هر کسی، به حکم انسان بودن، حق دارد که چیزی را دوست بدارد و یا نسبت به آن دشمنی بورزد. عشق ورزیدن یا نفرت داشتن مشمول گزاره های حسن و قبح اخلاقی و صدق و کذب منطقی نمی شود. در هیچ دین یا مکتب اخلاقی هم نمی توان پاداشی – بد یا نیک- برای حس و عاطفه شخصی پیدا کرد.
اما اگر کسی بخواهد عشق یا نفرتش نسبت به چیزی رابه زبان بیاورد ناگزیر است که گردن به رعایت پاره ای از مقررات بگذارد. این مقررات، قواعد منطقی و زبانی، فرامرزی بوده و در حوزه خاص جغرافیایی یا دینی منحصر نمی شوند. اولین اصل برای بیان حس فردی اینست که حس باید آنگونه بیان شود که دیگران هم بتوانند از خواندن یا شنیدن آن، در تجربه دوباره آن حس مشارکت بورزند. طبیعی است که در این رویکرد، هدف از بیان عشق یا نفرت، به مشارکت گذاشتن آن با دیگران است. دیگران از آنجایی که دیگرانند و تجربه زندگی مستقل و دیگرگونه ای دارند و دقیقا آنچنان عصبانی نمی شوند که ما می شویم و یا از چیزهایی آنگونه شادمان نمی گردند که ما سرشار از شعف و شادمانی می شویم، برای اینکه مخاطلبان ما بتوانند با تجربه حسی ما مشارکت بجویند، ما باید بتوانیم تجربه عاطفی و حسی خود را از اسارت تجربه فردی خود بیرون آوریم و با حذف گزاره های شخصی ساز، آنرا در یک بستر عام تر بگذاریم.
عصبانیت، محبت، دشمنی و مهربانی ویژگی های عاطفی و حسی هستند و تنها زمانی می توان با این ویژگی ها وارد گفتگو شد که هدف از آن گفتگوتنها انتقال تجربیات شخصی باشد. عصبانیت زمانی می تواند حضور موجه در یک گفتگوی مدنی داشته باشد که آن گفتگو در پی به نمایش گذاردن " نفرت" باشد.
اما گفتگویی که با هدف کشف حقیقت صورت می گیرد، گفتگویی است فرا حسی و فرا شخصی. این گفتگو با هدف التذاذ و رضایت خاطر شرکت کننده شکل نمی گیرد بلکه هدف از آن صرفا " یافتن"، " پیداکردن" و " کشف" واقعیتی است که بر ما معلوم نیست و ما اوصاف و اشکال آن واقعیت را قبل از کشف و پدیدار شدنش نمی دانیم.
در حوزه گفتگوی عالمانه و در کنکاش و کاوش مقوله های چون دین، معرفت دینی، عوامل انحطاط اجتماعی، عوامل رشد و ... شرکت کننده در گفتگو یا نویسنده و سخنران به جستجو و کشف فرا خوانده می شود تا بتواند جواب پرسش های از پیش تعیین شده را – بدون آگاهی قبلی از نوع و جنسیت پاسخ- بیابد. در چنین مقوله هایی مولفه های عاطفی و حسی امکان حضور ندارد.
بخش عمده نوشته " چرا دین ستیزی و ... افتان، خیزان و گاه لرزان بین گفتگوی عاطفی و گفتمان علمی در نوسان است. نویسنده تا یک گزاره علمی را مطرح می کند و مخاطب را آماده شنیدن یک گفتگوی علمی می نماید، خود ، به دلیل قضاوت پیشنی ی که دارد و نفرت فراوانی که در دل ذخیره کرده است، گفتگوی علمی خود را فورا به یک گفتگوی عاطفی تنزل می دهد. از آنجایی که نفرت و دشنام در سراسر این مقاله جریان دارد نمی توان آنرا یک تلاش علمی برای حل بحران های فکری تلقی کرد و نفرت جاری در بند بند این نوشته، آنرا به نمایشگاهی ازخشم جناب آقای راوش تقلیل داده است.
با این مقدمه باید عرض کنم که نوشته جناب آقای راوش با اشکالات بسیاری جدی ساختاری و معرفت شناسانه همراه است. قبل از بررسی معرفت شناسانه ( بررسی صدق و کذب گزاره های مطرح شده توسط ایشان) به بررسی ساختاری گفتگوی ایشان می پردازم.
الف: بررسی ساختاری نوشته آقای راوش:
1-لحن خشمالود: همانگونه که اشاره رفت، خشم و نفرت، جوهره و جان این نوشته را تشکیل می دهد و درست به همین دلیل حتی در هنگامه گفتگوی علمی ودر موقعی که سخن از " تعریف" و مقابل گذاری های واژگانی و معنایی است، این نفرت دست از سر نویسنده بر نمی دارد. به چند نمونه از خشم بازی های ایشان توجه فرمایید: . اولین تقلب در دین از انتساب آن به عرب آغاز می یابد. در حالیکه دین از واژۀ اوستائی "دئنا" مشتق شده است. اگر کلمه " تقلب" را از این جمله حذف کنیم بازهم به مراد نویسنده هیچ آسیب معنایی وارد نمی شود اما حضور این کلمه اولا گفتگوی علمی نویسنده را تا سطح بیان نفرت وی از دین پایین می آورد و ثانیا با آمدن این واژه، اتهام بزرگی از سوی نویسنده به دین و معرفت دینی وارد می شود و ثالثا با حضور این کلمه دشمنانه و بار فراوان منفی این واژه، ادعای مطرح شده توسط نویسنده ( اوستایی بودن ریشه کلمه دین) را به حاشیه رانده و آنرا از وجاهت عملی خارج می کند. ادعایی که قطعا شایستگی یک بررسی علمی دقیق را دارد و چه بسا که حق با نویسنده باشد، تنها با حضور یک واژه ناباب ارزش علمی خود را از دست می دهد و گفتگویی که می توانست علمی و سازنده باشد به میدان بز کشی تبدیل می شود. ورود تعمدی نویسنده به میدان بزکشی و خروج از وادی اندیشه ورزی باعث می شود که او حتی ناخواسته مرتکب اشتاهات فاحش معرفتی گردد. دین عرب بر پنج بنا تأکید دارد. خواندن کلمۀ شهادت، نماز ، روزه ، ذکات و رفتن به حج. از این پنج بنا چندتای آن نیز تقلید و برداشت از سنت های زرتشتی است. مانند روزه گرفتن ، نماز خواندن کلمۀ شهادت. قصد بررسی ارزشی صداقت و کذب این گزاره ها را ندارم اما تنها به عنوان تذکر می گویم که بنای مسلمانی این ها نیستند که آقای راوش عنوان کرده است. شاید این مسئله ناشی از اطلاعات نا دقیق ایشان باشد اما به هر حال آنچه را که ایشان به عنوان اصول دین آورده اند با کمی تسامح و تغییر " فروع دین" اند.اینکه آقای راوش فروع را اشتباها به جای اصول به تیر بسته اند بیشتر ناشی از همان خطای بزرگ ایشان است. گفتگوی علمی شان را با عواطف و احساسات شخصی شان در آمیتخته اند.
2-مدل ساده انگارانه: برای بررسی یک پدیده و یا یک مکتب فکری راههای متعدد و متفاوتی را می توان فرض کرد. یکی از این راهها استفاده از مدل ساده سازی است. به عبارت دیگر پدیده یا مکتب مورد نظر را به مولفه های اصلی اش تقسیم کنیم و این عمل تقسیم را تا جایی ادامه می دهیم تا به امور قابل فهم و ساده بررسیم. این روش در بررسی بعضی از پدیده ها ممکن است کارایی خوبی داشته باشد اما استفاده همیشگی و همه جایی از آن به عنوان کلید حل مسایل پیچیده، استفاده کننده را به بیراهه می کشاند. تمام همت آقای راوش اینست که دین اسلام را به دو مولفه تقلیل دهد. مولفه ی آیات رحمت و مولفه آیات غذاب و قتال. آقای راوش فکر می کند اگر ما بتوانیم آیات قتال را کنار بگذاریم مشکل اسلام حل شده است. ایشان حتی از علمای اسلام می خواهد که این آیات را از قرآن بردارند و قرآن را با آیات رحمت آن بگذارند تا مشکل جهان اسلام حل شود. این پندار آقای راوش کوته بینانه و غیر علمی است. اصلا در جهان امروز آیات قصاص بخشی از مشکلات فکری مسلمان به حساب نمی آیند تا چه رسد به اینکه آنان همه مشکلات فکری ما باشند. این بحث را در بررسی ارزش محورانه ام بیشتر خواهم شکافت اما در این جا عرض می کنم که آقای راوش نمی تواند دین را به یک یا چند عضو آن تقلیل دهد. برای اینکه بخشی از پیچدگی این کار را نشان داده باشم توجه شما را به یک نمونه جلب می کنم: دکتر حامد ابوزید در کتاب " معنای متن" می گوید: اگر با تسامح بسیار بتوان هر تمدنی را به یکی از ابعادش فروکاست، می توان تمدن اسلامی را " تمدن متن" نامید. طبق این گفته می توان با تسامح فراوان تمدن اسلام را تمدن کتاب نامید و بنا براین برای فهم این تمدن و پیدا کردن اوصاف آن باید به این کتاب ( قرآن) مراجعه کنیم.
اگر معتقد به صحت گفتار و ادعای ژاک دریدا نباشیم که برای یک متن بینهایت معنی فرض می کند و همچنین به فرضیات هانس گئورک گادامر، بنیان گذار هرمنوتیک فلسفی، باورمند نباشیم که می گوید" اساسا متن از خودش معنایی ندارد و ما نه کاشف معنای متن که خالق آن هستیم". اگر به تئوری های بسیار ملایم ترو در عین حال عملی تر معتقد باشیم، آیا فهم قرآن، به عنوان میزان و محور تمدن اسلامی، به آسانی میسر است؟ پل ریکور، از بنیان گذاران هرمنوتیک انتقادی، می گوید در صورتی می توان به فهم یک متن مبادرت ورزید که حد الامکان افق معنایی متن را با افق معنایی ناشی از پیش فرض های خودمان به هم نزدیک کنیم. به عبارت روشن و متناسب با بحث ما، برای فهم قرآن ما نا گزیریم که اولا تمام شرایط تاریخی حاکم بر زمانه نزول قرآن را به دقت مطالعه نموده و سپس حد الامکان خود را در آن فضا قرار داده و بعد به قرائت – خوانش معنا شناسنانه- بپردازیم. این روش کمک بزرگی به فهم درست متون دینی خواهد کرد و در پی چنین مکانیزم فهمی، آموزه های دینی نیز حد الامکان از گزند تفسیر به رای ما نیز در امان خواهد ماند. اما روش ساده سازی آقای راوش به مرگ بخشی از متن خواهد انجامید. متنی که با ذایقه ایشان همخوانی نداشته است. به تعبیر دیگر، آقای راوش هم همانند مفسران سنتی قرآن خواهان تک معنایی و تک تفسیری متن اند با این تفاوت که آقای راوش تنها بخش " بشارت" متن را دین می نامند و خواهان سوزانده شدن بخش " انذار" آن هستند.
3-سیاسی دیدن قضایای غیر سیاسی
به نظر می رسد که آقای راوش برای حل یک مشکل سیاسی ، خشم گینانه- به کالبد شکافی دین پرداخته است. تقریبا هیچ نشانه درون متنی در نوشتار ایشان، دلالت بر بررسی معرفت شناسانه ی مستقل از سیاست نمی کند. به نظر می رسد ایشان قصد تحلیل کار کرد های جنبش طالبان را داشته اند و بعد از بررسی عملکرد آنان به این نتیجه رسیده اند که اسلام و انگیزه های اسلامی این گروه باعث به وجود آمدن آنهمه جنایت شده است. پرواضح است که چنین رویکردی به گفتگو فاقد وجاهت علمی است. نمونه دیگر چنین رویکردی اینست که ازبررسی جنایت های بی شمار احزاب خلق و پرچم بخواهم پلی به بررسی ایدولوژی سوسیالیسم و مارکیسیم بزنیم. عکس هایی را که جناب راوش ضمیمه نوشته خود کرده است بر این باور بیشتر صحه می گذارد که نوشته ایشان نه کوششی جهت فهم دین و بعد ستیز با ان بلکه به شکل " تلاشی برای فهم طالبان و بعد ستیز با دین" می باشد.
4-نقض غرض:
اگر بهترین فرض ممکن را بپذیریم خواهیم گفت که اقای راوش در پی نوشتن این مقاله هدفی جز اصلاح باور های دینی و کمک به جنبش اصلاح طلبی و دموکراسی خواهی ندارد. آقای راوش می داند که نزدیک 99 درصد مخاطبان پیام ایشان را مسلمان تشکیل می دهند. و در عین حال ایشان می دانند که استفاده از ادبیات کوچه بازاری ( نظیردین عرب، ترور و وحشت آفرین و مافیا خواند دین اسلام) در بحث دین و معرفتی دینی، بلا تردید خشم مسلمانان را بر خواهد انگیخت. با اعمال چنین وضعیتی سئوال اینست که چرا آقای راوش ادب گفتگو را نگه نمی دارد و لبش را هر از چندی به دشنام تر می کند و بعد سخن می گوید.چرا برای اصلاح گری، دشنام و بد زبانی و لجن پراکنی را برگزیده است؟
مگر میسر نیست که ا زدین سخن گفت اما عواطف خود( مثبت یا منفی) را وارد گفتگو نکرد؟ اگر آقای راوش بدون آوردن آن دشنام ها و اتهامات که فضای گفتگو را به شدت تاریک کرده است حتی علیه دین سخن می گفت حتی برای متدینان نه تنها قابل شنیدن که جای درنگ و تامل بود.
اگر بپذیریم که آقای راوش هدفی جز اصلاح طلبی ندارند، ایشان باید بپذیرند که در برآوردن این هدف دچار نقض غرض شده اند. دراین نوشته آقای راوش علاوه براین که رسما به دین ستیزی خود اعتراف می کنند عملا به علم و عقل ستیزی می پردازند. علم حکم می کند که بررسی های علمی و عقلی باید فارغ از عواطف مثبت و منفی شخصی باشد. اقای راوش حق دارد بگوید که دین اسلام ظالمانه است. اما باید این سخن خود را به صورت مستدل و مستند به اسناد فکری و فلسفی – و نه گزاره های تاریخی- عاطفی ارایه کند. اما در نوشته آقای راوش اولا این گونه ادعاها بسیار زیادند و تراکم آنها، توان نویسنده را برای بررسی دقیق کمتر ساخته است و ثانیا در میان تمام آن ادعاها، وی تنها به بررسی آیات قتال پرداخته است. از نظر ساختاری اگر آقای راوش دشنام کامی هایش را رها کرده و تنها به بررسی علمی آیات قتال و مقابله آن در ادیان دیگر و نتایج آن می پرداخت، هم خودش به نتیجه بهتری می رسید و هم کار منتقدی چون من که هم دل نگرانی های دینی دارم که در نوشته ایشان شدیدا مورد اهانت قرارگرفته و هم نگرانی های روشنفکری دارم و می خواهم باب عقل در هیچ موردی بسته نباشد، آسان تر می شد.
5- جعل و تصرف در نقل از قران
آقای راوش به متنی که از آن روایت کرده اند چندان وفا دار نمانده است. بی وفایی ایشان در روایت از آیات قرآن، از نظر ساختاری، به دو شکل تبارز کرده اند:
الف: به جای آوردن کل آیه ( جمله قرآنی) ایشان به روایت همان بخشی پرداخته اند که تصور می کنند مراد شان را بر آورده می کند. به مثالی از یک جعل آشکار ایشان توجه فرمایید: آیه 113 سوره توبه به این شکل در قرآن امده است: مَا كَانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَن يَسْتَغْفِرُواْ لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُواْ أُوْلِي قُرْبَى مِن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ (براى پيامبر و مؤمنان، شايسته نبود كه براى مشركان [از خداوند] طلب آمرزش كنند، هر چند از نزديكانشان باشند؛ [آن هم] پس از آنكه بر آنها روشن شد كه اين گروه، اهل دوزخند).
اما گزارش آقای راوش به این شکل است: ماکان للنبی والذین امنوا ان یستغفروا للمشرکین ترجمه [ پیغمبر و مؤمنان را با مشرکین مدارائی نیست و آنها را نمی بخشند. ]
ب: علاوه بر مثله کردن اصل آیه، معنای آنرا مطابق با توان علمی و خواست سیاسی خود مطرح کردن: به مثالی از این مورد توجه فرمایید: آیه 123 سوره توبه می فرماید: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُواْ فِيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ( اى كسانى كه ايمان آوردهايد! با كافرانى كه به شما نزديكترند، پيكار كنيد! [و دشمن دورتر، شما را از دشمنان نزديك غافل نكند!] آنها بايد در شما شدّت و خشونت [و قدرت] احساس كنند؛ و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است!)
اما به گزارش گری آقای راوش توجه فرمایید: یا ایها الذین امنوا قاتلوا الذین یلونکم من الکفار و لبجد وافیکم غلظة ترجمه : (ای گروه مؤمنان بکشید کافران را یکی پس از دیگری( هر که نزدیک تر بیشتر در دسترس است) آنان باید سختگیری و عدم گذشت و ملایمت را در شما احساس کنند.) آنچه که کاملا مشهود است ترجمه ایشان کاملا مبتنی بر خواست سیاسی و ایدولوژیک ایشان است. در مورد این مشکل ساختاری نوشتار آقای راوش به همین دو نمونه بسنده باید کرد هرچند نمونه های دیگری را هم می توان ارائه کرد.
6- صدور احکام کلی، قید های غیر ضروری و اشکالات نگارشی: در بررسی های علمی، کسی حق صدور احکام کلی را در خارج از حوزه علوم تجربی ندارد. مثلا هیچ جامعه شناسی و آنهم پس از سالها تحقیق بیطرفانه در رابطه عوامل و پیامد های فقر نگفته است که فقر باعث فساد می شود. آنان گفته اند که فقر عموما باعث فساد می شود. قید " عموما" استثناهای احتمالی را از کلیت این حکم خارج می کند. اما نوشته آقای راوش لبریز از صدور احکام کلی و قطعی است. به سه نمونه از صدور احکام کلی و قطعی ایشان توجه فرمایید: " حقیقت این است که تمام ادیان وقتی تاریخ آنها مطالعه می شود، هر گز ادیان تحمیلی نبوده اند. در میان پنج دین بزرگ جهان که امروز پیروان زیاد دارند نیز فقط تاریخ یهود و اسلام و به ویژه اسلام نشان میدهد که با شمشیر خود را بر مردمان تحمیل نموده و تا به امروز همچنان در پناه شمشیر خود را حفظ می نماید. " ، " تمام اسناد و مدارک نشان می دهد که در مدارس دینی به ویژه در پاکستان و کشور های عربی آیات قتل و کشتار و غارت و ویرانی تدریس می شود"، " در دین اسلام ، البته بعد از آنکه علمای خراسانی آن را دین ساختند ...". ادعای اول با دو کلمه " تمام" و " هرگز" چنان با قاطعیت بیان شده است که گویا در بررسی تاریخ این ادیان هیچ گزاره نقیضی نمی توان یافت. آقای راوش خیال کرده اند که تاریخ ادیان هم مثل کتابچه یادداشت خودشان همواره قابل کنترل و محافظت است. تاریخ را انسان ها می سازند و کثرت اندیشه و روش انسان ها در همه ادیان چه در تحمیل دین و چه در تکثیر و تقویت آن یکسان نیستند. چگونه آقای راوش به خود اجازه می دهد که چنین حکم قاطعی صادرکند؟ در جمله دومی که نقل قول شده است کلمه " تمام" در ابتدای جمله کاملا زاید است و اگر زاید نباشد دلالت به تمام مدارس پاکستان و کشور های عربی نمی کند بلکه دلالت به تمامی اسنادی که در هر جایی و مربوط به هرچیزی است می کند. نمی دانم چرا آقای راوش علاقه به استفاده افراطی از قیود مطلق دارند. در جمله سوم ایشان یک ادعای کلی دیگری مطرح شده است. طبق این ادعا تنها علمای خراسانی اسلام را " دین" ساختند. اولا نادیده گرفتن نقش علمای دیگر سرزمین های اسلامی کدام مشکل از مشکلات فکری آقای راوش را حل می کند که ایشان دست به تحریف تاریخ اسلام هم زده اند و ثانیا مراد ایشان از اینکه اول اسلام آمده است و بعد علمای خراسانی آنرا دین ساخته اند چیست؟ یعنی طبق فهم ایشان اسلام اول دین نبوده است؟ به نظر من آقای راوش در استفاده از کلمات به شدت بی دقت هستند. این بی دقتی گاه به بهای ادای جملات بی معنی ختم می شود.
ب: بررسی معرفت شناسانه
1-عمده ترین ادعای آقای راوش در بعد معرفتی اینست که آیات جهاد – و یا به تعبیر ایشان آیات قتال- ریشه اصلی بیناد گرایی اسلامی است و ترور و وحشت طالبان و القاعده از این آیات ریشه گرفته و با مراجعه به این آیات توجیه می شود. به همین دلیل اجازه می خواهم موضع اسلام سنتی – در هر دو شاخه سنی و شیعه – و نیز فهم مدرن و امروزی از اسلام و به ویژه از این گونه آیات قرآنی تشریح نمایم.
اشاره آقای راوش به آیات قرآن و پس از آن تحلیل و نتیجه گیری ایشان از این مقوله، متاسفانه از فقر علمی شدیدی رنج می برد. ایشان برای تحلیل این آیات، صرف نظر از اینکه تحلیل ایشان با چه انگیزه و هدفی صورت می گیرد، نیازمند دانش لازم ( حتی بسیار مقدماتی) از شان نزول این آیات، مختصری از علوم کلامی، به ویژه علوم قرآنی ومسایلی چون ناسخ و منسوخ مطلق و عام و ...می باشد. اگر کسی شعری را نقد کند و در نقد خود نه تنها هیچ یک از معیار های نقد علمی شعر را مراعات نکند بلکه خود حتی اصول بدیهی شعر و شاعری را نداند، چنین نقدی چیزی غیر از به چالش کشیده شدن خود منتقد و اعتراف به نادانی و کتمان منکرانه این نادانی نیست. برای روشن شدن بحث اجازه فرمایید به چند نمونه از غفلت های علمی ایشان اشاره کنم:
1-مفاد آیات قتال، وجوب جهاد و جنگ آشتی ناپذیر با کفار است. آقای راوش باید اطلاع داشته باشند که تفسیر سنتی علمای اسلام از جهاد – در هردو شعبه شیعه و سنی آن- اینست که جهاد تنها دریک صورت بر یک مسلمان واجب است و آنهم تنها وقتی که حالت دفاعی داشته باشد. یعنی اگر سرزمین یک مسلمان مورد حمله دشمن واقع شد دفاع براو واجب می شود. هیچ یک از علمای سنی و شیعه جهاد تهاجمی را نه تنها واجب نداسته اند که آنرا غیر مجاز می دانند. در این جا مجال آوردن نظر علمای چهار فرقه اهل سنت و دیدگاه امامان شیعه میسر نیست. جهاد دفاعی هم تنها با اجازه مفتی اعظم در میان اهل سنت و مجتهد جامع الشرایط در میان شیعیان میسر است. این گونه نیست که هر کسی هر وقت دلش خواست وارد جنگ شود و نام آنرا جهاد دفاعی بگذارد. علاوه براین مسئله جهاد دفاعی، که تنها جهاد مجاز در فقه اسلامی
است، یک واجب کفایی است. واجب کفایی به این معنی است که این مسئله بر همه افراد جامعه واجب نیست. اگر کس دیگری از بستگان یا دوستان من به جهاد دفاعی برود وجوب این مسئله از من رفع می شود. بنابراین واجب بودن جهاد دفاعی حتی از نظر فقهی مثل واجب بودن نماز نیست که هرکسی باید راسا و شخصا به اجرا و انجام آن بپردازد.
به عبارت روشن تر، فقه سنتی در برابر آیات جهاد – یا به تعبیر آقای راوش آیات قتال- سکوت اختیار کرده است. این سکوت تاریخی که نزدیک به 13 قرن به درازا انجامیده است به این معنی است که علمای سنتی آیات جهاد را بخشی از شرایط تاسیس تمدن اسلامی می دانند و در شرایط فعلی آنرا مسنوخ می پندارند.
برخلاف نظر علمای سنتی، اندیشمندان امروزی جهان اسلام، به اجرای موبه مو و خط به خط قرآن باور ندارند. شاه ولی الله دهلوی، از بزرگان و مشایخ اهل سنت در قرن هیجدهم، در کتابش، ججته الله البالغه می گوید که گفتار و رفتار پیامبر با قوم خود فقط ارزش الگویی دارد و برای آن نیست که همه جا و در همه نسل ها طابق النعل بالنعل عملی شود. اقبال لاهوری در مورد فروعات دین به چنین رایی قاتل است. نصر حامد ابوزید، اندیشمند معاصر مصری عمیقا به بازخوانی و عصری سازی واژگان و مفاهیم قرآنی باور دارد و دکتر عبدالکریم سروش براین باور است که قرآن حاصل مکاشفه حضرت ختمی مرتبط است و توانمندی ها و احیانا ناتوانی های انسانی او در قرآن انعکاس یافته است.
کوتاه سخن اینکه قرائت سنتی از قرآن، آیات جهاد را متروکه قلمداد کرده اند و قرائت مدرن به بازخوانی عصری آن همت می گمارند. دراین میان سخن گفتن از آیات جهاد ، که متروک مانده و دیگر به آن عمل نمی شود و به بهانه آن حمله به تمامت اندیشه و خرد جمعی مسلمانان چه توجیهی می تواند داشته باشد؟
اگر آقای راوش گروه افراطی وهابیت که برخاسته از اندیشه سختگیرانه ابن تیمیه است و گروه سیاسی جنبش طالبان را تمام اسلام می داند، در این صورت می توان فقط برای بهبود وضعیت دماغی ایشان دعا کرد. هر اندیشه ای- دینی یا غیر دینی- قابلیت این را دارد که مورد سوء برداشت و سوء استفاده قرار گیرد. گروهی نیز از اسلام برداشت های قشری و قومی کرده اند و در سایه آن برداشت های قشری و قومی، حکومت ساخته اند و حکومت کرده اند اما تحلیل گر بیطرف نیابد آن حکومت را حاصل و میوه اندیشه ای بداند که مورد سوء برداشت قرار گرفته است.
2-یکی از نخست وزیران اسرائیل گفته بود که بین صهیونیزم و صهیونیست فاصله زیادی وجود دارد. به گفته او می توان اضافه کرد که بین مارکسیسم و ماکسیست، بین اسلام و مسلمان، بین مسیحیت و مسیحی و ... فاصله پرنشدنی وجود دارد. مسلمانی زاده عمل و تمرین است که از کوچه پس کوچه های گناه و خیانت و خدمت و ثواب می گذرد و اسلام، مجموعه از دستورات و الگوهایی است که راه سرمنزل سعادت دنیوی و اخروی را نشان دهد.
آقای راوش باید بداند که با نقد میوه، به هیچ نتیجه ثوابی در مورد درخت نخواهد رسید.
3-هر چند سخن بیش از آنچه که تصور می کردم به درازا کشید اما اجازه می خواهم تنها به دو نکته در مورد دو آیه جهاد اشاره کنم.
نکته اول: اگر آقای راوش شان نزول آیه 113 سوره توبه را می دانستند مطمئنا این آیه را از جمله آیات مورد حمله خود حذف می کردند. به صورت خلاصه باید گفت که عده ای از مسلمانان از پیامبر گرامی اسلام می خواهند که برای پدرانشان ( آنانی که مشرک بوده و با پیامبر جنگیده و سپس مرده اند) از خداوند طلب آمرزش و مغفرت نماید. در پی چنین درخواستی آیه 113 سوره توبه نازل می شود.
نکته دوم: طبق باور مفسران سنتی، در تمامی آیات جهاد منظور از کافر، کفر عملی است نه کفر عقیدتی. معنی این سخن اینست که این آیات مسلمانان صدر اسلام را به جنگ علیه کسانی می خواهد که آنان به جنگ اسلام آمده اند و نه کسانی که عقیده ای دیگر دارند.
چرا دین ستیزی؟
حکمی که د ر پس اجرای خویش وعده قصر و باغهای پر میوه با درختانی که برگ هایش از الماس و یاقوت است و در زیر آن جوی های شیر و عسل روان است و در سایه آن تخت های ردیف شده قرار دارد که در پهلوی هر تخت برای زنباره ها صد ها حور و برای بچه باز ها صد ها غلمان آمادۀ خدمت اند...
چهار شنبه 18 مارس 2009, نويسنده: سلیمان راوش
نظرات
11 دیدگاهدل و دیده وام بستان ز کسی، اگر نداری
کامران میرهزار گرامی
من هردو نوشته را خواندم و نقد ها را نیز.
باور کنید، نقد ها یا از خود راوش است یا از مهدوی.
بعضا راوش و مهدوی در پاسخها از خود تمجید توصیف میکنند که خیلی مضحک است.
شما که مدیر مسئول سایت کابل پرس هستید بخوبی میدانید که ازیک آی پی انترنتی چند نامه با نامهای مستعار فرستاده میشود.
خداوند نسل افغانستانی ها را انصاف بدهد.نه دین شان به دین میمانه و نه دین ستیزس شان.
جواد تابش
دل و دیده وام بستان ز کسی، اگر نداری
جناب مهدوی . آيا برخی کامنت ها سانسور نميشود ؟ چرا اجازه ميدهيد فقط نظر موافقان مهدوی اشاعه يابد ؟ احترام . خوارزمی
دل و دیده وام بستان ز کسی، اگر نداری
خواننده گرامی جواد تابش!
با تشکر از نظرتان، همینطور که شما میدانید از روی آپی های کامپیوتر شناسایی دوستان که کامنت میگذارد سهل است. اما تا آنجا که ما میدانیم این ادعای شما که آقای مهدوی یا راوش تمام این پیام را گذاشته است دور از واقعیت میباشد و تنها حدس و گمان جناب عالی.
سال نو خوبی داشته باشید