آیا اصطلاحات «دموکراسی دینی»، «سکولاریسم اسلامی»، «فمنیسم اسلامی» و «لیبرالیسم اسلامی» و دهها مورد دیگر که از اختراعات مسلمانانِ بعد از قرن 19 هست، چه اندازه میتواند عاقلانه و با مفهوم باشد؟ آیا این یک قدم پیش به سوی زدودنِ بنیادگرایی اسلامی و تعامل با اندیشههای مدرن است یا صرف پوشش جعلی برای نارساییهای آموزههای اسلامی؟ آیا خصلت فرازمانی و فرا مکانی اسلام میتواند این اندیشهها را تحت پوشش قرار دهد؟ آیا آیهی "ولا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین": "هیچ تر و خشکی نیست که در کتاب مبین (قرآن) ذکر نشده باشد"، تلفیق این اصطلاحات مدرن و پسا مدرن را با اسلام نفی نمیکند؟
میتوان این بحث را جامعتر نیز مطرح کرد که این تناقضگوییها مشمول تمام ادیان زمینی و آسمانی میشود، اما تناقض گوییهای اندیشمندان اسلامی محور توجه این نوشته است که هم در ارتباط به موضوعات شامل در حوزهی قانونگزاری مسلمانان و هم موضوعات بیرونی و جهانی دارای بیشترین اختلاف نظر است. با توجه به تولید پشتسرِهم اصطلاحات مدرن و گذشت زمان، رسیدن به یک اجماع کلی مشکلتر میشود. نبود یک اجماع میتواند زمینهساز دو مشکل جدی دیگر باشد: اول اینکه به نظر آنهاییکه معتقد به دین نیستند یا از زاویهی بیرونی به دین مینگرند، دین ارزش و اعتباری ندارد و دوم، دین به عنوان آلهی فریب و تغافل تودهها مینماید. چون آبخورهی ذهنی و فکری ما را آموزههای اسلامی تشکیل میدهد، میشود به این آیهی "ولارطب و لایابس الا فی کتاب مبین" و سخن پیامبر اسلام که فرمود: "دو چیز با ارزش را در میان شما به جا میگذارم، یکی سنت و دیگری اهل بیت" استناد کرد که بیانگر گرایش اندیشههای اسلامی به ارجگذاشتنِ سنتهای گذشته و حفظ حرمت و قداست آنهاست. با چنین صراحتی، نمیشود پای اندیشههای مدرن مانند دموکراسی، فمنیسم، لیبرالیسم، حقوق بشر، سکولاریسم و سیستم اقتصادی کاپتالیستی را در نوع همسان و بدیل آن در میان امت اسلامی دخیل کرد؛ زیرا این آیه چنین صراحت دارد که هیچ تر و خشکی را نمیتوان یافت که در کتاب مبین ذکر نشده باشد؛ به گونهی دیگر، قرآن جامعترین کتاب یا قانون اساسی است که بر تمام گذشته و آینده، هستی و نیستی، زمین و زمان سایه گسترده است. در این کتاب حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیتهای مذهبی و غیرمذهبی به رسمیت شناخته شده است. این کتاب، مشمول همه علوم و معارف بشری است و در همهی عرصههای زندگی مادی و معنوی، همه مسایل نظری و عملی را در سطح كلان و جزیی بیان میكند و تعالیم آن ما را از هرگونه تلاش فكری در شناخت انسان و جهان و ابعاد مختلف زندگی بینیاز میكند. و لذا "دین نظامهای لازم جهت ادارهی جامعه را در بر دارد و میتوان علوم اجتماعی، سیاسی و تجربی نظیر جامعه شناسی، روان شناسی، اقتصاد، علم سیاست، فیزیك و شیمی و حتی علوم كامپیوتری و... را از دین استخراج كرد1. اما سوال این است که با وجود جامعیت دین و در برداشتنِ همه نظام های لازم، باز هم مدد جستن از اصطلاحات و اندیشه هایی که در مبنا و منبع با اسلام تناقض دارد چه توجیهی دارد؟
نویسنده، با وجود اعتراف کاستیهای این نوشته، با تایید نظریات اندیشمندان اسلامی، بر اثبات این فرضیه تلاش میکند که ترکیب و تلفیق این اصطلاحات با اسلام، بههیچوجه سازگاری ندارد، اما برخلاف آنها معتقد است که تلفیق اسلام با اصطلاحات و اندیشههای مدرن، پوشش جعلی برای نارساییهای آموزههای اسلامی در امور سیاسی، اجتماعی و حتا خانوادگی است. برعلاوه، دستکاری در سیستم حکومتداری، حقوق زنان، حقوق بشر و... با ادعای فرا زمانی و فرمکانی دین اسلام کاملا در تضاد قرار دارد. به باور نویسنده، اکثریت اصطلاحات علمی و مدرن که تعیین کنندهی مناسبات اجتماعی و سیاسی امروز ما هستند را نمیتوان با گرایش دینی توجیه کرد. زدودن اندیشههای که برای ما قدسیت دارد، مشکل است، مخصوصا زمانیکه منشا و عمق باورهای ایدیولوژیک ما را در بستر زمان و مکان تشکیل میدهد. «فمینیسم اسلامی»، «لیبرالیسم اسلامی»، «دموکراسی دینی»، «سکولاریسم اسلامی» و حتا اضافه کردن پسوند «اسلامی» بعد از «جمهوریت و انقلاب»، تلاشهای مسلمانانی است که نمیخواهند جامعیت اسلام زیر سوال برود یا بهتر بگویم نمیخواهند سایهی سیادت و آقایی شان از جامعه برچیده شود. در حالیکه هیچیکی از این اصطلاحات با توجیه دینی، مخصوصا توجیه اسلامی سازگاری ندارد. تلفیق این اصطلاحات با اسلام، در حقیقت پوشش نارساییها و نمایان نکردنِ عقبماندگیهای نظام اسلامی و ارایهی راهکارهای اصلاحی به این نارساییهاست. به کارگیری مفاهیم متضاد و متقارن در یک اصطلاح «مجعول» باعث سردرگمیهای سیاسی، آشفتگیهای فکری، پریشانیهای نظریهپردازی و از همه مهمتر ناکارآمدی اهداف اولیه میگردد. چنین توجیهگریها، نه تنها جامع بودن اسلام را تحت پوشش قرار نمیدهد، بلکه این مفاهیم و اصطلاحات را جهتگیری سو میبخشد. به کارگیری این مفاهیم با پسوند دینی و اسلامی، سفسطهیی است که باعث به وجود آمدن فاجعه در میان جوامع بشری میشود؛ زیرا کشورهای دموکراسیمدار با توسل به آیین واحد حکومتداری، اقتصادی و سیاسی، آسمانهای موفقیت و پیشرفت را یکی پس از دیگری در مینورند، اما جوامع اسلامی که نه میتوانند براساس آیین محمدی «خلافت» سیستم حکومتداری شان را بنا کنند و با تکیه بر اساسات دینی، از حقوق زنان و حقوق بشر دفاع کنند و نه به دلیل از دستدادن اقتدار و ادعای فرا زمانی و فرا مکانی دینی، اندیشهها و مفاهیم جدید را بهکار گیرند. در نهایت متوسل به سفسطهگویی و تناقضگوییهای آشکار و نهان میشوند که فقط باعث تسلی خاطر خود و فریب بیشتر پیروان دینی میشود. مختصرا سه مورد را به صورت نمونه به بررسی میگیریم.
1. فمنیسم اسلامی: اصطلاح فمنیسم در غرب بعد از قرن 19 مخصوصا بعد از به وجود آمدن جنبشهای حقوق زنان به وجود آمد. فمنیسم، تاثیرگزاری خود را در میان تمام جوامع بشری و حتا جوامع اسلامی گذاشت. مسلمانانیکه اعجاز مدنی و انسانی فمنیسم را مشاهده کردند، و در عین حال به سنتهای آیین اسلامی نیز وفادار بودند، چارهیی جز تلفیق این دو را ندیدند. همانطوریکه اشاره شد تلفیق این دو فاجعه میآفریند. فاجعهییکه «فمنیسم اسلامی» برجا گذاشت، انحراف فمنیسم از مسیر اصلیاش و تعبیر جدید از آموزههای اسلامی بود. هرچند که این تلفیق، منفعتی هم دارد و آن اینکه وجههی دیگری را از آیینهای دینی به نمایش میگذارد که همانا آشتی آموزههای اسلامی با حقوق زنان و حقوق بشر است؛ البته میتواند در درازمدت نفوذ بر اندیشههای افراطی دینی بگذارد. در حالیکه بین فمنیسم و آموزههای اسلامی هیچگونه مشابهت دیده نمیشود. فمنیسم به صورت کلی معتقد است که صلاحیت مدیریت زندگی زنان در هر مورد را به خود شان باز گردد و حتا برای نجات از وابستگی به مردان، راهحلهای عدم اطاعت از اوامر شوهر، باردار نشدن و تربیت نکردن کودکان را پیش نهاد میکند. فمنیسم برای زنان و مردان نقش، حقوق، تکلیف و مسوولیتهای برابر میخواهد. در نگاه فمنیسم، زن همانند مرد انسان است و شعور و ادراکات زن هیچگونه کمی و کاستی ندارد. فمنیسم حق ارث نابرابر، شهادت نابرابر، نفقه و مهریه را برای زنان به رسمیت نمیشناسد. درحالیکه، آموزههای اسلامی کاملا مخالف این اندیشههاست. علی به عنوان اولین امام اسطورهیی شیعهها و خلیفهی چهارم مسلمانان، معتقد به ناقصالعقل، ناقصالخلقه و ناقصالایمان بودن زنان بود و مشورت با زنان را مایهی تباهی مردان میدانست 2، ملا صدرا انسانیت زنان را نشانه گرفته و آنان را در شمار حیوانات بر میشمرد 3. خمینی نقش زنان را در ازدواج، تشکیل خانواده و جلوگیری از انحراف فرزندان خلاصه کرده است 4. در مجموع زن در اندیشهی اسلامی به بهانهی عصمت و عفاف از بسیاری امکانات و کمالات زندگی دور نگهداشته میشود. در نتیجه، اسلام اگرچه در مقطعی ظهور میکند که دختران زنده بهگور میشدند و مایهی ننگ خانواده بود، اما نسبت به اندیشههای مدرن، همان جایگاه را دارد که خود در دوران ظهورش با آن مواجه بود. به گونهی دیگر، درست است که اسلام نسبت به اندیشهی دورهی پیشازخودش برتری داشت، اما در پیوند با اندیشههای مدرن و پست مدرن به هیچوجه برتری ندارد و تلفیق فمنیسم و اسلام، پیوند نابجایی است.
2. سکولاریسم اسلامی: این ترکیب، در پی حوادت متعددی مطرح گردید که به گفتهی الیور روآ میتوان، عقبنشینی و انحطاط امپراتوری عثمانی، ورود فرانسویها به الجزایر و اضمحلال امپراتوری مغول هند را مهمترین عوامل ظهور آن دانست. الغای خلافت بلافاصله پرسش از الگوی «بدیل» را در فکر اسلامی مطرح کرد: چه نوع نظامی باید جایگزین خلافت اسلامی گردد؟ در حالیکه مصطفی کمال بر جایگزینی الگوی جمهوری در کشور جدیدالتاسیس ترکیه تاکید میکرد، اما تلاش کسانی مانند عبدالرزاق که در صدد اسلامی کردن سکولاریسم بود نتیجه داد. او با انکار الگوی خلافت، به ضرورت گذار از آن و طرح الگوی بدیل میاندیشید که تلاشهای او موجب شکلگیری خصلت سلبی ایدهی سکولاریسم اسلامی شد5. در تلفیق سکولاریسم اسلامی، تشخیص (عقبماندگی جوامع اسلامی نسبت به اروپایی) درست صورت گرفته، اما تجویز تلفیق آن برمبنای تفسیر غلط از اسلام و سکولاریسم است. برخی از نویسندگان شش مفهوم برای سکولاریزاسیون ذکر کردهاند که در همهی آنها دلالت بر این جریان و فرایند تاریخی مشهود است. این مفاهیم عبارتاند از: افول دین، همنوایی با این دنیا، رهایی جامعه از قید دین، جابهجایی باورها و نهادهای دینی، تقدسزدایی از عالم و حرکت از جامعهی مقدس به جامعهی سکولار. سکولاریسم سعی دارد دین را از تمام تصمیمگیریها، سیاستگزاریها و قانونسازیها خلع کند و صدد حذف دین از حوزهی زندگی عمومی مردم است، اما اسلام دینی است که بزرگترین شعار آن "دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ما"ست و حق حاکمیت تنها از آن خداست و زعیم سیاسی، نمایندهی تامالاختیار خدا محسوب میشود. در این دین، اخلاقیات، احکام و همهی بایدها و نبایدهای جامعه از مجرای شرع تعیین میشوند، این دین نه تنها جدایی سیاست از مذهب را نمیپذیرد که به تاسیس نهادهای سیاسی براساس اصول دینی نیز تاکید میکند. در مجموع تفاوتهای غیر قابل انکاری میان این دو موجود است که به صورت زیر است:
• تفاوت در مبنا؛ براساس اندیشهی سیاسی اسلام، حاکمیت مطلق از آن خداست و خداوند منشا مشروعیت حاکمیت دینی است و سیاست اسلام مبتنی بر قوانین آسمانی میباشد. براساس این اندیشه، دین در تمام شوون زندگی انسان -اعم از امور اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، اخلاقی و...- دخالت تام دارد و عقل و علم در سایهی آموزههای دینی مناسبات اقتصادی و سیاسی جامعه را سامان میبخشند، اما چنانچه بیان شد، اومانیسم، عقلگرایی و علمگرایی از اصول و بنیادهای اساسی تفکر سکولاریستی است. براین اساس، محور و مدار اصلی حکومت فقط بشر است، حکومت برمبنای قوانین بشری اجرا میشود و منشا شروعیت حکومت، ملت است. ادارهی شوون اجتماعی، سیاسی و اقتصادی به انسان تعلق دارد و انسان باید در سایهی عقل و علم خویش، بدون استمداد از آموزههای دینی و ارزشهای معنوی پایههای زندگی خود را استوار کند.
• تفاوت در منبع؛ در حکومت اسلامی، قرآن، حدیث، عقل و اجماع از مهمترین منابع در حوزه ی استخراج فعالیت های سیاسی و اجتماعی است، در حالی که سکولاریسم با نفی دین، عقل ابزاری، قانون بشری، لذت گرایی و نسبیت گرایی است. سکولاریسم نه دین و نه منابع دینی را در تصمیمگیریهای اجتماعی و سیاسی صاحب نقش نمیداند.
• تفاوت در هدف؛ در تفکر سکولاریستی، هدف دولت تلاش برای حفظ حاکمیت و ایجاد موازنه میان آزادی و عدالت است. یعنی اینکه چه باید کرد که آزادیهای فردی محدود نشود و قدرت حاکمان چگونه کنترل شود که مخل به آزادی افراد نباشد؟ در این اندیشه، خود حکومت هدف است، اما در بینش اسلامی، هدف از سیاست و حاکمیت، احیای دین و سنتهای الهی، اقامه قسط و عدل، اجرای قوانین و حدود الهی برای ایجاد امنیت و فراهم ساختن زمینهیی جهت رشد مادی و معنوی، رهانیدن انسانها از ظلمت به سوی نور، اصلاح جامعه، مبارزه با بدعتها، تعلیم و تربیت صحیح، احقاق حقوق مردم به ویژه حقوق افراد ضعیف، و در نهایت دستیابی به فضیلت، کمال و معرفت است6.
آقای میراحمدی در نتیجهگیری که در مقالهی سکولاریسم اسلامی و مبانی معرفتشناختی آن کرده است مینویسد: "نظریهی سکولاریسم اسلامی، با پذیرش مفهوم سکولاریسم از سنت فکری غربی و تقلیل در مفهوم آن به منظور سازگار کردن آن با سنت فکری اسلامی، نوعی تلفیق میان دو مفهوم سکولاریسم و اسلام برقرار میسازد؛ در حالیکه هیچ یک از دو سنت فکری غربی و اسلام چنین برداشتی از سکولاریسم را بر نمیتابد."7 همچنان محقق دیگری در رسالهی پایاننامهی دکترایش با استفاده از سه رویکرد توصیفی، تفسیری و تعلیلی تلاش کردهاست تا تفاوتهای اهداف حکومتهای سکولار با حکومت اسلامی را نشان دهد و نتیجهی این پژوهش را چنین بیان کرده است: "حکومت اسلامی نه تنها یک هدف ویژه -تربیت و تعالی- نسبت به حکومتهای سکولار دارد، بلکه در اهداف مشترک نیز تفاوتهای تفصیلی و تفسیری وجود دارد که ناشی از تفاوتها در مبانی ارزشی و روشی سکولاریسم و اسلام بوده و غفلت از آنها ناموجه به نظر میآید8."
3. لیبرالیسم اسلامی؛ با مقایسهی تطبیقی میان اهداف، منبع، مبنا و نشاتگیری این دو به این نتیجه میرسیم که تلفیق، این دو نه تنها سازگار نیست، که همدیگر را شدیدا نفی میکنند. در اندیشهی اسلامی، انسان، متشکل از روح و جسم است، خلقت او هدفدار است، مهمترین هدف انسان قرب الی الله است. در این اندیشه، انسان، موجودیست تکویناً مختار، و ابزارهای شناختی او قوای حسی، عقل (نظری، عملی و ابزاری)، فطرت و وحی است. در حقیقت انسان موجودی است تشریعاً مکلف در برابر خدا و محِق در برابر حکومت. انسان موجود ابدی و مقرب به خدا است و برای نیل به سعادت به هدایت خداو و راهنمایی پیامبران نیازمند است و بالاترین ارزش تقرب به خداوند است و آزادیاش هم تنها درگرو عبودیت خداوند تعریف میشود. اما در اندیشهی لیبرالیستی، انسان باعقل خود میتواند سعادت خود را تامین کند، بالاترین ارزش، آزادی فردی است و آزادی چنین انسانی در گرو رهاشدن از قیودی است که از طریق دین، سنت و... بر انسان الزام میشود. انسان فقط جسم است و هدفی در خلقت او وجود ندارد. مهمترین هدف انسان زندگی بهتر در کمال آزادی است. در این اندیشه، انسان موجودیست مختار و ابزارهای شناختی او را قوای حسی و عقل ابزاری تشکیل میدهد. انسان موجودیست محق و باید دنبال حق خود باشد؛ زیرا عصر انسان مکلف به سرآمده است. در این اندیشه، انسان موجودی ابدی نیست و انسان سعادتمند، انسان آزاد و دارای رفاه است.
درنتیجه، یک بار دیگر ذکر می شود که تلفیق و ترکیب اسلام با اندیشه های مدرن نه عاقلانه است و با مفهوم. این تلفیق، صرف پوشش جعلی برای نارساییهای آموزههای اسلامی است که با خصلت فرازمانی و فرا مکانی اسلام در تضاد است.
سپاس از حوصله مندی تان برای خواندن این متن.
محمدعلی فکور، زمستان 1392
پی نوشت:
1: سید محمدعلی ایازی، جامعیت قرآن، چاپ اول، رشت، انتشارات كتاب مبین، 1378، ص 59 ـ 67.
2: خطبهی 80 نهج البلاغه
3: اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136. ترجمهی مکتبه مصطفوی گرفته شده از سایت بالاترین؛ http://www.balatarin.com/permlink/2008/10/13/1420066
4: جایگاه زن در اندیشه امام خمینی، ص، (تهران: انتشارات حفظ و تنظیم آثار امام خمینی، 1384)، ص 26.
5: دکتر منصور میراحمدی، سکولاریسم اسلامی و مبانی معرفت شناختی آن، ص 12
6: اکبر اسد علیزاده، اسلام و سکولاریسم (3)، (پایگاه اطلاع رسانی حوزه، تاریخ دریافت: 2013-12-25 http://www.hawzah.net/fa/magazine/magart/2689/4282/27664
7: دکتر منصور میراحمدی، سکولاریسم اسلامی و مبانی معرفت شناختی آن، ص 14.
8: مسعود کریمی بیرانوند، مقایسهی اهداف حکومتهای سکولار با حکومت اسلامی، (تهران: نشر پرتال، 1387)، ص 8.
نظرات
15 دیدگاهعدم سازگاری اسلام با اندیشههای مدرن
من در کودکی زمستانها با دیگر بچه ها به مسجد میرفتیم، برای فراگیری قران . در محله زندگی ما هندو ها هم زیاد بودند ( کارته پروان) ملا همیشه به ما نصحیت میکرد که هوش کنید به هندو سلام ندهید که گنهگار میشین، چون سلام سنت رسول اله است.من از خود همیشه میپرسیدم که پس اگر با هندو های کوچه روبرو شویم چه بگوییم؟ حالامیفهمم که در اسلام اصلن نورمهای اخلاقی بسیار پایین است.این مزهب اصلن به درد جامعه امروزی نمیخورد..
عدم سازگاری اسلام با اندیشههای مدرن
جناب فکوری:شاید به فکر خودتان شما سر یک بحث منطقی را یاز کرده باشید اما نا خواسته صواب بسیار از بددهانی یکعده فاقد از ادب و اخلاق در مورد مقدسات مردم کسب کردید واین به آخرت که یه آن ایمان ندارید بسیار لازم است آنهایکه سواد خواندن دارد باید خودشان حقایق اسلام را در یابند .
عدم سازگاری اسلام با اندیشههای مدرن
دست خودتان هست که باور را چطور معنی کنيد.
سکولار به معنی توجه به دنياست.
لائيسم يعنی مردم.
فمينيسم يعنی زن گرايی
ليبرال يعنی آزاد
و هيچ کدام از اين ها با اسلام و هيچ طرز تفکری بيگانه نيستند و ديگر اين که در همه جای دنيا در يک سری تابو به صورت ضمنی وجود دارد.
باور نکردنيست که در هيچ کشوری تابو به صورت ضمنی نباشد وگرنه اين همه اختلاف ميان مردم دنيا از مجا آب می خورد؟
آنلاین : ً
عدم سازگاری اسلام با اندیشههای مدرن
از خوانندگان سايت میخواهم به جای فحاشی به مقدسات مسلمانان با منطق جواب بدهند.
سالهاست که برندگان جايزهی صلح نوبل رؤسای جمهور آمريکا و اسرائيل هستند که بيش از ديگران مسبب مرگ انسانها بودهاند و امسال هم جايزه به کسی رسيد که استعمال ماریجوانا را قانونی کرد. پس مجاز نيستيد اسلام و خشونت را مترادف معنی کنيد.
معنی صلحتان را فهميديم!
قريب به 60 سال هست که هرگونه انتقاد از صهيونيسم و هلوکاست با مجازات سنگين نظير حبسابد در مورد افراد مشهور و حتی مرگ در مورد افراد گمنام مواجه میشود و جای هيچ شکی نيست که رسانههای دنيا حتی منتقدترينشان در انحصار چند يهودی مشهور میشوند و هر رسانهای خلاف مشیشان حرکت کند با حذف سانسور و تهديد کتبی مواجه میشود. سرکوب و ممنوعيت راهپيمايی علنی شده. شما فقط زمانی آزادی بيان را به رسميت میشناسيد که اميدی به جز قيل و قال از آن نداشته باشيد و چنين برداشتی باب طبع معمرقذافی هم هست. شما که حتی راهپيمايی زير ده نفرهی در پاريس را هم تحمل نکرديد و دهها بيانيه عليه آن داديد.
معنی آزادیتان را هم فهميديم!
آخرين دستاويز شما هم آزادی زنان هست. سالهاست برای آزادی زنای محصنه گلو پاره میکنيد ولی حضور زنان مسلمان گذشته از مدرسه و دانشگاه بدون زير پا گذاشتن باورهايشان ممکن هست. ديگر حتی حضور مسلمانان در خيابان هم با مشکلات زيادی نظير بازداشت و کشف حجاب اجباری مواجه هست و زندگی عمومی يک مسلمان در خانهی خودش هم عملاً غيرممکن شدهاست و آنچه بيش از همه عجيب هست شعف و شادی بيش از اندازهی مجامع حقوق بشری بود.
پس اين همه لاف زنپرستی هم نزنيد وقتی حتی يک ظاهر انسانی ولو اختلاف سليقه را تحمل نمیکنيد.
هر جامعهای در مقابل ملت خودش مسئوليتهايی دارد که از نگاه جامعهی ديگر غيرعادی تلقی میشود. شما فقط به حقوق اقليتها داريد ولی باکی از اين نداريد که به قيمت له شدن اکثريت بينجامد. من تفاوتی ميان نظامهای ادعايی شما با دولتهای مسلمان نمیبينم به جز اين که غرب بر ثروت بزرگی جنگ انداخته وگرنه بسياری از کشورها فرهنگ غرب را قبول کردند و در فقر، جهل و ناامنی غوطه میزنند.
عدم سازگاری اسلام با اندیشههای مدرن
به نام داننده نادانان.خدای بی همتا از جعبه سیاه ذهن ما آگاه است وباید ممنون بود از باز نشدن آن توسط وی.شما کم خردان وبعضا بیخردان بدست خویش فکر و قلب سیاه خویش را که مصداق جمله (فی قلوبهم مرضٌ)می باشد را برا ی هم نگشایید تا خدای ناکرده شیطان رجیم در وجود من بیطر ف وداغدار از مسائل افغانستان وارد نشود و به من نگوید آیا این قوم لایق این همه بدبختی نیستند!--- ویلٌ لکلِ همزه لمزه