عکس از مسعود پوپل زی
مهدی می گوید وقتی مادرش به دلیل سرد شروع به فریاد زدن کرد، او و خواهرش به داخل رفتند و شروع به گریستن کردند. چرا برای تسکین درد مادر آنان چاره ای نبود؟ پدرشان می گوید آن ها باید تا صبح صبر کنند تا مادرشان را به مرکز درمانی ببرند.
دقیقه به دقیقه بر فریادهای مادر مهدی اضافه شده و صورتش سرخ تر و سرخ تر می شد. او فریاد زد و گریست ، فریاد زد و گریست تا اینکه جان داد. فریاد زدن و گریستن او تا هنگام جان دادن متوقف نشد. مهدی می گوید، قبل از مرگ نفس های مادرش بلند تر و بلند تر می شد.
مهدی می گوید پس از مرگ مادرش آن ها بسیار گریستند چرا که عزیز ترین کس خود را از دست داده بودند.
مهدی می گوید مادرش از دنیا رفت چرا که داکتری در روستایشان نبود و راه ها به دلیل بارش سنگین برف مسدود شده بود. مهدی ادامه می دهد که از برف متنفراست. اگر برف نبود پدرش می توانست مادرش را پيش داکتر ببرد. وقتی زمستان می آيد او احساس سردی دارد و وقتی برف می بارد، او ياد وقتی می افتد که مادرش را از دست داد.
پدر مهدی به مهدی گفته بود که فرزندی که در بطن مادرش بود نيز از دنیا رفته است.
مهدی می گوید شش ماه پس از مرگ مادرش، پدرش با زنی دیگر در روستا ازدواج کرد. اکنون آن ها چهار تن در خانه هستند اما او و خواهرش مادر واقعی خود را ندارند. آن ها هميشه مادرشان را به یاد می آورند.
مهدی می گوید وقتی کودکان دیگر را همراه با مادرشان می بیند، مادرشان به آن ها پول و شیرینی می دهد و آن ها را می بوسد، او نمی تواند جلو گریستن خود را بگیرد. او و خواهرش هنوز مادرشان را بیاد دارند و به او عشق می ورزند.