اس آی و حمله در سال 1354 بالای ولسوالی پنجشیر ... همکاری با سی آی ای ... و قرار اسناد وشواهد تا آخرین روز های حیات هم از طریق آی اس آی از سی آی ای پول دریافت میکرد ... همان مسعود که گفته میشود حتی با اسراییل هم روابط تنگاتنگ اجنتوری برقرار کرده بود .... همان مسعود که برای رسیدن به قدرت شصت و پنج هزار انسان کابلی را با گلبدین خاین به خاک و خون کشید... آری همان مسعود که تمام هستی مادی و معنوی افغانستان را به یغما برد ووو... بلی او را همه میشناسند ... و اگر میخواهی در مورد اخلاقیات مسعود و خانواده اش نیز معلومات داشته باشی ... میتوانی از حال و احوال وطندارانش در شهر کابل جویای احوال شوی ... زیرا مشت نمونه خروار است ... بای بای
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
آقای مجید تتمدره یا هم مجید مومند ویاهم مجید ساپی ویاهم جلال بایانی!
باید بپذیرید که زمان سخنان تکراری تان ګذشته ودرضمن آنقدر برای خواننده ها خسته کن شده است که حتی اطفالی که امروز دست به ګدایی درشهرکابل بسوی مردم دراز میکنند ازمحتویات این مطالب تکراری شما آګاهی دارند. آنچه را که مسعود دربرابر داوود انجام داد آنرا هاشم میوندول، وغیره کودتا چی های طرفدار سلطنت به همکاری مستقیم آی اس آی نیز میخواستند انجام دهند، آنچه را که مسعود دربرابر داوود جلاد انجام داد میزان اشتباه وی هرګزبه اندازه ای آب فروشی موسی شفیق به ایران که اکنون میلیونها ګیلن آب را ازدریای هیرمند به ز یغما برده وآنرا به بازارهای خلیج به فروش می رساند نبود.
نه سمندر ازشورای نظار است ونه هم من، سمندر فرد مستقل بوده ودربسیاری موارد ما باهم اختلافات شدید فکری داریم . ازجمله موارد اختلافی یکی هم این است که این قلم خواستار تجزیه ای رسمی این کشور به شمال وجنوب می باشم ولی آقای سمندر با بنده نظر بدلایلی که نزدش موجود است موافق نیست، اما اینجا کابل پرس? است، تنها من وسمندر نه بلکه حتی شما نیز این حق را دارید که بدون دشنام وتوهین وهتک حرمت به اشخاص نظرخویش را ابراز کنید تا بتوانیم آنچه را که تاریخ نګاران جعل کار پشتون تاکنون بخورد مردم داده اند ازسر بازخوانی شود. وراست از دروغ، سره از ناسره جدا ګردد.
درباره ای قرار مسعود باروسها وغیره ، مطالب زیادی ازین قلم درین سایت وسایت تاجیک میدیا وخاوران با اسناد ومدارک معتبر وجود دارد که حتی بیل ریچاردسن خیالی تان که چندیی قبل پشتونها وی را به خدایی برګزیده بودند نیز قادر به رد نمودن نشده است ، امیدوارم که بیشتر ازین ازنام تتمدره سوء استفاده نکرده وهمان نام جلال بایانی برایت می زیبد زیرا تمام خواننده هایی عزیز از دشنامهای بی رویه ای تو وتحریک خواننده ګان به دشنام آشنایی تام دارند
برای خوشجالی هرچه بیشتر تان میخواهم یک تبریک نامه ای یکی ازهموطنان مومندتان را که درسایت دعوت بمناسبت فرا رسیدن تجلیل از روز شهادت مسعود به رییس رادیوتلویزیون فرستاده است نقل کنم تا با خواندنش بیشتر لذت ببرید.
آقای مومند درپیام ارسالی خویش به آقای رنڅور چنین می نویسد:
د افغانستان د ملي راډیو تلویزیون مشر ښاعلي زرین انځور ته
د مبارکۍ پیغام
مومند
د افغانستان ملي راډیو تلویزیون تېره اونۍ، د پنجشېر د قومندان احمد شاه مسعود د وژل کېدو د لسمې نېکشاګومې کلیزې د لا ښې نمانځنې لپاره د افغان ولسمشر حامد کرزي په امر له څو تنو وزیرانو او لوړ پوړو چارواکو نه د یوه کمیسیون د جوړېدو، خبر تېر کړ . د افغانستان د دفاع وزیر ستر جنرال رحیم وردګ د کمیسیون د مشر او د ملي راډیو تلویزیون مشر ښاغلی زرین انځور د کمیسیون د غړي په توګه یاد شول .
د دغسې یوه کمیسیون د غړيتوب لوړ مقام ته د انځور صاحب رسېدل نه یوازې د انځور صاحب، بلکې ارګ ته د ټولو نژدې پښتنو روڼ آندو لپاره د ډېر غټې بریا او ستر ویاړ ځای دی . زه پخپل وار ښاغلي انځور صاحب ته د دغسې یوې بریا مبارکي ورکوم!
ملي تلویزیون به، شک نشته، چې د انځور صاحب د داعیانه لارښوونې لاندې د احمدشاه مسعود د وژل کېدو نېکشاګومه ورځ د پروسږکال په پرتله لا ډېره درنه او د زړه له کومې ونمانځي!
دا نمانځل به د انځور صاحب دولتي خو پرېده، د هغوی ملي موقف ته ښه اوږه ورکړي!
و ماعلینا الالبلاغ
مومند
د ملي راډیو تلویزیون کارکوونکی
موفق باشید
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
مجید جان ! کدام یک از جنایتکاران جهادی شخصیت مستقل و ملی بوده اند که شما از مسعود توقع داشتید و حالا برایتان غیر منتظره است ؟ اخر اینها همه سر و ته یک کلاوه اند و از هر طرف متر کنی همان یک متر است. تا جاییکه دیده ایم همه مزدور و فروخته شده بوده اند. از جانبی این یکی چه شمشیر کرده وکدام قهرمانی را انجان داده که ملقب به قهرمان ملی است ؟ بنظر بنده کرزی فقط با اعطای لقب قهرمان ملی با یک تیر دو فاخته را شکار کرد. یکی این که با دادن رشوه سیاسی ( عنوان قهرمان ملی ) دندان ذهری گروهک دزد و چکه چور شورای نظار را کشید و از جانبی هم او را مورد تمسخر عام و خاص قرار داد. این لوده ها به اندازه یی کودن بودند که با گرد امدن بدور عنوان قهرمانی و سر دادن الله و اکبر و چور و جپاول دارایی های عامه چنان غرق در خود بینی شدند که اصلا درک نکردند چگونه کرزی مداری با استفاده از فرصت ساختگی از صحنه سیاسی حذف شان نمود. وقتیکه بخود امدند مارشال فهیم با ریختاندن اشک و ترتیب مصاحبه های گریانوکی دست تضرع به دامن باداران خود دراز کرد. بیاد داریم که گفت آخر ما خو هم جهاد کردیم ، یعنی اینکه در تباهی این سرزمین ما که گوش بفرمانتر از همه بودیم ، چرا حذف شدیم ؟
به هر حال این القاب و افتخارات خارج از استحقاق یک جنایتکار را قهرمان و بیسواد دیگری را که نام خود را از روی خط بمشکل میخواند مارشال ساخت. مشکل اینست که اینها با بی شرمی تمام خود را رهبری تاجک ها جا میزنند. تاجک هایی که با سواد و با فرهنگ بوده اند و ازوطنفروشی و قلدر ها بیزار اند. بخاطر ادعای پوچ اینها ما حالا مجبور هستیم از زبان زنده و فرهنگ هزار ساله خود به دفاع برخیزیم.
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
آقای حقبین سلام!
خواستم که پیرامون کامنت اخیرتان به جناب مجید خان ازشما پرسشی داشته باشم. ګروهک دزد وچکه چور شورای نظار، وجنایتکار بودن مسعود. آیا این عبارات بخاطر خوشی چند تا کامنت ګزار قبیله ګرای پشتون است ویا اینکه واقعا معتقد استید که مسعود یک جنایت کار بود لطفا برای بنده توضیح بفرمایید.
بااحترام
بهمن
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
آقای سمندر سلام!
من نیز همین موضوعات را اززبان صفی الله ثبات وپهلوان شمس الله، شنیده ام، ولی نمیدانم که این شمس الله همانی است که اکنون درلندن به سر می برد وپدر وکاکاهایش قبل ازکودتای ثور رستوران درکابل داشتند ویاکدام کس دیګر. ولی باهمه حال تحریر آن موضوعات بوسیله شما برمعلوماتم افزود
در حاشیهء ترور احمد ولی کرزی و مروری بر رویدادهای گذشته
باقی سمندر
رمضان ۲۶
اسدسال ۱۳۹۰
۲۶ -اګست سال ۲۰۱۱
سلام به خوانندګان ارجمند کابل پرس?
سلام به آقای بهمن
نخست بایست بنګارم که متاسفانه - بخش مبتدا در یک جمله منتشر شده است وخبر از میان جملات نایدید شده بود
جمله را مینویسم وتصحیح مینمایم
درهمان شب وروز کریم یوسف با دوشیزه ای از خانواده ملکیار نامزد شده بود . نامزدی هم تقریبن بسیار محدود بود ودرساحه تنګ – کریم قصه های ګرفتاری هاشم میوند وال جنرال ملکیار و جنرال احمد شاه و عارف ریکشا رامینمود و همیشه می ګفت – ( اعضای حزب پرچمی وخلقی همانطور که درزمان داود خان با ساختن دسیسه وتوطیه میوندوال وملکیار و جنرال احمدشاه و دیګران را یکی پی دیګر ګرفتار نمودندو به بهانه های کشتند - حالا که قدرت کامل دارند - اسپ را چپه نعل میکنند و ګیروګرفت وکشت وکشتاررا ادامه میدهند ...)
در مورد شمس الدین من نمیدانم - از صفو ( صفی الله ثبات ) باید معلومات ګرفت .
تشکر
یار زنده وصحبت باقی