قسط چهاردهم
عزيز ياسين و استادان مستشرقش سخن فرسوده قريش مكه را زمزمه مى كنند كه قرآن از آنان چنين حكايت مى كند:
وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهى تُمْلَى عَلَيْه بُكْرَةً وَأَصِيلاً * الفرقان: 5
گفتند: (قرآن) افسانههاى پيشينيان است كه خواسته است آن را برايش بنويسند، كه اينها سحرگاهان و شامگاهان بر او خوانده مد شود.
وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُه بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِى يُلْحِدُونَ إِلَيْه أَعْجَمِى وَهذَا لِسَانٌ عَرَبِى مُّبِينٌ * النحل:103
و به يقين مى دانيم كه ايشان مىگويند: جز اين نيست كه اين قرآن را انسانى به او مى آموزد. زبان كسى كه (آموزش قرآن را) به او نسبت مى دهند غير عربى است و اين (قرآن) به زبان عربى واضح و روشن!!
او مى نويسد: شواهد فراوانى وجود دارد که محمد بن عبدالله افسانه هايى را از تورات و انجيل شنيده و بدون اينکه پيرامون آن غور و دقت نمايد، آنرا به گونه يى ناقص در قرآن إنعکاس داده ا ست. چنانکه همين مفکورۀ سجدۀ ملائک به آدم ظاهراً از درک نادرست وى از آنچه در انجيل (عهد جديد) - عبرانيان - 1 - آيت 6 آمده است، نشأت گرفته است، چه در آنجا آمده است:. . . هنگامى که فرزند ارشد او به جهان مى آمد، فرمود: "همه فرشتگان خدا او را پرستش نمايند! "در اينجا موضوع سجده به آدم نى بلکه پرستش عيسا از جانب ملائک مطرح است و محمد (ص) همينکه اينرا شنيده است گمان برده است که پرستش شونده و يا سجده شونده آدم بوده است نه عيسا، لذا بايک نسخه بردارى ناقص و عجولانه آنرا وارد قرآن نموده است و غافل از اين بوده است که اين امر به تناقضاتى خواهد انجاميد که اساس ديانتش را به لرزه در خواهد آورد.
نقاد پر رو كه نه از قرآن چيزى مى فهمد و نه از بايبل پر از خرافات؛ اين مجموعه (تورات و انجيل تحريف شده)؛ مايه در كيسه اش دارد، نمى داند كه قرآن بيش از نود در صد بايبل را ترديد و تصحيح نموده، هيچ قصه اى را در قرآن سراغ نداريم كه از لحاظ محتوى قصه و خم و پيچ ها و فراز و نشيبهايش شبيه قصه اى در بايبل باشد، و نتيجه گيرى ها از قصه در هر دو شباهت هايى با هم داشته باشند، اگر نمونه آن را در بايبل بيابيم نمونه خيلى ناقص خواهد بود، قصه هاى بايبل افسانه هاى بى محتوى و بيهوده، مملو از خرافات و حتى مسخره اند و اكثراً به قصد بيان تاريخ قوم بنى اسرائيل و اثبات برترى اين قوم بر سائر اقوام آمده، در حالى كه قصه هاى قرآن واقعى، آموزنده، هدفمند، پر محتوى و مطابق واقع است. محور قصه هاى بايبل قوم بنى اسرائيل است و محور قصه هاى قرآن انسان، در قصه هاى قرآن دعوت انسان به سوى خدا مطمح نظر است و در قصه هاى بايبل اثبات اين مطلب كه بنى اسرائيل فرزند بزرگتر خداست!! اگر شما داستان خلقت آدم عليه السلام را در بايبل مطالعه كنيد و آن را در كنار قرآن بگذاريد دل و دماغ تان بى درنگ و بدون شك گواهى خواهد داد كه قرآن كتاب منزل الهى است و بايبل زاده اذهان بيمار و ناشى از اوهام و خرافات.
جناب عزيز ياسين نمى داند كه پيامبر عليه السلام در راه ابلاغ رسالتش و دعوت مردم به سوى خدا و دين حق و دست بردارى از شرك، كفر، نفاق، ظلم و فساد با موانعى بزرگى مواجه بود كه از باورهاى خرافى اهل كتاب و افسانه هاى غافل كننده و فريبنده نشأت مى كرد، باورها و افسانه هايى كه به شخصيت هاى بزرگ و پيامبران گذشته منسوب شده بود، بايد اين باورها را نقد مى كرد، بايد اين افسانه ها را تصحيح مى كرد، نمى توانست از كنار آن بگذرد و اعتنائى به آن نكند، اين ها ميان اكثريت مخاطبين او شائع شده بودند، در هر محفل و هر خانه اى زمزمه مى شدند، اكثريت مردم ديندار و خدا جو را بخود مصروف ساخته بودند، اگر قرآن به اين افسانه ها پرداخته دليلش همين است، پرداختن به اين مسائل يك مجبوريت بود، تقاضاى زمان بود. اگر شما داستان خلقت آدم عليه السلام را در بايبل مطالعه كنيد و آن را در كنار قرآن بگذاريد، نه تنها دل و دماغ تان بى درنگ و بدون شك گواهى خواهد داد كه قرآن كتاب منزل الهى است و بايبل زاده اذهان بيمار و ناشى از اوهام و خرافات؛ بلكه به زودى خواهيد فهميد كه قرآن براى تصحيح باورهاى خرافى كه در باره چگونگى خلقت، مخصوصاً آفرينش آدم عليه السلام ميان مخاطبينش شائع بود؛ به اين موضوع پرداخته و حقيقت را نمايان كرده است.
عزيز ياسين و امثال او از درك اين واقعيت عاجز اند، معلومات ناقص شان از قرآن و بايبل باعث شده تا به نقد منحط رو آورند، از اعتراض او نمايان است كه او حتى اين را نيز نمى داند كه موضوع خلقت آدم عليه السلام در كجاى بايبل آمده و به چه صيغه اى، بيان قرآن در رابطه به سجده فرشته ها براى آدم را اقتباسى ناقص از اين سطر انجيل مى خواند:. . . هنگامى که فرزند ارشد او به جهان مى آمد، فرمود: "همه فرشتگان خدا او را پرستش نمايند! "!!! عجيب پر رويى و بذله گويى و نافهمى!! در حالى كه داستان خلقت آدم در نخستين كتاب بايبل و تحت عنوان كتاب پيدايش آمده، بياييد اين داستان را به بررسى بگيريم تا تهافت اين اعتراضات و بى مايه گى بيان بايبل در باره خلقت را به خوبى درك كنيم، الفاظ بايبل چنين است:
. . . ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺧﺪا ﻓﺮﻣﻮد: «اﻧﺴﺎن را ﺷﺒﻴﻪ ﺧﻮد ﺑﺴﺎزﻳﻢ، ﺗﺎ ﺑﺮ ﺣﻴﻮاﻧﺎت زﻣﻴﻦ و ﻣﺎهيان درﻳﺎ و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن آﺳﻤﺎن ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﻳﯽ كند. » 27 ﭘﺲ ﺧﺪا اﻧﺴﺎن را ﺷﺒﻴﻪ ﺧﻮد آﻓﺮﻳﺪ. و اﻧﺴﺎن را زن و ﻣﺮد ﺧﻠﻖ كرد28 و اﻳﺸﺎن را ﺑﺮكت دادﻩ، ﻓﺮﻣﻮد: «ﺑﺎرور و زﻳﺎد ﺷﻮﻳﺪ، زﻣﻴﻦ را ﭘُﺮ ﺳﺎزﻳﺪ، ﺑﺮ آن ﺗﺴﻠﻂ ﻳﺎﺑﻴﺪ، و ﺑﺮ ﻣﺎهيان درﻳﺎ و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن آﺳﻤﺎن و همه ﺣﻴﻮاﻧﺎت ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﻳﯽ كنيد. 29 ﺗﻤﺎم ﮔﻴﺎهيان داﻧﻪدار و ﻣﻴﻮه های درﺧﺘﺎن را ﺑﺮای ﺧﻮراک ﺑﻪ ﺷﻤﺎ دادم، 30 و همه ﻋﻠﻔﻬﺎی ﺳﺒﺰ را ﺑﻪ ﺣﻴﻮاﻧﺎت و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن و ﺧﺰﻧﺪﮔﺎن ﺑﺨﺸﻴﺪم. » 31 آﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا ﺑﻪ آﻧﭽﻪ آﻓﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮد ﻧﻈﺮ كرد و كار آﻓﺮﻳﻨﺶ را از هر ﻟﺤﺎظ ﻋﺎﻟﯽ دﻳﺪ. ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺖ و صبح ﺷﺪ. اﻳﻦ، روز ﺷﺸﻢ ﺑﻮد. ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ آﺳﻤﺎﻧﻬﺎ و زﻣﻴﻦ و هر ﭼﻪ در آﻧﻬﺎ ﺑﻮد، ﺗﻜﻤﻴﻞ ﮔﺮدﻳﺪ. 2 ﺑﺎ ﻓﺮارﺳﻴﺪن روز هفتم، ﺧﺪا كار آﻓﺮﻳﻨﺶ را ﺗﻤﺎم كرده، دﺳﺖ از كار كشيد. 3 ﺧﺪا روز هفتم را ﺑﺮكت داده، آن را ﻣﻘﺪس اﻋﻼم ﻓﺮﻣﻮد، زﻳﺮا روزی ﺑﻮد كه ﺧﺪا ﭘﺲ از ﭘﺎﻳﺎن كار آﻓﺮﻳﻨﺶ، آرام ﮔﺮﻓﺖ. 4 ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ آﺳﻤﺎﻧﻬﺎ و زﻣﻴﻦ آﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪ.
در اين چند سطر بايبل چند خطأ و حرفهاى بيهوده اى را مشاهده مى كنيم كه از كلام الهى و حقيقت و واقع فرسخها فاصله دارد:
• نه خدا شبيه انسان است و نه انسان شبيه خدا، خدا؛ خدا است و انسان انسان، خدا خالق است و انسان مخلوق، خداى بزرگ آفريدگار تمامى كائنات است و انسان مخلوق كوچك روى زمين، خدايى كه شبيه انسان باشد خداى حقيقى نه بلكه زاده ذهن انسان است، قرآن مى فرمايد: خدا مثل و مثال و همتا و همسانى در عالم ندارد، هيچ چيزى در اين عالم شبيه خدا نيست. تمامى اقوام جاهل؛ از قوم نوح عليه السلام تا امروز؛ مجسمه انسان را ممثل و جاگزين خدا گرفته اند، خدايان هندوها و بودائى ها مجسمه هاى انسانها اند، آنان نيز تصويرى از خدا در ذهن خود ساخته اند كه شبيه انسان است، خداى آفريدگار آسمانها و زمين نه در ذات، صورت و هيئت شبيه انسان يا مخلوق ديگر است و نه در صفات و افعالش، قرآن در رابطه به الله متعال واهمه غلط مسيحيان و يهودان را با قاطعيت و صراحت تمام رد نموده و مى فرمايد: الله متعال شبيه هيچ چيزى در اين عالم نيست و در محدوده اين كائنات گسترده هيچ چيزى وجود ندارد كه شبيه خدا باشد:
لَيْس كَمِثْلِه شىْءٌ وَ هوَ السمِيعُ البَصِيرُ * الشورى: 11
چيزى شبيه مثال وى نيست، و او بيناى شنواست.
• اين حرف كاملاً بى معنى است كه انسان ﺑﺮ ﺣﻴﻮاﻧﺎت زﻣﻴﻦ، ﻣﺎهيان درﻳﺎ و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن آﺳﻤﺎن ﻓﺮﻣﺎﻧﺮواﻳﯽ دارد!! ادعاء بايبل خلاف واقع است. معنى فرمانروايى اين است كه فرمانروا دستور دهد و فرمانبر اطاعت كند، نه حيوانات تحت فرمان انسان اند، نه ﻣﺎهيان درﻳﺎ و نه ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن آﺳﻤﺎن، اكثريت شان از ما مى ترسند و مى رمند، قرآن حرف بايبل را تصحيح نموده و مى فرمايد: همه چيز آسمانها و زمين در خدمت انسان و مسخر او اند، ميان زير فرمان بودن و مسخر بودن تفاوت زياد وجود دارد، آفتاب در خدمت انسان است ولى زير فرمان او نيست. بياييد به نداى روح پرور قرآن گوش دهيم كه در اين رابطه چه بيانى زيبا دارد:
أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّه سَخَّرَ لَكُم مَّا فِى السَّمَاوَاتِ وَمَا فِى الأَرْضِ وَأَسْبَغَ عَلَيْكُمْ نِعَمَه ظَاهرَةً وَبَاطِنَةً وَمِنَ النَّاسِ مَن يُجَادِلُ فِى اللَّه بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلاَ هدًى وَلاَ كِتَابٍ مُّنِيرٍ * لقمان:20
آيا نديدهايد كه خداوند آنچه را كه در آسمانها و زمين است براى تان مسخّر كرده است و نعمتهاى پيدا و پنهانش را بر شما گسترده و افزون ساخته است؟ برخى از مردم چنان اند كه در باره خدا بدون هيچ گونه دانش و هدايت و كتاب روشن و روشنگرى به جدال مى پردازند.
وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِى السَّمَاوَاتِ وَمَا فِى الأَرْضِ جَمِيعًا مِّنْه إِنَّ فِى ذَلِكَ لآيَاتٍ لَّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ * الجاثية: 13
و آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است همه را از سوى خود براى تان مسخّر كرده است. يقيناً كه در اين نشانههايى براى كسانى است که مى انديشند.
در اين آيات به جاى حكمروايى و حكمرانى؛ لفظ تسخير به كار گرفته شده و مى فرمايد: همه چيز زمين و آسمان را براى تان مسخر كرده ايم، يعنى در خدمت شما گمارده شده اند، شب و روز مصروف نفع رسانى به شما اند، وجود و فعاليت آنان ضامن بقاء و حيات شما اند، اگر آنها نبودند زندگى تان با تهديدهاى گوناگون مواجه مى گرديد، ما بر خورشيد و ماه تسلطى نداريم و فرمان نمى رانيم، اما هر دو در خدمت ما اند، به يقين مى توان گفت كه بيان تورات و انجيل اصلى حتماً شبيه بيان قرآن بوده ولى نويسنده بايبل با الفاظ غلط آن را تعبير نادرست كرده است.
• اين دو سخن نويسنده بايبل نيز هم ناقص و غلط است و هم خلاف واقع؛ كه "ﺗﻤﺎم ﮔﻴﺎهيان داﻧﻪدار و ﻣﻴﻮه های درﺧﺘﺎن را ﺑﺮای ﺧﻮراک ﺑﻪ ﺷﻤﺎ دادم، و همه ﻋﻠﻔﻬﺎی ﺳﺒﺰ را ﺑﻪ ﺣﻴﻮاﻧﺎت و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن و ﺧﺰﻧﺪﮔﺎن ﺑﺨﺸﻴﺪم"، براى آن كه نه اين تنها براى خوراك انسانهاست و نه آن تنها براى حيوانات، پرندگان و خزندگان، ما علاوه بر بته هاى دانه دار از بته هاى ديگر نيز استفاده مى كنيم و آنها علاوه بر علف؛ دانه و ميوه نيز مى خورند، خيلى از پرندگان چنان اند كه تنها دانه مى خورند و علف نمى خورند، و در حيوانات نيز خيلى ها به جاى علف گوشت مى خورند. اين تقسيم و توزيع بايبل را نه ما مراعات مى كنيم و نه آنها، اين تقسيم خلاف واقع است، كدام انسان خردمند و عاقل اين سخنان غلط و خلاف واقع را سخن كتاب الهى خواهد شمرد.
آخرين سطر فصل اول باب پيدايش اين است: آﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا ﺑﻪ آﻧﭽﻪ آﻓﺮﻳﺪﻩ ﺑﻮد ﻧﻈﺮ كرد و كار آﻓﺮﻳﻨﺶ را از هر ﻟﺤﺎظ ﻋﺎﻟﯽ دﻳﺪ. ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺖ و صبح ﺷﺪ. اﻳﻦ، روز ﺷﺸﻢ ﺑﻮد.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پانزدهم
فصل دوم باب پيدايش به اين سخن مسخره آغاز مى شود: ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ آﺳﻤﺎﻧﻬﺎ و زﻣﻴﻦ و هر ﭼﻪ در آﻧﻬﺎ ﺑﻮد، ﺗﻜﻤﻴﻞ ﮔﺮدﻳﺪ. ﺑﺎ ﻓﺮارﺳﻴﺪن روز هفتم، ﺧﺪا كار آﻓﺮﻳﻨﺶ را ﺗﻤﺎم كرده، دﺳﺖ از كار كشيد. ﺧﺪا روز هفتم را ﺑﺮكت داده، آن را ﻣﻘﺪس اﻋﻼم ﻓﺮﻣﻮد، زﻳﺮا روزی ﺑﻮد كه ﺧﺪا ﭘﺲ از ﭘﺎﻳﺎن كار آﻓﺮﻳﻨﺶ، آرام ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ آﺳﻤﺎﻧﻬﺎ و زﻣﻴﻦ آﻓﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪ.
در رابطه به اين حرفهاى بيهوده هر انسان باشعور اين اعتراضات جدى را خواهد داشت:
• بايبل با اين بيان خود از خدا كسى درست كرده كه در تمامى عمرش فقط شش روز كار كرده و در همين شش روز كار آفرينش را به اتمام رسانده و با فرارسيدن روز هفتم از كارش فارغ گرديده، تمامى امور عالم را به حال خود گذاشته و او براى رفع ماندگى و خستگى اش به استراحت پرداخته، بايبل اين را نيز نگفته كه آيا اين استراحت تنها در همان دوازده ساعت روز هفتم بود و يا تا امروز ادامه دارد، از الفاظ بيان چنان فهميده مى شود كه كارهاى خدايى در شش روز تكميل گرديده، پس از آن از كار دست كشيده، كارى نمانده بود كه خداى بايبل برخيزد و رخصتى اش را به پايان برد!!
• بايبل خدايش را بر انسان قياس كرده، چنانچه انسان با كار فوق توانش خسته مى شود و براى رفع خستگى اش به رخصتى و فراغت ضرورت دارد، ضعف و ناتوانى اش باعث شده تا در هر هفته يك روز كارهايش را تعطيل كند، خداى بايبل نيز بايد شبيه انسان باشد، شش روز كار كرد و روز هفتم استراحت!! كدام انسان عقلمند و باشعور كسى را به عنوان آفريدگار آسمانها و زمين خواهد پذيرفت كه نويسنده بايبل به تصوير كشيده، خدايى كه ماندگى و خستگى بر او طارى مى شود و به استراحت مى پردازد؟!!
• در حالى كه ما عملاً مشاهده مى كنيم كه جريان پيدايش به گونه متواتر ادامه دارد، هيچ تعطل و توقفى در آن رونما نمى شود، حتى براى يك ثانيه نيز، به هر سوى اين عالم كه نگاه كنيم مى بينيم كه پيدايش مخلوقات بى شمارى هر ثانيه تحقق مى يابد، از هيچ آغاز مى شود، دستهاى نامرئى آهسته آهسته آن را بزرگتر و بزرگتر مى سازد، به سوى كمال رشد مى دهد، به بلند ترين قله ارتقاء و كمالش مى رساند، كار ضرورى اى توسط آن انجام مى يابد، ضرورتى مرفوع مى گردد، خلأى با آن پر مى شود، از همين جا زوالش آغاز مى گردد، به پيرى، فرسودگى و مرگ محكوم مى گردد، و جايش به ديگرى تخليه مى گردد، پير و كهنه مى ميرد و جايش را به جوان و توانمند تخليه مى كند، اين كار هر لحظه در هر سو و سمت عالم تكرار مى شود، ما و هر انسان ديده ور در وراء تمامى اين مظاهر؛ آثار تصرف مسلسل و متواتر ذات آفريدگار و خالق، و نشانه هاى ملموس ربوبيت و پرورش را مشاهده مى كنيم، پيروان بايبل و همطرازان عزيز ياسين بگويند: اينها كار كيست؟ خود بخود انجام مى يابند يا پروردگار عالم انجام مى دهد؟ بياييد ادعاء پوچ و بى محتوى بايبل را با اين بيان علمى قرآن به مقايسه بگيريد كه مى فرمايد:
يَسْأَلُه مَن فِى السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هوَ فِى شَأْنٍ * الرحمن:29
هر كى در آسمانها و زمين است حوائج شان را از او مى طلبند، وى هر روز مصروف كاريست، (يعنى همواره در حال انجام امور است).
الله متعال به حوائج تمامى مخلوقات آسمانها و زمين پاسخ مى گويد، خود به رفع احتياجات شان مى پردازد، نيازمندى هاى شان را رفع و ضرورتهاى شان را مرفوع مى سازد. هر كار اين عالم را، هر لحظه، خداوند جل شأنه خود و با فرمان مستقيمش انجام مى دهد، چنان نيست كه امور عالم را به حال خود گذاشته باشد، و او هيچ مداخله و تصرفى در آن نمى كند، بلكه هر كار، چه خرد و چه بزرگ، به اراده، إذن، حكم، قدرت و تصرف مستقيم وى انجام مى يابد، وى سبحانه و تعالى يك لحظه نيز از اداره امور عالم و حفظ و پرورش آن غافل نمى شود.
در آيه 255 سوره البقره مى خوانيم:
. . . وَسِعَ كُرْسِيُّه السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ يَؤُودُه حِفْظُهمَا وَهوَ الْعَلِى الْعَظِيمُ البقره: 255
... كرسى (اقتدار و حكمروايى) اش بر تمامى آسمانها و زمين حاوى است، و نگهدارى اينها وى را درمانده نمى سازد و او بلندمرتبه سترگ است.
إِنَّ رَبَّكُمُ اللّه الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِى اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُه حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِه أَلاَ لَه الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبَارَكَ اللّه رَبُّ الْعَالَمِينَ * الاعراف: 54
پروردگار تان خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد، سپس بر عرش استوى كرد، (تدبير امور عالم را در دست گرفت و به اداره جهان هستى پرداخت). روز را با (پرده تاريك) شب مى پوشاند و شب شتابان در پى روز مى افتد، خورشيد و ماه و ستارگان مسخّر فرمان وى اند. آگاه باشيد كه هم آفرينش به او تعلق دارد و هم (اداره) امور، پروردگار عالم مبارك و بركتناك است.
مشاهده مى كنيد كه بايبل ادعاء دارد كه الله متعال پس از شش روز كار آفرينش مانده شد و روز هفتم به استراحت پرداخت، اما قرآن در رد ادعاء غلط و نادرست بايبل مى فرمايد كه الله متعال پس از آفرينش آسمانها و زمين به اداره امور عالم پرداخت، بر عرش سلطنت تمامى كائنات استوى كرد، وى هم خالق است و هم مالك و حاكم، چنانچه پيدايش مخلوقات خاصه اوست همانگونه حاكميت و حكمروايى و اداره و تدبير امور عالم كار اوست، شب و روز به امر او مى آيند و مى روند، خورشيد، ماه و ستارگان را او اداره مى كند، خداوند متعال هم خالق است و هم پروردگار و نگهدار عالم.
مشاهده مى كنيد كه قرآن اين عالم را چنان معرفى مى كند كه ملك خداست و وى سبحانه و تعالى خالق، مالك و حاكم آن، هر كارى به اراده و إذن او انجام مى شود، اگر خورشيد طلوع مى كند و غروب، اگر ابرها در آسمان از سمتى به سمتى مى جنبند، برف و باران از آن مى بارد، اگر بته و درخت از زمين مى رويد و دانه و ميوه تحويل مى دهد، اگر جانداران آفريده مى شوند، نمو مى يابند به آخرين قله ارتقاء شان مى رسند و به مرگ محكوم مى شوند. . . هر كارى به اراده پروردگار عالم و إذن و توفيق وى انجام مى يابد، اين بيان ادعاء بايبل را از بنياد رد مى كند كه الله متعال سلسله پيدايش را پس از شش روز نخستين متوقف كرد، خسته شد و استراحت كرد!!! مى بينيد كه تعريف بايبل از خدا و ذات و صفات او تا چه پيمانه اى ناقص و خلاف واقع است و بيان قرآن تا كدام حدى جامع و مطابق حقيقت، آيا انسانى خردمند خدايى را خواهد پذيرفت كه درمانده مى شود و از اداره امور ملك خود غافل؟!!
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط شانزدهم
بياييد حرفهاى بايبل را در باره خلقت آدم عليه السلام نيز به ارزيابى بگيريم، بايبل تحت عنوان آدم و حوا ادعاء مى كند: "هنگامى كهﺧﺪاوﻧﺪ آﺳﻤﺎﻧﻬﺎ و زﻣﻴﻦ را ﺳﺎﺧﺖ، 5 هيچ ﺑﻮﺗﻪ و ﮔﻴﺎهى ﺑﺮ زﻣﻴﻦ ﻧﺮوييده ﺑﻮد، زﻳﺮا ﺧﺪاوﻧﺪ هنوز ﺑﺎران ﻧﺒﺎرانيده ﺑﻮد، و همچنين آدمى ﻧﺒﻮد كه روی زﻣﻴﻦ كشت و زرع ﻧﻤﺎﻳﺪ؛ 6 اﻣﺎ آب از زﻣﻴﻦ ﺑﻴﺮون مىآﻣﺪ و ﺗﻤﺎم ﺧﺸﻜﻴﻬﺎ را ﺳﻴﺮاب مىكرد. 7 آنگاه ﺧﺪاوﻧﺪ از ﺧﺎکِ زﻣﻴﻦ، آدم را ﺳﺮﺷﺖ. ﺳﭙﺲ در ﺑﻴﻨﯽ آدم روح ﺣﻴﺎت دميده، ﺑﻪ او ﺟﺎن ﺑﺨﺸﻴﺪ و آدم، ﻣﻮﺟﻮد زنده ای ﺷﺪ. 8 ﭘﺲ از آن، ﺧﺪاوﻧﺪ در ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﻋﺪن، واﻗﻊ در ﺷﺮق، ﺑﺎﻏﯽ ﺑﻪ وﺟﻮد آورد و آدمى را كه آﻓﺮﻳده ﺑﻮد در آن ﺑﺎغ ﮔﺬاﺷﺖ. 9 ﺧﺪاوﻧﺪ اﻧﻮاع درﺧﺘﺎن زﻳﺒﺎ در آن ﺑﺎغ روﻳﺎﻧﻴﺪ ﺗﺎ ﻣﻴوههای ﺧﻮش ﻃﻌﻢ دهند. و در وﺳﻂ ﺑﺎغ، «درﺧﺖ ﺣﻴﺎت» و همچنين «درﺧﺖ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻧﻴﮏ و ﺑﺪ» را ﻗﺮار داد. 10 از ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﻋﺪن رودﺧﺎﻧﻪای ﺑﺴﻮی ﺑﺎغ ﺟﺎری ﺷﺪ ﺗﺎ آن را آﺑﻴﺎری كند. ﺳﭙﺲ اﻳﻦ رودﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﭼﻬﺎر رود كوﭼﻜﺘﺮ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﮔﺮدﻳﺪ. 12و11رود اول «ﻓﻴﺸﻮن» اﺳﺖ كه از ﺳﺮزﻣﻴﻦ ﺣَﻮﻳﻠﻪ مىﮔﺬرد. در آﻧﺠﺎ ﻃﻼی ﺧﺎﻟﺺ، ﻣﺮوارﻳﺪ و ﺳﻨﮓ ﺟﺰع ﻳﺎﻓﺖ مى ﺷﻮد. 13 رود دوم «ﺟﻴﺤﻮن» اﺳﺖ كه از ﺳﺮزﻣﻴﻦ كوش ﻋﺒﻮر مى كند. 14 ﺳﻮﻣﻴﻦ رود، «دﺟﻠﻪ» اﺳﺖ كه ﺑﺴﻮی ﺷﺮق آﺷﻮر ﺟﺎری اﺳﺖ و رود ﭼﻬﺎرم «ﻓﺮات» اﺳﺖ. 15 ﺧﺪاوﻧﺪ، آدم را در ﺑﺎغ ﻋﺪن ﮔﺬاﺷﺖ ﺗﺎ در آن كار كند و از آن ﻧﮕﻬﺪاری ﻧﻤﺎﻳﺪ، 17و16 و ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ: «از همه ﻣﻴوههای درﺧﺘﺎن ﺑﺎغ ﺑﺨﻮر، ﺑﺠﺰ ﻣﻴوه درﺧﺖ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻧﻴﮏ و ﺑﺪ، زﻳﺮا اﮔﺮ از ﻣﻴوه آن ﺑﺨﻮری، ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎش ﺧﻮاهى ﻣﺮد. »
بياييد اين جملات را كمى دقيقتر بررسى كنيم و ببينيم كه تا چه پيمانه اى بى معنى، مبهم، خلاف حقيقت و شبيه افسانه هاى خيالى است!!
• ما هر لحظه با چشم خود مشاهده مى كنيم كه خداوند متعال جانداران را چگونه مى آفريند، چگونه نطفه اش را از خاك مرده مى آفريند، چگونه و چه زمانى روح در آن مى دمد، و موجود زنده اى از آن مى سازد، آيا آن چه ما با چشم خود مشاهده مى كنيم با آن چه بايبل در باره خلقت آدم عليه السلام مى گويد مطابقت و همخوانى دارد؟! آيا در رابطه به پيدايش جانداران سنت الهى چنان است كه نخست مجسمه اش را مى سازد بعد از طريق بينى در او روحش را مى دمد و موجود زنده از آن مى سازد؟! آيا نويسنده بايبل و باور كننده اش اين گونه آفريده شده اند؟!! اگر آنان به گونه آفريده نشده اند كه بايبل مدعى آن است؛ جد آنان آدم عليه السلام چرا بايد چنين آفريده شده باشد؟!! الله متعال انسانها، حيوانات و گياهان را به نحوى مى آفريند كه در بدو خلقت شان نطفه اى كوچكى مى باشد كه به چشم ديده نمى شود، به تدريج بزرگ مى شود و موجود كاملى از آن ساخته مى شود، چگونه و چرا باور كنيم كه خداوند متعال نخست مجسمه هاى تمامى جانداران را آفريده و سپس از طريق بينى شان در آنان روح دميده و زندگى به آنها بخشيده؟!! اين پندار ابلهانه نه با عقل انسان سازگار است و نه با سنت مشهود و تغيير ناپذير الهى در باره پيدايش جانداران.
• در فصل اول باب پيدايش گفته كه قبل از پيدايش آدم عليه السلام همه جانداران به شمول گياهان و درختان آفريده شده اند، ولى در اين جا عكس آن را مى خوانيم كه مى گويد: در اثناى پيدايش آدم بر روى زمين هيچ گياه و بته اى وجود نداشت!! خداوند پس از پيدايش او باغ عدن را آفريد!! تناقض صريح و توجيه ناپذير.
• از بيان بايبل چنان فهميده مى شود كه آدم عليه السلام در باغى بر روى زمين مستقر گرديده، همزمان با اين مى گويد كه خداوند جل شأنه در اين باغ در كنار درخت هاى ديگر در وسط باغ (درخت حيات) و (درخت شناخت خوب و بد) را نيز آفريد!! ولى ما بر روى زمين نه درخت حيات را سراغ داريم و نه درخت شناخت خوب و بد را!! نويسنده بايبل و هوادارانش بگويند كه اين درختها در كجا اند؟!! شما كدام درختى را به اين نام و صفت مى شناسيد؟در هيچ گوشه زمين چنين درختى وجود ندارد، درخت حيات، درخت معرفت، آب حيات و اوهام شبيه آن افسانه هاى بى بنياد و زاده وهم و خيال اند، انسان چنان آفريده شده كه حتماً مى ميرد، الله متعال آب و ميوه اى نيآفريده كه با خوردنش انسان به زندگى جاودانه و ابدى نائل شود و از مرگ برهد!! معرفت انسان اكتسابى است، به تدريج افزون مى گردد، از طريق تعليم، تعلم، آموزش، و تجربه سطح معرفت و شناخت خوب و بدش ارتقاء مى يابد، الله متعال ميوه اى نيآفريده كه با خوردنش ملكه معرفت و شناخت خوب و بد در انسان ايجاد شود!! قرآن ادعاء بيهوده بايبل را رد مى كند و بر عكس آن مى فرمايد كه الله متعال نه تنها جد انسان را از دستيابى به معرفت مانع نشده بلكه او را به اين دليل خليفه زمين ساخت و بر تمامى مخلوقات برترى بخشيد و فرشته ها را به سجده در برابر او گماشت كه ملكه معرفت و علمش نسبت به تمامى مخلوقات به شمول فرشته ها نيرومندتر و علمش جامع تر بود. در نخستين آياتى كه بر پيامبر عليه السلام نازل گرديده و با نزول آن نزول قرآن آغاز شده است چنين آمده:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الَّذِى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ * العلق: 1-5
بخوان بنام پروردگارت كه بيافريد. انسانرا از اويخته اى (كتله اويخته به رحم) آفريد. بخوان كه پروردگارت هست اكرم. آنكه بياموزاند با قلم. به انسان آموخت آنچه نمى دانست.
در اين آيات متبركه شاهد چند رهنمود اساسى هستيم:
الف: وحى الهى با دستور اقرأ: بخوان آغاز شده است كه مبين جايگاه مهم خواندن در مكتب اسلام است.
ب: خواندن را بنام پروردگارت و با استمداد از او آغاز كن، همان پروردگارى كه همه چيز را آفريده، تو كه مخلوقى، بايد خالق و آفريدگارى داشته باشى، بنام آنكه آفريدگار توست بخوان.
ج: از دستور اقرأ فهميده مى شود كه فرشته پيام آور بايد الفاظ وحى نخستين را بشكل نوشته اى در برابر پيامبر عليه السلام قرار داده باشد. ابن زبير از عائشه ﷹ روايت مى كند كه آغاز وحى بر پيامبر عليه السلام بشكل رؤياهاى صادق بود، رؤيا هايش چنان بود كه گويا صحنه ها را در روز روشن مشاهده مى كند، سپس به "تنهائى" متمايل شد، شب ها و روز هاى زيادى را در غار حرا به عبادت سپرى مى كرد. مقدارى خوردنى و آشاميدنى باخود مى گرفت و به كوه مى رفت و مدتى را در آنجا در تنهائى مى گذراند، بعد بسوى خديجه برمى گشت و آذوقه بيشترى با خود مى گرفت و به غار مى رفت، ناگه روزى فرشته اى آمد و به او گفت: بخوان! پيامبر عليه السلام مى فرمايد: گفتم: من خواندن بلد نيستم، فرشته مرا در آغوش خود محكم گرفت و تا آنگاه فشرد كه تاب مقاومتم سلب شد. سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان! گفتم: خواندن بلد نيستم. دوباره مرا در آغوش خود گرفت و تا آنگاه فشرد كه حوصله ام سر رفت، سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان، گفتم: خواندن بلد نيستم، بار سوم مرا در آغوش گرفت و فشار داد تاجائى كه حوصله ام سر رفت، مرا رها كرد و گفت: بخوان بنام پروردگارت كه بيافريد، انسا نرا از لخته هاى خون آفريد، تا آخر آيه پنجم "علم الانسان مالم يعلم" به انسان آنچه را نمى دانست آموختاند.
• از الفاظ حديث بوضوح فهميده مى شود كه نوشته اى در برابر پيامبر عليه السلام قرارگرفته و از او خواسته شده تا آنرا بخواند، اگر چنين نمى بود لزومى نداشت كه پيامبر عليه السلام بگويد: من خواندن بلد نيستم. برعكس مى گفت: چه بخوانم ؟ در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط هفدهم
معنى اين سخن چيست كه انسان از علقه آفريده شده؟
در رابطه به اين كه انسان را از علق آفريده؛ چند نكته درخور توجه است:
الف: قرآن پيدايش موجودات زنده را از آب و ماده نخستين پيدايش انسان را خاك و آغاز خلقت او را از نطفه مى خواند، بايد ببينيم چرا در اين آيه پيدايش انسان را از علقه گرفته است؟ دو توجيه براى اين بيان داريم:
1ـ تركيب ادبى ايجاب مى كرد كه كلمه هموزن و همرديف با كلمه خلق، در اخير آيه دوم مى آمد و هردو آيه را دوجمله هموزن و هم قافيه و داراى فراز و نشيب همسان مى ساخت.
2ـ دو حالت خيلى متفاوت از همديگر، انسان كامل و كتله اويخته به رحم را در كنار هم گذارده و عقل آدمى را مخاطب قرار داده، به او مى گويد: پروردگارى كه كتله اويخته به رحم را رشد مى دهد و به انسان كامل درمىآرد، همچنان با وحى، قرائت و تعليم بالقلم انسان را به آنجا مى رساند كه موجود آگاه از ندانستنى ها شود.
يكى از مسايل پيچيده كه تا هنوز انسان نتوانسته است براى آن جواب نهائى و قاطع داشته باشد، چگونگى آغاز حيات بر روى زمين و خلقت انسان است. قرآن در اين رابطه، بحث هائى دارد كه نه تنها به عطش علمى افراد مؤمن جواب مى گويد، بلكه در برابر پژوهشگران و محققان اسرار هستى، خطوطى را ترسيم و مبادى اى را ارائه مى دارد كه اگر از طريق آن وارد شوند، راه به هدف خواهند برد و به آنچه كه از طريق ديگرى پى بردن به آن ممكن نيست، دست خواهند يافت. از اعجازهاى علمى قرآن يكى هم بحث هاى دقيق اين كتاب الهى در مورد پديده هايى است كه براى انسان، پى بردن به حقيقت آن در زمان نزول اين كتاب، مقدور و ممكن نبود و به سالها سفر علمى و قرن ها تحقيقات عميق ضرورت داشت تا به آنجا برسد كه قرآن نشاندهى كرده است. بحث در مورد چگونگى آغاز خلقت انسان يكى ازين مسائل است.
قرآن طى آيات متعددش در رابطه با ماده نخستين تركيب وجود انسان و حالت قبل از حياتش چنين مى فرمايد:
1ـ وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَآءِ كُلَّ شَيْءٍ حَى … الانبياء: 30
هر موجود زنده اى را از آب آفريديم …
2ـ وَمِنْ آيَاتِه أَنْ خَلَقَكُمْ مِّن تُرَابٍ ثُمَّ إِذَآ أَنتُمْ بَشَرٌ تَنتَشِرُون * الروم: 20
و از آيات اوست كه شما را از خاك آفريد، سپس ناگه بشرى شديد منتشر شونده.
3ـ هوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِّن طِينٍ. الانعام: 2
اوست آنكه شما را ازگل آفريد.
4ـ وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِّن طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاه نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاه خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّه أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ * المومنون: 12 ـ 14
و يقيناً انسان را از چكيده و عصاره گل آفريديم، سپس او را چون نطفه اى در قرارگاهى استوار جاى داديم، سپس نطفه را بصورت اويخته اى، اين اويخته را به شكل پارچه گوشت جويده اى، و اين تكه گوشت جويده را به صورت استخوانى درآورديم، بعد اين استخوان را با گوشت پوشانديم، سپس در پيدايش ديگرى او را مى آفرينيم، با بركت است خدا، بهترين سازندگان.
5- الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَه وَبَدَأَ خَلْقَ الإِنْسَانِ مِن طِينٍ * السجده: 7
آنكه هر چه را آفريد زيبا و بهترش ساخت، و آفرينش انسان را از گل آغاز كرد.
6- وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ صَلْصَالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ * وَالْجَانَّ خَلَقْنَاه مِنْ قَبْلُ مِنْ نَارِ السَّمُومِ * الحجر: 26 ـ27
و يقيناً انسان را از گل خشكيده، سياه و گنديده و بوناك آفريديم و جن را قبل از وى از آتش سوزان.
7- إِنَّا خَلَقْنَاهم مِّن طِينٍ لاَّزِبٍ * الصافات: 11
يقيناً ما آنانرا از گل چسپنده آفريديم.
در اين آيات ماده نخستين ساختار انسان؛ آب، خاك، گل، خلاصه گل، گل خشكيده، گل خشكيده سفال گونه، گل چسپنده و گل سياه و گنديده و بوناك معرفى شده. بايد بنگريم كه آيا اشاره به آب به اين معناست كه: آب ماده اصلى حيات است كه بدون آن حيات امكان ندارد؟ آغاز حيات با آغاز پيدايش آب روى زمين بوده است. علم انسانى پس از سفر طولانى اش و بعد از قرنها غور و تحقيق به اين نتيجه دست يافته و اعلان كرد كه (آب جزء اصلى و ضرورى حيات است) و (آغاز حيات بر روى زمين بعد از پيدايش آب بوده است).
بايد بدانيم كه معنى آفرينش انسان از آب و خاك و حالات مختلف تركيب اين دو چيست؟
آيا معنايش اين است كه: فرشته ها مأمور شده اند تا از قسمت هاى مختلف زمين خاك جمع آورى نموده، با آب تركيب داده، به گل تبديل كنند، خوب لگدمال كنند، مدت ها بگذارند تا چسپنده، سياه، و بوناك شود، بعد مجسمه آدم عليه السلام را از آن درست كنند، بعد بر آتش بگذارند تا سفال گونه شود، سپس خداوند از روح خود در او دميد و زنده شد و به حركت افتاد و زنش حوا را نيز از گل اضافى يا به اصطلاح بايبل از قبرغه چپ او آفريد…!!
و يا معنايش اين است كه: زمين در ابتداى خلقتش، كتله داغ و آتشين بود، همه آب هاى موجود در زمين، چون ابرهاى تيره متكاثف و ضخيم، حول زمين را پوشانده بود، قشر زمين به تدريج به سردى گرائيد، تغيير جو زمين، باران هاى شديدى را در پى داشت كه باعث سرد شدن بيشتر قشر سنگ گونه زمين و تبديل شدن آن به خاك شد، سيلها اين خاك ها را روفت و با خود به هموارىها و قسمت هاى عميق زمين برد، حرارت زمين باعث تبخير آب و باقيماندن گل خشك و سفال گونه شد، بارانهاى بيشتر و سرد شدن مزيد قشر زمين باعث بقاى نسبى آب در زمين و ايجاد گل شد، در ابتداء بشكل گل چسپنده، سپس سياه، سپس گنديده و بوناك و به اين ترتيب خداوند خلاق حكيم، زمينه مساعد نموى حيات را بروى كره زمين فراهم مى كند و اولين موجودات زنده را مى آفريند، نخست همه موجودات زنده غير از انسان را و در آخرين مرحله آدم عليه السلام و حواء را.
كدام يكى از اين دو تعبير درست است؟ بيائيد جواب آنرا از خود قرآن بخواهيم:
در آيه 30 سوره الانبياء مى خوانيم:
أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ كَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَآءِ كُلَّ شَيْءٍ حَى أَفَلاَ يُؤْمِنُون *
آيا آنانكه كفر ورزيده اند بسوى آسمان و زمين نمى نگرند كه به هم پيوسته بودند و ما آنانرا از هم جدا كرديم و هر چيز زنده اى را از آب ساختيم، آيا ايمان نمى آرند؟
اين آيه چند مطلب اساسى ذيل را افاده مى كند:
الف - همه كائنات در ابتداء يكى بود، كه با يك انفجار عظيم از هم متلاشى شده و بشكل فعلى درآمده است.
ب - لابد كره زمين ما در ابتداء مثل آفتاب داغ و آتشين بود، چون با هم يكى بودند و يكجا و همزمان از يكديگر جدا شده اند. كره آفتاب بدليل بزرگى و عظمتش توانسته است حرارت خود را تا امروز حفظ كند، ولى كره زمين بدليل كوچكى اش بتدريج به سردى گرائيده، قشر بيرونى اش سرد شده و درونش گرم و آتشين مانده است.
ج ـ اشاره به آب و پيدايش همه موجودات زنده از آن، در همين آيه و متصل اشاره به يكى بودن كائنات و از هم گسستن شان با يك انفجار، بوضوح نشان مى دهد كه اولين ماده حياتى خلق شده در زمين آب بوده است.
اينها مطالبيست كه علم در قرن بيست به آن پى برد و به حقانيت آن گواهى داد.
اين آيه با همه صراحت و وضاحت نشان مى دهد كه جريان تحولات روى زمين، از توليد آب، خاك، گل خشكيده سفال گونه، گل چسپنده، سياه و گنديده، تا آفرينش موجودات زنده، همان روندى را تعقيب كرده است كه قبلاً به آن اشاره شد.
قرآن در آيه ديگرى در اين رابطه مى فرمايد:
خَلَقَ الإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ * وَخَلَقَ الْجَآنَّ مِن مَّارِجٍ مِّن نَّارٍ * فَبِأَى آلاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ الرحمن: 14 ـ 15
انسانرا از گل خشكيده سفال گونه آفريد و جن را ازشعله بىدود آتش آفريد.
اين آيه نشان مى دهد كه (صلصال كالفخار = گل خشكيده سفال گونه)، ماده نخستين خلقت انسان است، نه صورت و مجسمه آدم عليه السلام.
همان گونه كه شعله بى دود آتش، ماده تركيب وجود جن معرفى شده، نه مجسمه و صورت جن.
به اين آيه قرآن توجه كنيد.
وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلآئِكَةِ إِنِّى خَالِقٌ بَشَراً مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُه وَنَفَخْتُ فِيه مِن رُّوحِى فَقَعُواْ لَه سَاجِدِينَ * الحجر: 28 ـ29
و آنگاه كه پروردگارت به فرشته ها گفت: من آفريننده بشرى از گل خشكيده اى، از گل سياه گونه بوناك هستم. هرگاه برابرش كردم و از روحم در او دميدم، برايش به سجده بيفتيد.
درين آيه تسلسل مراحل گوناگون پيدايش آدم عليه السلام به اين شكل آمده است:
1- پيدايشش از گل خشكيده آغاز مى شود.
2- از گل سياه گونه بوناك خلق مى شود.
3- تسويه اش صورت مى گيرد.
4- روح در او دميده مى شود.
ذكر صلصال (گل خشكيده) بعنوان ماده نخستين خلقت آدم عليه السلام و قبل از حمإمسنون (گل سياه گونه بوناك) و ذكر تسويه آدم بعد از صلصال و حمإ مسنون، بوضاحت نشان مى دهد كه نخست خاك بشكل سفال درآمده، سپس به گل سياه گونه بوناك تبديل شده، بعد پيدايش انسان صورت گرفته و روح در او دميده شده. اگر قضيه بر عكس مى بود بايد به اين شكل توضيح مى شد: بشرى را از گل سياه بوناك مى آفرينم، بعد تسويه اش مى كنم، سپس سفال گونه اش مى سازم، بعد از روحم در او مى دمم.
عجيب است كه باوجود آنكه قرآن بطور مكرر، صلصال را قبل از حمإ مسنون ذكر مى كند اينان قضيه را برعكس تعبير نموده، صلصال را مرحله آخرى قبل از دميدن روح معرفى مى كنند.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط هژدهم
همچنان اشاره به اينكه انسان از چكيده و عصاره گل آفريده شده، يكى از اعجازهاى قرآن است كه علوم طبيعى امروز ازحقيقت آن آگاه مى شود، در تركيب وجود انسان همه عناصر زمين بكار رفته، وجود او عصاره و چكيده خاك است. هزار و پنجصد سال قبل، براى انسان دشوار بود بپذيرد كه در تركيب وجود انسان، عناصرى مثل آهن نيز وجود دارد!! و در رگهاى او منرال ها و مركبات فلزها يكجا با خون او جريان مى يابد و در ساختار سلولهاى او بكار مى روند!! اين حقيقت، امروز براى انسان واضح شده است.
قرآن در مورد خلقت آدم عليه السلام مى فرمايد:
إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللَّه كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَه مِن تُرَابٍ ثِمَّ قَالَ لَه كُن فَيَكُون* آل عمران: 59
يقيناً مثال (خلقت) عيسى نزد خدا، چون (خلقت) آدم عليه السلام است، از خاك خلقش كرد، سپس به او گفت: شو، پس شد.
خلقت اين دو شخصيت بزرگ، به حكم اين آيه، شباهت هائى دارد كه بايد آنرا دريابيم:
1ـ عيسى عليه السلام بدون پدر بدنيا آمد، آدم عليه السلام نيز پدر نداشت.
2ـ خلقت آدم عليه السلام از خاك بوده، و خلقت عيسى عليه السلام و هر انسان ديگرى نيز از خاك است، چون دانه و ميوه كه از خاك مى رويد و غذاى انسانرا مى سازد، در وجود انسان به نطفه تبديل مى شود و مايه پيدايش او مى شود.
3ـ آغاز خلقت عيسى عليه السلام از نطفه بوده كه بطور خارق العاده در رحم مادرش بوجود آمده، آغاز خلقت آدم عليه السلام نيز بايد بحكم اين آيه مثل عيسى عليه السلام از نطفه اى باشد كه بطور غير عادى خلق شده است و براى نگهدارى و نموى آن شرائط لازم فراهم شده است، فقط در اين صورت است كه مى توانيم مماثلت در پيدايش اين دو را ثابت كنيم، پيدايش آدم به شكل مجسمه تمام عيار و دميدن روح در آن، نمى تواند هيچنوع مماثلثى با پيدايش عيسى را نشان دهد.
اين تصور با سنن الهى درچگونگى پيدايش مخلوقاتش سازگار نمى افتد، ما هر لحظه شاهد اين سنت الهى هستيم كه خلقت همه موجودات زنده، از نطفه كوچك و ذره بينى آغاز مى شود، بتدريج نمو مى كند، مراحل مختلفى را طى نموده و به كمال ميرسد. از حيوانات ساده يك سلولى، تا نباتات، پرندگان، خزندگان، حيوانات كاملاً پيچيده و بالآخره انسان، در همه مشاهده مى كنيم كه پيدايش شان از موجود نهايت كوچك، غير قابل رويت با چشم، از نطفه آغاز مى شود. پيدايش آدم عليه السلام را بايد در روشنايى همين سنت ثابت و مشهود الهى مطالعه كرد، نه در تصورات واهى بدون سند. تصور مذكور به اين معناست كه بايد نخست مجسمه هاى همه موجودات زنده، از ويروس ها تا فيل و شتر، و ازبكتريا تا درخت هاى بزرگ و تنومند را از گل ساخته، بعد آنرا بر آتش گذاشته و سفت و سخت كرده و سپس حيات مناسب و روح سازگار با ساختارش در آن دميده باشد. چنين تصورى نه تنها منافى آيات قرآن و مخالف عقل است، بلكه مغاير سنن الهى در خلقت موجودات زنده مى باشد.
قرآن بطور مكرر و طى آيات متعددى در رابطه به آغاز خلقت انسان مى فرمايد كه خلقت او بعنوان موجود زنده از نطفه آغاز شده است، حكم همه اين آيه ها عام بوده، نشانه اى در آن سراغ نمى شود كه استثناء را افاده كند.
مثلاً مى فرمايد:
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُون خَلَقَ الإِنْسَانَ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هوَ خَصِيمٌ مُّبِينٌ * النحل: 3 ـ 4
آسمانها و زمين را درست و به حق آفريد، برتر است از آنچه شريكش مى گيرند، انسانرا از نطفه آفريد، پس او پرخاشگرى شد نمايان.
اشاره به خلقت آسمانها و زمين و متصل آن اشاره به خلقت انسان از نطفه، اين حقيقت را بازگو مى كند كه پيدايش انسان در ابتداى خلقت از يك نطفه بوده است.
پيدايش سائر موجودات زنده نيز بايد طبق سنت عام الهى بهمين شكل و هريكى از نطفه جداگانه اى بوده باشد.
نظر دقيقى كه مى توان در روشنائى آيات قرآنى و احاديث پيامبر عليه السلام در مورد خلقت موجودات زنده ارائه كرد اين است كه خداوندجل شأنه در ابتداى پيدايش موجودات زنده، شرائطى در روى كره زمين فراهم كرده كه براى ايجاد نطفه هاى موجودات گوناگون ذيروح و رشد و نموى آن ضروريست، اين شرائط را مى توان بهارزندگى خواند، همانگونه كه در هر بهارى نطفه هاى راكد موجودات زنده در زير قشر سخت زمين، شرائط نمو را براى خود مهيا و آماده مى يابند، مى جنبند و نمو مى كنند و به بته هاى سرسبز و خرمى تبديل مى شوند، شرائط بهارگونه اى روى كره زمين فراهم كرده، نطفه موجودات گوناگون زنده را خلق نموده و در آغوش اين شرائط مساعد به آنها رشد داده بشكل موجودات مكمل زنده در آورده است.
همچنان مى فرمايد:
وَاللَّه خَلَقَكُمْ مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْوَاجاً وَمَا تَحْمِلُ مِنْ أُنْثَى وَلاَ تَضَعُ إِلاَّ بِعِلْمِه وَمَا يُعَمَّرُ مِن مُّعَمَّرٍ وَلاَ يُنقَصُ مِنْ عُمُرِه إِلاَّ فِى كِتَابٍ إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّه يَسِير* فاطر: 11
و خداوند شما را از خاك آفريد، بعد از نطفه اى، سپس شما را جوره جوره ساخت و هيچ ماده اى نه (چيزى را) حمل كند و نه وضع كند مگر به علم او، و به عمر هيچ صاحب عمرى نه افزوده شود و نه كاسته شود، مگر آنكه در كتابيست (نوشته شده) و چنين كارى آسان است بر خدا.
اين آيه در رابطه به اين كه خلقت انسان از خاك آغاز شده، سپس بحالت نطفه در آمده و بعد به جفت نر و ماده تبديل شده، بحدى واضح است كه مجال هيچ نوع شك و شبهه اى را نمى گذارد، يعنى جوره انسان از نطفه ساخته شده، نه مباشرتاً از خاك، نخست خاك به نطفه تبديل شده سپس ازين نطفه جفت انسانى بدنيا آمده است.
قرآن در مورد چگونگى خلقت انسانها مى فرمايد:
يأَيُّها النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِى الأَرْحَامِ مَا نَشَآءُ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُواْ أَشُدَّكُمْ وَمِنكُمْ مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُمْ مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَتَرَى الأَرْضَ هامِدَةً فَإِذَآ أَنزَلْنَا عَلَيْها الْمَآءَ اهتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهيجٍ * الحج: 5
هان اى مردم! اگر درباره بعثت شكى داريد، پس ما شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه اى، بعد از علقه (كتله اويخته به رحم)، سپس از پارچه گوشتى (كه يا به آن) صورت داده شده (و يا تا هنوز) شكل نگرفته، تا به شما بنمايانيم و هر چه را خواهيم تا مدت معينى در رحم ها قرار مى دهيم، بعد شما را چون طفلى بيرون مى آريم، سپس براى آنكه به قوت و كمال تان برسيد (شما را تحت رعايت مى گيريم)؛ برخى از شما مى ميرند و برخى از شما به بدترين عمر (غايت پيرى) رد مى شوند، تا آنجا كه بعد از علمش به چيزى نمى فهمد، و زمين را مى بينى خشك، ولى آنگاه كه آب بر آن فرو ريزيم، مى جنبد و مى پندد و جوره هاى خرم و شاداب را مى روياند.
اين آيه مطالب آتى را بازگو مى كند:
الف: همه انسانها از خاك آفريده مى شوند، چون نطفه هاى شان از موادى ساخته مى شود كه از زمين مى رويد، خاك است كه بشكل ميوه و دانه درمىآيد و در وجود انسان نطفه اى از آن ساخته مى شود و از تلفيق اين نطفه هاست كه خلقت انسان صورت مى گيرد.
ب ـ همه انسانهايى كه زنده بدنيا آمده، به پيرى مى رسند، در پيمودن اين مراحل مختلف خلقت ازخاك تا نطفه، علقه، مضغه، طفوليت، جوانى و بلوغ و پيرى يكسان اند.
ج ـ استثناء در اين است كه چه كسى را خدا در رحم مادر قرار مى دهد و تا چه مدتى در آن به وى مهلت مى دهد و چه كسى قبل از طى تمامى اين مراحل مى ميرد و مجال رسيدن از يك مرحله بمرحله اى ديگر را نمى يابد.
در جمله همه انسانها فقط آدم و حواء در خارج از رحم مادر بدنيا آمده اند و در جمله كسانى نبوده اند كه قرارگاه نخستين شان رحم مادر است.
د ـ اين دگرگونىهاى منظم و تحولات جهت دار و هدفمند و روند دقيق ارتقاء و رشد انسان از سادگى بسوى كمال و از ضعف بسوى قوت؛ و توقف اين حركت ارتقايى در مرحله معينى و آغاز زوال او كه بمرگش منتج مى شود، بخوبى نشان مى دهد كه در وراى اين دگرگونى ها حتماً دست هائى نامرئى پروردگار عليم و حكيمى و اراده آفريدگار قاهرى وجود دارد كه همه چيز را شكل مى دهد و بحركت مى آورد، جهت مى دهد و نتائجى از قبل تعيين شده را بر حركت جهت دار آن مرتب مى كند.
چه كسى جز خدا، اجزاى مرده و جامد؛ و خشك و بى روح زمين را زنده مى كند و در آن جنبش و حركت و نشاط و خرمى ايجاد مى كند، به او احساس و عقل، درد و درك مى دهد، و در او ترحم و عاطفه و خشم و خشونت مى گذارد؟
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط نوزدهم
اما اينكه چگونگى آفرينش زوج آدم از چه قرار بوده و چگونه بدنيا آمده است، در اين رابطه در آيه اول سوره النساء مى خوانيم:
يأَيُّها النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَبَثَّ مِنْهمَا رِجَالاً كَثِيراً وَنِسَآءً وَاتَّقُواْ اللَّه الَّذِى تَسَآءَلُونَ بِه وَالأَرْحَامَ إِنَّ اللَّه كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبا *
هان اى مردم! از همان پروردگار تان بترسيد كه شما را از نفس واحدى بيافريد و از او جوره اش را خلق كرد و از هر دو مردان و زنان زيادى را پراگنده ساخت.
اين آيه نشان مى دهد كه آغاز خلقت انسان از نفس واحدى بوده و جوره اش از جسد او منشعب گرديده و ازدواج هر دو مايه توالد و تكاثر نسل شان و انتشار آنان در روى زمين شده است.
نظر بى بنياد كسانى كه معتقد اند جوره آدم عليه السلام از گل اضافى مجسمه بى روح و يا قبرغه چپ او ساخته شده و سپس روح در آن دميده شده با اين آيه قرآن شديداً تصادم مى كند، زيرا آيه با الفاظ صريح و واضح مى فرمايد كه جوره آدمى از نفس واحد يعنى از يك موجود زنده آفريده شده است، بدين معنا كه يك موجود ذى نفس و زنده بدو بخش تقسيم گرديده و يك جفت انسانى از آن ساخته شده است، نه اينكه نخست دو مجسمه بى جان را جدا از هم ساخته و سپس در هر يكى روح دميده و زنده شده اند.
درك اين موضوع نيز، به كسانى كه از اسرار سنن الهى در خلقت اشياء واقف نيستند، دشوار جلوه مى كند، ولى براى علماء و دانشمندان زيست شناسى نه تنها قابل فهم است بلكه آنرا از اعجاز قرآن مى شمارند، دانشمندان علوم زيست شناسى بعد از كشف حيوانات يك سلولى و اطلاع از چگونگى انقسام يك سلول بدو سلول به اين حقيقت پى بردند كه اين نوع توالد و انقسام در هستى وجود دارد و يكى از سنن آفرينش اشياء در طبيعت مى باشد. نطفه نخستين انسان در رحم نيز از طريق انقسام (يك به دو، دو به چهار، چهار به هشت. . . . ) رشد مى كند، به شكل طفل در مى آيد. براى كسيكه اعتقادش در مورد خلقت آدم عليه السلام اين است كه آغاز پيدايش او مثل همه مخلوقات خدا، ازيك نطفه بوده، پيدايش جوره اش از او، هيچنوع اشكالى ايجاد نخواهد كرد و آنرا مطابق سنن الهى خواهد شمرد، ولى كسيكه خلقت آدم عليه السلام را با كار كلال و كوزه گرى تشبيه كند كه بر خاك آب مى ريزد و گل چسپناك تهيه نموده، از آن كوزه هاى خام درست مى كند و بر آتش مى گذارد و پخته مى كند و… چنين كسى لابد در تفسير و توجيه آفرينش جوره آدم عليه السلام از كالبد او دچار مغالطه و سرگيچى خواهد شد و راه كج نويسنده بايبل را در پيش خواهد گرفت!!
آيات 3-4 سوره العلق كه مى گويد: بخوان كه پروردگارت گرامى ترين است، آنكه بياموزاند با قلم. يعنى اين نشانه اكرام و عنايت بى پايان اوست كه ترا از علقه (كتله يى اويخته به رحم) به شكل انسانى درآورد، به تو خواندن و نوشتن آموخت، يگانه موجودىكه پيام ديگران را از طريق خواندن درك مى كند و با نوشتن حفظ نموده به آيندگان انتقال مى دهد و به اين ترتيب از تجارب قيمتى سلف خود مستفيد مى شود و از ضياع دانستنى هاى خود مانع گرديده، به خلف خود به ميراث مى گذارد، انسان است، در هيچ ذيروح ديگرى اين شايستگى سراغ نمى شود. خدا در انسان اين استعداد و شايستگى را بوديعت گذاشته كه از قلم و سيله تعليم و تعلم بسازد و از اين لحاظ او را برهمه مخلوقات ديگرى برترى و فضيلت بخشيده.
از اين آيه چند مطلب اساسى ذيل استنباط مى گردد:
الف: قرائت، علم، و قلم رمز برترى انسان برهمه مخلوقات ديگر است و عامل فضيلت يكى برديگرى است.
ب: قلم بهترين وسيله آموزندگى و دانش اندوزى است، با قلم انسان مجال آنرا يافته است كه خيلى از نادانستنى ها را بداند و به آنچه نمى دانست آگاه شود.
ج: چنانچه آيه علم بالقلم، اشاره به استعدادى دارد كه پروردگار انسان در او بوديعت گذاشته، استعداد بكار گيرى قلم به عنوان وسيله آموزش. همچنان آيات علمه البيان و علم آدم الاسماء كلها نيز اشاره به استعداد هاى درونى انسان دارد، به انسان ملكه بيان، اظهار مافى الضمير و تشريح و توضيح قصد، هدف، نظر و پيام خود با بكار گيرى كلمات و الفاظ داده شده و در او ملكه نام گذارى و استعداد شناخت همه چيز و وضع نام مناسب و شايسته براى آن داده شده؛ او شناخت خود از هستى را در قالب اسماء و نامها ترتيب، تنظيم و حفظ مى كند و به ديگران انتقال مى دهد. مفسرانى كه آيه وعلم آدم الاسماء كلها را به شكل ديگرى تفسيركرده اند و گفته اند كه اسماء توقيفى اند و نامگذارى از سوى خدا بوده و خداوند نام هاى اشيا را به آدم آموخت؛ به اشتباه رفته اند. تفسيرشان تفسير بالرأى است نه تفسير قرآن بالقرآن. اگر اين تعبير را در مورد اين آيه بپذيريم، آيات علم بالقلم وعلمه البيان را چگونه مى توان با اين اسلوب تفسير كرد؟ علاوه برآن اگر چنين مى بود بايد اسماء همه اشياء درهمه زبانها يكسان مى بودند. جناب عزيز ياسين و رفقايش نيز به خطأ و بى راهه رفته اند كه تعبير ناقص اين مفسرين را مستمسك شان گرفته اند و آن را از موارد قابل اعتراض قرآن خوانده اند!!
از آيه پنجم سوره العلق مطالب آتى را اخذ مى كنيم:
الف: هر درى از معرفت كه بروى انسان كشوده مى شود، بهر چه از علم دست مى يابد، هر كشف او و بهر چه از اسرار پى مى برد در واقع اين درهاى بسته را خدا بروى او مى كشايد، استعداد درك اين حقائق و توان كشف اين اسرار را خدا به او مى دهد، همانگونه كه قرآن در جاى ديگر مى فرمايد:
وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِه إِلَّا بِمَا شَاءَ
و به هيچ چيزى از علم الهى احاطه نمى كنند مگر بخواست خدا و به آنچه او خواسته است
ب: يك بخش اين هستى چنان است كه انسان جز از طريق وحى بهيچ وسيله ديگرى نمى تواند به آن پى ببرد، خداوند هادى از طريق وحى؛ آنچه راكه انسان نمى دانست و از هيچ طريقى نمى توانست به حقيقت آن پى ببرد به او آموخت.
ج: در اصل انسان بى علم است، بتدريج مى آموزد و كسب علم مى كند. تفاوت علم انسان با بينش و فهم سائر موجودات زنده در اين است كه بقيه موجودات علم ثابت دارند، از قبل در حافظه آنها جاگذاشته شده، بطور طبيعى و الهامى به آنها تفهيم شده كه چگونه زندگى كنند، چه كارى انجام دهند و چگونه مفيد را از مضر تفكيك نمايند، ولى انسان مى تواند بيش از آنچه بطور الهامى به او فهمانده شده و در ضمير او بوديعت گذاشته شده، علم بيندوزد، سطح فهم و بينشش را بالا برد، اسرار را كشف كند و به حقائق پشت پرده پى ببرد و به علم و دانش خود بيفزايد، با خواندن، نوشتن و استفاده از قلم مى تواند ظرفيت حافظه اش را بالا برد و به آنچه ديگران دانسته اند و خود از درك آن عاجز مانده است، پى ببرد. اگر استعداد استفاده از قلم در انسان وجود نداشت وخواندن و نوشتن بلد نبود علم و شناخت هريكى در خودش خلاصه مى شد، نه تجارب و دانستنى هايش را به ديگرى انتقال مى داد و نه از دانستنى هاى ديگران استفاده مى برد.
آقاى ياسين! اين بيان علمى و دقيق قرآن را كه سراسر مبنى بر حقائق و واقعيت است با ادعاء بيهوده و بى بنياد بايبل مقايسه كن كه مى گويد: انسان با تناول ميوه ممنوعه معرفت، آن هم خلاف مشيت الهى؛ ديده ور شد و وضع خود و ماحولش را درك كرد!! و به همين دليل خدا او را از بهشت بيرون كرد!!
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيستم
بايبل ادعاء مى كند كه خداى بايبل نخست براى آدم در منطقه عدن باغى ساخت، سپس براى سيراب كردن اين باغ از همين ساحه عدن نهرى چنان بزرگ ايجاد كرد كه چهار نهرى به بزرگى نهرهاى دجله و فرات از آن جدا گرديد!! اما اين باغ به پيمانه اى كوچك بود كه آدم و همسرش در آن زندگى مى كردند و نگهدار و پاسبان آن بودند!! و اين نهر بزرگ زمانى جارى شد كه باغ عملاً آماده استفاده آدم بود!! تمامى اين حرفها خلاف عقل و خلاف واقع است، معمول چنان است كه نخست در يك منطقه آب پيدا مى شود و سپس گياه و بته، نه عكس آن، ولى نويسنده نافهم بايبل عكس آن را ادعاء كرده است!! نه منبع اين نهر ها يكى است و نه از يك نهر جدا شده اند، نه در حول و حوش دجله و فرات نهرى سراغ داريم كه دجله و فرات از آن جدا شده باشند، ادعاء بايبل خيلى مسخره است كه مى گويد: دجله و فرات از يك نهر جدا شده اند، در حالى كه دجله و فرات از سر چشمه شان نه بلكه در پايان با هم يك جا شده اند، شايد كسى به نويسنده بى خبر بايبل گفته بود كه اين دو نهر در فلان منطقه با هم يكجا اند و بالا تر از هم جدا، او نيز گمان كرده كه در آغاز با هم يكجا اند و در پايان از هم جدا!! او سمت جريان آب را اشتباه گرفته!! اگر اين نهر ها از جنوب شرق به سوى شمال غرب سرازير مى شدند ادعاء بايبل درست مى بود، اما حقيقت عكس اين است، اين نهر ها از شمال غرب عراق به سمت جنوب شرق آن جريان دارند و از كوههاى تركيه سرچشمه مى گيرند، و نزديك دهنه خليج با هم يكجا مى شوند!! ادعاء بايبل از اين بابت نيز نامعقول است كه باغى تحت حفاظت يك انسان با نهرى به اين بزرگى آبيارى شود!! اگر در كنار دجله و فرات نهرهاىى به نام فيشون و جيحون نيز بودند؛ كه نيستند و در نقشه به چشم نمى خورند؛ چهار نهرى به اين بزرگى براى آبيارى تمامى زمينهاى كشورى كفايت مى كند كه تمامى عراق و ايران را احتواء كند، چگونه باور كنيم كه الله متعال نهرى به اين بزرگى را براى آبيارى باغى كوچك و تحت حفاظت يك انسان جارى كرد!! و اگر مراد از جيحون درياى آمو باشد كه سرچشمه اش بلندى هاى پامير است و از سرچشمه هاى دجله و فرات تقريباً پنچ هزار كيلو متر فاصله دارد، پس باغ عدن نويسنده بايبل بايد چنان فراخ و بزرگ بود كه يك كناره آن در افغانستان، تاجكستان و اوزبكستان و ديگرش در عراق!! و اگر جيحون نهرى بود كه از كوش مى گذشت؛ كوش اكنون مربوط ايران است!! اين سخن نيز بيهوده است كه سرچشمه نهر و موقعيت باغ در يك ساحه به نام عدن بود، چون معمولاً سرچشمه نهر از زمينهاى كه با آن آبيارى مى شود خيلى دور مى باشد.
از پيروان بايبل مى پرسم: آدم عليه السلام از خوردن ميوه كدام درخت منع شده بود؛ توأم با اين اخطار كه خوردن اين ميوه به مرگش مى انجامد؛ درخت حيات يا درخت معرفت؟ بايبل در اين جا وضاحتى ندارد، ولى بعداً ناچار توضيح مى دهد، طبيعى است كه اين نبايد ميوه درخت حيات باشد؛ چون اين ميوه به مرگ نه بلكه به حيات ابدى و جاودانى مى انجامد، و معنى ممانعت از ميوه درخت معرفت جز اين نيست كه به او و از طريق او به فرزندانش گفته شده: اگر سعى و تلاش كنيد كه معرفت كسب نماييد و از ميوه (درخت معرفت خوب از بد) بخوريد حتماً مى ميريد!! يعنى چشمها را ببند، ميوه درخت معرفت را مخور، اين ميوه باعث مرگت مى شود!! باز هم از پيروان بايبل مى پرسم:
آدم عليه السلام اين ميوه ممنوعه را خورد، چرا نمرد؟!! چرا سخن خداى بايبل غلط از آب درآمد؟!! او به آدم عليه السلام گفته بود: اگر اين ميوه را خوردى مطمئن باش كه حتماً مى مرى!!
مى دانيم كه بزرگترين عامل مرگ انسان، برعكس ادعاء بايبل؛ عدم معرفت اوست، او اگر بنابر بيمارى اش مى ميرد؛ سببش اين است كه از علاج اين بيمارى آگاه نيست، معرفتى در باره دواى اين بيمارى ندارد!! اگر به دست دشمن مغلوب مى گردد و كشته مى شود دليلش آن است كه معرفت او از دشمن و برنامه اش ناقص است، نمى داند چگونه شر و ضرر دشمن را دفع كند و چه اسلوبى را براى سركوبى دشمن و عقيم كردن توطئه هايش به كار گيرد!! معرفت باعث دراز شدن عمر اوست نه سبب مرگش!! چگونه باور كنيم كه خداى عليم به آدم عليه السلام گفته است: ميوه درخت معرفت باعث مرگ توست؟!!
بياييد ببينيم بايبل در باره چگونگى پيدايش همسر آدم عليه السلام چه گفته و تفاوت ميان بيان قرآن و بايبل چگونه است:
بايبل مى گويد: ﺧﺪاوﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮد: «ﺷﺎﻳﺴﺘﻪ ﻧﻴﺴﺖ آدم ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﺎﻧﺪ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮای او ﻳﺎر ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﻪ وﺟﻮد آورم. » آنگاه ﺧﺪاوﻧﺪ همه ﺣﻴﻮاﻧﺎت و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻧﯽ را كه از ﺧﺎک ﺳﺮﺷﺘﻪ ﺑﻮد، ﻧﺰد آدم آورد ﺗﺎ ﺑﺒﻴﻨﺪ آدم ﭼﻪ ﻧﺎﻣﻬﺎﻳﯽ ﺑﺮ آﻧﻬﺎ ﺧﻮاهد ﮔﺬاﺷﺖ. ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺗﻤﺎم ﺣﻴﻮاﻧﺎت و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن ﻧﺎﻣﮕﺬاری ﺷﺪﻧﺪ. ﭘﺲ آدم ﺗﻤﺎم ﺣﻴﻮاﻧﺎت و ﭘﺮﻧﺪﮔﺎن را ﻧﺎﻣﮕﺬاری كرد، اﻣﺎ ﺑﺮای او ﻳﺎر ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﻳﺎﻓﺖ ﻧﺸﺪ. آنگاه ﺧﺪاوﻧﺪ آدم را ﺑﻪ ﺧﻮاب ﻋﻤﻴﻘﯽ ﻓﺮو ﺑﺮد و ﻳﻜﯽ از قبرغه هاﻳﺶ را ﺑﺮداﺷﺖ و ﺟﺎی آن را ﺑﺎ ﮔﻮﺷﺖ ﭘُﺮ كرد، و از آن قبرغه، زﻧﯽ ﺳﺮﺷﺖ و او را ﭘﻴﺶ آدم آورد. آدم ﮔﻔﺖ: «اﻳﻦ اﺳﺖ اﺳﺘﺨﻮاﻧﯽ از اﺳﺘﺨﻮاﻧﻬﺎﻳﻢ و ﮔﻮﺷﺘﯽ از ﮔﻮﺷﺘﻢ. ﻧﺎم او ﻧﺴﺎ ﺑﺎﺷﺪ، ﭼﻮن از اﻧﺴﺎن ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ. » ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺒﺐ اﺳﺖ كهﻣﺮد از ﭘﺪر و ﻣﺎدر ﺧﻮد ﺟﺪا مى ﺷﻮد و ﺑﻪ همسر ﺧﻮد مى ﭘﻴﻮﻧﺪد، و از آن ﭘﺲ، آن دو ﻳﻜﯽ مىﺷﻮﻧﺪ. آدم و همسرش، هر ﭼﻨﺪ ﺑﺮهنه ﺑﻮدﻧﺪ، وﻟﯽ اﺣﺴﺎس ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﻤﯽكردﻧﺪ.
در اين جملات كوتاه چند مطلب مضحك و بيهوده را شاهديم:
معنى گفته بايبل اين است كه خداى بايبل به اشتباه خود متوجه گرديده كه آدم را تنها آفريده و كار نامناسبى كرده، خواست اشتباهش را جبران كند و همسرى براى آدم پيدا كند!!
اين رفيق را بايد او خود و از ميان حيوانات و پرندگان انتخاب كند، براى همين منظور تمامى حيوانات و پرندگان را نزد او آورد تا (يار) دلخواهش را انتخاب كند، ولى او در ميان آنها يارى مناسب براى خود نيافت، هيچ يكى را نپسنديد، تنها اين كار را انجام داد كه براى هر يكى نامى وضع كرد، و بدين ترتيب همانجا و در همان وخت تمامى اشياء عالم از سوى آدم عليه السلام نامگذارى شدند!!
بنابر اين كه آدم عليه السلام از ميان حيوانات و پرندگان (رفيقى) براى خود انتخاب نكرد؛ خداى بايبل او را به خواب عميق فروبرد تا طى عمليات جراحى يكى از قبرغه هايش را برون آرد، بدون آن كه احساس درد كند؛ و از آن (يار و رفيقى) برايش بسازد، آدم عليه السلام در خواب عميق فرورفته بود كه يكى از قبرغه هايش بيرون كشيده شد و جاى خالى اش با گوشت پر شد، از اين قبرغه زنى آفريده شد، قبل از بيدار شدن آدم عليه السلام به كنار او آورده شد، هنگامى كه از خواب بيدار شد او را در كنار خود يافت، و بلادرنگ گفت: اين استخوانى از استخوانهاى من و گوشتى از گوشت من است!! نامش (نسا) باشد، چون از (انسان) گرفته شده!! خيلى خيلى حيرت آور است كه انسان باشعور و عقلمندى اين حرفهاى بيهوده و مسخره را به زبان آرد و آن را بپذيرد!! آيا انتساب اين سخنان مسخره و پوچ به كتاب مقدس الهى بى باكى و جسارت قبيح نيست؟!! مگر آفريدگار هستى مخلوقاتش را به نحوى مى آفريند كه بايبل مى گويد؟ مگر همين اكنون كه خداوند متعال هر لحظه حيوانات و جوره هاى شان را مى آفريند به نحوى مى آفريند كه بايبل ادعاء مى كند؟ آيا كدام انسان عاقل اين سخن را خواهد پذيرفت كه سنت الهى در رابطه به پيدايش حيوانات به گونه زوج زوج به نحوى است كه در بايبل مى خوانيم؟!! آيا درست است بگوييم كه نخست مذكر هر جفت حيوان آفريده شده و سپس ماده اش از قبرغه هاى آنها؟!! از پيروان بايبل مى پرسيم: آدم عليه السلام چگونه فهميد كه همسرش استخوانى از استخوانهايش و گوشتى از گوشتش است؟ بنابر ادعاء بايبل او در خوابى عميق بود، به نحوى كه درد عمليات و اين را كه يكى از قبرغه هايش قطع شده، نيز احساس نكرد!! كى به شما گفته و چگونه اين ادعاء بى بنياد را ثابت مى كنيد كه زبان آدم عليه السلام عبرى يا عربى بود و نام نسا را بر همسرش گذاشته؟!! اگر طبق ادعاء بايبل نامهاى تمامى اشياء از سوى آدم عليه السلام وضع گرديده چرا اين نامها در تمامى زبانهاى اولاد آدم همسان نيست؟ بر پسر، دختر، خواهر، برادر، پدر و مادر تان چه كسى نامهاى شان را گذاشته؟ نامهاى موتر، كمپيوتر، سيكل، تلويزيون، راديو و. . . را آدم عليه السلام وضع كرده يا اولادش؟
اين سخن بايبل به ماقبل آن چه ربطى دارد كه مى گويد: (ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺒﺐ اﺳﺖ كهﻣﺮد از ﭘﺪر و ﻣﺎدر ﺧﻮد ﺟﺪا مى ﺷﻮد و ﺑﻪ همسر ﺧﻮد مى ﭘﻴﻮﻧﺪد، و از آن ﭘﺲ، آن دو ﻳﻜﯽ مىﺷﻮﻧﺪ). ما كه در هيچ بخش جملات قبلى لفظى را نمى يابيم كه جدا شدن انسان از پدر و مادرش و انضمامش با همسرش را توجيه كند!! اين جملات بى ربط نشان مى دهد كه نويسنده بايبل از ناحيه ادبى نيز مشكلات زيادى داشته.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و يكم
بايبل در فصل سوم تحت عنوان ﺳﻘﻮط اﻧﺴﺎن اين مطالب را به رخ مخاطبش مى كشد:
ﻣﺎر از همه ﺣﻴﻮاﻧﺎﺗﯽ كهﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ وﺟﻮد آورد، زﻳﺮكتر ﺑﻮد. روزی ﻣﺎر ﻧﺰد زن آﻣده، ﺑﻪ او ﮔﻔﺖ: «آﻳﺎ ﺣﻘﻴﻘﺖ دارد كه ﺧﺪا ﺷﻤﺎ را از ﺧﻮردن ﻣﻴوه ﺗﻤﺎم درﺧﺘﺎن ﺑﺎغ ﻣﻨﻊ كرده اﺳﺖ؟» زن در ﺟﻮاب ﮔﻔﺖ: «ﻣﺎ اﺟﺎزﻩ دارﻳﻢ از ﻣﻴوه همه درﺧﺘﺎن ﺑﺨﻮرﻳﻢ، ﺑﺠﺰ ﻣﻴوه درﺧﺘﯽ كه در وﺳﻂ ﺑﺎغ اﺳﺖ. ﺧﺪا اﻣﺮ ﻓﺮﻣﻮده اﺳﺖ كه از ﻣﻴوه آن درﺧﺖ ﻧﺨﻮرﻳﻢ و ﺣﺘﯽ آن را ﻟﻤﺲ ﻧﻜﻨﻴﻢ و ﮔﺮﻧﻪ مىﻣﻴﺮﻳﻢ. » ﻣﺎر ﮔﻔﺖ: «ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎش ﻧﺨﻮاهيد ﻣُﺮد! ﺑﻠﻜﻪ ﺧﺪا ﺧﻮب مى داﻧﺪ زﻣﺎﻧﯽ كه از ﻣﻴوه آن درﺧﺖ ﺑﺨﻮرﻳﺪ، ﭼﺸﻤﺎن ﺷﻤﺎ ﺑﺎز مىﺷﻮد و ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﺪا مى ﺷﻮﻳﺪ و مى ﺗﻮاﻧﻴﺪ ﺧﻮب را از ﺑﺪ ﺗﺸﺨﻴﺺ دهيد. » آن درﺧﺖ در ﻧﻈﺮ زن، زﻳﺒﺎ آﻣﺪ و ﺑﺎ ﺧﻮد اﻧﺪﻳﺸﻴﺪ: «ﻣﻴوه اﻳﻦ درﺧﺖِ دﻟﭙﺬﻳﺮ، مىﺗﻮاﻧﺪ، ﺧﻮش ﻃﻌﻢ ﺑﺎﺷﺪ و ﺑﻪ ﻣﻦ داﻧﺎﻳﯽ ﺑﺒﺨﺸﺪ.» ﭘﺲ از ﻣﻴوه درﺧﺖ ﭼﻴﺪ و ﺧﻮرد و ﺑﻪ ﺷﻮهرش هم داد و او ﻧﻴﺰ ﺧﻮرد. آنگاه ﭼﺸﻤﺎنِ هر دو ﺑﺎز ﺷﺪ و از ﺑﺮهنگى ﺧﻮد آگاه ﺷﺪﻧﺪ؛ ﭘﺲ ﺑﺎ ﺑﺮﮔﻬﺎی درﺧﺖِ اﻧﺠﻴﺮ ﭘﻮﺷﺸﯽ ﺑﺮای ﺧﻮد درﺳﺖ كردﻧﺪ. ﻋﺼﺮ همان روز، آدم و زﻧﺶ، صدای ﺧﺪاوﻧﺪ را كه در ﺑﺎغ راﻩ مى رﻓﺖ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ و ﺧﻮد را ﻻﺑﻼی درﺧﺘﺎن ﭘﻨﻬﺎن كردﻧﺪ. ﺧﺪاوﻧﺪ آدم را ﻧﺪا داد: «ای آدم، ﭼﺮا ﺧﻮد را ﭘﻨﻬﺎن مى كنى؟» آدم ﺟﻮاب داد: «صدای ﺗﻮ را در ﺑﺎغ ﺷﻨﻴﺪم و ﺗﺮﺳﻴﺪم، زﻳﺮا ﺑﺮهنه ﺑﻮدم؛ ﭘﺲ ﺧﻮد را ﭘﻨﻬﺎن كردم. » ﺧﺪاوﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮد: «ﭼﻪ كسى ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺖ كهﺑﺮهنه ای؟ آﻳﺎ از ﻣﻴوه آن درﺧﺘﯽ ﺧﻮردی كه ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدم از آن ﻧﺨﻮری؟» آدم ﺟﻮاب داد: «اﻳﻦ زن كهﻳﺎر ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﯽ، از آن ﻣﻴوه ﺑﻪ ﻣﻦ داد و ﻣﻦ هم ﺧﻮردم. » آنگاه ﺧﺪاوﻧﺪ از زن ﭘﺮﺳﻴﺪ: «اﻳﻦ ﭼﻪ كاری ﺑﻮد كه كردی؟» زن ﮔﻔﺖ: «ﻣﺎر ﻣﺮا ﻓﺮﻳﺐ داد. » ﭘﺲ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎر ﻓﺮﻣﻮد: «ﺑﺴﺒﺐ اﻧﺠﺎم اﻳﻦ كار، از ﺗﻤﺎم ﺣﻴﻮاﻧﺎت وﺣﺸﯽ و اهلى زﻣﻴﻦ ﻣﻠﻌﻮﻧﺘﺮ ﺧﻮاهى ﺑﻮد. ﺗﺎ زنده ای روی ﺷﻜﻤﺖ ﺧﻮاهى ﺧﺰﻳﺪ و ﺧﺎک ﺧﻮاهى ﺧﻮرد. ﺑﻴﻦ ﺗﻮ و زن، و ﻧﻴﺰ ﺑﻴﻦ ﻧﺴﻞ ﺗﻮ و ﻧﺴﻞ زن، ﺧﺼﻮﻣﺖ مىﮔﺬارم. ﻧﺴﻞِ زنْ ﺳﺮ ﺗﻮ را ﺧﻮاهد كوﺑﻴﺪ و ﺗﻮ ﭘﺎﺷﻨﻪ وی را ﺧﻮاهى زد.» آنگاه ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ زن ﻓﺮﻣﻮد: «درد زاﻳﻤﺎن ﺗﻮ را زﻳﺎد مى كنم و ﺗﻮ ﺑﺎ درد ﻓﺮزﻧﺪان ﺧﻮاهى زاﻳﻴﺪ. ﻣﺸﺘﺎق ﺷﻮهرت ﺧﻮاهى ﺑﻮد و او ﺑﺮ ﺗﻮ ﺗﺴﻠﻂ ﺧﻮاهد داﺷﺖ.» ﺳﭙﺲ ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ آدم ﻓﺮﻣﻮد: «ﭼﻮن ﮔﻔﺘﻪ زﻧﺖ را ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﯽ و از ﻣﻴوه آن درﺧﺘﯽ ﺧﻮردی كه ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدم از آن ﻧﺨﻮری، زﻣﻴﻦ زﻳﺮ ﻟﻌﻨﺖ ﻗﺮار ﺧﻮاهد ﮔﺮﻓﺖ و ﺗﻮ ﺗﻤﺎم اﻳﺎم ﻋﻤﺮت ﺑﺎ رﻧﺞ و زﺣﻤﺖ از آن كسب ﻣﻌﺎش ﺧﻮاهى كرد. از زﻣﻴﻦ ﺧﺎر و ﺧﺎﺷﺎک ﺑﺮاﻳﺖ ﺧﻮاهد روﻳﻴﺪ و ﮔﻴﺎهان صحرا را ﺧﻮاهى ﺧﻮرد. ﺗﺎ آﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﻋﺮق ﭘﻴﺸﺎﻧﯽ ات ﻧﺎن ﺧﻮاهى ﺧﻮرد و ﺳﺮاﻧﺠﺎم ﺑﻪ همان ﺧﺎكى ﺑﺎز ﺧﻮاهى ﮔﺸﺖ كه از آن ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪی؛ زﻳﺮا ﺗﻮ از ﺧﺎک ﺳﺮﺷﺘﻪ ﺷﺪی و ﺑﻪ ﺧﺎک هم ﺑﺮﺧﻮاهى ﮔﺸﺖ. » آدم، زن ﺧﻮد را ﺣَﻮّا (ﻳﻌﻨﯽ «زﻧﺪﮔﯽ») ﻧﺎﻣﻴﺪ، ﭼﻮن او مى ﺑﺎﻳﺴﺖ ﻣﺎدر همه زﻧﺪﮔﺎن ﺷﻮد.
مشاهده مى كنيد كه در اين بخش بايبل چه حرفهاى مضحك، سخيف و ياوه را در برابر خود مى يابيم، حيرت آور است كه يهودى ها و مسيحيان چگونه اين حرف ها را مى پذيرند و آن را جزء كتاب مقدس الهى مى خوانند؟!! به اين مطالب توجه كنيد:
مى گويد: ﻣﺎر از همه ﺣﻴﻮاﻧﺎﺗﯽ كهﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ وﺟﻮد آورد، زﻳﺮكتر ﺑﻮد، در حالى كه زيركى مار نسبت به خيلى از حيوانات كمتر و كمرنگ تر است.
مى گويد: مار غرض اغوا و فريب زن وارد باغ شد!! نمى دانيم مار را با اغواى انسان چه كارى و چه توانى؟!! كدام انسان عاقل اين ادعاى واهى را خواهد پذيرفت كه مار مى تواند زن را فريب دهد!!
مى گويد: مار به زن گفت: خدا حقيقت را به شما نگفته، درست نيست كه شما با خوردن اين ميوه خواهيد مرد، حقيقت اين است كه با خوردن اين ميوه صاحب معرفت خواهيد شد و خوب و بد را خواهيد شناخت!! خدا نمى خواهد شما از اين بخوريد زيرا با خوردن آن شما در معرفت تان شبيه خدا و رقيبى براى او خواهيد شد، او نمى خواهد رقيبى داشته باشد، به همين دليل شما را از خوردن اين ميوه منع كرده است!! بايبل مى گويد: حرف مار درست ثابت شد و حرف خدا نادرست و خلاف حقيقت، هر دو از آن ميوه خوردند نه مردند؛ بلكه برعكس چشمهاى شان باز شد و خوب و بد را درك كردند، نخستين نشانى اين معرفت اين بود كه برهنگى شان را احساس كردند، قبل از خوردن اين ميوه برهنه بودند ولى آن را احساس نمى كردند و خجالت نمى كشيدند!!
بايبل با اين بيانش زن را عامل اصلى گناه و محرك مرد به انحراف معرفى كرده، آغاز ارتكاب گناه از سوى او بوده، نخستين گناه روى زمين را او مرتكب شده، مرد نيز از سوى او به گناه كشانده شده، و اين بدون شك كاملاً خلاف حقيقت و واقعيت است، جسارت زن در ارتكاب گناه خيلى كمتر از مرد است، شمار مجرمين ميان مردها همواره بيشتر از زنان بوده، زن غالباً در ارتكاب گناه نيز از مرد تقليد و به او اقتداء مى كند، ساختار فطرى زن چنان است كه تمايلش به نيكى بيش از مردان است، عاطفه نيرومندش او را به جاى بدى بسوى نيكى تشويق مى كند، همواره مشاهده مى كنيم كه مرد براى ارتكاب گناه زن را دنبال مى كند و به سوى او مى رود.
با اطمئنان كامل مى توان گفت كه بيان اصلى بايبل در باره درخت ممنوعه بهشت حتماً همانگونه بوده كه قرآن فرموده است. قرآن اين موضوع را چون موضوع عميق علمى به بحث گرفته و طى آن به حقيقت بزرگ علمى اشاره كرده است، به اين حقيقت كه در تمامى جانداران عالم تنها انسان چنان است كه براى شناخت خوراك مفيد و مضر به رهنمايى ضرورت دارد، بايد از مرجعى ديگر معلومات كسب كند، جانداران ديگر چنان اند كه از نخستين روز پيدايش شان مى دانند چه چيزى را بخورند و از خوردن چه چيزى امتناع ورزند، در دماغ شان ملكه شناخت غذاى مفيد از مضر تعبيه شده، با استمداد از آن مى توانند بدون كسب رهنماى از ديگرى؛ به شمول پدر و مادرش، گياه و دانه مفيد و مضر را تشخيص دهد، بچه آهو، بره، بزغاله، گوساله و بچه هاى سائر حيوانات گياهى را به دهن نمى برند كه براى شان مضر است، اما بچه انسان سنگ، كلوخ، خاك، ذغال، و هر چيزى را كه به دست مى آورد به دهن مى برد، مى چشد و مى خورد، مادرش ناچار او را از خوردن اشياء مضر باز مى دارد، و اين بازداشتن تا چندين سال دوام مى كند!! انسان قرن بيست و يكم بيش از گذشته و بيش از هر موضوع ديگرى به اين دلچسپى نشان مى دهد كه بداند كدام غذا برايش مفيد است و كدام مضر!! شايد براى اكثر انسانها اين موضوع قابل توجه و دلچسپ باشد كه نظر طبيبى حاذق و ارزيابى هاى علمى در باره غذاهاى مفيد و مضر را بشنود!! جالبترين برنامه رسانه هاى خبرى براى او برنامه هاى شامل اين مبحث است، قرآن با اشاره به استقرار آدم عليه السلام در بهشت و شجر ممنوعه به اين موضوع اساسى و علمى مربوط به فطرت انسان تماس گرفته، اما نويسنده بايبل از آن افسانه مضحك ساخته!!
اين گفته بايبل نيز خيلى مضحك است كه آدم عليه السلام و همسرش قبل از خوردن ميوه ممنوعه برهنگى شان را احساس نمى كردند، و پس از تناول آن فهميدند كه برهنه اند، و اين نيز بنابر اين دليل كه قبلاً بى معرفت بودند و پس از خوردن ميوه درخت معرفت چشمهاى شان باز و ديده ور شدند، و برهنگى شان را احساس كردند!!! در حالى كه حقيقت كاملاً عكس اين ادعاء و چنان است كه خداوند متعال به تمامى جانداران روى زمين لباسى عنايت كرده كه هم زيبا است، هم برابر قد و قامت شان، نه بافتن مى خواهد و نه دوختن، نه فرسوده مى شود و نه مى شارد، در زمستان از سرما مانع مى شود و در تابستان از گرما، لباس برخى از آنها به پيمانه اى زيبا است كه اگر تمامى هنرمندان زمين جمع شوند و همديگر را در ساختن زيبا ترين لباس كمك كنند نمى توانند لباسى به اين زيبايى، لطافت و ظرافت بسازند، ببافند و بدوزند!! در ميان تمامى جانوران تنها انسان مخلوقى است كه برهنه است، جامه اى شبيه بقيه جانوران ندارد، مجبور است براى خود جامه درست كند، براى ايام سرد زمستان جامه جداگانه و مختص به سرما و در ايام گرم تابستان جامه اى مختص براى حفاظت از گرما. از بيان علمى و زيباى قرآن به وضوح تمام درك مى كنيم كه انسان در بدو آفرينشش چنين نبود، بعداً برهنه شد، قبل از برهنه شدنش جامه اى داشت كه همواره او را پوشانده بود و از برهنه شدنش مانع مى شد، نيازى به بافتن و دوختن جامه نداشت، از اين جامه فطرى بنا بر يك اشتباه محروم شد، خوردن ميوه درخت ممنوعه او را از اين لباس محروم كرد و به برهنگى اش انجاميد، پس از برهنگى نخست از برگ درختان براى خود جامه ساخت، سپس جامه هاى ديگر، برخى تنها براى پوشاندن بدنش، برخى براى تجمل و زيبايى، برخى براى تقوى و خود نگهدارى، مستحكم، سنگين، باوقار و مانع گناه. نويسنده بايبل در باره برهنگى آدم عليه السلام و همسرش چنين تعبيرى دارد، از آغاز برهنه بودند، ولى برهنگى شان را احساس نمى كردند، پس از خوردن ميوه درخت معرفت به برهنگى خود پى بردند، در ميان مسلمانان نيز عده اى تحت تأثير تبليغات پيروان بايبل رفته اند و در باره جامه نخستين آدم عليه السلام تعبير مشابه به تعبير بايبل دارند، گمان مى كنند كه اين جامه شايد از ابريشم، پشم، پنبه، و. . . بافته شده بود، برابر به قد و قامت آدم و همسرش، در حالى كه جامه بافته شده و دوخته شده را اولاد آدم ساخته، جامه اى را كه خداوند جل شأنه به مخلوقاتش مى دهد نه بافته شده و نه دوخته، اينها نه به الفاظ قرآن اعتناء كرده اند و نه به جامه مخلوقات خدا، جامه اى كه هر لحظه در هر سوى حول و حوش خود مشاهده مى كنند، در يك طرف هزاران نوع حيواناتى را مى بييند كه هر يكى ملبس به جامه هاى زيباى عطيه فطرى الهى اند و در سوى ديگر؛ خود و همنوعانش را مى نگرد كه از چنين جامه اى محروم اند و نيازمند اين كه جامه اى از پشم، ابريشم، پنبه و نيلون. . . براى خود ببافند و بدوزند، قرآن با بيان اين مطلب حقيقت بزرگ علمى را در جلو ما مى گذارد اما آنان كه در دام روايات خرافى اسرائيلى و اوهام رفته اند از آن افسانه اى مضحك ساخته اند!!!
ناقدان ناآگاه نمى دانند كه انسان با محروم شدن از لباس فطرى الهى و تهيه جامه به دست خود به چه مصيبتهاى بزرگى مواجه گرديده و پديده لباس چه فتنه هايى براى انسان ايجاد كرده، نمى دانند كه همين جامه باعث تفريق، تبعيض، فخر فروشى و احساس برترى يكى بر ديگرى ميان انسانها و وسيله تجاوز و تعدى يكى بر ديگرى گرديده، ديده هاى كوتاه نگر شان از درك اين حقيقت عاجز اند كه در اين جامه مصنوعى چه ظلمهايى صورت مى گيرد، در جامه هاى عسكرى و پوليسى چه تعداد انسانان بى گناه مورد تعدى و تجاوز قرار مى گيرند، چه تعداد انسانهاى شريف به دليل جامه هاى محقر و ساده شان تحقير و توهين مى شوند، چه انسانهاى ذليل در جامه هاى فاخره خود را برتر از انسانهاى شريف مى خوانند، نمى بينند كه يكى از جامه اش پوست روباه درست كرده مردم را با آن مى فريبد، ديگرى از جامه اش چون گوسفند بى آزار جلوه مى كند و لى در سينه اش دل گرگ درنده، آن ديگر از جامه اش دلاور شير پنجه جلوه مى كند ولى در واقع چون روباه ترسو و جبون است، الله متعال بافتن و دوختن جامه را به او آموختاند، براى آن كه خود را از ضرر گرما و سرما نگهدارد، لباسش را به سه دسته تقسيم كرده: لباس نگهدارى بدن از سرما و گرما و اسلحه دشمن، لباس زيبايى و لباس تقوى، اما برخى از انسانها از جامه شان يا وسيله فريب ساخته اند، يا وسيله تجاوز و تعدى و يا وسيله خودنمايى، تكبر و اظهار برترى بر ديگران!!
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و دوم
قرآن قضيه تخديع آدم عليه السلام و اخراجش از بهشت را كار شيطان خوانده، شيطان را عامل تشويق و ترغيب آدم عليه السلام و اولادش (انسان) به گناه و فساد تلقى مى كند، كسى كه از ناحيه او تحريك به گناه را در دل خود احساس مى كنيم، كسى كه بر دل ما چندك مى زند و ما را به گناه مى گمارد، گناه و حرام را براى مان مزين و آراسته مى سازد، آن را باعث (ارتقاء) و (دوام) ما مى خواند، همان كه ما با چشم خود نمى بينيم ولى تحريك و تأثيرش را همواره احساس مى كنيم، نزد جد بزرگوار ما آدم عليه السلام همين وسواس خناس رفته و او را وسوسه كرده، همانگونه وسوسه كرده كه امروز اولادش را وسوسه مى كند، و اين وسوسه را در دل و دماغ او باعث شده كه: اگر از اين ميوه بخوريد از (جاودانگى در بهشت) و (ارتقاء معنوى) بهره ور خواهيد شد، قرآن در اين رابطه چيزى به مخاطبش گفته كه هر لحظه در زندگى اش احساس مى كند، اما بايبل ياوه سرايى كرده و اين وسوسه را كار مار زيرك مى خواند!!!
حيرت آورتر اين كه بايبل خدايش را اين گونه معرفى مى كند: ﻋﺼﺮ همان روز، آدم و زﻧﺶ، صدای ﺧﺪاوﻧﺪ را كه در ﺑﺎغ راه مى رﻓﺖ ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ و ﺧﻮد را ﻻﺑﻼی درﺧﺘﺎن ﭘﻨﻬﺎن كردﻧﺪ. ﺧﺪاوﻧﺪ آدم را ﻧﺪا داد: «ای آدم، كجايى؛ ﭼﺮا ﺧﻮد را ﭘﻨﻬﺎن مى كنى؟» آدم ﺟﻮاب داد: «صدای ﺗﻮ را در ﺑﺎغ ﺷﻨﻴﺪم و ﺗﺮﺳﻴﺪم، زﻳﺮا ﺑﺮهنه ﺑﻮدم؛ ﭘﺲ ﺧﻮد را ﭘﻨﻬﺎن كردم. » ﺧﺪاوﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮد: «ﭼﻪ كسى ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺖ كهﺑﺮهنه ای؟ آﻳﺎ از ﻣﻴوه آن درﺧﺘﯽ ﺧﻮردی كه ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدم از آن ﻧﺨﻮری؟» آدم ﺟﻮاب داد: «اﻳﻦ زن كهﻳﺎر ﻣﻦ ﺳﺎﺧﺘﯽ، از آن ﻣﻴوه ﺑﻪ ﻣﻦ داد و ﻣﻦ هم ﺧﻮردم. » آنگاه ﺧﺪاوﻧﺪ از زن ﭘﺮﺳﻴﺪ: «اﻳﻦ ﭼﻪ كاری ﺑﻮد كه كردی؟» زن ﮔﻔﺖ: «ﻣﺎر ﻣﺮا ﻓﺮﻳﺐ داد. »
در اين سطور چند مطلب سخيف جلب توجه مى كند:
بايبل خدايش را چنان معرفى مى كند كه در باغ كوچكى قدم مى زند، صداى پايش را آدم عليه السلام شنيد، خود را عقب درختى از او پنهان كرد، خدا نمى دانست آدم كجاست، صدايش كرد: آدم! كجايى، از اين نيز اطلاعى نداشت كه هر دو مهمان اين باغ از ميوه ممنوعه خورده اند!! از آدم عليه السلام مى پرسد: چگونه فهميدى كه برهنه اى، آيا از ميوه آن درخت خورده اى كه ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدم از آن ﻧﺨﻮری؟ از اين نيز اطلاعى نداشت كه زن باعث و محرك اين كار بود و از اين نيز كه مار او را اغوا كرده بود!!
به اين جزاى حيرت آور كه به مار فريبكار داد نيز كمى توجه كنيد:. . . ﺗﺎ زنده ای روی ﺷﻜﻤﺖ ﺧﻮاهى ﺧﺰﻳﺪ و ﺧﺎک ﺧﻮاهى ﺧﻮرد. مى پرسيم: آيا مار قبل از اين بر سينه اش نه مى خزيد بلكه روى پاهايش راه مى رفت؟!! اين خزندگان ديگر كه بر سينه هاى شان مى خزند؛ جزاى كدام جرمى را مى چشند؟!! چه خنده آور و ياوه است كه خاك خوراك مار است!!! هيچ مارى خاك نمى خورد، خوراكش خاك نه بلكه حيواناتى چون موش و بقه و پرندگان است!!
جزايى كه به زن داده شده نيز قابل تعمق است: «درد زاﻳﻤﺎن ﺗﻮ را زﻳﺎد مى كنم و ﺗﻮ ﺑﺎ درد ﻓﺮزﻧﺪان ﺧﻮاهى زاﻳﻴﺪ. ﻣﺸﺘﺎق ﺷﻮهرت ﺧﻮاهى ﺑﻮد و او ﺑﺮ ﺗﻮ ﺗﺴﻠﻂ ﺧﻮاهد داﺷﺖ. » مى پرسيم: تمامى حيواناتى كه در اثناى زايش اولاد احساس درد مى كنند و شايد بيش از دختران آدم عليه السلام، اين درد چرا و به دليل كدام جرم شان؟!! اشتياق مرد به زنش بيشتر است يا عكس آن اشتياق زن به شوهرش؟ مگر اين اشتياق جزاى جرم است؟ ميان تمامى جانداران اين اشتياق وجود دارد، به اينها بنابر كدام جرمى جزاى اشتياق داده شده؟!! اين اشتياق جزا نه بلكه عنايت بزرگ الهى است، وسيله مهم و اساسى دوام نسل انسان و حيوان است، چرا به اين اشتياق به ديده جزا مى نگريد؟ قرآن الفت، محبت و اشتياق ميان مرد و زن را عطيه، رحمت و عنايت الهى مى خواند!! آيا درست است كه بالادستى و سلطه مرد بر زن را جزاء تلقى كنيم؟! اين بالادستى نه تنها جزايى به ماده ها تلقى نمى شود بلكه عنايت بزرگ الهى نسبت به آنهاست، اين باعث بقاى خانواده است، از تشتت و متلاشى شدنش مانع مى شود، اجتماعى بدون رهبر و قيم نمى تواند موجوديتش را حفظ كند، اين بالا دستى يك پديده طبيعى و فطرى است، ميان اكثر حيوانات شاهد آن هستيم، به نحوى كه نر از ماده اش دفاع و حفاظت مى كند، نمى گذارد ديگرى مزاحمش شود. . . خروس از ماكيانهايش به پيمانه اى دفاع مى كند كه زخمى مى شود و از زخمهايش خون جارى مى شود ولى از حمايت و دفاع دست نمى كشد، خيلى از پرندگان و حيوانات ديگر در دفاع از ماده هاى شان كمتر از خروس نيستند. هيچ انسانى عاقل سخن بايبل را معقول و پذيرفتنى نخواهد گرفت.
به اين حرفهاى بيهوده بايبل نيز توجه كنيد: ﺧﺪاوﻧﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﻳﯽ از ﭘﻮﺳﺖ ﺣﻴﻮان ﺗﻬﻴﻪ كرد و آدم و همسرش را ﭘﻮﺷﺎﻧﻴﺪ. 22 ﺳﭙﺲ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮد: «ﺣﺎل كه آدم ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺎ شده اﺳﺖ و ﺧﻮب و ﺑﺪ را مىﺷﻨﺎﺳﺪ، ﻧﺒﺎﻳﺪ ﮔﺬاﺷﺖ از ﻣﻴوه درﺧﺖ ﺣﻴﺎت ﻧﻴﺰ ﺑﺨﻮرد و ﺗﺎ اﺑﺪ زنده ﺑﻤﺎﻧﺪ. » 23 ﭘﺲ ﺧﺪاوﻧﺪ او را از ﺑﺎغ ﻋﺪن ﺑﻴﺮون راﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺮود و در زﻣﻴﻨﯽ كه از ﺧﺎکِ آن ﺳﺮﺷﺘﻪ شده ﺑﻮد، كار كند. 24 ﺑﺪﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ او آدم را ﺑﻴﺮون كرد ودرﺳﻤﺖ ﺷﺮﻗﯽ ﺑﺎغ ﻋﺪن ﻓﺮﺷﺘﮕﺎﻧﯽ ﻗﺮار داد ﺗﺎ ﺑﺎ ﺷﻤﺸﻴﺮ آﺗﺸﻴﻨﯽ كه ﺑﻪ هر ﻃﺮف مى ﭼﺮﺧﻴﺪ، راه «درﺧﺖ ﺣﻴﺎت» را ﻣﺤﺎﻓﻈﺖ كنند.
در رابطه به مطالب اين سطور چند ملاحظه جدى داريم:
سنت الهى در مورد اعطاء لباس به مخلوقاتش چنان نيست كه مثل خياط و دوزنده اى براى شان بدوزد و به آنان بپوشاند، نويسنده بايبل نمى داند كه معنى اعطاء لباس از سوى خداى متعال به مخلوقى چيست!، خداى متعال به تمامى حيوانات، درختها و گياهان لباس مناسب حال شان اعطاء كرده است، كه هم آنها را از سرما و گرما حفظ مى كند و هم از حشرات و مكروبها، به آدم عليه السلام چون سائر جانداران لباسى مناسب عنايت كرد، كه بنابر خوردن ميوه درخت ممنوعه از اين لباس فطرى محروم شد، نخست خود را با برگ درختان پوشاند، سپس از پوست حيوانات و بعد اولادش از جامه هاى بافته شده از تار و پشم براى خود جامه ساخت.
نويسنده بايبل گاهى باغ عدن را در زمين مى خواند و گاهى خارج از زمين، قبلاً گفته بود كه اين باغ در ناحيه شرقى زمين واقع بود، ولى در اين جا مى گويد كه آدم را از باغ عدن اخراج كرد و به سوى زمينى فرستاده شد كه از خاك آن آفريده شده بود!!!
او خدايش را اين گونه معرفى مى كند كه نمى خواهد در مخلوقاتش كسى معرفت خوب و بد كسب كند، خواست آدم عليه السلام را از خوردن ميوه درخت معرفت مانع شود، ولى آدم عليه السلام خلاف اراده و خواست خدا موفق به خوردن اين ميوه شد!! پس از وقوع اين حادثه غير مترقبه و خلاف خواستش در پى آن شد تا تدابيرى بسنجد كه نگذارد آدم عليه السلام موفق به خوردن ميوه درخت حيات شود، و به رقيب دائمى براى او تبديل شود!!! به همين دليل از يك سو آدم عليه السلام را از باغ عدن بيرون راند و از سوى ديگر در راه رسيدن به درخت حيات فرشته هايى را گماشت كه مجهز به شمشير ها بودند، شمشيرهاى آتشين كه به هر سوى مى چرخيدند و نمى گذاشتند كسى از آن جا عبور كند!! مى پرسيم: اگر اين باغ در آسمان است طبيعى است كه پس از هبوط آدم از آسمان بالا رفتن به آسمان و داخل شدن به آن باغ برايش ممكن نبود، پس لزومى نداشت كه فرشته هاى مجهز به شمشير هاى آتشين را در مسير راه بگمارد، خداى بايبل چرا اين كار را كرد؟!! و اگر اين باغ در زمين بود به ما بگوييد: اين باغ در كجاى زمين است؟!! گذشتن از پهرداران راه را به ما بگذاريد، اكنون عبور از چنين پهره دارانى كار آسان و سهل است، اگر آدم عليه السلام نمى توانست عبور كند اولادش با هليكوپتر مى توانند عبور كنند، اگر مردم عادى نمى توانند براى پاپ سهل و آسان است!!!
از اين حرفهاى بيهوده و سخيف بايبل هر كسى به آسانى درك مى كند كه نويسنده بايبل داراى چه شخصيتى است و باورها و تصوراتش در باره خدا تا چه پيمانه اى واهى و خرافى!!
قرآن براى ترديد سخنان نادرست بايبل و تصحيح آن مى فرمايد: خداى متعال؛ آدم عليه السلام را چنان آفريده كه معرفتش بيش از فرشته ها و سطح دانشش بالاتر از آنها باشد، استعداد شناخت هر چيز را به او عنايت كرد، توفيق دانستن چيزهايى را به او داد كه فرشته ها از شناختش عاجز اند، بنابر همين معرفت و دانش خلافت زمين را به او سپرد، بنابر معرفتش او را از بهشت نه رانده، رقيب خود نگرفته، بلكه او را نائب خود ساخت و به فرشته ها امر كرد در برابر او سر اطاعت فرود آرند و تمامى عالم را در خدمت او گماشت. بايبل مى گويد: فرشته ها با شمشير هاى آتشين جلو آدم را سد مى كنند و به مقابله او مى پردازند؛ قرآن مى فرمايد: فرشته ها براى آدم عليه السلام به سجده رفتند و خداى متعال همه چيز آسمانها و زمين را براى اولاد آدم مسخر كرد!!!
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست سوم
آيا داستان موسى عليه السلام در قرآن از بايبل اقتباس شده؟
جناب عزيز ياسين بخشهايى از داستان موسى عليه السلام در قرآن را به نقد گرفته، آن را اقتباسى از بايبل و تلمود مى خواند، بيان بايبل و تلمود را درست و صحيح شمرده و بيان قرآن را نسخه بردارى ناقص تلقى كرده است، از اسلوب ضعيف و ركيك نوشته او و مقايسه هاى بى مايه اش نمايان است كه نه از قرآن دركى درست دارد و نه از بايبل و تلمود، حرفهاى استادانش را بدون فهم درست محتوى آن به فارسى برگردانده، و مأموريتش را به عنوان يك اجير قلم بدست در جنگ غرب عليه اسلام انجام داده!! كسى كه فهمى از الف باى قرآن داشته باشد، و توان مقايسه قرآن با بايبل و تلمود را، هرگز اين اشتباه قبيح را مرتكب نخواهد شد كه قرآن را اقتباسى از اين كتب خرافى بخواند، قرآن داستانهاى بايبل را از بنياد رد كرده و حالت تصحيح شده و تعديل شده آن را در برابر مخاطب خود مى گذارد، آن را از حالت افسانه هاى واهى، خرافى و ملهم شرك، كفر و خرافات بيرون آورده، و به گونه داستانهاى آموزنده و واقعى به مخاطب خود و پيروان بايبل پيش مى كند، فرازهاى اين داستانها را به گونه مثالهاى تاريخى و عملى پيامهاى سازنده و آموزنده خود و تجسم عينى مطالب پرمايه اش قرار داده است.
او تحت عنوان بازتاب افسانه هاى سامى به گونه يى وارونه و ناقص در قرآن مى نويسد:
زير اين عنوان خواهيم کوشيد تا باروشى متمدنانه، منطقى و مستدل خطاها و لغزشهاى لغوى و علمى و تناقضات منطقى موجود در قرآن را مورد بحث و بررسى قرار دهيم. لذا از آنانيکه خود را در زمرۀ فقها، علماء و مفسرين اسلام قلمداد مى نمايند صميمانه دعوت به عمل ميآوريم تا در مباحثات با ما شرکت ورزيده نظرات و ملاحظات ما را به همان روشى که ما آنرا مطرح مينماييم به نقد بکشند. . . .
پررويى اين جناب واقعاً تعجب آور است، نمى دانيم به چه چيزى دل بسته و چه انتظارى از نقدهاى بى مايه، مقايسه هاى سفيهانه و مبارز طلبى هاى وقيحانه اش دارد؟!! و با تبعيت و نسخه بردارى از اعتراضات استادانش براى نامها، داستانها، رهنمودها، و بحث هايى كه در قرآن مشاهده مى كند منشأى در كتب مذهبى يهودى ها و مسيحيان جستجو مى كند و همين كه شباهتى را يافت بى درنگ و بدون تعمق؛ و بدون توجه به تفاوتهاى عميق و گسترده؛ بيان قرآن را اقتباسى از اين كتب مى خواند!! قبل از بررسى اعتراضات واهى اش در اين رابطه از او مى پرسيم: بايبل داستانهاى تمامى پيامبران قبل از موسى عليه السلام (از آدم عليه السلام تا موسى عليه السلام) را از كجا اقتباس كرده؟ آيا استادانت اين منشأ را برايت نشاندهى نموده است؟ چرا آن را منشأ هر دو (قرآن و بايبل) نمى گيرى؟ بگو: بايبل داستان ابراهيم، اسحاق، يعقوب، يوسف عليهم السلام، و ديگران را از كدام كتابها گرفته است؟، چرا بيان بى بنياد بايبل را معيار و ملاك گرفته و بيان قرآن را به ترازوى آن سنجيده اى؟!! همان بايبل را كه مجموعه اى از افسانه هاى جعلى و خرافى است!!
جناب ناقد مى نويسد: در آيت پنجاه و پنج سورۀ البقرة آمده است:
وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نُّؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّه جَهرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنتُمْ تَنظُرُونَ ﴿55﴾
ترجمه: و چون گفتيد: اى موسى! تا خدا را آشكارا نبينيم هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، پس در حالى كه مى نگريستيد صاعقه شما را فرو گرفت.
همينگونه در آيت يکصد و پنجاه و سه سورۀ نساء تذکر رفته است:
يَسْأَلُكَ أَهلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهمْ كِتَابًا مِّنَ السَّمَاء فَقَدْ سَأَلُواْ مُوسَى أَكْبَرَ مِن ذَلِكَ فَقَالُواْ أَرِنَا اللّه جَهرَةً فَأَخَذَتْهتُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهمْ ثُمَّ اتَّخَذُواْ الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَلِكَ وَآتَيْنَا مُوسَى سُلْطَانًا مُّبِينًا ﴿153﴾
ترجمه: اهل كتاب از تو مى خواهند كه كتابى از آسمان [يكباره] بر آنان فرود آورى، البته از موسى بزرگتر از اين را خواستند و گفتند خدا را آشكارا به ما بنماى، پس به سزاى ظلمشان صاعقه آنان را فرو گرفت، سپس بعد از آنكه دلايل آشكار برايشان آمد گوساله را [به پرستش] گرفتند و ما از آن هم درگذشتيم و به موسى برهانى روشن عطا كرديم.
همچنان در آيت يکصدو پنجاه و پنج سورۀ أعراف ميخوانيم:
وَاخْتَارَ مُوسَى قَوْمَه سَبْعِينَ رَجُلاً لِّمِيقَاتِنَا فَلَمَّا أَخَذَتْهمُ الرَّجْفَةُ قَالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهلَكْتَهم مِّن قَبْلُ وَإِيَّاى أَتُهلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهاء مِنَّا إِنْ هى إِلاَّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَن تَشَاء وَتَهدِى مَن تَشَاء أَنتَ وَلِيُّنَا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنتَ خَيْرُ الْغَافِرِينَ ﴿155﴾
ترجمه: موسى از ميان قوم خود هفتاد مرد براى ميعاد ما برگزيد و چون زلزله آنان را فرو گرفت گفت پروردگارا اگر مى خواستى آنان را و مرا پيش از اين هلاك مىساختى آيا ما را به [سزاى] آنچه كمخردان ما كردهاند هلاك مى كنى! اين جز آزمايش تو نيست، هر كه را بخواهى به وسيلۀ آن گمراه و هر كه را بخواهى هدايت مى كنى، تو سرور مايى پس ما را بيامرز و به ما رحم كن و تو بهترين آمرزنده گانى.
آيتهاى فوق الذکر همه حکايتگر صحنه يى از راهپيمايى موسى، اين قهرمان افسانه هاى تورات (عهد قديم)، همراه با گروهى از افراد قوم يهود به ميعاد گاه ملاقاتش با خدا مى باشد، گروهى که به عقيدۀ اغلب مفسرين قرآن به موسى گفتند: تا زمانى که خدا را به صورت آشکار و با چشمان خويش نبينيم ترا باور نخواهيم کرد. در پاسخ به اين پرسش که گروه متذکره متشکل از چه کسانى بوده است، مفسرين قرآن آراء ونظريات گوناگونى إرائه داده اند، مگر رازى در تفسير خويش به استناد به آيت 155 سورۀ أعراف با تأکيد خاطر نشان مى سازد که آنان همان هفتاد نفرى بوده اند که موسى آنان را برگزيده و با خود به ميعادگاه برده بود تا از گناهى که در پرستش گوساله (سامرى) مرتکب شده بودند معذرت بخواهند. مفسرين متملق و سطحى نگر قرآن در زمينۀ به اصطلاح شأن نزول اين آيات و اينکه آيا موسى با خدا تنها يک ميعاد گاه داشته و يا بيشتر از آن و اينکه آيا اين واقعه قبل از گوساله پرستى هاى قوم يهود روى داده است و يا بعد از آن، قلم فرسايى هاى فراوانى کرده وصفحات متعددى را سياه کرده اند مگر تا کنون هيچکدام آنان اين زحمت را به خود نداده اند تا به منبع و مصدر اصلى اين افسانه که همان کتاب اسطوره يى تورات (عهد قديم) مى باشد مراجعه نموده ببينند که قضيه در اصل از چه قرار بوده است. . . . هنگام مراجعه و بررسى منابع و مآخذ متعلق به زنده گانى موسى، نمى توان چيزى به دست آورد که مؤيد افسانۀ وارده در آيات فوق الذکر باشد و به خصوص در کتاب تورات (عهد قديم) از همچو حادثه يى اصلا تذکرى به ميان نيامده است. . . . و اما در زمينه آنچه که در آيات متذکره قرآن پيرامون در خواست يهوديان مبنى بر ديدار آشکار و مستقيم با خدا بيان شده است کاملاً عکس آن چيزيست که در تورات (عهد قديم) آمده است و آن اينکه يهوديان از موسى خواستند تا او خودش با ايشان سخن گويد، و از اينکه خدا با ايشان سخن گويد ابراز ترس نمودند. چنانکه درآيت 19 إصحاح بيستم سِفرخروج ميخوانيم: 19 به موسى گفتند: "تو پيام خدا را بگير و به ما برسان و ما إطاعت ميکنيم. خدا با ماصحبت نکند، چون ميترسيم بميريم. . .
عرائضى در رابطه به نقد و پرسشهاى جناب ناقد دارم:
از وى مى پرسم: آيا مى دانى كه قرآن قبل از اشاره به اين سخن بنى اسرائيل به موسى عليه السلام، و قبل از آن كه پيامبر عليه السلام با پيروان بايبل مواجه شود؛ در باره قريش گفته است كه به پيامبر عليه السلام گفتند:
وَقَالَ الَّذِينَ لاَ يَرْجُونَ لِقَاءنَا لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَيْنَا الْمَلاَئِكَةُ و نَرَى رَبَّنَا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى أَنفُسِهمْ وَعَتَوْ عُتُوًّا كَبِيرًا* الفرقان: 20
آنان كه اميدى به ملاقات ما ندارند؛ مى گويند: چرا فرشتگان بر ما فرو نمى آيند، يا چرا پروردگار خود را نمى بينيم، يقيناً كه آنها در ذهن شان خودبزرگ بينى كرده اند و با سركشى بزرگى سركشى كرده اند.
جناب ناقد! آيا مى دانى كه سوره الفرقان در مكه مكرمه، و اواسط دور مكى نازل شده، پيامبر عليه السلام تا قبل از هجرت به مدينه؛ با مشركين قريش روبرو بود، مشركينى كه نه به تورات باورى داشتند و نه به تلمود، با آن هم خواهان ديدن فرشته ها و خدا با چشم خود بودند!! تا آن زمان ترجمه عربى بايبل (تورات و انجيل) نيز وجود نداشت، پيامبر عليه السلام نه زبان عبرى و يونانى بلد بود و نه خواندن و نوشتن، پس سخن قريش در رابطه به اين كه فرشته ها به گونه ملموس و مشهود بر آنان نازل شوند و خدا را با چشم خود ببينند، از كجا اقتباس شده؟!!
جناب ناقد نمى داند كه اين سخن ميان تمامى مخالفين توحيد و رسالت مشترك است، همه به پيامبران گفته اند: خدايى كه ما او را با چشم خود نبينيم هرگز باور نمى كنيم، قريش مكه همان جوابى به پيامبر عليه السلام داده اند كه بنى اسرائيل به موسى عليه السلام دادند، جوابى كه اكنون كمونستها به مسلمانان مى دهند. كمونستها نيز خداى غائب از ديده ها را نمى پذيرند، بدون آن كه از بنى اسرائيل تقليد و از بايبل اقتباس كرده باشند. قرآن مى فرمايد: كسى مى تواند اين كتاب الهى را رهنمود خود بگيرد و از رهنمايى ها و آموزه هايش بهره اى بردارد كه به غيب باور كند، حواس تنگ خود و چشم كوتاه بينش را ملاك و معيار نگيرد: ذَلِكَ الْكِتَابُ لاَ رَيْبَ فِيه هدًى لِّلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهمْ يُنفِقُونَ : اين كتاب كه هيچ شكى در آن نيست، راهنماى پرهيزگارانى است كه به غيب باور مى دارند، به اقامه نماز مى پردازند، و از رزقى كه به آنان داده ايم انفاق مى كنند. قرآن در رابطه به همين وجهه مشترك تمامى منكران خداست كه قول بنى اسرائيل به موسى عليه السلام را به عنوان يك نمونه تاريخى آن در جلو ما مى گذارد، در همين سوره بقره و چون شرحى براى همين آيه و فقط پنجاه و سه آيت بعدتر از آن!!
هر چند لزومى ندارد بگوييم در كجاى بايبل به اين موضوع پرداخته شده و به چه الفاظى، ولى براى آن كه مستوى معلومات ناقد را از بايبلى كه براى دفاع از آن به نقد واهى قرآن كمر بسته است؛ به خوبى دانسته باشيد بياييد فرازهايى از عهد قديم بايبل را مرور كنيد:
بايبل زير عنوان آب از صخره مى نويسد: . . . بنى اسرائيل ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﺑﻪ ﻣﺎ آب بده ﺗﺎ ﺑﻨﻮﺷﻴﻢ. » ﻣﻮﺳﯽ ﺟﻮاب داد: «ﭼﺮا ﮔﻠﻪ و ﺷﻜﺎﻳﺖ مى كنيد؟ ﭼﺮا ﺧﺪاوﻧﺪ را اﻣﺘﺤﺎن مىﻧﻤﺎﻳﻴﺪ؟» اﻣﺎ آﻧﻬﺎ كه از ﺗﺸﻨﮕﯽ ﺑﯽﺗﺎب شده ﺑﻮدﻧﺪ، ﻓﺮﻳﺎد زدﻧﺪ: «ﭼﺮا ﻣﺎ را از ﻣﺼﺮ ﺑﻴﺮون آوردی؟ آﻳﺎ ﻣﺎ را ﺑﻪ اﻳﻨﺠﺎ آوردی ﺗﺎ ﺑﺎ ﻓﺮزﻧﺪان و ﮔﻠﻪهای ﺧﻮد از ﺗﺸﻨﮕﯽ ﺑﻤﻴﺮﻳﻢ؟» ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻪ ﺣﻀﻮر ﺧﺪاوﻧﺪ رﻓﺖ و ﮔﻔﺖ: «ﻣﻦ ﺑﺎ اﻳﻦ ﻗﻮم ﭼﻜﻨﻢ؟ هر آن ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﻣﺮا ﺳﻨﮕﺴﺎر كنند. » ﺧﺪاوﻧﺪ در ﺟﻮاب ﻣﻮﺳﯽ ﻓﺮﻣﻮد: «ﺑﺮﺧﯽ از ﺑﺰرﮔﺎن ﺑﻨﯽاﺳﺮاﺋﻴﻞ را همراه ﺧﻮد ﺑﺮدار و ﭘﻴﺸﺎﭘﻴﺶ ﻣﺮدم ﺑﻄﺮف كوه ﺣﻮرﻳﺐ ﺣﺮكت كن. ﻣﻦ در آﻧﺠﺎ كنار صخرﻩ، ﭘﻴﺶ ﺗﻮ ﺧﻮاهم اﻳﺴﺘﺎد. ﺑﺎ همان ﻋﺼﺎﻳﯽ كه ﺑﻪ رود ﻧﻴﻞ زدی، ﺑﻪ صخرﻩ ﺑﺰن ﺗﺎ آب از آن ﺟﺎری ﺷﻮد و ﻗﻮم ﺑﻨﻮﺷﻨﺪ. » ﻣﻮﺳﯽ هماﻧﻄﻮر كه ﺧﺪاوﻧﺪ ﺑﻪ او دﺳﺘﻮر داد، ﻋﻤﻞ كرد و آب از صخرﻩ ﺟﺎری ﺷﺪ. ﻣﻮﺳﯽ اﺳﻢ آﻧﺠﺎ را ﻣﺴّﺎ (ﻳﻌﻨﯽ «ﻗﻮم، ﺧﺪاوﻧﺪ را اﻣﺘﺤﺎن كردﻧﺪ») ﮔﺬاﺷﺖ؛ وﻟﯽ ﺑﻌﻀﯽ اﺳﻢ آﻧﺠﺎ را ﻣﺮﻳﺒﻪ (ﻳﻌﻨﯽ «ﻣﺤﻞ ﺑﺤﺚ و ﻣﺠﺎدﻟﻪ») ﮔﺬاﺷﺘﻨﺪ، ﭼﻮن در آﻧﺠﺎ ﻗﻮم اﺳﺮاﺋﻴﻞ ﺑﻪ ﻣﺠﺎدﻟﻪ ﺑﺎ ﺧﺪاوﻧﺪ ﭘﺮداﺧﺘﻨﺪ و ﮔﻔﺘﻨﺪ: «آﻳﺎ ﺧﺪاوﻧﺪ در ﻣﻴﺎن ﻣﺎ هست ﻳﺎ ﻧﻪ؟» و ﺑﻪ اﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ او را اﻣﺘﺤﺎن كردﻧﺪ.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و چهارم
قرآن ادعاء بايبل را تصحيح نموده مى فرمايد:
وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِه فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْه اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَّشْرَبَهمْ كُلُواْ وَاشْرَبُواْ مِن رِّزْقِ اللَّه وَلاَ تَعْثَوْاْ فِى الأَرْضِ مُفْسِدِينَ * البقرة: 60
و آنگاه كه موسى براى قومش در جستجوى آب افتاد، پس گفتيم: با عصايت بر اين سنگ بزن. پس دوازده چشمه از آن جوشيد. هر تيرهاى از مردم آبشخور خود را دانست، (گفتم:) از روزى خدا بخوريد و بنوشيد و در زمين تباهكارانه نپردازيد.
در اين آيات متبركه از يك سو ادعاء بايبل رد شده كه مى گويد: اسرائيلى ها با خدا به مشاجره پرداختند و گفتند آيا خدا ميان ما حضور دارد؛ پس كجاست و چرا او را نمى بينيم؟!! قرآن مى فرمايد: آنان نه تنها در اين جا مشاجره اى نكردند بلكه در اين جا از مشاجرات محتمل آينده شان جلوگيرى شد، در اين جا دوازه چشمه جوشيد، براى هر قبيله چشمه اى خاص، براى آن كه بر سر آب به منازعه نپردازند، از سوى ديگر به مجاهد و مهاجر راه خدا اطمئنان داده شده كه پروردگار تان ضامن و ذمه وار رزق و روزى تان است، اگر بخواهد از سنگ خارا براى تان چشمه هاى آب جارى مى كند، همان گونه كه براى بنى اسرائيل در بيابان خشك و بى آب سينا از سنگى دوازده چشمه جارى كرد. الله متعال به كسانى كه ايمان آورند، نسبت به دين التزام ورزند، و در راه خدا آماده هجرت و جهاد شوند رزق و روزى فراخ را تضمين مى كند، جلو منازعاتى را مى گيرد كه دستيابى به رزق و روزى منشأ آن است، و عزت، سرافرازى و آسايش شان را تأمين مى كند. من با چشم خود مصداق هاى زيادى از اين وعده و تضمين الهى را ديده ام، در جريان مقاومت عليه اشغال شوروى و در زمان هجرت افغانها به پاكستان، و در اردوگاه هاى مهاجرين در بيابانهاى اين كشور؛ و در آن جا كه قبل از اسكان مهاجرين در اين ساحات سراغى از آب نبود، به همين دليل از مدتهاى طولانى چون بيابان مانده بود، ولى متصل اسكان مهاجرين در آن آب به چند مترى سطح زمين رسيد، به نحوى كه مهاجرين امكان آن را يافتند كه چاههاى آب حفر كنند و از اين طريق نه تنها مشكل آب آشاميدنى شان را حل كنند بلكه سبزيجاتى چون پياز، گندنه و بادنجان رومى بكارند!! بى مناسبت نخواهد بود اگر داستان عجيب يكى از اردگاهها را با شما در ميان بگذارم: در منطقه اى بنام هنگو از مربوطات ايالت صوبه سرحد (خيبر پشتون خوا)؛ در ساحه اى بى آب و غير زراعتى كه شبيه بيابان بود؛ و ملكيت يكى از اربابان تلقى مى شد؛ اردوگاهى براى مهاجرين تأسيس شد، مالك نه تنها اعتراضى بر اسكان مهاجرين در اين ساحه نداشت بلكه آن را وسيله خوب براى شهرتش به عنوان شخصيت انسان دوست مى شمرد، پس از اندك مدتى در اين ساحه چشمه اى جارى شد، آب زير زمين به پيمانه اى بالا آمد كه هر كسى مى توانست در خانه اش چاهى حفر كند. . . ارباب حريص با مشاهده اين وضعيت صبرش را از دست داد؛ از حكومت خواست تا مهاجرين را از زمين او بيرون بكشد، به محكمه رجوع كرد، محكمه به نفع او رأى داد، حكومت محلى مهاجرين را وادار كرد تا ساحه را ترك كنند و به محل ديگرى كه بالاتر از اين ساحه و در دامنه هاى تپه ها بود؛ انتقال شوند، مهاجرين نيز چاره اى جز تعميل اين فيصله را نداشتند، اردوگاه تخليه شد و مهاجرين به ساحه جديد انتقال يافتند، براى مدتى مشكل آب شان با تانكرها حل مى گرديد، اما پس از مدتى اندك چشمه اى در اين جا جوشيد، و مشكل آب شان حل شد، در مقابل چشمه محل قبلى و چاه هاى آب آن خشك شد!!!
در اين جا ادعاء بايبل اين است كه خدا در كنار آن سنگ ايستاده بود، موسى عليه السلام او را مى ديد ولى بزرگان قوم اسرائيل نمى ديدند، اين موضوع باعث نزاع و مشاجره شد كه آيا واقعاً و همان گونه كه موسى ادعاء مى كند؛ خدا ميان ما حضور دارد، يا نه؟!! با خداى خود و موسى به نزاع پرداختند، به خدا گفتند: اگر ميان ما هستى خود را به ما بنماى!! به موسى عليه السلام گفتند: اگر خدا در كنار ما حضور دارد چرا او را نمى بينيم؟!! منازعه شان حل نشد، از اين رو موسى عليه السلام اين جا را به نام مريبه (محل شك و ريب) ياد كرد!!! صد حيف به عقل كسى كه اين حرف هاى مسخره را مى پذيرد و آن را به كتاب خداى متعال نسبت مى دهد!!! هزار حيف به حال كسى كه از درك تفاوت عميق ميان بيان قرآن و بايبل عاجز است!!!
نقاد بى خبر؛ بيان آيات مذكور را كه به حادثه مطالبه بنى اسرائيل مبنى بر رويت خدا پرداخته زير سؤال گرفته و ادعاء كرده كه در تورات و انجيل هيچ اشاره اى به چنين حادثه اى را نمى يابيم!! به اين جناب مى گوييم: از جانبى ادعاء مى كنى كه قرآن داستانهاى تاريخى اش را از بايبل اقتباس كرده و اين را كار اعتراض آميز مى خوانى و از سوى ديگر عكس آن را ادعاء مى كنى كه قرآن به حادثه اى اشاره كرده كه در بايبل سراغ نداريم!! نمى دانم به كدام ادعاى واهى ات بپردازم، هر دو نادرست و خلاف واقع است، حقيقت اين است كه قرآن به تصحيح افسانه هاى بايبل پرداخته، تحريف هاى قبيح در اين كتاب مملو از خرافات را نشاندهى كرده و حقيقت را در جلو مخاطب خود گذاشته. براى آن كه خوانندگان اين سطور نيز و نقاد نافهم نيز بدانند كه نقد او بى مايه است و نشان مى دهد كه نه از فهم قرآن بهره اى دارد و نه از بايبل، بياييد در برابر اين جملات بايبل كمى توقف كنيم:
وﻗﺘﯽ ﻗﻮم اﺳﺮاﺋﻴﻞ رﻋﺪ و ﺑﺮق و ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻦ دود را از كوه دﻳﺪﻧﺪ و صدای ﺷﻴﭙﻮر را ﺷﻨﻴﺪﻧﺪ، از ﺗﺮس ﻟﺮزﻳﺪﻧﺪ. آﻧﻬﺎ در ﻓﺎصله ای دور از كوه اﻳﺴﺘﺎدﻧﺪ و 19 ﺑﻪ ﻣﻮﺳﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ﺗﻮ ﭘﻴﺎم ﺧﺪا را ﺑﮕﻴﺮ و ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺮﺳﺎن و ﻣﺎ اﻃﺎﻋﺖ مى كنيم. ﺧﺪا ﻣﺴﺘﻘﻴﻤﺎً ﺑﺎ ﻣﺎ صحبت ﻧﻜﻨﺪ، ﭼﻮن مىﺗﺮﺳﻴﻢ ﺑﻤﻴﺮﻳﻢ. » 20 ﻣﻮﺳﯽ ﮔﻔﺖ: «ﻧﺘﺮﺳﻴﺪ، ﭼﻮن ﺧﺪا ﺑﺮای اﻳﻦ ﻧﺰول كرده، كه ﻗﺪرت ﺧﻮد را ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻇﺎهر ﺳﺎزد ﺗﺎ از اﻳﻦ ﭘﺲ از او ﺑﺘﺮﺳﻴﺪ و ﮔﻨاه ﻧﻜﻨﻴﺪ. » 21 در ﺣﺎﻟﻴﻜﻪ همه ﻗﻮم آﻧﺠﺎ اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮدﻧﺪ، دﻳﺪﻧﺪ كهﻣﻮﺳﯽ ﺑﻪ ﻇﻠﻤﺖ ﻏﻠﻴﻈﯽ كه ﺧﺪا در آن ﺑﻮد، ﻧﺰدﻳﮏ ﺷﺪ. ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن ﻓﺮﻣﻮد: «دو روز ﺑﻌﺪ، ﺧﺪاوﻧﺪ ﺧﻮد را ﺑﺮ ﺷﻤﺎ ﻇﺎهر ﺧﻮاهد كرد. ﭘﺲ ﺧﻮد را ﺑﺮای ﻣﻼﻗﺎت ﺑﺎ او آﻣﺎده كنيد و در اﻳﻦ دو روز ﺑﺎ زﻧﺎن ﺧﻮد ﻧﺰدﻳﻜﯽ ﻧﻨﻤﺎﻳﻴﺪ. » 16 صبح روز ﺳﻮم، هنگام ﻃﻠﻮع آﻓﺘﺎب، صدای هوﻟﻨﺎک رﻋﺪ و ﺑﺮق شنيده ﺷﺪ و اﺑﺮ ﻏﻠﻴﻈﯽ روی كوه ﭘﺪﻳﺪ آﻣﺪ. ﺳﭙﺲ صدای ﺑﺴﻴﺎر ﺑﻠﻨﺪی ﭼﻮن صدای ﺷﻴﭙﻮر ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ. ﺗﻤﺎم ﻗﻮم از ﺗﺮس ﻟﺮزﻳﺪﻧﺪ. ﻣﻮﺳﯽ و هارون و ﻧﺎداب و اﺑﻴﻬﻮ ﺑﺎ هفتاد ﻧﻔﺮ از ﺑﺰرﮔﺎن اﺳﺮاﺋﻴﻞ از كوه ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻨﺪ،10 و ﺧﺪای اﺳﺮاﺋﻴﻞ را دﻳﺪﻧﺪ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ مى رﺳﻴﺪ كه زﻳﺮ ﭘﺎی او ﻓﺮﺷﯽ از ﻳﺎﻗﻮت كبود ﺑﻪ ﺷﻔﺎﻓﯽ آﺳﻤﺎن ﮔﺴﺘﺮده شده ﺑﺎﺷﺪ. 11 هر ﭼﻨﺪ ﺑﺰرﮔﺎن اﺳﺮاﺋﻴﻞ ﺧﺪا را دﻳﺪﻧﺪ، اﻣﺎ آﺳﻴﺒﯽ ﺑﻪ اﻳﺸﺎن وارد ﻧﺸﺪ. آﻧﻬﺎ در ﺣﻀﻮر ﺧﺪا ﺧﻮردﻧﺪ و آﺷﺎﻣﻴﺪﻧﺪ.
از اين سطور چند مطلب به زودى و آسانى اخذ مى شود: خدا نزد موسى و ﻗﻮم اﺳﺮاﺋﻴﻞ آمده، بر كوهى فرود آمده، فروآمدنش با دود غليظ و صداى مهيب رعد گونه توأم بود، ﻗﻮم اﺳﺮاﺋﻴﻞ در نوبت نخست خدا را نمى ديدند ولى دو روز بعدتر هنگام ﻃﻠﻮع آﻓﺘﺎب، صدای هوﻟﻨﺎک رﻋﺪ و ﺑﺮق را شنيدند و اﺑﺮ ﻏﻠﻴﻈﯽ روی كوه ﭘﺪﻳﺪ آﻣﺪ. ﺳﭙﺲ صدای ﺑﺴﻴﺎر ﺑﻠﻨﺪی ﭼﻮن صدای ﺷﻴﭙﻮر ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ. ﺗﻤﺎم ﻗﻮم از ﺗﺮس ﻟﺮزﻳﺪﻧﺪ!!!!
نويسنده بايبل از يك سو ادعاء مى كند خدا ميان شعله هاى آتش و دود غليظ بر كوهى فرود آمد. . . از سوى ديگر مى نويسد: خدا از طريق موسى به نمايندگان قوم اسرائيل گفت: ديديد كه چگونه از آسمان با شما سخن گفتم!!! پس از اين از سيم و زر بتى براى خود نسازيد، و آن را عبادت مكنيد. . . چه كسى اين تناقض قبيح را توجيه مى كند، عزيز ياسين يا استادانش؟! در آن هنگام خدا در آسمان بود يا بر سر كوه؟!!
قرآن اين حرف ها را رد مى كند و مى فرمايد: اين يك تصور واهى است كه خدا يكجا با فرشته ها در لاى ابر غليظ پايين بيايد، كسى او را ببيند، نه تنها افراد عادى توان و مجال ديدن خدا را در دنيا و با اين ديده ها ندارد بلكه شخصيتى بزرگى چون موسى عليه السلام؛ يگانه پيامبرى كه خدا با او تكلم كرده؛ اين مجال را نيافت، موسى عليه السلام خواست خدا را ببيند، تمنايش برآورده نشد، تاب مقاومت در برابر تجلى خدا به سوى كوه را نداشت، از هوش رفت، پس از به هوش آمدن گفت: خدا برتر از آن است كه ديده شود، از تمنايم نادمم، اولين كسى هستم كه به اين حقيقت باور مى كنم انسان نمى تواند خدا را ببيند!! به اين آيات توجه كنيد:
وَلَمَّا جَاء مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَه رَبُّه قَالَ رَبِّ أَرِنِى أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَانِى وَلَـكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَه فَسَوْفَ تَرَانِى فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّه لِلْجَبَلِ جَعَلَه دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ * الاعراف:143
و چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او تكلم كرد؛ گفت: پروردگارم! به من بنماى تا تو را ببينم، فرمود: هرگز مرا ديده نتوانى، و ليكن به اين كوه بنگر، اگر (در برابر تجلّى من) بر جاى خود استوار ماند، تو هم مرا خواهى ديد. امّا هنگامى كه پروردگارش بسوى كوه تجلى كرد؛ آن را درهم كوبيد و موسى بيهوش شد، وقتى به هوش آمد گفت: تو منزّهى (از آن كه با چشمان سر قابل رؤيت باشى). به سويت توبه مى كنم و برمى گردم و از نخستينِ مؤمنان هستم.
هلْ يَنظُرُونَ إِلاَّ أَن يَأْتِيَهمُ اللّه فِى ظُلَلٍ مِّنَ الْغَمَامِ وَالْمَلآئِكَةُ وَقُضِى الأَمْرُ وَإِلَى اللّه تُرْجَعُ الأمُورُ البقره: 210
آيا جز اين انتظارى ندارند كه خدا و فرشتگان در زير سايه بانهاى ابر نزد شان بيايند و كار انجام يابد، در حالى كه تمامى كارها به سوى خدا برگردانده مى شود.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و پنجم
ادعاء بى بنياد "بازتاب افسانه هاى سامى در قرآن"
نقاد پر رو و گستاخ در رابطه به يكى ديگر از آيات قرآن مى نويسد: يکى ديگر از موارد بازتاب أفسانه هاى سامى به صورت وارونه و ناقص در قرآن، مطلبى است که در آيت شصت و يکم سورۀ البقرة گنجانيده شده است:
وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَن نَّصْبِرَ عَلَىَ طَعَامٍ وَاحِدٍ فَادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُخْرِجْ لَنَا مِمَّا تُنبِتُ الأَرْضُ مِن بَقْلِها وَقِثَّآئِها وَفُومِها وَعَدَسِها وَبَصَلِها قَالَ أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِى هوَ أَدْنَى بِالَّذِى هوَ خَيْرٌ اهبِطُواْ مِصْراً فَإِنَّ لَكُم مَّا سَأَلْتُمْ وَضُرِبَتْ عَلَيْهمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَآؤُوْاْ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّه ذَلِكَ بِأَنَّهمْ كَانُواْ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّه وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ البقره:61
و اين هم ترجمه ركيك و غير معيارى او از اين آيات:
و چون گفتيد اى موسى! هرگز بر يك نوع خوراك صبر نخواهيم كرد، از خداىت براى ما بخواه كه از آنچه زمين مى روياند؛ از سبزى، خيار، گندم، عدس و پيازش بيرون آورد. گفت: آيا مى خواهيد چيزى را كه كهتر است بر چيزى كه بهتر است عوض كنيد؟!! ، پس به شهرى فرود آييد كه در آنجا همان چيزى براى تان خواهد بود كه خواستهايد، گرفتار خوارى و تنگدستى شدند و در خور خشم خدا گرديدند، اين هم بدان علّت كه به آيات خدا كفر مى ورزيدند و پيامبران را به ناحق مى كشتند، و اين نيز بدان سبب كه سركشى كردند و به تجاوز و تعدّى دست مى يازيدند .
جناب ناقد مى نويسد: از آنجايى که يک چنين مطالبه و درخواستى در هيچ جايى از تورات به چشم نمى خورد؛ به گمان غالب (!! ) مى توان حکم نمود که اين آيت، صورت تحريف شدۀ إعتراضات و انتقاداتى است که به روايت تورات، بنى اسرائيل هنگام فرار از فرعون و لشکريان وى و گيرماندن در ميان بيابان و رود نيل، در برابر موسى إبراز نموده اند و در آيتهاى 10، 11 و 12 إصحاح چهاردهم سفرخروج تورات (عهدقديم) آمده است:
10 وقتى قوم اسرائيل از دور مصريان را ديدند که به آنان نزديک مى شوند دچار وحشت شدند و از خداوند کمک خواستند. 11 آنها به موسى گفتند: « چرا ما را به اين بيابان کشاندى؟ مگر در مصر قبر نبود که ما را آوردى در اين بيابان بميريم؟ چرا ما را مجبور کردى از مصر بيرون بياييم ؟ 12 وقتى در مصر بوديم، آيا به تو نگفتيم که ما را به حال خودمان واگذار؟ ما ميدانستيم که بَرده ماندن در مصر بهتر از مردن در بيابان است. (خروج: 14/ 10 – 11 – 12)
ناقد كه مأمور دفاع از بايبل و اعتراض بر قرآن است، و در برابر هر اعتراض چه خيلى ضعيف و چه كاملاً نادرست طمع پاداش و مزد دارد، براى آن كه شماره اعتراضاتش را بيشتر و متناسب آن بر مزدش افزوده شود، اعتراضاتى تا اين پيمانه سخيف را نيز آورده است!! بياييد ببينيم بايبل در اين رابطه چه گفته و قرآن چگونه به رد ادعاى بايبل و تصحيح آن پرداخته، به اين سطور بايبل توجه كنيد:
"ﻗﻮم اﺳﺮاﺋﻴﻞ از اﻳﻠﻴﻢ كوچ كردﻧﺪ و ﺑﻪ صحرای ﺳﻴﻦ كه ﺑﻴﻦ اﻳﻠﻴﻢ و كوه ﺳﻴﻨﺎ ﺑﻮد رﻓﺘﻨﺪ. روزی كه ﺑﻪ آﻧﺠﺎ رﺳﻴﺪﻧﺪ، روز ﭘﺎﻧﺰدهم ﻣاه دوم ﺑﻌﺪ از ﺧﺮوج اﻳﺸﺎن از ﻣﺼﺮ ﺑﻮد. 2 در آﻧﺠﺎ ﺑﻨﯽ اﺳﺮاﺋﻴﻞ ﺑﺎز از ﻣﻮﺳﯽ و هارون ﮔﻠﻪ كرده، 3 ﮔﻔﺘﻨﺪ: «ای كاش در ﻣﺼﺮ مىﻣﺎﻧﺪﻳﻢ و هماﻧﺠﺎ ﺧﺪاوﻧﺪ ﻣﺎ را مى كشت. آﻧﺠﺎ در كنار دﻳﮕﻬﺎی ﮔﻮﺷﺖ مى ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ و هر ﻗﺪر مى ﺧﻮاﺳﺘﻴﻢ مى ﺧﻮردﻳﻢ، اﻣﺎ ﺣﺎﻻ در اﻳﻦ ﺑﻴﺎﺑﺎن ﺳﻮزان كه ﺷﻤﺎ، ﻣﺎ را ﺑﻪ آن كشانيده اﻳﺪ، ﺑﺰودی از ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺧﻮاهيم ﻣﺮد.»"
هر انسان عاقل و خردمند مى داند كه اين ادعاء نويسنده بايبل كاملاً نادرست و خلاف واقع است، قوم اسرائيل در مصر برده هاى خوار و مظلوم در دست آل فرعون بود، در فقر و گرسنگى بسر مى برد، در مصر در كنار دﻳﮕﻬﺎی ﮔﻮﺷﺖ نمى نشستند و هر ﻗﺪر دل و اشتهاى شان مى ﺧﻮاست نمى ﺧﻮردند، خوراك شان بايد همان باشد كه قرآن مى فرمايد؛ همان كه در صحراء سينا نيز بالاتر از آن را تصور نمى كردند، سبزى، خيار، گندم، عدس و پياز!!
معترض مى نويسد: قرآن در آيت فوق الذکرخويش يهوديان را متهم به کشتن پيامبران مى نمايد مگر نامى از پيامبران کشته شده نمى برد و مفسرين مشهور قرآن نيز بر خلاف عادت هميشه گى شان براى شناساندن آن پيامبران به اجتهاد نپرداخته اند، . . . . و يگانه تفسيرى که به اين کار اقدام نموده است، تفسيرجلالين است که نوشته است:. . . مانندزَکَرِيا و يحيى. . . . پس مى توان گفت که اين مفسرتحريف کارى و وارونه سازى افسانه هاى سامى را که ازجانب قرآن آغاز شده است با تحريف تاريخى ديگرى تکميل نموده اند، زيرا زَکَرِيا و يوحنَّا المُعَمِّدان با موسى نى بلکه گويا با عيسى دريک عصر مى زيسته اند.
جناب ناقد از الف باى ادب عربى نيز واقف نيست، نمى داند كه معنى آيت اين نيست كه قوم اسرائيل در زمان موسى عليه السلام پيامبران را به ناحق مى كشتند، متوجه به الفاظ آيت نيست، آيت مى گويد: بنى اسرائيل در نتيجه مخالفت با موسى عليه السلام، عدم صبر و شكيبايى بر مشكلات دوران هجرت، تمناى عودت به مصر با وجود تمامى سوابق بد زندگى اسارتبار در آن، . . . با ذلت و مسكنت مواجه شدند، در گذشته نيز چنان بودند كه آيات الهى را تكذيب مى كردند و پيامبران را به ناحق مى كشتند (ذَلِكَ بِأَنَّهمْ كَانُواْ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللَّه وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ)، كفر شان به آيات الهى و قتل پيامبران نيز از سركشى ها و تجاوزگرى هاى شان مايه مى گرفت (ذَلِكَ بِمَا عَصَواْ وَّكَانُواْ يَعْتَدُونَ : اين نيز بدان سبب كه سركشى كردند و به تجاوز و تعدّى دست مى يازيدند).
يعنى قوم اسرائيل سابقه طولانى قتل پيامبران و دعوتگران به حق و عدل را دارد، بعد از موسى عليه السلام به قتل يحيى و زكريا دست يازيدند و خواستند عيسى عليه السلام را به دست حكام رومى بكشند، او را دستگير كردند، به حكام سپردند، تا به صليب كشيده شود!! دليل مخالفت شان با پيامبران و حق پرستان؛ سركشى ها و تجاوزگرى هاى اين قوم است.
نقاد جلو مى رود و مى نويسد: درمورد اين آيت قرآن دو نکتۀ زيرين رانيز قابل ياد آورى ميدانيم: نخست اينکه درآن آمده است:. . . وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ. . . که عبارت. . . بِغَيْرِ الْحَقِّ. . . هر خوانندۀ با هوش را تکان داده او را واميدارد تا بپرسد که چطور مى توان پذيرفت که پيامبرى مستحق کشتن گردد و کشته شدنش برحق بوده باشد؟
جناب ناقد! اگر دشمن پيامبرى يا وارث مقام او و رهبر مسلمانان را اسير بگيرد، از او سپرى براى خود بسازد، به پيروانش بگويد اگر سلاح تان را بر زمين نگذاريد و تسليم نشويد او كشته خواهد شد، مسلمانان تسليم نشوند، به جنگ ادامه دهند، در جريان درگيرى امام و رهبر شان كشته شود، حتى با تير و شمشير مسلمانان، اين قتل را چگونه ارزيابى مى كنى، و قاتل را مرتكب جرم مى خوانى يا معذور؟!! در معيارهاى دينى چنين كسى قابل مؤاخذه و مجازات نيست و مرتكب گناه و قتل بناحق خوانده نمى شود، قيد بناحق در اين آيت كمال دقت قرآن را در بيان مطالب خود نشان مى دهد، متأسفانه افراد سطحى نگر و كوتاه بين از درك عظمت اين دقت عاجز اند و آن را غير وارد و قابل اعتراض مى گيرند!!
ناقد مى افزايد: نکتۀ دوم اينکه در هيچ يک از تفسيرهاى معتبر قرآن در مورد تعيين معنى واژۀ « فوم » اتفاق نظر وجود ندارد، چه در همۀ تفاسير قرآن آمده است که برخى از مفسرين و از آنجمله عبدالله بن عباس را عقيده برآنست که اين کلمه در معنى گندم ويا نان به کار رفته است و برخى ديگر و از آنجمله عبدالله بن مسعود به اين باوراند که اين واژه در اصل « ثوم » بوده ودر معنى سِيرکه همان سبزى مشهور است به کار رفته است، چنانکه عبدالله بن مسعود در نسخۀ دست داشتۀ خويش آنرا به همان صورت اصلى يعنى « ثوم » نوشته است نه " فوم". پس بايد از اين مفسرين و تأويل کننده گان پرسيد که موجوديت يک چنين واژۀ گنگ و بى مفهوم را درکتابى آسمانى و فروفرستاده شده از لوح محفوظ چگونه ارزيابى مى نمايند؟
به جناب ناقد مى گوييم: در قرآن هيچ لفظى گنگ و مبهم وجود ندارد، اگر عقل كسى قد ندهد و از درك معنى واضح الفاظ قرآن عاجز باشد اين را بايد عيب آن كس و كوتاه نگرى و نافهمى او خواند نه عيب قرآن، تو و استادانت و تمامى مخالفين و معاندين قرآن نمى توانيد يك لفظ اضافى، مبهم، گنگ، غير قابل فهم و بى ربط به موضوع را در قرآن نشان دهيد، كسى كه اين جسارت را بكند چون تو خواهد بود و اعتراضش نيز چون اعتراض تو!! در باره اعتراض منحط تو بايد بگويم: هيچ مفسرى در اين اختلافى ندارد كه معنى فوم؛ گندم است، برخى از قبائل عرب گندم را به نام فوم ياد مى كردند و برخى به نام حنطة، عبدالله بن مسعود نيز با اين اختلافى ندارد كه معنى فوم همان گندم است، اختلاف او با ديگران در اين است كه آيا در آيه لفظ فوم به كار رفته يا ثوم، و در اين رأى تنها است، تمامى صحابه به اين اتفاق كرده اند كه لفط به كار رفته در اين آيت (فوم) است كه معنى آن به اتفاق همه گندم است. متأسفانه برخى از محققين علوم قرآن قرائت ها، تعبير ها و تأويل هاى شاذ و نادر را نيز قابل اعتناء و شايسته يادآورى گرفته اند، و با اين كار مستمسكى به دست افرادى سطحى نگر چون عزيز ياسين داده اند، اينها رأى ضعيف منسوب به شخصيتهاى بزرگ را در پاى تفسير آيات قرآن آورده اند، نقادان بى مايه نيز همين تعبير ها را بنياد اعتراض شان بر قرآن گرفته اند!!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و ششم
آيا داستان طالوت و جالوت از بايبل گرفته شده؟
جناب نقاد آيتهاى 247 الى 251 سورۀ البقرة را كه در آن به داستان طالوت پرداخته شده، نيز با كمال سطحى نگرى به بحث گرفته، بياييد بنگريم انتباهش از اين آيات چگونه است، آيات اينها اند:
وَقَالَ لَهمْ نَبِيُّهمْ إِنَّ اللّه قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوَاْ أَنَّى يَكُونُ لَه الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْه وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّه اصْطَفَاه عَلَيْكُمْ وَزَادَه بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّه يُؤْتِى مُلْكَه مَن يَشَاء وَاللّه وَاسِعٌ عَلِيمٌ * وَقَالَ لَهمْ نِبِيُّهمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِه أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيه سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هارُونَ تَحْمِلُه الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِى ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ * فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللّه مُبْتَلِيكُم بِنَهرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْه فَلَيْسَ مِنِّى وَمَن لَّمْ يَطْعَمْه فَإِنَّه مِنِّى إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِه فَشَرِبُواْ مِنْه إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهمْ فَلَمَّا جَاوَزَه هوَ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَه قَالُواْ لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنودِه قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهم مُّلاَقُو اللّه كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّه وَاللّه مَعَ الصَّابِرِينَ * وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِه قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ * فَهزَمُوهم بِإِذْنِ اللّه وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاه اللّه الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَه مِمَّا يَشَاء وَلَوْلاَ دَفْعُ اللّه النَّاسَ بَعْضَهمْ بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الأَرْضُ وَلَكِنَّ اللّه ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ * البقره: 247-251
و اين هم ترجمه غيرمعيارى او:
و پيامبرشان به آنان گفت: خداوند براى تان طالوت را چون زمامدار برانگيخته، گفتند: چگونه او را بر ما زمامدارى باشد با آنكه ما در كار زمامدارى از وى سزاوارتريم و به او از حيث مال گشايشى داده نشده است. گفت: خدا او را بر شما برگزيده است و او را در دانش و توانمندى فزونى بخشيده، و خداوند پادشاهى اش را به هر كى بخواهد مى دهد و خدا گشايشگر داناست. و پيامبرشان به آنان گفت: نشانه سلطنتش اين است: آن تابوتى كه در آن آرامش خاطرى از جانب پروردگارتان و بازماندهاى از آنچه خاندان موسى و خاندان هارون بر جاى نهادهاند، وجود دارد؛ در حالى به سوى شما خواهد آمد كه فرشتگان آن را حمل مى كنند. اگر مؤمن باشيد براى شما در اين (رويداد) نشانهاى است. و چون طالوت يكجا با لشكرش بيرون شد گفت: خداوند آزماينده شما به وسيله نهرى است، پس هر كى از آن نوشيد از (ياران) من نيست و هر كى از آن نچشيد يقيناً كه از ياران من است، مگر كسى كه با دستش كفى برگيرد، پس جز اندكى همه از آن نوشيدند. و هنگامى كه او و كسانى كه همراه وى بودند و ايمان آورده بودند از آن نهر گذشتند؛ گفتند: امروز ما را ياراى (مقابله با) جالوت و سپاهيانش نيست، آنان كه باور داشتند خدا را ملاقات كننده اند گفتند: چه بسا گروهى اندك كه بر گروهى بسيار به اذن خدا پيروز شدند و خداوند با شكيبايان است. و هنگامى كه با جالوت و سپاهيانش روبرو شدند گفتند: پروردگارا! بر ما شكيبايى فرو ريز و گامهاى ما را استوار دار و ما را بر گروه كافران پيروز گردان. پس آنان را به اذن خدا شكست دادند و داؤد جالوت را كشت و خداوند به او پادشاهى و حكمت ارزانى داشت و از آنچه مى خواست به او آموخت و اگر سنت الهى در دفع برخى وسيله برخى ديگر نبود زمين حتماً تباه مى گرديد؛ ولى خداوند نسبت به جهانيان داراى فضل است.
نقاد سطحى نگر در رابطه به اين آيات نيز طبق اسلوب و مأموريتش ادعاء مى كند كه داستان طالوت و جالوت از تورات گرفته شده، اما به گونه وارونه و ناقص!!! و اين در حالى كه قرآن اين فراز داستان را چون نمونه تاريخى براى بحث خيلى مهم و ارزشمند و چون مصداق يكى از آموزه هاى سازنده اش در جلو ما مى گذارد، قرآن در سوره بقره؛ تكبر و خود بزرگ بينى شيطان، سركشى از فرمان خدا در رابطه به انقياد در برابر آدم و ادعاء برترى اش نسبت به آدم و شايستگى خودش براى خلافت زمين را چون نخستين گناه بزرگ در روى زمين ترسيم مى كند، و پادافراى آن را لعنت و رجم و يأس از رحمت الهى مى خواند، در همين سوره و چون نمونه تاريخى اين پديده؛ داستان طالوت و بزرگان قومش را در جلو ما مى گذارد، آنان نيز در رابطه به طالوت همان تجربه شيطان را تكرار مى كردند، خود را با اتكاء و استناد بر معيارهاى شيطانى و جاهلى سزاوار رهبرى و زعامت مى خواندند، مى گفتند: چرا بايد او زعيم ما باشد، كه نه چون ما از خانواده اى با سوابق زعامت است و نه چون ما ثروتمند!! پيامبر شان معيارهاى الهى شايستگى زعامت را در جلو آنان گذاشته (علم و توانايى)؛ و با توجه به آن طالوت را سزاوار زعامت خوانده، همانگونه كه قرآن در رابطه به آدم عليه السلام علم را معيار زعامت و خلافت گرفته و ادعاء برترى نَسَبى شيطان را مبنى بر اين كه او از آتش آفريده شده و آدم از خاك و گل؛ مردود شمرده!! پس اين نمونه تاريخى يك داستان و افسانه نه بلكه مصداق عملى و تجسم عينى يكى از مفاهيم آموزنده قرآن است!!
تكبر نخستين گناه كبيره بر روى زمين است، نخستين كسى كه اين گناه را مرتكب شد شيطان است، كسى كه بنابر كبر از رحمت خدا رانده شد. بايد ببينيم از نظر قرآن تكبر چيست و متكبر كيست؟ تكبر يعنى خود بزرگ بينى، نسبت به ديگران احساس برترى، قوم و نسب خود را بهتر و برتر از ديگران شمردن، قوم خود را نسبت به قوم ديگر، خانواده اش را نسبت به خانواده ديگر و خود را نسبت به شخص ديگر برتر و بهتر خواندن، و اين همان كاريست كه براى نخستين بار و قبل از همه شيطان مرتكب شد، در سوره بقره نخست در ارتباط با پيدايش انسان و سجده فرشته ها در برابر او و اجتناب شيطان از سجده و ادعايش مبنى بر اين كه بهتر و برتر از آدم است، چون او از آتش آفريده شده و آدم از خاك، به بحث گرفته شده، سپس نمونه تاريخى آن در داستان انتخاب طالوت عليه السلام به عنوان پيشواى قوم و مخالفت سرداران قوم با انتخاب او و ادعاء برترى و شايستگى شان نسبت به طالوت به نمايش گذاشته شده، در حقيقت برخورد مغرورانه سرداران قوم با طالوت عليه السلام تكرار گناه شيطان و مصداق تاريخى آن بود.
با توجه به حقائق تاريخى؛ پس از رحلت موسى عليه السلام و زمانى كه قوم اسرائيل مرتكب شرك و فساد شدند و از راه راست بى راهه رفتند، زمامدار جابر و ستمگرى به نام جالوت بر آنان مسلط شد، تعداد زيادى از آنان را كشت، همه چيز شان را غارت كرد، آنان را از خانه هاى شان بيرون كرد، در اين زمان اشموئيل عليه السلام رهنماى آنان بود، نزد او آمدند، از گذشته هاى ننگين شان و عدم جهاد در راه خدا و تسليم شدن به ذلت و اسارت اظهار ندامت كردند، از او خواستند تا اجازه دهد در راه خدا جهاد كنند، او با توجه به سوابق بد شان به آنان گفت: مبادا جهاد بر شما فرض شود ولى شما از آن اجتناب كنيد، گفتند: در حالى كه مورد ستم قرار گرفته ايم، از خانه و كاشانه مان رانده شده ايم، هيچ دليلى وجود ندارد كه در راه خدا نه جنگيم، اما زمانى كه به آنان گفته شد: حال سلاح برداريد و با دشمنان تان بجنگيد، عده اى محدود به نداى پيامبر شان لبيك گفتند، بقيه پيمان شان را شكستند و از جنگيدن در راه خدا خوددارى ورزيدند، پيامبر به آنان گفت: خواستيد سالارى غرض رهبرى تان در جنگ با دشمن داشته باشيد، خداوند طالوت را شايسته اين مقام ساخته است، سرداران مغرور و گمراه اعتراض كردند و گفتند: او شايسته زعامت قوم نيست، نه از لحاظ نسب و نه از ناحيه مال و ثروت، زعامت قوم بايد به كسى سپرده شود كه شايستگى قيادت و زعامت را از آبا و اجدادش به ميراث برده، به خانواده معروف و معتبرى منسوب و ثروتمند باشد!! پيامبر در جواب شان فرمود: پروردگار تان او را برگزيده است و شايستگى زعامت و قيادت را به او عنايت كرده، خردمند و دانشمند است و نيرومند و صحتمند، مواصفات لازمه زعامت اينها اند، نه برترى هاى موهومى نسبى و ثروت و سرمايه، ولى آنان آماده نبودند قيادت طالوت را بپذيرند، معيارهاى آنان دگرگون و تصورات شان در باره مواصفات لازمه زعامت به رنگ اقوام بى دين و گمراه در آمده بود، شيطان شان نمى گذاشت اين نداى پيامبرانه را با گوش جان بشنوند كه در معيارهاى الهى اهليت معتبر است نه ثروت و نسب، ملاك هاى دينى غير از ملاك هايى است كه آنان به كار مى گيرند. خدا چون آنان نيست كه نسب و ثروت را ملاك شخصيت انسان و اهليتش براى زعامت بگيرد و در باره طالوت با تمامى برازندگى ها و شايستگى هايش قضاوتى شبيه سرداران مغرور داشته باشد. از پيامبر شان خواستند شاهد و ثبوتى ارائه كند كه نشان دهد خدا نيز به زعامت و قيادت طالوت راضى است!!! گفت: نشانه اش اين كه تابوت مفقود را به شما بر مى گرداند، بنى اسرائيل از پدران شان صندوقى را به ميراث برده بودند كه در آن اشيايى چون عصاى موسى عليه السلام، لوحه هاى تورات، و نشانه هاى دست موسى و هارون عليهماالسلام نگهدارى مى شد، باور شان اين بود كه اين صندوق؛ مقدس و متبرك است و مايه پيروزى شان بر دشمن، تا زمانى كه آن را باخود داشته باشند هيچ دشمنى بر آنان چيره نخواهد شد!! ناگاه در يكى از درگيرى ها اين صندوق به دست دشمن افتاد، و اين باعث شد كه همت و شهامت كمرنگ شان را نيز از دست دهند، از مقابله با دشمن دست كشيدند، و رو به فرار گذاشتند، مرشد شان به آنان گفت: اين صندوق به عنوان نشانه رضايت خدا بر زعامت طالوت به شما برگردانده خواهد شد، فرشته ها آن را خواهد آورد، اين وعده تحقق يافت. . . قرآن طى اين داستان به مؤمنان رهنمايى مى كند كه مبادا پس از فرض شدن جهاد عقب نشينى كنيد، مبادا براى انتخاب قيادت و زعامت معيارهايى را به كار گيريد كه مردمان جاهل و گمراه و منحرف از خط ايمان به كار مى گيرند، مبادا جز استعداد علمى و توانمندى جسمى مواصفات ديگر را براى انتخاب زعامت معيار و ملاك بگيريد، مبادا با كسى به مخالفت بپردازيد كه خداوند متعال او را با مواصفات و شايستگى هاى زعامت سرافراز ساخته است.
قرآن طى اين داستان آموزنده مجاهدين مؤمن را رهنمايى مى كند كه جهاد در راه خدا كار مجاهدان صابر و شكيباست، افراد ناشكيبا، بى همت، سست عزم، بى اراده و ضعيف النفسى كه همت و حوصله تحمل دشوارى ها را ندارد، شايسته جهاد در راه خدا نيستند، رهبر جهاد بايد مجاهدينش را بيآزمايد، ببيند چه كسى آماده تحمل دشواريهاست، دل قوى، اراده محكم، عزم راسخ و همت عالى، صبر و تحمل دارد، تنها بر اينها حساب كند، و بر رفاقت آنان اكتفاء نمايد، افراد بى همت و ناشكيبا همراهان نيمه راه بوده و در لحظات دشوار و حساس از صف كنار مى روند و سنگرها را به دشمن مى گذارند. رفاقت و همراهى اينها به جاى سود باعث زيان مى شود، به همين دليل است كه طالوت به همراهانش مى گويد: كسى مى تواند مرا در اين سفر جهادى همراهى كند كه تشنگى را تحمل كند، از آب نهرى كه در چند قدمى ماست ننوشد، آنهايى نيز مى توانند مرا يارى كنند كه بر كف آب اكتفاء كند. اين آزمايش كاملاً شبيه آن است كه ما به گرفتن روزه مكلف شده ايم، با روزه در انسان خصلت صبر و خودنگهدارى رشد مى كند. از سپاه بزرگ طالوت تعدادى اندك در اين آزمون پيروز شدند، و خداوند جل شأنه به همين گروه صابر و شكيبا و معتقد به تأييد الهى و متكى به آن؛ افتخار پيروزى بر دشمن نيرومند و مجهز را عنايت كرد. پس پيروزى از آن مجاهدان صابر و شكيباست، آنان كه چشم طمع به تأييد و نصرت الهى دارند، از خدا مى خواهند گامهاى شان را در برابر دشمن استوار داشته و صبر و شكيبايى به آنان عنايت كند. نه آن كه تعداد جنگجويانش و امكانات و وسائل جنگى اش بيشتر است، در طول تاريخ بارها ديده شده كه گروهى كوچك؛ مشتمل بر مبارزان صابر و شكيبا؛ بر سپاهى پيروز و غالب گرديده كه هم بزرگتر بوده و هم مجهزتر، چون خداوند يار و ياور صابران است.
قرآن مى فرمايد كه در اين درگيرى؛ سالار سپاه دشمن به دست داؤد عليه السلام كشته شد، و خداوند متعال به داؤد عليه السلام كه جوانى غيرمعروف و فردى از خانواده گمنامى بود؛ بنابر همين رشادت و قهرمانى؛ زعامت قوم و اقتدار و فرمانروايى و علم و حكمت عنايت كرد و به مقام نبوت و پيامبرى سرافراز ساخت. سنت الهى اين است كه قيادت و زعامت مؤمنان به چنين شخصيتهاى مجاهد و رشيد تفويض گردد، خداى متعال به اين رضايت مى دهد كه اينها در مقام رهبرى مؤمنان قرار گيرند. در پايان اين بحث شاهد نتيجه گيرى خيلى ارزشمند و آموزنده از اين داستان و تتمه خيلى موزون براى آن هستيم، آنجا كه قرآن مى فرمايد: اگر سنت الهى در دفع برخى وسيله برخى ديگر نبود زمين حتماً تباه مى گرديد؛ ولى خداوند نسبت به جهانيان داراى فضل است. اين تتمه جامع چند پيام روح پرور براى ما دارد: پروردگار عالم نمى گذارد زمين به تباهى كشانده شود و مفسدين مجال اشاعه فساد در هر سو و سمت و براى مدت طولانى كسب كنند، ترتيبى مى گيرد تا اين مجال را از آنان بگيرد، به فساد شان پايان بخشد و زمين را از تباهى نجات دهد، براى اين منظور شرائطى را فراهم مى كند تا افراد مؤمن و صالح بر محور زعيم صالح جمع شوند، تا به دست پرتوان آنان جلو مفسدين و تبهكاران را بگيرد، و زمين را از تباهى حفظ كند، بنابر همين سنت الهى است كه همواره و در هر مقطع زمان شاهد ظهور چنين گروهى مؤمن و مجاهد هستيم، چنانچه پيامبر عليه السلام مى فرمايد:
عَنْ ثَوْبَانَ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ: «لَا تَزَالُ طَائِفَةٌ مِنْ أُمَّتِى ظَاهِرِينَ عَلَى الْحَقِّ، لَا يَضُرُّهُمْ مَنْ خَذَلَهُمْ، حَتَّى يَأْتِى أَمْرُ اللهِ وَهُمْ كَذَلِكَ»
از ثوبان رضى الله عنه روايت است كه رسول الله صلى الله عليه وسلم فرمودند: ميان امت من همواره گروهى چنان خواهد بود كه استوار بر حق و غالب بوده، كسى آنان را زيانمند نخواهد كرد كه آنان را تنها مى گذارند، تا آن كه خداوند فيصله نهايى اش را صادر كند و آنان همينگونه باشند.
آيا مايه تعجب و حيرت نيست كه كسى تمامى اين آموزه هاى خيلى بلند و ارزشمند را نه تنها درك نكند بلكه در مخالفت و اعتراض بر آن قلم فرسايى نموده و به دليل مغايرتش با افسانه واهى و خرافى بايبل آن را قابل اعتراض بخواند!! در حالى كه قرآن فقط چند فراز اين داستان را بدون ذكر نام پيامبر، به عنوان درس آموزنده و سازنده و چون نمونه تاريخى براى رهنمودهاى جان افروزش به نمايش مى گذارد؛ ولى در بايبل چون افسانه بى محتوى و بى هدف و شبيه افسانه هاى مادر بزرگ ها به نواسه هاى شان در شب هاى دراز زمستان!! جناب ناقد از اين بابت ناراض است و به اعتراض پرداخته كه چرا قرآن تمامى داستان را با همه شاخ و برگ هاى بى ثمر و پيچ و خمهاى بيهوده اش و حرف به حرف از بايبل اقتباس نكرده!!!
جناب ناقد مى گويد: در اين رابطه دو نکته قابل ياد آوريست:1- قرآن هنگام صحبت در مورد تابوت، کارى را که داؤد انجام داده است به شائول نسبت داده . . . در حاليکه به روايت تورات، اين شائول نى بلکه داؤد بوده است که در جشن پيروزى و تصرف اورشليم تابوت عهد را به اين شهر آورده است، 2- أفسانۀ إمتحان کردن سپاهيان از طريق طرز نوشيدن آب از چشمه ساران و افسانۀ عبور از رود اردن به شخصيت افسانوى ديگرى که گويا جِدعون نام داشته است و در نبرد با مِديانِيان قهرمانيهاى خارق العاده يى نشان داده است، تعلق مى گيرد.
به اين جناب مى گوييم: دو روداد كاملاً جدا از هم را خلط كرده اى، يكى در زمان داؤد عليه السلام و ديگرى در زمان طالوت عليه السلام واقع شده، در يكى صندوق مفقود شده به قوم اسرائيل برگردانده شده و در ديگرى داؤد عليه السلام اين صندوق را پس از تصرف اورشليم به اين شهر به عنوان پايتختش انتقال داده!! در رابطه به روداد عبور از نهر خودت نيز شك دارى و مى گويى: و افسانۀ عبور از رود اردن به شخصيت افسانوى ديگرى که گويا (!! ) جِدعون نام داشته است . . . تعلق مى گيرد!! نه ادعاى تو حقيقت دارد و نه ادعاى نويسنده بايبل، حقيقت همان است كه قرآن گفته، اين روداد در زمان طالوت عليه السلام واقع شده.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و هفتم
داستان ابراهيم عليه السلام و نمرود
ناقد تحت عنوان (بازتاب افسانه هاى سامى. . . . افسانۀ إبراهيم و نِمرود) مى نويسد: "افسانۀ إبراهيم و نِمرود نيز ازجملۀ افسانه هاى فولکلورى يهوديست که در قرآن به گونه يى پراگنده و متشتت و در لابه لاى نُه سوره، بدون آنکه نامى از نِمرود برده شود، انعکاس يافته است. . . . آنانيکه افسانه ها و اسطوره هاى يهودى را خوانده و يا شنيده اند، به مجرد شنيدن و يا خواندن اين افسانه در قرآن و يا کتابهايى که آنرا به نقل از قرآن و با آب و تاب بيشترى بازتاب داده است، متوجه مى شوند که اين افسانه از کتابهايى چون « تلمود» و « ميدراش ربى» که داستانهاى توراتى را شاخ و برگ بيشترى داده . . . گرفته شده است، به منظور روشن شدن هرچه بيشتر موضوع بهتر است اين افسانه را نخست طبق روايت قرآن و کتابهاى قصص الأنبياء . . . از نظر بگذرانيم، و بعد ازآن ببينيم که أصل افسانه در«ميدراش ربى » چگونه بوده است و آنگاه هر دو را با هم مقايسه نموده همگونى ها و ناهمگونيهاى آن دو را مورد برسى قرار دهيم.
بر أساس گزارش قرآن و سائر منابع اسلامى، فشرده و خلاصۀ اين افسانه از اين قرار است: آزر، پدر إبراهيم، پيشۀ بت تراشى يا مجسمه سازى دارد، و در کارگاه خويش بتها را ميتراشد و به إبراهيم مى دهد تا به بازار برده به فروش رساند، إبراهيم به جاى آنکه مشتريان را به خريد آن بتها تشويق و ترغيب نمايد، به آواز بلند مى گويد: "کى ميخواهد آنچه را بخرد که نه برايش نفعى رسانيده مى تواند نه زيانى ؟". . . سپس خدا به إبراهيم دستور مى دهد که بسته گان خويش را به يگانه پرستى دعوت نمايد. إبراهيم دستور خدا را به منصۀ إجرا گذارده پدر و ديگر بسته گان خويش را به خدا پرستى فرا ميخواند، مگر آنان فراخوان او را نمى پذيرند. اما إبراهم به کار خويش مبادرت ميورزد و يکى از کارهايى که در اين راستا انجام مى دهد شکستن بتهاييست که پدرش آنرا ساخته است، تا آنکه آوازۀ او به دربار پادشاه آن ديار که نِمرود نام دارد سرايت ميکند. نِمرود او را به نزد خويش خوانده با او در زمينه به گفت و شنيد ميپردازد. اين مجادله و پرخاش به جايى کشانده مى شود که نِمرود مى گويد چون من آتش را ميپرستم، تو را به او ميسپارم، تا باشد که آن کس که تو او را ميپرستى، تو را از آتش نجات دهد. پس امر ميکند تا آتش بزرگى برافروخته إبراهيم را به آن پرتاب نمايند. إبراهيم به آتش انداخته مى شود مگر بر اساس روايت قرآن (آيت 69 سورۀ الأنبياء)، آتش به امر خدا براى او سردى و آرامش ميبخشد و او از آتش نِمرود به سلامت نجات مى يابد و اين رويداد باعث مى شود تا شمار بيشترى از بسته گان و خويشاوندانش به وى ايمان بياورند."
به اين ناقد بى خبر از قرآن بايد گفت: بيش از نود در صد اين حرفها خلاف بيان قرآن است، و نشان مى دهد كه از قرآن هيچ بهره اى ندارى!! روايت هاى غلط و كاملاً نادرستت اينها اند:
قرآن نه گفته كه آزر بت تراش بود، بلكه او را بت پرست خوانده.
قرآن نه گفته كه ابراهيم بتهاى ساخت پدرش را در بازار مى فروخت، بلكه گفته: ابراهيم در همان نوجوانى اش از بت ها بى زار بود.
قرآن نه گفته كه ابراهيم عليه السلام در آن زمان به پيامبرى مبعوث شده بود، بلكه گفته: او در همان نوجوانى اش در جستجوى حقيقت افتاد و عقلش او را از پرستش معبودان جعلى پدر و قومش باز مى داشت و به سوى پروردگار يكتا مى خواند، دلائلى محكم براى باور به خدا داشت.
قرآن از نمرود نام نبرده، و نيز نه گفته كه ابراهيم به گونه تصادفى با نمرود مواجه شد، بلكه بيان قرآن مشعر بر آن است كه ابراهيم بت ها را شكست، تبر را در گردن بزرگترين بت آويخت، تا مردم بر گردند و ببينند كه بقيه بت ها شكسته، بت بزرگ متهم به شكستن بت هاست؛ چون تبر از گردن او آويزان است، ولى نه قادر به دفاع از خود است و نه قادر به نشاندهى بت شكن، بت پرستها جمع مى شوند، انگشت اتهام بلادرنگ به سوى ابراهيم نشانه مى رود، چون او همواره بت ها را رد مى كرد و عليه بت پرستى تبليغات داشت، قرار بر اين شد تا او را طى اجتماع بزرگى به آتش بيندازند، تا مجازاتش عبرتى براى ديگران باشد، تا فرارسيدن روز موعود او را به زندان مى كشند، ديدارش با حاكم جابر و حامى و مدافع بت پرستى در همين زمان صورت مى گيرد، در همان ديدار است كه به فرمانروا مى گويد: فيصله مرگ و زندگى از سوى پروردگارم صادر مى شود؛ نه تو؛ و زمانى كه نمرود خلاف آن را ادعاء مى كند و نشان مى دهد؛ در پاسخش مى گويد: پروردگارم خورشيد را از شرق بر مى آرد؛ اگر تو قادر به تغييرى در فيصله هاى پروردگارم هستى آن را از غرب برآر!! يعنى چنانچه در طلوع و غروب خورشيد و آمد و رفت روز و شب كسى جز خدا نقشى ندارد، همانگونه نمى توانى يك لحظه بر زندگى ام بيفزايى و يا از آن بكاهى!! پس از شنيدن اين پاسخ است كه نمرود تصميمش را مبنى بر انداختن ابراهيم در آتش عملى مى كند، اما پروردگار ابراهيم او را از آتش نجات مى دهد، و قرآن با ذكر اين داستان آموزنده به تمامى موحدين و مجاهدين راه خدا اين درس را مى دهد كه در دفاع از حق چون ابراهيم باشيد، از نمرودها و تهديدهاى شان نترسيد، از مرگ بيمى نداشته باشيد، مرگ در موعد خودش فرا مى رسد، كسى نمى تواند موعدش را تغيير دهد!!!
نقاد ادعاء كتاب (ميدراش ربى) در مورد ابراهيم و نمرود را به اين صيغه اقتباس كرده: . . . و ابراهيم را تارَح، پدرش، به نزد نمرود آورد، آنگاه ميان او و نمرود مجادله و مشاجره يى روى داد به اين شرح: نِمرود: آتش را سجده کن. ابراهيم: تمنا اين که آب را سجده کنم، که آتش را فرو مى نشاند! نِمرود: آب را سجده کن. ابراهيم: تمنا اين که ابر را سجده کنم که آب را مى آورد! نِمرود: ابر را سجده کن. ابراهيم: تمنا اين که باد را سجده کنم که ابرها را در آسمان پراکنده سازد. نِمرود: باد را سجده کن. ابراهيم: اينک مرا د ستورى ده تا مگر آن انسانى را سجده کنم که تاب آن باد بياورد. نِمرود: سخن در ميان سخن مى آورى، آتش را سجده خواهم کرد و جز او کسى را سجده نکنم و در آتش تو را خواهم افکند، مگر خدايى که تو او را سجده کنى، آمده تو را (از عذاب آتش من) برهاند. و ابراهيم را در آتش افکندند و او به سلامت بيرون آمد. . .
با مقايسۀ روايتهاى قرآنى و ميدراشى اين افسانه در مى يابيم که محمد بن عبدالله آنرا با تغيير اندکى، نکته به نکته و همانگونه که در ميدراش ربى آمده است در قرآن جا داده است. و آن تغيير همانا إطلاق اسم « آزر » براى پدر إبراهيم است که در آيت هفتاد و چهارم سورۀ الأنعام آمده است، در حاليکه نام وى هم در تورات و هم در ميدراش ربى «تارَح» است نه آزر. خلاصۀ کلام اينکه داستان إبراهيم و نِمرود در قرآن، چيزى نيست جز تکرار حرف به حرف أفسانۀ ميدراشى وفولکلورى يهودى که محمد آنرا از زبان يهوديان سرزمينهاى نجد و حجاز شنيده بوده است.
عجيب است كه كسى از درك تمامى اين تفاوت هاى عميق و گسترده در بيان قرآن و ميدراش ربى عاجز بوده و بيان قرآن را تکرار حرف به حرف و نکته به نکته افسانه ميدراشى تلقى كند!!! در حالى كه هيچ حرف و سطر و مفهوم و مطلب ميدراش را در بيان قرآن نمى يابيم، اگر قرآن از بايبل و تلمود اقتباس مى كرد بايد نام پدر ابراهيم را تارح مى گرفت نه آزر. نام آزر را نه در تورات مى يابيم، نه در تلمود و نه در ميدراش ربى. ميدراش ربى مى گويد كه نمرود آتش پرست بود، قرآن عكس آن را و بدون ذكر نام نمرود مى گويد: آنان به شمول پدر ابراهيم بت پرست بودند، ميدراش مى گويد: و ابراهيم را تارَح، پدرش، به نزد نمرود آورد، قرآن مى فرمايد: ابراهيم به جرم بت شكنى نزد فرمانرواى بت پرست برده شد. فيصله سوختاندنش در آتش از قبل و به اتفاق تمامى قوم صادر شده بود. آيا ادعاى تكرار حرف به حرف و نكته به نكته دروغ محض نيست؟!! همچنان از مناقشه اى كه به زعم ميدراش ميان ابراهيم و نمرود صورت گرفته و از سؤالها و جوابهايى كه گويا در اين مناقشه رد و بدل شده؛ هيچ چيزى در قرآن نمى يابيم!!
بيان قرآن در باره ابراهيم عليه السلام كاملاً عكس ادعاء هاى بى محتوى بايبل است، بايبل در اين رابطه هيچ چيزى نگفته كه ابراهيم عليه السلام بر دين پدر و قومش اعتراض كرد، با مخالفت پدر و قومش مواجه گرديد، پدرش او را به تبعيد و اخراج از خانه تهديد كرد، بت ها را شكست، به زندان رفت، فرمان روا او را به مرگ تهديد كرد، در آتش انداخته شد، از وطنش هجرت كرد. . . بايبل در باره تمامى اينها ساكت است، حتى در باره هجرت ابراهيم عليه السلام مى نويسد: تارح (پدر ابرام) يكجا با پسرش ابرام، همسر پسرش ساراى و نواسه اش لوط از اوركلدانيان به سوى كنعان كوچيد و در حران مستقر شد!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و هشتم
آيا انسان قادر است خدا را با چشم خود ببيند؟
بايبل در داستان ابراهيم عليه السلام و در موارد زياد ديگر ادعاء كرده كه خداى يهودى ها در اين و آن جا به ابراهيم عليه السلام و پيامبران ديگر و حتى كاهنان ظاهر شده و رو در رو با آنان سخن گفته!! اما كسى كه در باره عظمت الله متعال و ضعف انسان فهم و تصور درست و دقيق داشته باشد هرگز ادعاء نخواهد كرد كه انسان مى تواند با اين ديده هاى ضعيف و ناتوان آفريدگار آسمانها و زمين را ببيند!! قرآن مى فرمايد:
لاَّ تُدْرِكُه الأَبْصَارُ وَهوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ * الانعام : 103
ديده ها او را درك نتواند و او ديده ها را درك مى كند، و او باخبر لطيف است.
ساينس و علم مى گويد: ديده هاى انسان از ديدن اشيايى لطيف چون انرژى، نور، جاذبه و ساحه عاجز است، چگونه باور كنيم كه اين ديده هاى عاجز توان ديدن خداى لطيف را دارد؟!! اما بايبل برعكس قرآن و علم ادعاء مى كند كه خداى بايبل به اكثر پيامبران بنى اسرائيل و حتى كاهنان شان بارها و بارها ظاهر شده، همواره در چهره يك انسان!! از ميان ابرها بيرون آمده، حتى با يعقوب عليه السلام كُشتى گرفته و نتوانسته او را به زمين بكوبد، و حتى عاجز بود خود را از چنگ او رها كند!! ناچار خلاف قواعد كُشتى لگدى به ران راست او زد، و يكى از عضلات ران راست يعقوب را به درد آورد!! بنابر همين روداد؛ بنى اسرائيل تا حال از خوردن اين عضله حيوانات خوددارى مى ورزند!!!
آيا مريم خواهر هارون بود؟
جناب ناقد در رابطه به بيان قرآن در مورد زكريا، نام پدر و برادر مريم، تعيين مشخصات شخصيت مادر مريم و اينکه مريم خود کى بوده است و در چه زمان و مکانى ميزيسته است و هم اينکه آيا زَکَرِيا متکفل او بوده است ياخير؛ اعتراضاتى دارد و مدعى آن است كه بيان قرآن در رابطه به آنها خلاف واقع و مغاير بيان تورات و تلمود است!!! و اين در حالى كه مريم، مادرش، عيسى عليه السلام، زكريا و پسرش يحيى به اعتراف بايبل و همچنان بنابر بيان قرآن همزمان زندگى كرده اند، قرآن مادر مريم را به نام زن عمران ياد كرده، ناقد ادعاء مى كند كه عمران پدر موسى بود، نه پدر مريم!!
به ايشان مى گويم: بايبل براى مريم همسرى به نام يوسف ابداع كرده است، ولى نمى گويد كه اين همان يوسف مصر است يا يوسفى ديگر و مسكونه فلسطين؟!! اگر اين را به گونه اعتراض عليه بايبل مطرح كنيم چنين اعتراضى از نظر جناب عالى و استادانت وارد و قابل اعتناء است يا نه؟!! اگر نيست پس چگونه بيان قرآن را به اين دليل قابل اعتراض مى خوانى كه پدر مريم را همنام پدر موسى عليه السلام خوانده؟!!
جناب ناقد اين را نيز قابل اعتراض گرفته كه قرآن مريم را به نام خواهر هارون (اخت هارون) ناميده!! باز هم از او مى پرسيم: آيا دليلى نيز دارى كه مريم برادرى به نام هارون نداشت؟!! اين را به حال خود مى گذاريم و منتظر پاسخت نيستيم، اما براى تفهيمت بايد بگويم: مريم فرزند بزرگ مادرش بود، و يهودى ها معمولاً و طبق باورهاى مذهبى شان نخستين فرزند را وقف خدمت معبد مى كردند، با توجه به اين به يقين مى توان گفت كه مريم برادر بزرگتر از خود نداشت، برخى از مفسرين قرآن گمان كرده اند كه شايد او برادرى به نام هارون داشته است؛ ولى اكثر مفسرين به اين باور اند كه در اين جا مراد از (اخت هارون) اصطلاح مروج ميان عربهاست كه اعضاء يك قبيله را به جد بزرگ و شخصيت معروف شان منسوب مى كردند؛ چون اخوان لوط، اخا مُضَر، اخا همدان، و غيره كه در تمامى اين انتساب ها اخوت و برادرى نسبى مراد نيست، پس در اين جا مريم به جد بزرگش هارون منسوب شده نه اين كه برادرى به نام هارون داشته!!
جناب ناقد! اين اعتراض چه وزنى دارد و با توجه به اين شرح چه مجالى براى اعتراض مى ماند؟!!
ناقد مى نويسد: و اما در مورد اينکه آيا زَکَرِيا متکفل مريم بوده است يا نه و اينکه زَکَرِيا و مريم در کجا ميزيسته اند، بازهم ناگزير به تورات و انجيل مراجعه نموده موضوع را در پرتو اسطوره هاى جا داده شده در اين دو کتاب به برسى مى گريم. در هيچکدام از اين کتابها تذکر داده نشده است که زَکَرِيا در هيکل سليمان که در شهر اورشليم موقعيت دارد إقامت دائمى داشته و در آنجا متکفل مريم بوده باشد، زيرا نامبرده از أهالى حبرون بود و تنها وقتى به اورشليم مى آمد که در نتيجۀ قرعه کشى براى أداء خدمت در هيکل سليمان و آنهم تنها براى يک دورۀ پانزده روزه در يک سال و نه بيشتر از آن برگزيده ميشد. و از آنجا که زَکَرِيا از طائفۀ لاوى و باشندۀ حبرون بود و مريم عذراء از طائفۀ يهوذا و باشندۀ ناصره، لذا مقيم بودن آنان در يک زمان واحد در اورشليم و بالتالى متکفل بودن و قيموميت زَکَرِيا بالاى مريم، در حيطۀ عقل سليم نمى گنجد. . . (9). به همين ترتيب أسطوره هاى تورات و انجيل حاکى از آن است که به جز از رئيس کاهنان کس ديگرى اجازۀ دخول به محراب (قدس أقدس) را ندارد و آنهم تنها در روز کفارۀ بزرگ و به منظور پاشيدن خون قربانى برآن و به خاطر کفاره و جبيرۀ گناهان مردم بنى اسرائيل (10) پس بود و باش مريم در محراب را و تناول غذاهاى لذيذ بهشتى را و وارد شدن زَکَرِيا را در محراب و ملاقاتش با مريم را در آنجا چگونه مى توان پذيرفت، سؤاليست که تا کنون هيچيک از مفسرين قرآن به آن پاسخ نداده اند.
در پاسخ ناقد بايد گفت: قرآن اين ادعاء بايبل را از بنياد رد مى كند كه زكريا عليه السلام پنجصد سال قبل از عيسى عليه السلام زيسته است، يا علمى از غيب داشت و پيشگويى ها مى كرد، مى فرمايد: زكريا عليه السلام سرپرستى و پرورش مريم مادر عيسى عليه السلام را به عهده داشت، خداوند به او در كهن سالى اش پسرى داد كه نامش يحيى بود، مؤيد و همسن و سال عيسى عليه السلام. قرآن مى فرمايد: روزى زكريا عليه السلام نزد مريم رفت و در كنارش ميوه بى موسم يافت، پرسيد: مريم! اين از كجا آمده؟ مريم گفت: خداوند به هر كى از بندگانش بخواهد بدون محاسبه رزق مى دهد، من مستحق آن نيستم، الله متعال بنابر فضل و احسانش مرا مورد لطف و رعايت خود قرار داده و ميوه بى موسم عنايت كرده!! حالت مريم و مقام و منزلتش نزد خداوند متعال و گفتارش به زكريا در او اين پندار و اميد را باعث شد كه شايد خداوند به من نيز بى موسم و در پيرسالى ام فرزندى عنايت كند، متقى و پرهيزگار چون مريم و مورد رعايت و عنايت الهى، دعاء كرد، الله متعال دعاء اش را قبول كرد، فرشته اى فرستاد تا مژده تولد پسر را به او بدهد، زكريا عليه السلام مصروف عبادت بود كه فرشته اين بشارت را به او داد، در جوابش گفت: پروردگارا! چگونه فرزندى به من عنايت مى كنى در حالى كه من پيرسالم و همسرم نازا و عقيم؟!! نشانه اش چه خواهد بود؟ به او گفته شد: نشانه اش اين كه در ايام تولد پسر سه روز قادر به سخن گفتن نخواهى بود!! قرآن با اين بيانش به ما مى آموزاند: ادعاء بايبل مبنى بر اين كه زكريا و انبياء ديگر عليهم السلام علم غيب داشتند و پيشگويى ها مى كردند؛ نادرست و خلاف آموزه هاى دينى است، زكريا عليه السلام از اين اطلاعى نداشت كه به مريم عليهاالسلام ميوه بى موسم مى آيد، نمى دانست كه خداوند پسرى به او عنايت خواهد كرد، نمى دانست چه زمانى اين مژده تحقق خواهد يافت، در حالى كه اين مژده از سوى خداوند جل شأنه و توسط فرشته به او داده شده بود با آنهم خواهان نشانه بود!! حقيقت اين است كه قرآن علم غيب را از ماسوى الله به گونه قطعى و كلى نفى مى كند، با اين كار جلو فريبكاران و دغلبازانى را مى گيرد كه در پوشش دين، مذهب و روحانيت و به عنوان فال بين، كف شناس، كاهن و نجومى مردم ساده لوح و غرق در خرافات را تحميق و اغواء مى كنند، قلب شان از ايمان و جيب شان را از پول خالى مى كنند، به آنان مى گويند: در برابر شكرانه ها از روداد هاى مبهم گذشته و حوادث محتمل آينده مطلع تان مى سازيم، مى گوييم با چه تهديد ها و مخاطرات مواجه خواهىد شد، اگر كسى شما را جادو كرده آن را خنثى مى كنيم، به شما خواهيم گفت كه چگونه مى توانىد به آرمانهاى تان دست يابىد و خواسته هاى دل تان را برآورده سازىد، مى توانيم موانعى را از سر راه تان برداريم كه شما را در رسيدن به آرمانهاى تان مانع مى شوند!!! . . . . اما بايبل راه اين فريبكاران را باز گذاشته و آنان را در راستاى تحميق مردم يارى مى دهد!! بايبل نيز در برخى از موارد وادار شده تا به مخاطبينش بگويد: اين پيشگويى ها و غيب دانى ها كار انبياء راستين نبوده؛ از جعلكارى هاى انبياء دروغين اند!! چنانچه مى گويد: . . . در اين زمان براى خانواده داؤد و مردم اورشليم چشمه اى جارى خواهد شد كه آنان را از تمامى زشتى ها و گناهان پاك مى كند!!! پرستش بت ها پايان مى يابد، زمين از انبياء دروغين و جعلى و فال بينان پاك مى شود، انبياء از نبوت (رقص مذهبى و جذباتى) احساس شرم خواهند كرد، و براى فريب مردم جامه نبوت نخواهند پوشيد!! هر يكى خواهد گفت: من نبى و روحانى نيستم، برزگرم، از جوانى تا حال پيشه ام كشاورزى بوده!! و اگر از او پرسيده شود: زخم هاى بدنت نشانه چيست؟!! جواب مى دهند: در درگيرى با دوستانم زخمى شدم!!! (در حاشيه بايبل در رابطه به اين زخم ها آمده: انبياء دروغين بدن شان را زخمى مى كردند، تفصيل آن را در كتاب پاچايان نخستين مطالعه كنيد!!
بدون شك كه اين يك اعتراف عجيب است، ماهيت انبياء جعلى بايبل را دقيقأ به نمايش مى گذارد، و نشان مى دهد كه آنها با جامه هاى روحانى گونه مردم را مى فريفتند، رقص هاى مذهبى گونه و حتى زخم زدن ها بر پشت و سينه را نشانه اخلاص و تقرب به خدا مى پنداشتند!! خيلى از مذاهب شركى و خرافى به اين بيمارى مبتلا اند، شيعه ها نيز سينه كوبى ها به ياد سانحه كربلا و كوبيدن زنجير هاى تيغ دار بر پشت و نشان دادن زخمهاى سرخ و خونين به ديگران را و آن هم طى رقص هاى مذهبى در كوچه و بازار را از يهودى ها فراگرفته اند، اين سخن بايبل درست است كه با پيروزى و غلبه حق و دين راستين بساط اين روحانى نماهاى فريبكار برچيده مى شود، مردم ماهيت آنان را درك مى كنند، ديگر نخواهند توانست با جامه هاى فريبنده و پيشگويى هاى دروغين شان مردم را بفريبند، ديگر نه شاهد (رقص هاى مذهبى) خواهيم بود، نه مستى ها و جذباتى شدن هاى ناشى از ذكر نام خدا، نه ساز و سرود مذهبى، نه رياضت هاى هندوها، نه به ياد زخمهاى مسيح خود را زخمى كردنها و نه به نام حادثه كربلا سينه كوبى ها و زنجير زنى ها؛ هر كى مرتكب اين خبط و خطأ شده باشد سعى خواهد كرد خود را تبرئه كند و زخمهايش را آثار زخمهاى درگيرى دوستانه بخواند!!
اين در حالى كه بايبل در مقدمه كتاب زكريا مى نويسد: . . . كتاب زكرياى نبى بنابر پيشگويى هاى زيادش در باره مسيح خيلى مشهور شده، حجى و زكريا همزمان مى زيستند، هر دو مردم را به اعمار خانه خدا ترغيب مى كردند،. . . زكريا به مردم مى گفت: مسيح موعود حتماً مى آيد، با آمدنش بر تمامى دنيا حكومت خواهد كرد،. . . برخى از پيشگويى هاى زكريا 500 سال بعد تحقق يافت، بقيه پس از آمدن مسيح تحقق خواهد يافت!! اين كتاب مشتمل بر رؤياها است. . .
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط بيست و نهم
ناقد و سوره يوسف در قرآن و مقايسه اش با داستان يوسف در بايبل
قبل از اين كه در باره نقد بى مايه نقاد در رابطه به سوره يوسف چيزى بگويم لازم مى بينم چند مطلب را محضر خواننده عزيز بگذارم:
تا حال بيش از بيست فيلم در زبانهاى انگليسى، فرانسوى، عربى و فارسى . . . بر مبناى اين داستان و با مصرف مبالغ هنگفتى (صدها مليون دالرى) تهيه و به نمايش گذاشته شده، آخرينش فيلم ساخت ايران به نام يوسف پيامبر است. كه من نقدى بر اين فيلم داشتم، در مقدمه كتاب آن نوشته ام: . . . با مشاهده چند بخش نخستين آن متوجه شدم كه نويسنده داستان فيلم نه از آموزه هاى قرآن آگاهى داشته و نه به ارزشهاى دينى وقع و اهتمامى، داستان اين فيلم را از منابع يهودى مخصوصاً بايبل اقتباس كرده، آن هم از خرافى ترين و مسخره ترين بخشهاى بايبل، نويسنده به قصه هاى مضحك بايبل بسندگى نكرده بلكه خرافات زيادى ديگر را نيز بر آن افزوده است، من بايبل را مجموعه از خرافات مضحك و مسخره يافته بودم ولى در فيلم يوسف شاهد خرافاتى بودم كه هر يكى روى سياه بايبل را سفيد مى كند. اين فيلم در اصل آينه قدنماى مذهبى است كه زاده خرافات و زاينده آن است!!
بايد واضح كنم كه اداء مسئوليت ايمانى در دفاع از قرآن و ارزشهاى دينى و مقابله با خرافات و اوهام پرستى مرا وادار ساخت تا قسمتى از وقتم را به نقد اين فيلم مملو از خرافات اختصاص دهم، نتوانستم و ايمانم اجازه نداد در برابر تحريف آيات قرآن، افتراءات، دعوت به شرك، اوهام و قبر پرستى و اهانت قبيح و بى نهايت زشت به پيامبران، ساكت مانده و عكس العملى نداشته باشم. اگر دفاع از قرآن در ميان نمى بود هرگز وقتم را آن هم در چنين فرصتى حساس در نقد و بررسى اين فيلم ضائع نمى كردم، ولى همانگونه كه ايستادگى در سنگر مبارزه براى آزادى كشور و مقابله با اشغالگران و هجوم نظامى بيگانگان را مسئوليت ايمانى خود خواندم، مقابله با هجوم فرهنگى بيگانگان را نيز يكى ديگر از مسئوليتهاى دينى و ميهنى ام خواندم، بايد با قلم و شمشير به جنگ دشمن رفت و از مرزهاى كشور و ارزشهاى دينى و معنوى ملت خود دفاع كرد، همين احساس باعث شد نقد تفصيلى بر بايبل را ضرورى پنداشتم و به آن پرداختم؛ و همين احساس مسئوليت مرا واداشت تا به نقد اين فيلم بپردازم.
بايد بگويم كه خوشبختانه نقد اين فيلم وقت زياد مرا نگرفت، چون داستان يوسف عليه السلام را هم در بايبل به دقت خوانده بودم و هم در قرآن، و سالهاست كه اين سوره را ضمن دو سوم ديگر قرآن حفظ و صدها بار آن را تلاوت كرده ام، علاوه بر اين سوره يوسف را يك بار به زبان درى، بار ديگر به زبان پشتو ترجمه و تفسير كرده ام، كه هر دو چند بار چاپ و به دسترس مردم قرار گرفته، بار سوم در ضمن تفسير كامل قرآن به نام (د قرآن پلوشى) مكرراً نوشته هاى قبلى را بازنگرى كردم، البته در دومين و سومين نوبت نوشته گفته هاى بايبل را نيز در كنار بيان قرآن گذاشته ام و به مقايسه دقيق آن پرداخته ام، در اثناء مشاهده فيلم يوسف پيامبر به خوبى و آسانى درك مى كردم كه سناريوى كدام بخش را از بايبل گرفته، در كجا از قرآن اقتباس كرده، در كجا مطالبى را از خود علاوه كرده كه نه شاهدى در قرآن براى آن سراغ دارد و نه در بايبل، در كجا مرتكب اشتباه شده و در كدام موارد مرتكب تحريف و افتراء.
هر چند فيلم را با تلاوت نخستين آيه سوره يوسف آغاز و با آخرين آيه به پايان مى برد و در چند مقطع ديگر نيز به آيات اين سوره استناد مى كند ولى شاهد بدترين تحريفها در آيات قرآن و ادعاء هاى صد در صد مغاير و متعارض با آن هستيم، به پيمانه اى كه جسارتهاى شنيع نويسنده در تحريف حقائق انسان را به حيرت وامى دارد.
حتماً مى دانيد كه ايران سابقه كوتاهى در رابطه به ارائه فيلمهايى با جلوه هاى مذهبى دارد، سلسله آن در حوالى 1370آغاز شد، يكى از محور هاى اساسى فيلمسازان ايرانى در تمامى فيلمهايى كه پس از سقوط رژيم شاهى تحويل داده اند اهانت به صحابه در پوشش دفاع از اهل بيت است!! آنها يزيد را به اهل سنت نسبت مى دهند و على، فاطمه، حسن و حسين ﷸ را مربوط شيعه مى خوانند!! امارت را منصوصى و متعلق به اهل بيت خوانده و ابوبكر، عمر و عثمان ﷸ و تمامى ياران ديگر پيامبر عليه السلام (به استثناء چند تن محدود) را غاصب امارت و حامى غاصبان تبليغ مى كنند!! انتظار براى امام موهومى و غائب محور ديگر اين فيلمها است كه در فيلم يوسف پيامبر نيز به پيمانه وسيع و مكرر و به گونه اى خيلى مضحك و مسخره خودنمايى مى كند. باور به عقيده خرافى انتظار و امام منتظر جعلى و موهومى، به نحوى به نمايش گذاشته شده كه گويا اين منتظر موهومى چهار هزار سال قبل از تولد خود هزار و دو صد سال را در چاه كنعان به انتظار يوسف نشسته!!!
نمى دانيم چرا اين همه مصارف، صدها مليون دالر، در تهيه فيلمى كه مملو از اوهام و خرافات است، چه زيانى مى كردند اگر اين صحنه هاى خرافى و ضد مذهب و مغاير با قرآن را در آن نمى گنجاندند، از فيلم؛ فيلم سازنده، آموزنده، دعوت به سوى توحيد، خدا پرستى، تقوى، عدالت، وحدت تمامى مسلمانان، . . مى ساختند، نه دعوت به سوى خرافات، شرك و قبر پرستى. . . اگر مصرف اين فيلم را مجاورين قبر امام رضاء پرداخته باشند كه كار آنان است، دعوت به سوى قبر پرستى و خرافات حرفه آنان و منبع عوائد شان است!!
ايران در جريان تمامى اين سالها نتوانست فيلمى ارائه كند كه از لحاظ محتوى، تأثير، ارائه ارزشهاى دينى و تمثيل درست تاريخ اسلام با فيلم الرساله ساخت ليبياى زمان معمر القذافى برابرى كند، تعجب آورتر اين كه ايرانى ها فيلم الرساله را به فارسى برگردانده اند ولى توأم با تصرفات خيلى قبيح و زشت، همان كارى كه در ترجمه خيلى از كتب اسلامى نيز كرده اند و عقائد خرافى خود را در آن دزدانه گنجانده اند، يكى از تحريفهايى زشت و منفور كه در ترجمه اين فيلم مرتكب شده اند اين افتراء است كه گويا رسول الله ﹽ پس از فتح مكه و در اثناء عودت به مدينه در وسط راه و در منطقه به نام غدير خم توقف كرد و در خطابى به صحابه فرمود: آگاه باشيد كه على ولى و وصى من است، . . . گنجاندن اين الفاظ در فيلم از يك سو خيانت و تصرف ناجائز در اصل فيلم است، از سوى ديگر تحريف قبيح در حديث رسول الله ﹽ، از سوى ديگر تحريف حقيقت دين و رهنمود هاى صريح قرآن است كه انتخاب زعيم را به صوابديد مسلمانان گذاشته و به آنان دستور مى دهد كه زعامت را چون امانت خوانده و به كسى بسپارند كه اهل آن باشد، و از سوى ديگر اتهامى به صحابه است كه گويا با اين سفارش پيامبر عليه السلام مخالفت كردند و پس از رحلت رسول الله ﹽ به جاى انتخاب وصى او ابوبكر ﷻ را و پس از او عمر ﷻ و عثمان ﷻ را به اتفاق آراء زعيم انتخاب كردند.
سوره يوسف شامل 111 آيه است كه به استثناى 3 آيه مقدمه و 8 آيه تتمه سوره؛ همه به داستان آموزنده يوسف عليه السلام اختصاص يافته است. همانگونه كه اين سوره با سه حرف ا، ل، ر آغاز شده است، مضامين محورى اين سوره كه همه آيات بر محور آن مىچرخند نيز سه موضوع است، گويا اين سوره نماد تاريخى و عملى اين مضامين سه گانه است كه در فراز و نشيب اين داستان به نمايش گذاشته شده:
الف: رهروان راه خدا حتماً با آزمون ها و ابتلاءات جانكاه و جانفرسا مواجه مى شوند تا آنجا كه شخصيت هاى اولواالعزمى چون پيامبران، گاهى بمرحله يأس و نا اميدى مى رسند و گمان مى كنند كه نسبت به تائيد محتوم الهى و پيروزى و غلبه حتمى بردشمن، تصورات اشتباه آميزى آنانرا فراگرفته و بيجهت خوش باورى كرده اند و نسبت به پيروزى خود اين همه اطمينان واهى داشته اند.
ب: در پايان آزمون هاى دشوار و در مرحله يأس و نااميدى از پيروزى نهائيست كه تائيد الهى به سراغ شان رسيده، نجات يافته اند و به پيروزى رسيده اند.
ج: نيروهاى شر و فساد و عناصر مجرمى كه با دعوت پيامبران به مقابله پرداخته اند، در پايان اين كشمكش، بطور ناگهانى و خلاف تصور و انتظار شان و به يكبارگى مورد مواخذه قرارگرفته و با عذاب دردناك الهى مواجه شده اند.
اين سه مبحث مهم، در آيه قبل از تتمه سوره با ايجاز و اختصار چنين آمده:
حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّواْ أَنَّهمْ قَدْ كُذِبُواْ جَآءَهمْ نَصْرُنَا فَنُجِّى مَن نَّشَآءُ وَلاَ يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمِين * يوسف:110
تا آنكه پيام آوران مأيوس شدند و گمان بردند كه (وعده يا انتظار) دروغين آنانرا فريفته است، ناگه نصرت و تائيد ما به سراغ شان رسيده و بهركى خواستيم نجات داده شد، و عذاب ما از ستمگران مجرم باز داشته نشود "باهيچ نيرو و هيچ تدبيرى نمى توان عذاب الهى را از ستمگران بازداشت"
و اين كه داستان يوسف عليه السلام چه اهدافى را دنبال مى كند و اهميت آن تا چه پيمانه است؛ براى درك درست اين مطالب و پاسخ دقيق به اين پرسش اين عرائض را دارم:
اگر به روداد هاى تاريخى با ديد سطحى و عاميانه نگريسته شود؛ اين باور را در انسان باعث مى شود كه اقتدار همواره در طبقه حاكم از يكى به ديگرى انتقال يافته و از زمامداران به اولاد شان به ميراث مى رسد، اين امكان و احتمال را شبه محال مى پندارند و باور كردن به آن براى شان دشوار كه به فردى منسوب به طبقه محكوم تعلق بگيرد، سطحى نگران و آنان كه با ذهن عاميانه به تحولات اجتماعى و سنت ها و ضوابط مربوط به آن مى نگرند اين را حكم قاطع و تغيير ناپذير تاريخ مى خوانند كه طبقه حاكم همواره حكومت خواهد كرد و طبقه محكوم همواره محكوم و تحت سيطره طبقه حاكم خواهد ماند و ناگزير اند به سيطره آنان سر خم نموده از بغاوت گريز كنند. مشكل بزرگ پيامبران عليهم السلام و دعوتگران مصلح و انقلابيون تحول طلب همواره اين بوده است كه چگونه مردم و مخاطبين شان را متقاعد سازند كه اين ذهنيت نادرست و غلط را كنار بگذارند، ذهنيتى كه وضعيت حاكم جامعه در آنان ايجاد كرده، چگونه آنان را مطمئن سازند كه مى توانند اين وضعيت را تغيير دهند، تخت و تاج حكام ظالم و جابر را سرنگون كنند، و به اقتدار شان پايان بخشند، عوام را نمى توان با استدلال هاى منطقى قناعت داد و مطمئن ساخت كه آنان توان تغيير وضع حاكم و برپايى انقلاب را دارند، اگر همت كنند، عليه ستم و ستمگران به پا خيزند، پروردگار شان آنان را يارى خواهد كرد، اگر بخواهيم عامه مردم اين حرفها را باور كنند بايد مثالهاى زنده و عملى اى را در جلو آنان بگذاريم كه حقانيت اين حرف ها را ثابت كند، بايد مصداق اين حرفها و ادعاء ها را در آينه تاريخ ببينند تا باور كنند، اين جاست كه ضرورت استناد بر جريانات تاريخى و تحولات و دگرگونى هاى مهم اجتماعى پيش مى آيد، به همين سبب است كه قرآن فرازهاى خاص داستانهاى امت هاى گذشته را در برابر مخاطبين خود مى گذارد، در داستان هاى يوسف، موسى، طالوت و داؤد عليهم السلام همين مطلب متجلى شده است، با استناد به آن به مخاطب خود مى گويد: ببين چگونه جوانى از تبار مظلومان، صحرانشين، فروخته شده و زندانى از زندان به قصر مى رسد و فرمانرواى مصر؛ اين بزرگ ترين و متمدن ترين كشور دنيا مى شود!! ببين چگونه جوانى از تبار غلامان فرعون، فرارى، محكوم به اعدام، موفق شد مظلومان را عليه ظالمان متحد و آماده قيام كند، به پيروزى برسد، به دست او فرعون و سپاهش در امواج بحر غرق شود!! ببين چگونه طالوت گمنام توانست على الرغم مخالفت تمامى صناديد و سرداران قومش زعامت مردم را به دست بگيرد و به پيروزى بزرگى عليه دشمنان مجهزش نائل شود!! ببين چگونه جوانى چون داؤد عليه السلام؛ از طبقه محكوم و مظلوم، از شبانى به زعامت قوم رسيد، به پيروزى چشمگيرى در يك جنگ نابرابر نائل شد و بنابر همين رشادت و قهرمانى زعيم قومش شد و زعامت كشور بزرگى را به پسرش به ميراث گذاشت!!
سوره يوسف زمانى در مكه مكرمه نازل شد كه پيامبر عليه السلام با مخالفت شديد قريش مواجه بود، اين مخالفتها از سوى آن عده زعماى مذهبى، قومى و سياسى قريش رهبرى مى شد كه پيامبر عليه السلام و دعوتش را تهديدى بزرگ براى زعامت شان مى پنداشتند، در برابر عظمت فكرى و اخلاقى رسول الله صلى الله عليه وسلم خود را حقير و كوچك مى ديدند، برداشت شان اين بود كه شخصيت پاكيزه پيامبر، اخلاق برتر، افكار عالى، عدالت خواهى، حمايتش از مظلومان و مستضعفان، مخالفت جدى و آشتى ناپذيرش با ظلم، فساد و بى عدالتى ها باعث خواهد شد كه زعماء مذهبى و قبيلوى قريش خلع سيادت و زعامت شوند و تمامى مردم پيامبر عليه السلام را قائد و زعيم خود بگيرند، اين احساس ترس و بيم موجب آن بود كه جبهه مخالفت و خصومت جدى و شديد عليه پيامبر عليه السلام را همواره گرم نگهدارند و از سرد شدنش مانع شوند.
اين مخالفت ها زمانى بيش از سابق تشديد گرديد كه زعماء قريش ديدند نسل جوان قوم و شخصيت هاى صالح و نيك جامعه به گونه گسترده و فراخ به دعوت پيامبرعليه السلام لبيك مى گويند، به صفوف پيروان او مى پيوندند، دامنه جنبش به گونه سريع گسترش مى يابد و تهديد، تخويف و تعذيب مؤمنان و ياران مظلوم پيامبر نتيجه مطلوب تحويل نمى دهد و مانع پيوستن ديگران به اين صف نمى شود، از همين رو عده اى قصد تبعيد پيامبر عليه السلام را داشتند، برخى در پى قتل او بودند، و برخى اصرار داشتند كه او را به زندان بكشند. در سوره يوسف همين حالت زعماء قريش و مخالفت هاى شان با پيامبر عليه السلام؛ در چهره يوسف عليه السلام و برادرانش به تصوير كشيده شده!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى ام
آيا هر شكست و مصيبت نتيجه يك اشتباه است؟
همچنان در اين سوره به چند پرسش اساسى جواب گفته شده:
چه كسى در مبارزات فكرى و سياسى به پيروزى نهايى نائل خواهد شد؟ آن كه مجهز به وسائل پيشرفته بوده و در مقايسه با حريف و رقيبش امكانات مادى و مالى بيشتر در اختيار دارد؟ و يا كسى كه از ناحيه فكرى و اخلاقى نسبت به رقيبش جلو تر است؟
آيا درست است كه شكستها و مواجه شدن با دشوارى ها را نشانه خبط و خطأ و نادرستى مسير و اسلوب كسى بگيريم و باور داشته باشم كه شخصيت هاى صالح و نيك نبايد با مشكلات و موانع و مخالفت ها مواجه شوند و همواره و در هر مرحله زندگى شان بايد پيروز و موفق باشند؟ همراهان شان و آنان كه راه شان را دنبال مى كنند نيز نبايد با دشوارى ها، مشكلات و ناكامى ها روبرو شوند، نبايد هيچ كسى به مخالفت آنان بپردازد و با آنان دشمنى كند؟ و اگر كسى به مخالفت و دشمنى آنان بپردازد بايد همواره ناكام و نامراد باشد؟
آيا روبرو شدن با دشوارى ها و شكست ها را علامت و دليل اشتباهات، غلطى ها، كجروى ها، و ناصواب بودن راه و روش شخصيتها و گروهها تلقى كنيم و به اين باور باشيم كه اين شكستها و دشوارى ها در اصل پادافراى اشتباهات آنان و مؤاخذه و عذاب الهى است، جزاى گناهان شان را چشيده اند و از تأييد و حمايت الهى محروم شده اند؟!!
اگر چنين نيست پس مواجه شدن اين افراد صالح با مصيبت ها و دشوارى ها را چگونه توجيه كنيم؟ آيا اين يك جريان طبيعى است؟ سنت الهى چنان است كه هم افراد صالح و نيك را با آزمون ها مبتلا مى كند و هم افراد طالح و بد را؟ آيا اين دشوارى ها و آزمون هاى سخت براى عده اى جزاى اعمال بد شان و براى عده اى ديگر وسيله تدريب و تربيت و سبب علو درجات، رسيدن به كمال مطلوب و نمو و ارتقاء فكرى، اخلاقى و عملى شان است؟
عدم پاسخ دقيق و درست به اين پرسشها و قضاوت ناسالم و ناصحيح در اين رابطه باعث مى شود كه انسان در مورد احداث و رودادها مرتكب قضاوتهاى اشتباه آميز شود، موضع غلط اتخاذ كند، ناكام را كامياب و پيروز را نامراد تلقى كند!!
اين تنها قرآن نيست كه به اين پرسشها جواب دقيق و علمى ارائه كرده، نويسنده بايبل نيز تلاش كرده پاسخى به اين پرسشها داشته باشد، اما پاسخى چنان ناقص كه قادر به اقناع هيچ مخاطبش نيست، بايبل طى داستان ايوب عليه السلام سعى به خرچ داده تا پاسخ هاىى به اين پرسشها بدهد، اما سعى نافرجام و بى حاصل، هرچند قابل اعتناء ترين بخش بايبل كه به خواندن مى ارزد همين داستان ايوب عليه السلام است، نويسنده بايبل داستان يوسف عليه السلام را نيز به گونه خيلى تفصيلى آورده، ولى چون كسى كه خواسته است شجره يك قوم را به تصوير بكشد، يا تاريخ رودادها و حوادث را بنويسد، نه پيامى، پندى و نصيحتى براى مخاطبش در آن سراغ مى شود، نه دوستدار ادب از آن لذت مى برد و نه راهى به دل و دماغ انسان عاقل و خردمند باز مى كند، اما در مقابل؛ قرآن از يك سو بررسى هاى تاريخى نادرست و خلاف واقع بايبل را تصحيح مى كند، تصوير حقيقى حوادث را به نمايش مى گذارد، از سوى ديگر طى داستان يوسف عليه السلام و داستان هاى ديگر به مهمترين و اساسى ترين پرسشها پاسخهاى دقيق و سازنده ارائه مى كند، در هر خم و پيچ داستان به يكى از پرسشها پاسخ مى گويد!! و نمونه تاريخى يكى از حقائق بزرگ و مهم را در اختيار مخاطبش مى گذارد. از سوى ديگر اسلوب بيان قرآن به پيمانه اى جالب، دلكش و مؤثر است كه بى درنگ بر دل مى نشيند و در حافظه جا مى گيرد، در رابطه به داستان ها در قرآن و بايبل نه تنها از اين ناحيه تفاوت ژرف و گسترده مشاهده مى شود؛ بيان قرآن، اسلوب بيان، الفاظ و تركيب آن خيلى دقيق، دلنشين و مؤثر است و هر لفظ آن با دقت تمام انتخاب و برگزيده شده و در مورد شايسته و موزون به كار گرفته شده و هر يكى مطلبى خاص را افاده مى كند ولى بايبل چنان است كه برخى متناقض برخى ديگر، الفاظ و تركيب جملات آن مملو از ركاكت ها، نه براى انسان عقلمند و خردمند قابل قبول است و نه انسانى داراى سليقه ادبى از آن لذت مى برد و به دلش راه مى يابد. بلكه از اين بابت نيز ميان اين دو تفاوت هاى عميق وجود دارد كه داستان هاى قرآن هدفمند و داراى غايه هاى مشخص اند، هر داستان و فرازها و پيچ و خم هايش براى افاده مطلب مهم و توضيح بهتر آن آمده و در هر داستان رهنمودها و درسهاى مهمى نهفته است، در مقابل افسانه هاى بايبل فقط افسانه و شجره است، داستان يوسف عليه السلام يكى از مثالهاى آن است، اين قصه در قرآن به گونه اى زيبا و دلنشين آمده كه هر دوستدار قرآن به آسانى مى تواند آن را حفظ كند، از روز نزول آن تا امروز مليون ها انسان آن را حفظ كرده، در كشورهاى عربى وضعيت چنان است كه اكثر امامان مساجد از تلاوت آن در نمازهاى جهرى به اين دليل خوددارى مى ورزند كه اگر احياناً در اثناى قرائت اشتباهى كنند از هر سوى و سمتى صداى فتحه را خواهد شنيد، در همين سوره آسان، زيبا، دلنشين و كوتاه شاهد ده ها رهنمود سازنده و توصيه ها و سفارش هاى سودمند هستيم، رهنمودها و توصيه هايى كه هر مجاهدى بايد آن را بداند و به كار بندد.
اين نيز يكى از اعجاز بزرگ قرآن است كه از روز نزولش تا امروز مليونها انسان آن را حفظ كرده، شما در تمامى دنيا و تاريخ بشرى هيچ كتاب مذهبى و غير مذهبى، كتاب شعر يا نثر را نخواهيد يافت كه تعداد حافظان آن چند در صد حافظان قرآن باشد!! از پيروان و محبان بايبل مى پرسيم: چرا در تاريخ طولانى تان تعداد اندكى از حافظان بايبل را نداريد؟!! جوابش واضح و روشن است؛ و آن اين كه انسان كلامى را به زودى به حافظه مى سپارد كه درب دل و دماغش براى پذيرايى آن باز شود، با عقلش همخوانى داشته باشد، محتوى آن بلند و سودمند و تركيب الفاظ آن دل پذير و دلنشين باشد، من بايبل را با دقت زياد خوانده ام، به قصد مقايسه اش با قرآن، خواندنم به اين انجاميد كه نقد مفصلى به مستواى كتابى ضخيم بيش از هشت صد صفحه بر آن داشته باشم، باور كنيد در تمامى بايبل تنها يك بخش كوچك چند صفحه اى آن به نام مزامير داؤد را چنان يافتم كه از لحاظ ادبى به دل راه باز مى كند و در آن زيبايى ادبى و معنوى را احساس مى كنيم، جز اين چند صفحه در تمامى بايبل چيزى را نمى توان يافت كه ذوق ادبى و زيبا پسندى انسان را سيرآب كند.
در سوره يوسف يك تجربه بزرگ و نادر تاريخى به نمايش گذاشته شده، تجربه انتقال قدرت در كشور بزرگ و متمدنى كه در تمامى دنيا همتا نداشت، به جوانى صحرانشين كه توسطه برادران حسودش به چاه انداخته شد، چون برده اى به بهاى اندك فروخته شد، به جرم پاكدامنى به زندان رفت، كم و بيش ده سال را در سلول هاى تاريك زندان سپرى كرد. . . اين روداد تاريخى براى هر پژوهشگرى و هر شنونده آن اين پرسش را باعث مى شود كه آيا اين يك تصادف بود، تصادف نادر و بدون سابقه تاريخى؟ يا اين يك سنت ثابت و تغيير ناپذير الهى بود كه بارها و بارها تكرار شده است؟ كسى كه به خدا و مكافات و مجازات الهى در دنيا و آخرت باور دارد؛ به اين حادثه و امثال آن به ديده يك تصادف نمى نگرد؛ چه اينها حوادث طبيعى اند و چه فراز و نشيب ها در زندگى انسان، چه مربوط به مواجه شدن انسان صالح با دشوارى ها و ابتلاءات يا دست يابى انسان طالح و شرير به زندگى مرفه و آرام، چه اين شكست و ناكامى انسان شايسته و خوب است يا پيروزى انسان زشت و بد، كسى كه به خدا باور دارد و وى را پروردگار عالم و قيم و مدبر آن مى پندارد و حوادث را ناشى از اراده وى، نمى تواند در باره عالم و تمامى حوادث آن تصور و قضاوتى غير از اين داشته باشد، و براى مكافات انسان خوب و صالح و مجازات انسان بد عمل و طالح دليل محكم و مضبوط دارد، اين را مكافات و مجازات خداى عادل مى خواند، و همين را دليل وجود خدا و تصرف او در عالم به عنوان حكم و قضاوتگر مى گيرد، اما زمانى كه عكس اين را مى نگرند؛ و مى بينند كه صالحان با دشوارى ها مواجه اند، به زندانها كشانده مى شوند، از كشور تبعيد مى شوند، و به گونه اى پيهم و مسلسل از دست ستمگران زجر مى كشند، و مفسدين و ستگران را نشسته بر اريكه قدرت، برخوردار از رفاه و آسودگى مشاهده مى كنند؛ با اين دغدغه و واهمه ذهنى مواجه مى شوند كه اين حالت متصادم با باورهاى خود را چگونه توجيه كنند، تا هم شكوك و شبهات خود را رفع كنند و هم به پرسشهاى مخالفين جواب مقنع ارائه نمايند.
مخالفين تمامى مصلحين به شمول پيامبران عليهم السلام در باره آنان گفته اند: اگر آنان با حق اند و حق با آنان نبايد با مخالفت مردم مواجه مى شدند، در هر گامى با دشوارى ها و مصيبتها دست و گريبان نمى بودند، كسانى كه به مخالفت پيامبر عليه السلام مى پرداختند و تمامى وسائل و امكانات شان را در مقابله با اين نهضت الهى به كار مى بردند، ياران مظلوم پيامبر عليه السلام را در وادى مبارك مكه؛ اين حرم خانه خدا، زير تعذيب شديد گرفته بودند، در همين حال مى گفتند: چگونه باور كنيم كه محمد عليه السلام پيامبر خداست، و جبرئيل اين سردار و مطاع فرشته ها از سوى خدا قاصد وحى الهى به او، ادعاء مى كند راهش حق و خدا يار و ياور اوست!! در حالى كه خودش و يارانش زير ضربات ما و درگير اين همه دشوارى ها و تعذيب ها، در هر گامى ابتلاء و مصيبتى در انتظار شان، تعذيب مى شوند، شلاق مى خورند، از كشور رانده مى شوند، كشته مى شوند؛ ولى كسى نيست به داد شان برسد و آنان را از اين همه مصيبت ها نجات دهند!!! چرا خدا به داد شان نمى رسد؟!! چرا فرشته ها به يارى شان نمى پردازند؟!! چرا مخالفين شان مورد خشم خدا و عذاب الهى قرار نمى گيرند؟!! قرآن طى سوره يوسف به اين پرسشها جواب مى گويد و اين ذهنيت نادرست و بيمار را تصحيح مى كند و شفا مى بخشد. مى فرمايد: مواجه شدن با آزمون ها و دشوارى ها سنت عام الهى است؛ كه پيامبران نيز با آن مواجه مى شوند و پيروان شان و سائر افراد عادى نيز. الله متعال انسان را چنان آفريده كه حتماً و بايد از خم و پيچ محنت ها و مشقت هاى گوناگون بگذرد، و درد گرسنگى ها و تشنگى ها و بيمارى ها را بچشد، و در راه رسيدن به نضج و پختگى؛ گرم و سرد روزگار را لمس كند!! مواجه شدن كسى با دشوارى ها و مصيبت ها به اين معنى نيست كه او از تأييد و رعايت الهى محروم گرديده، و از راه راست بى راهه رفته!! كسانى كه اين پندار نادرست را مبناى قضاوت هاى خود قرار داده اند و آن را ملاك و معيار ارزيابى هاى شان گرفته اند مرتكب اشتباه قبيح شده اند!! مگر يوسف عليه السلام در رابطه به برادرانش و در رابطه به عزيز مصر و همسر او حق به جانب نبود؟ آيا برادران جفاكارش به اين دليل او را به چاه نه انداختند كه چرا مورد التفات و رعايت پدرش بوده و او را دوست دارد؟ مگر عزيز مصر و همطرازانش او را به جرم پاكدامنى اش به زندان نفرستاد، تا رسوايى همسران شان را بپوشانند؟!! اما ببينيد پايان امر چه بود؟ و انجام او و برادرانش چگونه؟! آيا همين انسان مظلوم، فروخته شده، به بردگى كشانده شده، جوان صحرايى غير متمدن! از سلول سياه زندان به قصر پاچايى نه رسيد، و فرمانرواى بزرگترين و متمدن ترين كشور زمان خود نشد؟!!
روند زندگى هر انسان به گونه اى است كه مملو از فراز و نشيب هاست، ناتوان، ضعيف و محتاج به دنيا مى آيد، در هر چيزى محتاج ديگران، نمى تواند از يك پهلو به پهلوى ديگر بچرخد، دست و پا مى زند، بايد كسى ديگر او را كمك كند، غذايش را با گريه، فرياد و اشك به دست مى آورد، زمانى كه قادر به برخاستن از زمين شود به زحمت مى ايستد و در هر گامى برو مى افتد، مقابله با بيمارى هاى گوناگون را تجربه مى كند، دردها و رنج ها مى كشد، تا آن كه به جوانى مى رسد، مسير زندگى اش وارد مرحله جديد مى شود و مشكلاتش رنگ ديگر مى گيرد و پيچيده تر و دشوارتر از سابق مى شود، هنوز از يك نزاع فارغ نشده كه به نزاعى ديگر دچار مى شود، يك مشكلش هنوز حل نشده كه ديگرى به سراغش مى رسد، هنوز از يك بيمارى صحت ياب نشده كه به ديگرى مبتلا مى شود. . . چنين است تصوير حقيقى و درست از زندگى انسان، مواجه شدن با آزمون ها، ابتلاءات و دشوارى ها مسير طبيعى زندگى او، مطابق سنن الهى و لازمه زندگى. خداى متعال انسان را چنان نيآفريده كه همواره بر بالين برگهاى گل بخوابد، خداوند در كنار گل خار آفريده، در كنار خنده گريه، در كنار شادمانى غم و اندوه و در كنار آسايش و آرامى دردها و رنج ها.
قرآن اين را نيز توضيح مى دهد كه خداوند متعال اقتدار زمين را به صالحان مى سپارد نه به مجرمين و بدكاران، اگر گاهى عكس اين را مشاهده كرديم و مجرمين را بر اريكه قدرت ديديم؛ اين حالت خلاف رضاى الهى و ناشى از تصرفات غلط انسان و جرم و انحراف اوست، چون خداوند متعال انسان را آزاد و دارى اختيار آفريده، او از اختيارش سوء استفاده كرده و حالت خلاف رضاى الهى را باعث شده است. يكى راه ظلم را برگزيده و ديگرى به ظلم تن داده، خداى شان نه به اين رضايت مى دهد كه كسى مرتكب ظلم شود و نه به اين كه كسى به ظلم تن دهد و ستمگران را در ظلم شان يارى كند. الله متعال به اين راضى نمى شود كه بنده اش مبتلاى مصيبت شود، برعكس اين را مى پسندد كه بنده اش از مصيبت ها برهد، به بندگان صالح خود هدايت مى دهد تا انسان مبتلا به مصيبت را كمك كنند، به آنان مى فرمايد: كمك به گرسنه، تشنه و برهنه و دادن طعام و آب و جامه به او را چنان بگيريد كه مرا كمك كرده ايد و به من قرض داده ايد!!! تعاون با مظلوم را چنان بشماريد كه با من تعاون كرده ايد، به حاكم و قاضى دستور داده تا عدالت را تأمين و مراعات كند، بى عدالتى حاكم و قاضى به اين معنى نيست كه خدا چنين خواسته و انسان مظلومى را به دست قاضى ظالمى مجازات كرده و بر آن رضايت داده!! در واقع قاضى ظالم خلاف حكم و رضاء خدا عمل كرده، از اختيارى كه خداوند به او و سائر انسانها داده؛ استفاده غلط كرده، اگر اين اختيار از ظالم و مظلوم سلب شود در آن صورت انسان به مخلوقى محكوم و مجبور تبديل مى شود، شبيه سنگ و درخت!! كسى كه به استناد كارهاى بد انسان، بر پروردگارى اعتراض مى كند كه انسان را آفريده و اين اختيار را به او داده كه از ميان بديلهاى خوب و بد يكى را انتخاب كند، يقيناً كه چنين معترضى خيلى سفيه و سطحى نگر خواهد بود!! يك رخ قضيه را به اهميت گرفته ولى رخ ديگر آن را كاملاً از نظر انداخته، به اين توجه و اعتنائى نداشته كه پديده ارتكاب جرم و گناه نتيجه اختيارى است كه به سبب آن انسان بر تمامى مخلوقات عالم كسب شرف و برترى كرد، بنابر همين اختيار و امتياز برتر از تمامى فرشته ها گرديد. آيا كسى كه بهترين و حساس ترين كمپيوتر دنيا را ساخته، كمپيوترى كه همتاى آن يافت نمى شود، و كارهاى را انجام مى دهد كه ديگر كمپيوتر ها از انجام آن عاجز و ناتوان اند، به اين منظور آن را ساخته كه كار انسان را آسان تر كند، اگر امروز هشتاد در صد مردم از اين وسيله خيلى مفيد در راه اهداف نيك انسانى استفاده مى كنند و بيست در صد در راه اغراض پليد، آيا درست است كه با استناد به كاربرد ناسالم اين كمپيوتر؛ صانع و مخترع آن را ملامت و قابل اعتراض بخوانند؟!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و يكم
سوره يوسف زمانى نازل گرديد كه پيامبر عليه السلام و يارانش با چنان آزمون هاى سخت مواجه بودند كه جز معدودى از ميان مؤمنان احدى گمان نمى كرد كه اين نهضت ادامه خواهد يافت، ياران پيامبر در برابر اين همه مشكلات جانكاه و جانفرسا مقاومت خواهند كرد، و بر دشمنان نيرومند و مجهز شان غالب خواهند شد، جرأت نمى كردند در كنار آنان بايستند و براى تحمل دشوارى ها آماده شوند.
اقارب نزديك رسول الله صلى الله عليه وسلم چون ابو لهب نيز عوض آن كه او را يارى كنند و به دفاع از او بپردازند، در كنار بدترين دشمنان او ايستادند، در طوفان اين مخالفت ها و دشمنى ها بود كه اين سوره مباركه نازل گرديد، و در ضمن داستان آموزنده يوسف عليه السلام از يك سو به مخالفين گفت: سرنوشت شما شبيه سرنوشت مخالفين يوسف عليه السلام خواهد بود، آنها نيز عليه يوسف عليه السلام راه كينه و حسد درپيش گرفتند، و عليه او از هيچ جفا و ظلم دريغ نورزيدند، توطئه تبعيد و قتلش را روى دست گرفتند، به چاه انداختند، گذاشتند تا چون برده اى به اسارت برود و به بهايى اندك فروخته شود، به زندان كشانده شد، سالها را در زندان سپرى كرد، ولى مخالفينش نتوانستند مقدرات الهى را تغيير دهند، و از رسيدن يوسف عليه السلام به مقامى كه شايسته او بود مانع شوند.
اين سوره مباركه به پرسشهاى كسانى پاسخهاى دقيق مى دهد كه مى خواهند بدانند؛ اسباب و دلائل مخالفت شديد با دعوتگران مصلح و دلسوز چيست؟ چه كسى به مخالفت آنان مى پردازد و چرا؟!! انجام اين مخالفت ها چه خواهد بود؟ آنان كه مى خواهند بدانند؛ مواصفات زعماى صالح كدام ها اند، و مشخصات و خصلتهاى بد زعماى ناصالح كدام ها؟!! در اين سوره مباركه تصوير واضح و نمايان از چهره هايى را در برابر خود مى يابيم كه زعامت جامعه جاهلى را در دست دارند ولى در فساد اخلاقى غرق اند، در اين تصوير دقيق پهلوهاى نامرئى اخلاق زشت آنان به گونه حكيمانه ترسيم گرديده. خدا بهتر مى داند كه صناديد و سرداران قريش با شنيدن اين سوره به چه پيمانه اى خشمگين شده باشند؟!! آنها حتماً در آينه آن بخش سوره كه حالت اخلاقى همسر عزيز مصر و رفقاى محافل عيش و عشرتش را به تصوير كشيده؛ وضع بد داخل خانه هاى خود را مى يافتند، در جانب ديگر پيامبر عليه السلام از رهنمود هاى همين سوره آموخته بود كه در اثناى ورود فاتحانه به مكه و آنگاه كه تمامى قريش به شمول دشمنان سرسخت و كينه توز پيامبر عليه السلام در كنار كعبه گرد آمده بودند و منتظر اين كه ببيند پيامبر عليه السلام با توجه به عداوتها و كينه توزى هاى آنان چه جزايى براى شان تجويز خواهد كرد، سرهاى شان از شرم فروافتاده و ديده هاى شان از ترس خيره، آنگاه كه پيامبر عليه السلام از آنان پرسيد: از من چه انتظارى داريد؟ با صدايى مملو از عذر، خجالت، عجز و انكسار جواب دادند: همان انتظارى كه از برادر بزرگوار و مهربان مى توان داشت!! و او در جواب شان فرمود: پاسخ من همان است كه برادرم يوسف عليه السلام به برادران خود داد: لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ : امروز هيچ سرزنشى متوجه شما نيست، خدا شما را بيامرزد، و او مهربان تر از هر مهربانيست. و متصل آن فرمود: اذهبوا و انتم الطلقاء: برويد شما آزاديد!!
قبل از اين كه به اعتراضات ناقد به گونه مفصل بپردازيم در رابطه به آيات آغازين سوره يوسف اين عرائض را دارم: در دو آيه نخستين اين سوره، به پنج صفت مهم قرآن اشاره شده:
الف: قرآن كتابيست مبين، كه اغماض، پيچيدگى و ابهامى در آن وجود ندارد و تمامى آياتش روشن و واضح است. اين كتاب بيانگر و روشنگر؛ حقائق پوشيده را نمايان مى كند، زواياى تاريك و پنهان از نظر انسان را روشن مى سازد و هر چه درك حقيقتش براى انسان ضروريست قرآن به بيان آن پرداخته و حقيقتش را واضح ساخته است.
ب: اين كتاب پياميست از سوى خدا، كه از سوى الله متعال از (آسمان) (نازل) شده، و به مستواى ما باشندگان (زمين) (پايين) آمده، به حدى كه حامل آن يك (امى) و مخاطب نخستين آن (قوم امى). لطف و عنايت الهى چه عميم و عظيم است، (پيامى) براى ما به زبان ما فرستاده، به زبان مردم و با كلمات مروج شان آنانرا مخاطب قرار داده با (پيامى) قابل فهم براى همه، روشن و واضح.
متأسفانه عده اى از دين داران حرفوى؛ قرآن آسان، واضح و قابل فهم براى همه را پيچيده و غامض جلوه مى دهند. درحالى كه قرآن از (آسمان) به (زمين) آمده و رهنمايى ها و هداياتش براى تنظيم امور انسان در روى (زمين)، ولى آنان با تعبيرها و تفسيرهاى پيچيده شان اين كتاب را از (زمين) به آسمان بالا مى برند، به آنجا كه از دسترسى همه بالاتر و پى بردن به پيام هاى آن براى احدى مقدور نباشد.
ج : در نام اين كتاب صفت خوانايى مضمر است، پيام هاى واضح آنرا در لابلاى الفاظ و كلمات روشنش بخوبى مى توانيد بخوانيد و دريابيد، اغماض و پيچيدگى و تعقيدى در الفاظ آن وجود ندارد.
د : به زبان قومى نازل شده كه اولين مخاطب اين كتاب بوده، زبان عربى.
ﻫ : قرآن عقل انسان را مخاطب قرار داده، آنرا بر مى انگيزد و به تعقل و تفكر وامى دارد، هيچ چيز مغاير عقل سليم انسانى در آن سراغ نمى شود.
داستان هاى قرآن را اساطيرالاولين و قصه هاى تاريخى پيشينيان مپنداريد، اينها احسن القصص (بهترين داستانها) اند، كه در آن حقائق بزرگ و مفاهيم عظيم و عميق، در نمونه هاى تاريخى اش به نمايش گذاشته مى شوند و تجسم عينى مى يابند. اين قصه ها را چون داستانهاى تاريخى مروج ميان مردم مشماريد، بلكه (اسرارى از غيب) بشماريد كه فقط با وحى مى توان به آن دست يافت، عامه مردم را كه بگذار حتى پيامبر عليه السلام نيز قبل از نـزول وحى از اين اسرار غيبى بى خبر بود.
اعتراض بر حروف مقطعات در قرآن
نقاد نخست ترجمه نهايت ضعيف و ركيك آيات سوره يوسف را در نوشته خود جا داده، سپس چند پرسشى را در برابر خواننده مى گذارد:
در آغاز مى نويسد: اين سوره با ألف لام راء (الر) که حروف مقَطَّعة بوده و هيچگونه مفهومى را نمى رساند و از هيچگونه وضاحتى برخوردار نيست؛ آغاز مى يابد. . .
ناقد حروف مقطعات در قرآن را مبهم و غير قابل فهم گرفته و بر آن اعتراض دارد، در حالى كه بر حروف مقطعات انگليسى كه United States of America را به گونه USA و UNITED NATIONS ASSIMBLY را به شكل UNA مى سازد؛ هيچ اعتراضى ندارد، هر چند اين USA و UNA مى تواند صدها مصداق داشته باشد، در پاسخ اين معترض بايد گفت:
در ادبيات قبل از اسلام مى يابيم كه برخى از نويسندگان، نوشته هاى شانرا با حروف مقطعات آغاز كرده اند، اين شيوه در ادب زمان جاهليت معمول و براى همه قابل فهم بود، با نـزول قرآن و ذكر اين حروف در ابتداى برخى از سوره ها، براى احدى سؤالى ايجاد نشد و از جمله صحابه هيچ كسى پيامبر عليه السلام را در باره آن نپرسيد و هيچ روايتى در اين رابطه نداريم. پس از گذشت زمان، اين شيوه متروك قرار گرفت و رمزى را كه افاده مى كرد به فراموشى سپرده شد، اختلاف ميان مفسرين در مورد حروف مذكور از همينجا نشأت مى كند. ولى اگر سوره هايى را كه با اين نوع حروف آغاز شده دقيقاً مطالعه كنيم به وضوح مى يابيم كه حروف مذكور با مضامين محورى سوره ارتباط تنگاتنگى دارد: سوره اى كه با يك حرف آغاز شده مى بينيم كه در مورد يك موضوع مهم و محورى به بحث پرداخته، اگر با دو و سه. . . حرف آغاز شده، دو و سه . . . موضوع اساسى و بنيادى در آن به بحث گرفته شده، اگر حروف بشكل منظم و با مراعات موقعيت حروف، چون (ا ل م) آمده، موضوعات مورد بحث در سوره نيز بطور منظم يكى پى ديگرى و جداگانه بررسى شده و در تتمه سوره و اكثراً در آخرين آيه، خلاصه اين مضامين به نحوى آمده كه هر جمله را مى توان عنوان مبحث مربوطه اش گرفت، ولى اگر نظم حروف مراعات نشده و پس و پيش آمده، چون (ا، ل، ر) كه شكل منظم آن (ا، ر، ل) بوده؛ در آنصورت مضامين محورى سوره نيز بشكل مختلط و توأم باهم آمده و هر موضوع بطور جداگانه و تحت مبحثى مستقل بررسى نشده. چنانچه در سوره يوسف، سه مطلب اساسى، در تمامى سوره يكجا و همزمان باهم و در خم و پيچ داستان آموزنده يوسف عليه السلام به بررسى گرفته شده.
برده صحرايى بر اريكه اقتدار متمدن ترين و بزرگترين كشور تكيه مى زند!!
ناقد مى نويسد: پيش از آنکه در زمينۀ نقد اين داستان به موارد ديگرى بپردازيم بايد گفت که عمده ترين ايرادى که مى توان بالاى اين (بهترين داستان خدايى) گرفت، زير سؤال بردن داستان در کليتش هست و آن اينکه يک نوجوان برده و خريدارى شده و خداپرست يهودى مى آيد و در منزل فرمانده کل قواى مسلح فرعون و بعدها در دربار خود فرعون جاه ومقامى والا کسب مى نمايد و به حدى ميرسد که فرعون مصر را با آنهمه شکوه و جلال و عظمتش که خود را خداى زنده در روى زمين و ديگران را يکسره بنده گان خويش مى پندارد، به پرستش يهوه خداى اجداد خويش دعوت نموده و او را شيفته و گرويدۀ عقيدۀ يهوه پرستانۀ خويش مى گرداند. . . حال اينکه با يک نگاه نه چندان ژرف مى توان ديد که امکان واقع شدن يک چنين رويدادى نه در تصور انسان هوشمند مى گنجد ونه در حيطۀ عقل سليم، و همانگونه که نمونه يى از آنرا نمى توان در حافظۀ تاريخ پيدا نمود، با يقين کامل مى توان حکم کرد که درآينده نيز تا زمانى که مسألۀ ملت و ملت پرستى و ميهن و ميهن پرستى در جهان مطرح است، چنين رويدادى هرگز واقع نخواهد شد. . . . چنانکه تدوين کننده گان تورات خود نيز در يک تناقض گويى آشکار به اين گفته هاى ما مهر تأييد گذارده و در آيت سى و سيوم باب چهل و سيوم سِفر پيدايش نوشته اند: «. . . مصريان با عبرانيان نمى توانند غذا بخورند زيرا که اين نزد مصريان مکروه است. » پس در حاليکه مصريان حاضر نباشند تا با عبرانيان به روى يک سفره نشسته غذا صرف نمايند؛ چگونه مى توان پذيرفت که فرعون يک بردۀ بى نام و نشان عبرانى را به صدارت و نخست وزيرى همچو کشورى و اداره کنندۀ همچو مردمى بگمارد.
به اين جناب مى گوييم: آن چه از نظر سطحى نگرانى چون تو مستحيل جلوه مى كند و ادعاء آن را دارى كه نه در گذشته اتفاق افتاده و نه احتمال وقوع آن در آينده وجود دارد، چيزى است كه بارها و بارها در تاريخ اتفاق افتاده، تو و امثالت غرض به كرسى نشاندن مدعاى بى بنياد تان تمامى حقائق تاريخى را انكار مى كنيد. دور نمى رويم؛ همين اكنون و در قرن بيست و يكم، سياه پوستى به نام اوباما رئيس جمهور كشورى به نام ايالات متحده امريكا است، كشورى كه تحت سلطه مطلق سفيد پوستان است، سه قرن قبل توسط انگليسهاى سفيد پوست اشغال گرديد، اشغال كامل سياسى، نظامى، فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى، بومى هايش را نه تنها از تمامى حقوق انسانى محروم كرد بلكه زبان شان را نيز از آنان گرفت، تكلم و نوشتن به زبان مادرى بوميان را ممنوع قرار داد، حتى ورود شان را به شهر ها غيرمجاز خواند، اما امروز همين سفيدپوست هاى اشغالگر و مستبد؛ اوباماى سياه پوست را كه خانواده اش از افريقا به امريكا پناهنده شده. . . به عنوان رئيس جمهور خود پذيرفته اند!!!
در همين دهه نخست قرن بيست و يكم، كشور پهناور هند با نفوس نزديك به يك مليارد؛ كه از لحاظ سياسى، اقتصادى و اجتماعى تحت سلطه اكثريت هندو هاست، صدراعظمى به نام من موهن سنگ از تبار اقليت سيك داشت.
در سوريه اقليت علوى ها بر اكثريت مطلق كشور كه سنى مذهب اند حكومت مى كند.
كسانى كه امروز بر جامعه ايرانى حكومت مى كنند چند سال قبل اقليت كوچك جامعه بودند، شاه اسمعيل صفوى آمد به زور برچه، آن هم برچه اى عاريتى از غرب كه او را در جنگ عليه خلافت عثمانى كمك مى كرد؛ بر جامعه ايران مسلط شد، مردم را وادار كرد مذهب سابقه شان را كنار بگذارند و شيعه شوند، هر كى انكار كرد كشته شد، كسى زنده ماند كه شيعه شد، و به اين ترتيب جامعه ايرانى با اكثريت سنى ها به كشورى شيعى تبديل گرديد.
جناب ناقد! تو و استادانت نمى دانيد كه سلسله فراعنه در زمان موسى عليه السلام و تقريباً چهار قرن بعد از رحلت يوسف عليه السلام رونما شد، فرعون هيچ ربطى به داستان يوسف عليه السلام ندارد، قرآن حكمرواى زمان يوسف عليه السلام را به نام ملك ياد كرده نه به نام فرعون، نويسنده بايبل در اين رابطه نيز مرتكب خبط و خطأ شده و آن را فرعون خوانده!! رفقايت در ايران نيز مرتكب همين اشتباه شده اند و تحت تأثير بايبل در فيلم يوسف پيامبر اهرام مصر را كه در زمان فراعنه مصر و دقيقاً بعد از بعثت موسى عليه السلام ساخته شده و در زمان يوسف عليه السلام اصلاً وجود نداشتند به گونه مكرر نشان مى دهند!! اهرام مصر در حدود 4-6 قرن قبل از ميلاد ساخته شده، موسى عليه السلام بنابر ادعاء بايبل در حدود 430 سال بعد از بعثت يوسف عليه السلام به پيامبرى مبعوث شد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و دوم
ناقد اين را نيز يكى از موارد قابل اعتراض گرفته كه قرآن در رابطه به تصميم زعماى مصر مبنى بر فرستادن يوسف عليه السلام به زندان مى فرمايد:
ثُمَّ بَدَا لَهُم مِّن بَعْدِ مَا رَأَوُاْ الآيَاتِ لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ * يوسف: 35
سپس؛ با وجود مشاهده نشانه هاى روشن، اين كار براى شان بهترجلوه كرد كه تا مدتى او را به زندان بكشند.
نقاد بدون توجه به معنى آيه مى نويسد: . . . و اينکه آن نشانه ها چه بوده است معلوم نيست. . .
جناب! اگر استادانت با چشم باز به الفاظ آيه و سياق و سباقش اعتناء مى كردند و معنى آن را مى فهميدند شايد جسارت اين اعتراض قبيح را نمى كردند!! در اين جا مراد از نشانه ها همان نشانه هايى است كه بر پاكدامنى يوسف عليه السلام و برائتش دلالت مى كرد، از آن چه در محفل عيش و عشرت همسر عزيز مصر و همتايانش گذشته بود؛ نيز اطلاع يافتند، باوجود تمامى اين نشانه ها؛ به مصلحت خود و حفظ آبروى شان اين را ضرورى و مفيد شمردند كه يوسف را براى مدتى به زندان بكشند.
ناقد مى گويد: قحطى هفت ساله در مصر حقيقت ندارد!!
ناقد علاوه مى كند: مورد ديگرى که در همين راستا مى توان به آن اشاره نمود اينست که برخلاف ادعاى قرآن مبنى بر قحطى و خشکسالى مداوم هفتسالۀ مصر، در هيچ يک از تاريخهاى نوشته شدۀ مصر باستان و يا آثار باستانى به جامانده از آن دوره ها کوچکترين نشانى از وقوع همچو رويدادى را نمى توان پيدا نمود. مزيد برآن درآيۀ چهل و نهم سورۀ يوسف چنان وانمود شده است که گويا زراعت مصر و حاصل دهى آن به باريدن باران بسته گى داشته است در حاليکه باريدن و نباريدن باران نقش اساسى و تعيين کننده يى در اين زمينه نداشته و اين درياى بزرگ نيل است که از هزاران سال بدينسو بى وقفه جريان داشته و سرزمين مصر را آبيارى ميکند و با در نظر داشت همين واقعيت بوده است که مصر را هديۀ نيل ناميده اند.
در پاسخ اين ادعاء بى بنياد ناقد بايد گفت: زراعت مصر متكى به آب رود نيل است، و آب درياى نيل متكى به برف و باران كوه هاى دو كشور ايتوپيا و يوگندا، سر چشمه هاى رود نيل چند هزار ميل، تقريباً 6600 كيلومتر از قاهره فاصله دارند!! خشكسالى در يكى از اين كشورها باعث مى شود تا آب نيل به پيمانه اى كاهش يابد كه تا رسيدن به مصر خشك شود. عقل انسان خردمند از يك سو و شواهد تاريخى از سوى ديگر حكم مى كند كه اين خشكسالى بايد بارها در مصر رونما شده باشد، على الاقل سه كتاب مهم مذهبى كه در حدود بيش از دو ثلث نفوس دنيا به آن باور دارند از اين خشكسالى حكايت مى كنند، كدام كتاب تاريخى مى تواند بيش از اينها ارزش و اهميتى داشته باشد؟!!
ناقد بحث هايى ديگر نيز در باره سوره يوسف دارد كه به خواندن و جواب گفتن نمى ارزد، اما اگر مى خواهيد تفسير اين سوره و شرح مطالب مهم و سازنده آن را مطالعه كنيد شما را به خواندن شرح اين سوره در تفسير (د قرآن پلوشى) و رساله نقد فيلم يوسف پيامبر دعوت مى كنم. در آن جا به تمامى بحث هاى كج و بى مايه و اعتراضات بى پايه ناقدان پاسخ مقنع خواهيد يافت.
داستان هاروت و ماروت
نقاد زير عنوان (بازتاب افسانه هاى سامى به گونه يى وارونه در قرآن)؛ افسانۀ هاروت و ماروت را به بحث گرفته و در مقدمه آن اين شعر را آورده:
زمولانا و خاقانى و عطار
شنيدم قصه هاى سست و کم بار
يکى زا ن قصه ها هاروت وماروت
که در بر ميکشد (لاهوت و ناسوت)
در اين افسانۀ نا بخردانه
محمد داشته پا در ميانه
محمد بهر تطهير سليما ن
کشيده پاى شيطان را به ميدان
کَشَد تا پرده بر کُفر سليمان
مسمى سازد او را هم مسلمان
زده وصله به کارش نام (هاروت)
شريک و همرهش ناميده (ماروت)
به يکجا شد مَلَک هاروت و ماروت
به جايى هردو مردودند و مطرود
به دام عشقِ (زهره) چون فتادند
بساط زهد را يکسو نهادند
براى (زهره) دادند (اسم اعظم)
پَريد و آسمان و شد مُکَرَّم
و آن دو برزمين افتيده بد نا م
به (چاه بابل) آويزان و سرسا م
هرآن کو باور آرد اين فسانه
ز دانش کم بُوَد او را نشانه
عجب نبود که او مولاى روم است
ويا شَروان و نيشاپورش بوم است
********
قبل از اين كه در رابطه به ملاحظات ناقد وارد بحث شويم چند نكته را خدمت خوانندگان عزيز عرض مى كنم:
اگر جناب ناقد اعتراضى بر شعر رومى و خاقانى و عطار داشت ما مزاحمش نمى شديم و شايد در مواردى با او همصدا مى بوديم و بر اعتراض وارد او صحه مى گذاشتيم، اما متأسفانه او تفنگش را بر شانه رومى گذاشته و به سوى قرآن نشانه رفته، شايد او به گمان اغلب عمداً و احتمالاً اشتباهاً تعبير و تفسير نادرست شاعر و مفسرى را مستمسك خود گرفته و آن را مدعاى آيات قرآن خوانده، در حالى كه براى اين تعبير نادرست هيچ نشانه اى در الفاظ آيات قرآن مشاهده نمى شود، به ناقد مى گوييم: مولانا در رابطه به داستان هاروت و ماروت در قرآن به خطأ رفته، به افسانه هاى عاميانه بى بنياد و بى محتوى تمسك جسته و آن را مبناى شعرش گرفته، و اكنون همين تعبير هاى نادرست و متعارض با آموزه هاى قرآن را عده اى چون عزيز ياسين مستمسك خود ساخته و قرآن را مورد نقد و اعتراض قرار داده!!
بهتر است نخست ببينيم كه قرآن در رابطه به هاروت و ماروت چه بيانى دارد. آياتى كه قصه هاروت و ماروت در آن آمده است اينها اند:
وَلَمَّا جَاءهُمْ رَسُولٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ نَبَذَ فَرِيقٌ مِّنَ الَّذِينَ أُوتُواْ الْكِتَابَ كِتَابَ اللّهِ وَرَاء ظُهُورِهِمْ كَأَنَّهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ * وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيْاطِينَ كَفَرُواْ يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيَتَعَلَّمُونَ مَا يَضُرُّهُمْ وَلاَ يَنفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ * وَلَوْ أَنَّهُمْ آمَنُواْ واتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِّنْ عِندِ اللَّه خَيْرٌ لَّوْ كَانُواْ يَعْلَمُونَ * البقره: 100-103
و آنگاه كه فرستاده اى از جانب خدا به آنان آمد، تصديق كننده آن چه نزد شان بود، عده اى از آنان كه كتاب به آنان داده شده بود؛ كتاب خدا را چنان پشت سر خود افكندند كه گويى آنان هيچ نمى دانند. و در پى چيزى افتادند كه شياطين (و شيطان صفتان) در رابطه به مُلك (پاچايى) سليمان مى خواندند، در حالى كه سليمان كفر نورزيد، بلكه اين شياطين و شيطان صفتان كفر ورزيدند كه به مردم جادو و چيزى را مى آموختند كه در بابل بر دو فرشته هاروت و ماروت نازل گرديده بود؛ و آن دو به هيچ كس چيزى نمى آموختند مگر اين كه مى گفتند: ما وسيله آزمايش هستيم، پس كافر مشو، با آنهم در پى آموختن چيزى از آن دو بودند كه با آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند. در حالى كه با آن نمى توانستند به احدى رساننده زيان باشند مگر به حكم و إذن خدا، و در پى آموختن چيزهايى بودند كه به آنان زيان مى رساند و سودى براى شان نداشت، و به خوبى مى دانستند هر كى آن را بخرد بهره اى در آخرت نخواهد داشت. و چه زشت است آنچه خود را به آن فروختند، كاش مى دانستند. و اگر آنان ايمان مى آوردند و پرهيزگارى مى كردند؛ پاداشى كه نزد خداست بهتر است، كاش مى دانستند.
در اين آيات متبركه چند انحراف بزرگ دينداران منحرف از راه راست؛ در سيماى بنى اسرائيل؛ به نمايش گذاشته شده:
مخالفت با پيامبر جديد، هر چند اين پيامبر آنان را به چيزى دعوت مى كند كه مذهب شان را تصديق نموده و بر بخشهاى صحيح آن صحه مى گذارد.
از كتاب خدا فاصله مى گيرند، چنان دور مى روند كه گويا هيچ رابطه اى با آن و هيچ شناختى از آن نداشتند، رهنمودهايش را چنان پشت سر خود مى اندازند كه گويا هيچ چيزى از آن نمى فهمند.
در عوض كتاب الله؛ به اوهام، خرافات، جادو، منتر و تعويذ پناه مى برند.
اوهام و خرفات را نه تنها حلال و جائز مى شمارند بلكه آن را به شخصيت هاى بزرگ منسوب مى كنند، همانگونه كه بنى اسرائيل حكمروايى سليمان عليه السلام بر كشورى بزرگ را به يك انگشتر جادويى و منتر و تعويذ ربط مى دادند، گويا سليمان عليه السلام به طفيل همين انگشتر جادويى به آن جا رسيد كه فرمانرواى كشورى شود كه مثال آن در تاريخ بشرى كمتر ديده شده، نه در نتيجه مجاهدت هاى پدر بزرگوار و مجاهدش داؤد عليه السلام.
به فساد اخلاقى رو مى آورند، كار شان در اين راستا به آن جا مى رسد كه با توسل به جادو، منتر و تعويذ همسر كسى را از او جدا كنند و به دام عشق خود بيندازند.
بنى اسرائيل مصداق قبيح چنين انحرفات است، از دين خدا فاصله گرفتند، به انحطاط فكرى و اخلاقى مبتلا شدند، از ناحيه اخلاقى به پيمانه منحط شدند كه براى ناموس هممذهب خود در كمين نشستند، تلاش مى ورزيدند تا همسر ديگرى را از او جدا كنند.
اوهام و خرافات رنگ مذهب به خود گرفت، كسى را به عنوان پيشوا و رهبر مذهبى خود مى گرفتند كه جادوگر، فالبين، نجومى، . . . بوده و آنان را از طريق تعويذ و منتر به آرزوهاى شان برسانند.
خداوند جل شأنه؛ براى اتمام حجت؛ دو فرشته را در سيماى انسان فرستاد، تا آنان را از عواقب بد انحرافات شان هوشدار دهد، و از انحرافات مذهبى، خرافات، اوهام، سنتهاى جاهلانه و مشغله هاى كافرانه نجات دهد و به آنان بگويد: با توسل به جادو و منتر راه كفر در پيش نگيريد، اما آنها از اين فرشته ها نيز خواهان آموختن جادو بودند تا به كمك آن زنان زيبا را از همسران شان جدا نموده و در دام محبت و عشق خود گرفتار كنند!!!
بايد متوجه باشيم كه فرستادن اين فرشته ها دقيقاً شبيه آن بود كه خداوند جل شأنه براى اتمام حجت؛ فرشته هايى را در سيماى جوانان نو رسيده نزد لوط عليه السلام فرستاد، قوم بدكار و مفسد لوط عليه السلام بر خانه وى هجوم بردند و از او خواستند تا اين جوانان را به آنان بسپارد!!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و سوم
حال از نقاد و استادانش مى پرسم: در كجاى اين آيات متبركه مطالبى را مشاهده كرده ايد و نشانه سراغ داريد كه حاكى از سقوط اين فرشته ها در گناه باشد، يا مجازات شان به گونه اى كه در چاه بابل از مو اويزان شده اند، يا دخترى به نام زهره اسم اعظم را از اين فرشته ها آموخت، به كمك آن به آسمان رفت و ستاره زهره از او ساخته شد!!! براى اين حرف هاى بيهوده و زاده خرافات و اوهام نه تنها هيچ مدرك و نشانه اى در اين آيات و در مجموع قرآن نمى يابيم بلكه صد در صد عكس مطالبى است كه اين آيات به ما مى آموزد و مغاير رهنمودهاى قرآن در راستاى رد اوهام و خرافات است. قرآن مى فرمايد كه ستاره ها در اثناى آفرينش آسمانها و زمين آفريده شده اند، اجرام سماوى اند، آفريدگار آسمان دنيا را با اين اجرام روشن زيبايى بخشيده. . . آيا اعتقاد به تبديل شدن انسان به ستاره و پروازش به سوى آسمان با اين آموزه ها مى خواند؟!! قرآن مى فرمايد: جادوگرى مترادف كفر است، سليمان كافر نبود، به جادو متوسل نشده، كسانى كافر اند و پيرو شيطان كه به جادو متوسل مى شوند و آن را به سليمان عليه السلام منسوب مى كنند، پيامبر عليه السلام مى فرمايد: هر كى نزد فالبين، كف شناس و منجم رفت و حرفش را باور كرد؛ در حقيقت به قرآنى كافر شده كه بر محمد نازل گرديده!!!
جناب ناقد بر روايتى استناد كرده كه از نظر برخى از محدثين باطل و مردود است، از نظر برخى ديگر از جمله اسرائيليات و از نظر عده اى ديگر متعارض با قرآن!! چون قرآن در مورد فرشته ها مى فرمايد كه از خدا در آن چه به آنان فرمان داده؛ سركشى نمى كنند و همان كارى را مى كنند كه بر آن گمارده شده اند (لاَ يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ)، هيچ محدثى اين روايت را صحيح و معتبر نخوانده، روايت اين است:
عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، أَنَّهُ سَمِعَ نَبِى اللَّهِ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُولُ: " إِنَّ آدَمَ لَمَّا أَهْبَطَهُ الله إِلَى الْأَرْضِ، قَالَتِ الْمَلَائِكَةُ: أَى رَبِّ، أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّى أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ [البقرة: 30] ، قَالُوا: رَبَّنَا نَحْنُ أَطْوَعُ لَكَ مِنْ بَنِى آدَمَ. قَالَ الله لِلْمَلَائِكَةِ: هَلُمُّوا مَلَكَيْنِ مِنَ الْمَلَائِكَةِ، حَتَّى يُهْبَطَ بِهِمَا إِلَى الْأَرْضِ، فَنَنْظُرَ كَيْفَ يَعْمَلَانِ. قَالُوا: رَبَّنَا، هَارُوتُ وَمَارُوتُ. فَأُهْبِطَا إِلَى الْأَرْضِ، وَمُثِّلَتْ لَهُمَا الزُّهَرَةُ امْرَأَةً مِنْ أَحْسَنِ الْبَشَرِ، فَجَاءَتْهُمَا، فَسَأَلَاهَا نَفْسَهَا، فَقَالَتْ: لَا وَاللَّهِ، حَتَّى تَكَلَّمَا بِهَذِهِ الْكَلِمَةِ مِنَ الْإِشْرَاكِ. فَقَالَا: وَاللَّهِ لَا [ص:318] نُشْرِكُ بِاللَّهِ أَبَدًا. فَذَهَبَتْ عَنْهُمَا ثُمَّ رَجَعَتْ بِصَبِى تَحْمِلُهُ، فَسَأَلَاهَا نَفْسَهَا، فَقَالَتْ: لَا وَاللَّهِ، حَتَّى تَقْتُلَا هَذَا الصَّبِيَّ، فَقَالَا: وَاللَّهِ لَا نَقْتُلُهُ أَبَدًا. فَذَهَبَتْ ثُمَّ رَجَعَتْ بِقَدَحِ خَمْرٍ تَحْمِلُهُ، فَسَأَلَاهَا نَفْسَهَا، فَقَالَتْ: لَا وَاللَّهِ، حَتَّى تَشْرَبَا هَذَا الْخَمْرَ. فَشَرِبَا، فَسَكِرَا فَوَقَعَا عَلَيْهَا، وَقَتَلَا الصَّبِيَّ، فَلَمَّا أَفَاقَا، قَالَتِ الْمَرْأَةُ: وَاللَّهِ مَا تَرَكْتُمَا شَيْئًا مِمَّا أَبَيْتُمَاهُ عَلَى إِلَّا قَدْ فَعَلْتُمَا حِينَ سَكِرْتُمَا، فَخُيِّرَا بَيْنَ عَذَابِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ، فَاخْتَارَا عَذَابَ الدُّنْيَا "
از عبدالله بن عمر ﷻ روايت است كه از رسول الله ﹽ شنيده: هنگاميکه الله متعال آدم را به زمين فرود آورد؛ فرشته ها گفتند: اى پروردگار! آيا کسى را در زمين مى آفرينى که درآن فساد و خونريزى کند، در حالى كه ما با ستايشت به تسبيح مى پردازيم و برايت به تقديس مى پردازيم، فرمود: من به چيزى خوب علم دارم كه شما نمى دانيد. فرشته ها گفتند: پرودگارا! ما برايت فرمانبردارتر از بنى آدم هستيم. خداوند متعال به فرشته گان گفت: از ميان تان دو فرشته را بياوريد تا آنانرا به زمين فروفرستاده؛ بنگريم که چگونه عمل مى كنند، گفتند: پروردگارا اينک هاروت و ماروت، آن دو به زمين فرستاده شدند. . . در زمين؛ زهره به صورت زيباترين زن دنيا به آنها نمايش داده شد، پس نزد شان آمد، نفسش را از او خواستند (غرض هوسرانى)، و گفت: نه؛ قسم به خدا، تا آن كه اين سخن شرک را بر زبان نرانده ايد. آن دو فرشته گفتند: نه، ما هرگز به الله شرک نمى ورزيم. . . آن زن از نزدشان رفت. سپس همراه با کودکى به نزد آنان آمد و آنان باز هم نفسش را از او خواستند، گفت: نه؛ قسم به خدا، تا آن كه اين کودک را نکشته ايد، آن دو گفتند: نه، به خدا قسم كه ما هرگز او را نخواهيم کشت. . . پس رفت، سپس همراه با جام شراب نزدشان آمد و آنان باز هم نفسش را از او خواستند، و او گفت: نه؛ قسم به خدا، تا آن كه اين شراب را بنوشيد، آندو شراب را نوشيدند و مست شدند و با او همبستر شدند و در همان حالت مستى کودک را كشتند، هنگاميکه به هوش آمدند آن زن به ايشان گفت: به خدا قسم که شما در هنگام مستى از هيچيک از کارهايى که قبلا از آن امتناع مى ورزيديد سرباز نزديد و همه را انجام داديد. . . پس اين اختيار به آنان داده شد تا ميان عذاب دنيا و عذاب آخرت يکى را انتخاب کنند، و آن دو عذاب دنيوى را برگزيدند. » (مسند أحمد بن حنبل، جلد دوم، ص: 213-214،
به جناب ناقد بايد گفت:
اگر قرار بر اين باشد كه روايات ضعيف، غير معتبر و متعارض با قرآن و تعبيرها و تفسيرهاى غير دقيق هر به نام مفسر و افسانه هاى عاميانه اى كه رنگ مذهبى به خود گرفته؛ به حساب قرآن و رهنمودهاى آن درج شود و از آن مستمسكى غرض اعتراض بر قرآن ساخته شود؛ هر ناقد بى مايه و مبتلا به غرض و مرض مى تواند صفحات زيادى را با نوشته هاى گنده اش سياه كند، اما با اين نوشته ها تنها افرادى سفيه و بى خرد را تحميق خواهند كرد، هيچ انسانى باشعور به سوى آنان نخواهد رفت و افكار آنان را نخواهد پذيرفت.
روايت زمانى قابل اعتناء و اعتبار است كه از ناحيه متن و محتوى با قرآن، عقل، علم و روايات موثق و معتبر ديگر تعارض و تناقضى نداشته باشد، راوىان آن قابل اعتماد باشند، سند آن ضعيف نبوده، در سلسله راويان آن نه راوى غير موثق باشد ونه در هيچ مقطعى اين سلسه؛ قطع و خلأ سراغ شود.
اين روايت با قرآن تعارض دارد، شاهدى براى آن در مجموع قرآن سراغ نداريم، با رهنمود هاى قرآن هيچ همخوانى و همآهنگى ندارد، از ميان تمامى صحابه، تابعين، تبع تابعين، و دو نسل بعدى فقط يك يك راوى دارد، راويانش اينها اند: يَحْيَى بْنُ أَبِى بُكَيْرٍ، زُهَيْرُ بْنُ مُحَمَّدٍ، عَنْ مُوسَى بْنِ جُبَيْرٍ، عَنْ نَافِعٍ، مَوْلَى عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، روايتى كه در يك طبقه فقط يك راوى داشته باشد؛ محققىن آن را روايت غريب مى خوانند و داراى اعتبار اندك، و استناد بر آن را به شرائطى منوط و مشروط مى خوانند، كه عدم تعارض با قرآن و عقل و روايات معتبر از جمله شرائط قابل قبول بودن آن است، اما اگر در چند طبقه تنها يك يك راوى داشته باشد از اعتبار آن بيشتر كاسته مى شود، اين روايت در شش طبقه يك يك راوى دارد!! روايتى با چنين سندى ضعيف را هرگز نمى توان در مسائل مهم اعتقادى قابل استناد و معتبر خواند.
محقق معروف شعيب الأرنؤوط در باره اين روايت مى گويد: إسناده ضعيف و متنه باطل: إسنادش ضعيف و متنش باطل است!!
جناب ناقد: از استادانت بپرس: چرا به روايتى تا اين پيمانه ضعيف، مردود و باطل استناد كرده اند؟ چرا نمى توانند متن آيات قرآن و روايات معتبر را به نقد بكشند؟!!! دليل آن روشن است؛ چون آيت و روايت معتبرى را نمى يابند كه قابل نقد و اعتراض باشد!!!
ناقد تلاش ورزيده تا براى اين داستان پيشينه اى در كتب يهود بيابد، ولى نتوانسته مدركى در تورات و تلمود بيابد. . . بالآخره افسانه اى را در ميدراش يافته كه هر چند تفاوتهاى زياد با اين داستان دارد ولى چند شباهت آن را كافى شمرده تا ادعاى خود را به زعمش به كرسى بنشاند!!! مى نويسد: براى پيدا کردن ريشه ها و منابع اصلى اين افسانه راهى ديار ادبيات و فرهنگ باستانى يهوديان شده، نخست تورات را ورق ميزنيم تا بنگريم که آيا اين افسانه در آن کتاب نيز آمده است يانه ؛ از آنجايى که در متن تورات از اين افسانه ذکرى به ميان نيامده است، مى رويم به سراغ متون باستانى و ادبيات شفاهى و فولکلوريک يهوديان و با گشت وگذار در اين عرصه درمى يابيم که اينجا نيز از « هاروت و ماروت» با همين نامهاى مشخص خبرى نيست، مگر در برخى از تلمود ها و يا تفسيرهاى تورات و به ويژه در« فصل 47 ميدراش يلکوت » افسانه يى را مى يابيم که با افسانۀ روايت شده از زبان محمد (ﹽ) همگونى هايى دارد، که ترجمۀ آنرا ذيلا عرضه ميداريم:
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و چهارم
أفسانۀ دوفرشتۀ فرستاده شده برزمين درمِدراش يلکوت
شاگردان ربانى يوسف از استاد خويش در مورد « عزائيل » پرسيدند، و او در پاسخ گفت: آنگاه که نسل طوفان (يعنى آنانى که در زمان طوفان نوح مى زيستند) به پرستش با طل روى آوردند، خداوند تبارک و تعالى بر آشفته شد. آنگاه دو تن از ملائک به نامهاى « شَمحَزاى » و « عزائيل » به پا خاسته گفتند: اى پروردگار جهان! آيا آنگاه که جهان را مى آفريدى برايت نگفتيم که اين انسان چه باشد که او را مى آفرينى! خداوند برايشان گفت: مگر در دنيا چه واقع خواهد شد؟! آن دو گفتند: پروردگارا ما بر دنيا مسلط مى شويم. خداوند برايشان گفت: هرگاه شما بر دنيا مسلط شويد آنگاه شهوت زشت بر شما غلبه خواهد کرد و شما بيشتر از بنى آدم ستيزه جويى خواهيد کرد. آنان گفتند: يک بار به ما اجازه بده تا در ميان خلائق سکونت نماييم، آنگاه خواهى ديد که ما نام تو را چگونه پاکيزه خواهيم داشت. خداوند برايشان گفت: برويد و با آنان زيست کنيد. همينکه در ميان خلائق مسکن گزين شدند « شَمحَزاى » دخترى را ديد که نامش إسطهر (استير) بود، به او گفت: از من اطاعت کن! دختر گفت: من تا آن زمان از تو اطاعت نميکنم که تو آن اسم مخصوص خداوند را که با ذکر آن به آسمان پرواز نمايم برايم نياموخته يى. شَمحَزاى آن اسم را به او آموزش داد و او با ذکر آن، بدون آنکه شرف و عزتش ملوث شود، به آسمان پرواز کرد. و خداوند متعال فرمود: چون او خود را از تجاوز رهانيد، برويد و او را در ميان هفت ستاره قرار دهيد تا از جهت او براى ابد پاکيزه باشيد. پس در ميان عِقد ثريا جا داده شد. مگر آن دو مَلَک در آميزش با دختران زيباى بنى آدم نتوانستند بر شهوات خود فائق آيند و ازدواج کردند و دو پسر به دنيا آوردند به نامهاى (هواء) و (هياء) و عزائيل از زيورات گونا گون و انواع وسائل آرايش زنانه به خاطر فريب انسانها و تشويق آنان به ارتکاب تجاوز و گناه استفاده نمود.
ناقد براى توجيه تفاوت هاى عميق ميان دو روايت منسوب به عبد الله بن عمر ﷻ و مدراش مى نويسد: . . . چنانکه گفته آمد آنچه در پيوند به اين افسانه در قرآن و احاديث . . . . آمده است، با آنچه که در تلمود (مدراش يلکوت) موجود است همخوانى نداشته و اين خود مى تواند گواهى باشد بر آنکه محمد (ﹽ) در افسانه سرايى هاى خويش بيشتر به آنچه که به گونه يى شفاهى بر سر زبانهاى يهوديان ميچرخيده است؛ متکى بوده است. . . . محمد رهبر مسلمانان جهان منظور تبرئۀ سليمان از آنچه در تورات پيرامون گمراه شدن و کفر ورزى وى آمده است،« هارت وماروت » را به گونه يى مبهم وارد قرآن ساخته. . .
مى پرسم: اگر استادانت اين افسانه را در تمامى كتب مذهبى يهوديان نيافتند، طبيعى است كه در ادبيات شفاهى يهوديان نيز مدركى براى آن ندارند!! ادعاء بى بنياد و واهى تو و استادانت مبنى بر اين كه مسلمانان آن را از ادبيات شفاهى يهودان اقتباس كرده اند؛ چه وزن و قيمتى دارد؟!! اما ما معتقديم كه داستان هاروت و ماروت حقيقت دارد، آنها دو فرشته بودند، نه تنها به احدى سحر نيآموخته اند، بلكه سحر را مرادف كفر خوانده و مردم را از توسل به آن باز داشته اند، نه مرتكب گناه شده اند و نه مجازات، پاى زن زيبا به نام زهره در ميان نبوده، و او به ستاره تبديل نشده و به سوى آسمان بالا نرفته!!!
ناقد علاوه مى كند: اين افسانۀ خرافاتى درپهنۀ فرهنگ وادبيات مردمان اسلام زده و از آن جمله فرهنگ و ادبيات فارسى نيز بازتابى گسترده داشته و شخصيتهاى به اصطلاح بزرگى به اشاعه و باز توليد آن در جوامع اسلام زده اقدام نموده اند چنانکه (شاعر بزرگ زبان پارسى) جناب مولانا جلال الدين بلخى که در اشاعۀ خرافات وعرضۀ خرد ستيزى در لفافه هايى آراسته با موعظه هاى به ظاهر خردورزانه دست بالايى دارد با حرکت از موضع واقعى پنداشتن اين افسانۀ خيالى و خرافاتى چنين (ميفرمايد! ):
همچو هاروت و چو ماروت شهير
از بطر خوردند زهرآلود تير
اعتمادى بودشان بر قُدس خويش
چيست بر شير اعتمادِ گاوميش؟
گرچه او با شاخ صد چاره کند
شاخ شاخش شير نر پاره کند؛
گر شود پُرشاخ همچون خارپُشت
شير خواهد گاو را ناچار کُشت
و دررابطه به انتقاد (ملائک) از (خدا) در زمينۀ خطاى وى مبنى بر آفرينش آدم وگناهان بشر در روى زمين و پاسخ (خدا) به ايشان، مى افزايد:
گفت حقشان گر شما روشنگريد
در سيهکاران مُغَفَّل منگريد
شکر گوييد اى سپاه و چاکران
رَستهايد از شهوت و از چاکِ ران
گر از آن معنى نهم من بر شما
مر شما را بيش نپذيرد سَما
شيخ فريد الدين عطار نيشاپورى نيز که دراين زمينه کمتر از مولاناى بلخى نيست، در چکامۀ زيباى (عارفانه يى) اين افسانه را با آب و تاب بيان داشته است که نشاندهندۀ اعتقاد راسخ وى به واقعى بودن اين افسانۀ خرافاتى و خرد ناپسند وتلاش کوتاه نگرانۀ وى در نهادينه ساختن جهل و خرافات در اذهان و عقول افراد جامعه بوده و ايجاب مينمايد تا با شديد ترين الفاظ مورد تقبح (تقبيح) و نکوهش قرار گيرد، چنانکه گويد:
شنيدى قصۀ هاروت و ماروت
که بودند خادم درگاه لاهوت
از اول بر فلک بودند فرشته
شدند آخر چو ديو از غم سرشته
و در رابطه به زهره (ناهيد) و تبديل شدنش به ستارۀ زيباى آسمان مى افزايد:
چو زهره اسم اعظم را بياموخت
در آتش يکسر مويش نمى سوخت
بخواند آن اسم را بر آسمان شد
مهش دربان و مهرش پاسبان شد
خاقانى شَروانى که مى توان و را نيز در زمرۀ بزرگترين خرد ستيزان ادبيات فارسى به حساب آورد، گفته است:
زهره با ماه و شفق گويى ز بابل جادويست
نعل و آتش در هواى قيرگون انگيخته
و در جاى ديگرى مى گويد:
مطرب به سِحر كارى هاروت در سماع
خجلت به روى زهره زهرا برافكند
به جناب ناقد مى گوييم: ما در رد حرفهاى خرافى و خرد ستيز شعراء، هر كى باشد؛ با تو همصدا و موافقيم، از هيچ يكى به شمول مولانا دفاع نمى كنيم، اگر محققين علوم حديث روايت منسوب به عبدالله بن عمر ﷶ را نمى پذيرند و آن را باطل و مردود مى خوانند؛ حرفهاى مولاناى بلخى، عطار نيشاپورى و خاقانى شَروانى در رابطه به اين افسانه را چگونه قابل اعتناء خواهند شمرد؟!! اگر خواهان تصفيه حساب با مدافعين اينها و اشعار شان هستيد به سراغ عبدالكريم سروش برويد كه مولانا را چون پيامبر و مثنوى اش را چون قرآن مى خواند، تمامى اشعار مثنوى را با شرح آن به صداى خود ثبت و در سى دى ها به بازار هاى ايران تحويل داده. يا به سراغ كسى برويد كه مى گويد:
مثنوى معنوى مولوى
هست قرآن در زبان پهلوى
ما معتقديم كه اين شخصيت هاى بزرگ و محترم افسانه هاى شائع ميان عوام همزمان خود را قابل اعتبار گرفته اند و پيام خود را از طريق آن به مردم رسانده اند، بدون توجه به اين كه ارزش دينى، علمى و تاريخى آن چگونه است و بيان قرآن در باره آن از چه قرار!!.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و پنجم
ناقد و اعجازهاى علمى قرآن
ناقد در نوشتار بى محتوى خود عنوانى به اين صيغه دارد: (إعجاز علمى در قرآن يک إدعاى بى پايه)؛ كه در آن بذله گويى هاى زيادى كرده و پرسشهايى دارد كه ناگزير به جواب آن بپردازيم، در مقدمه آن مى نويسد:
. . . پرسش ديگرى که در اين زمينه مطرح مى گردد اينست که: چرا هميشه درست بعد از طرح و إثبات نظريه يى از جانب يکى و يا گروهى از دانشمندان، إدعاى موجوديت آن نظريه در قرآن مطرح مى شود؟ به عبارتى روشنتر، بايد پرسيد که: چرا تا کنون هيچيک از (دانشمندان) مسلمان و مدعيان علمى بودن قرآن نتوانسته اند حتى يک نظريۀ علمى جديد و يک کشف و يک إختراع تازه را از قرآن بيرون نمايند؟ و چرا معمولاً و در أغلب موارد نظريه هاى علمى جديد را کسانى إبداع کرده اند که حتى يک حرف از قرآن را هم نخوانده اند؟!
پاسخ اين پرسش به ظاهر قابل اعتناء ولى در حقيقت بى پايه؛ خيلى روشن است، ولى غرب زده ها و هويت باخته ها از درك آن عاجز اند، نمى دانند كه دليل اختراعات و اكتشافات در غرب؛ ناشى از برترى هاى ذهنى و فكرى غربى ها نيست، آنها انسانهاى برتر نيستند، هيچ تفاوت فطرى با سائر انسانها ندارند، بالادستى سياسى و اقتصادى شان باعث شده تا آنها نيز خود را برتر از ديگران بشمارند و افرادى هويت باخته چون عزيز ياسين نيز آنان را قوم برتر تلقى و تبليغ كنند!! دليل عدم اين اختراعات و اكتشافت در دنياى اسلام نيز عقب ماندگى هاى ذهنى و فكرى مسلمانان نيست، همانگونه كه ناقد تبليغ مى كند، دليل آن اين است كه در سه سده اخير زعامت و قيادت سياسى دنيا از جهان اسلام به غرب انتقال يافته و امروز غرب بر تمامى دنيا به شمول جهان اسلام از هر لحاظى حكومت مى كند، كشورهاى اسلامى به گونه مستقيم و غيرمستقيم به مستعمرات غرب تبديل شده، مستعمراتى كه زمانى مستقيماً و با نيروهاى نظامى شان بر آنها حكومت مى كردند و زمانى بدون حضور نظامى و از طريق عمال بومى. حكمروايى و سيادت سياسى امكان آن را براى غرب فراهم كرد كه هم سرمايه هاى مادى و مالى مستعمراتش را غارت كند و هم سرمايه هاى معنوى و فكرى آن ها را تصاحب نمايد، و سكان و فرمان سفينه اختراعات و اكتشافات از جهان اسلام به غرب انتقال يابد. تا زمانى كه امت اسلامى زعامت فكرى و سياسى دنيا را در دست داشت اکتشافات و اختراعات علمى نيز به مسلمانان تعلق داشت و آنان پيشتاز و پيشآهنگ اين ميدان بودند.
اما اين كه چرا پس از هر كشف علمى؛ متصل آن و به استناد آن ادعاء اعجاز علمى قرآن مطرح مى گردد؛ بايد به جناب ناقد و استادانش گفت: اين نشانه عظمت قرآن است، نشانه بحث هاى جامع و علمى در قرآن؛ اين نشان مى دهد كه قرآن در باره پيچيده ترين قضاياى علمى بحث هاى جامع و دقيق دارد. من از لحاظ مسلك و حرفه يك انجنير هستم، نه يك آخوند، قرآن را به اين دليل مؤمن به و رهنماى خود انتخاب كرده ام كه آن را در مقايسه به تمامى كتب ديگر خيلى خيلى برتر يافته ام، از هر بابتى و از هر ناحيه اى، بيش از دو صد آيه قرآن را چنان يافته ام كه هر يكى بزرگترين و حيرت آورترين اعجاز علمى محسوب مى شود، اين آيات را در كتابى به نام (ساينس او د قرآن علمى اعجاز) گرد آورده و به شرح آن پرداخته ام. براى من هر يكى از اين آيات بيش از معجزه هاى حيرت آور موسى و عيسى عليهماالسلام و بقيه پيامبران مؤثر و دال بر حقانيت قرآن و حاملش جلوه نموده و به باور و ايمانم جلا و قوت بخشيده.
آفرينش آسمان ها و زمين
ناقد تحت عنوان (آفرينش آسمان ها و زمين) و اين كه (کدام زود تر آفريده شد؟ آسمان ها يا زمين؟ ترجمه ناقص و ركيك دو آيه قرآن را آورده و به ارتباط آن پاى چند اعتراض واهى را به ميان كشيده، مى نويسد:
او خدايى است كه همه آنچه را (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد؛ سپس به آسمان پرداخت؛ و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود؛ و او به هر چيز آگاه است. (29) سورة البقرة
آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكلتر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟! (27) سقف آن را برافراشت و آن را منظم ساخت، (28) و شبش را تاريك و روزش را آشكار نمود! (29) و زمين را بعد از آن گسترش داد، (30) سورة النازعات
آيات مربوطه و ترجمه دقيق آنها اين گونه است:
هُوَ الَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى الأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * البقره: 29
وى همان است که تمامى آن چه را كه در زمين است براى شما آفريد، سپس به آسمان پرداخت و آن را هفت آسمان مرتب كرد. و وى به هر چيزى خوب داناست.
اين آيه مباركه در ارتباط با آيه قبلى اين مطالب مهم را در جلو ما مى گذارد:
چگونه در رابطه به پروردگارتان كفر مى ورزيد؛ در حالى كه خاك مرده بوديد و او به شما زندگى بخشيد، سپس به اراده وى و در موعد از قبل تعيين شده اش مى ميريد و همونست كه دو باره شما را زنده مى كند، و در پايان نيز بسوى او برگردانده مى شويد؟ در تمامى اين مراحل حيات تان مقهور و محكوم اراده كدام ذات قاهر و حاكم هستيد؟ چرا نه شما مى توانيد و نه كسى ديگر كه اين قيدها را بشكند و از اين محدوديت ها آزاد شويد؟!!
انكار از خدا حيرت آور است!! انسان چگونه دل و دماغش را براى چنين انكار قبيح آماده و قانع مى كند؟!! چه كسى او را از خاك مرده آفريد؟ چه كسى تمامى اين مواصفات و ظرفيت ها را در او به وديعت گذاشته؟! علمش عنايت كدام ذات عليم است، ديده هايش عطيه كدام ديده ور، سمع و شنوايى او وديعه كدام سميع و شنوا، توفيق سخن گفتن را كى به او عنايت كرده، و استعداد حافظه اش لطف و بخشش كدام آفريدگارى؟!! اين منكر حق ناشناس و ناسپاس؛ مخلوق و مصنوعى را به من نشان دهد كه آثار دست صانع و خالقش در آن نمايان نباشد!! در تن و جان انسان تمامى صفات را وديعه كدام خالق مى خواند؟!! چگونه از صانع يك قطعه پلاستيك نمى تواند انكار كند ولى از خالق اين اشرف المخلوقات و اكمل و اكرم آنها انكار مى كند؟ چه كسى فيصله مرگت را صادر مى كند؟ چرا نمى توانى مرگت را به تأخير بيندازى؟ كيست آن كه در برابر اراده اش مقهور و محكومى و از تغيير موعد مرگت عاجز؟!! چه كسى تمامى اين نعمات روى زمين را براى شما آفريده است، چنانچه اگر يكى از آنها نبود و در مقدار آن كمى و بيشى اندكى رونما شود و تناسب موجود ميان آنها از ميان برود؛ امكان زندگى انسان و حيوان و نبات بر روى زمين از ميان مى رود؟!!! اگر درجه حرارت زمين بالا و پايين برود، اگر فاصله زمين از آفتاب كمتر يا بيشتر شود، اگر اين و آنش از حالت طبيعى اش تغيير كند؛ در يكى از اين صورتها بر روى زمين و زير آسمان زندگى براى انسان محال و ناممكن مى شود!! چه كسى تمامى اين ها را با اين همه دقت و تناسب ضرورى و لازمى آفريده است؟ همآهنگى و وحدت و همكارى ميان زمين و آسمان را كه مشتركاً و طبق برنامه اى دقيق مصروف اند، به نيازمندى هاى تو جواب مى گويند؛ يكى برف و باران مى باراند و ديگرى با استفاده از همين آب از دل خود براى تو دانه و ميوه مى روياند، اينها كار كيست؟!! آثار (علم) در زمين و آسمان شهادت مى دهند كه همه را ذاتى آفريده كه عليم و داناست.
حقيقتى كه در اين آيه مباركه به آن اشاره رفته؛ انسان اكنون و بعد از چهارده قرن به آن فهميد، علم امروز همين حرف قرآن را زمزمه مى كند و مى گويد: تمامى اشياء موجود روى زمين؛ از عناصر و مركبات، تا نباتات و حيوانات همه و در همين مقدار و تناسب موجودش براى زنده ماندن انسان ضرورى است، تمامى جانداران چنان به هم پيوسته و وابسته اند كه اگر يكى از ميان برود و با رفتنش خلأى ايجاد شود كه توسط ديگرى پر نشود؛ همه يكى پى ديگر از ميان مى روند. چنانچه سلك گردن بندى بگسلد و مهره ها يكى پى ديگرى فرو ريزد. و اين همان مطلبى است كه در اين روايت در برابر ما تجسم يافته:
عن جابر بن عبدالله قال عمر بن الخطاب سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول خلق الله عز وجل ألف أمة ستمائة فى البحر وأربعمائة فى البر فأول شيء يهلك من هذه الأمم الجراد فإذا هلكت تتابعت مثل النظام إذا قطع سلكه.
از جابر بن عبدالله رضى الله عنه روايت است كه مى گويد: عمر رضى الله عنه گفت: از پيامبر عليه السلام شنيدم كه فرمود: الله متعال هزار امت آفريده، شش صد آن در آب و چها صد آنها در خشكه، اولين مخلوقى كه از ميان مى رود ملخ است، زمانى كه نابود شود بقيه جانداران به گونه اى يكى پى ديگر از ميان خواهند رفت كه سلك گردن بندى بگسلد.
قرآن مى فرمايد: الله متعال هفت زمين و هفت آسمان آفريده، امروز انسان پس از تحقيقات عميق علمى درك كرده كه زمين داراى هفت طبقه است، فضاء مربوط زمين نيز هفت طبقه است، انسان اين را نيز درك كرد كه تعداد اعظمى مدارهاى اتم نيز هفت است، و از اين معلوم مى شود كه كائنات و اجرام و كهكشانهاى مربوطه آن مجموعه اى است كه هفت طبقه فضائى آن را احاطه كرده.
متأسفانه برخى از اين آيت اين انتباه غير حقيقى و نادرست را گرفته اند كه شايد زمين قبل از آسمان آفريده شده، در حالى كه اين يك اشتباه است؛ به چند دليل:
در همين آيت گفته شده كه سپس الله متعال به آسمان متوجه شد، و اين نشان مى دهد كه آسمان عملاً موجود بود. الفاظ قرآن چنان نيست كه سپس آسمان را آفريد!!
اين توجه در اصل به سوى تسويه آسمان صورت گرفته تا آن را به شكل هفت آسمان در آورد، نه توجه براى آفرينش آن.
قرآن با الفاظ صريح مى فرمايد كه زمين و آسمان به هم پيوسته بودند و خداوند متعال هر دو را همزمان از هم جدا كردند. و اين به وضاحت تام نشان مى دهد كه هر دو همزمان آفريده شده اند. تذكر نام يكى بعد از ديگر در ارتباط به تسويه و آماده كردن آنها است نه در ارتباط به پيدايش آن ها.
به اين آيه نيز توجه كنيد كه نقاد به دليل فهم و درك ناقصش آن را قابل اعتراض خوانده:
أَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقًا أَمِ السَّمَاء بَنَاهَا * رَفَعَ سَمْكَهَا فَسَوَّاهَا * وَأَغْطَشَ لَيْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا * وَالأَرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا * النازعات: 27-30
شما دشوارتريد در آفرينش ويا آسمان؛ كه بنايش كرد؟. بالا برد بلندى اش را و برابرش كرد. پوشاند شبش را و بيرون آورد چاشتش را. و زمين را بعد از آن گسترشش داد.
در تفاسير دو تعبير را در مورد اين آيه مى يابيم :
الف: شما استوار تر و محكم تر آفريده شده ايد يا آسمانى كه با اين همه بلندى و نظم و دقت آفريده شده؟ چرا اين همه خود بزرگ بينى؟!
ب: آيا خلقت و آفرينش شما دشوار تر است يا آفرينش آسمانهاى با اين بلندى و نظم و استوارى؟! آيا ذاتيكه آسمان را با اين عظمت و وسعت و بلندى آفريده و شب و روزى در آن قرار داده و زمين را گسترانيده و آب و چراگاهش را از آن بيرون آورده و كوهها را برآن لنگر انداز ساخته و وسائل رزق و روزى شما و مواشى تان را در آن فراهم آورده، قادربه پيدايش مجدد شما نيست؟! مگر پيدايش مجدد تانرا دشوار تر از پيدايش آسمان ها و زمين مى شماريد؟
رأى اول به دو دليل ضعيف است:
يك : نه با آيات اين بخش مى خواند و نه با مجموع سوره و سياق و سباق آياتش.
دو: در آيات قبل و بعد هدفى را كه اين تذكر بازگو كند نمى يابيم. موضوع بحث سوره، غرور و تكبر و خود بزرگ بينى انسان نيست، در آيات قبل و بعد اشاره اى را به چنين بحثى سراغ نداريم، هيچ اشاره اى به چگونگى آفرينش انسان و مقايسه اش با خلقت همه كائنات در اين سوره سراغ نمى شود، اين تعبير از اين آيه كريمه جمله معترضه اى درست مى كند كه هيچ ربطى به قبل و بعد خود ندارد، غايه و هدفش نيز نامشخص مى باشد. در صورتيكه تعبير دومى ارتباط دقيق آنرا با سائر آيات نمايان مى سازد و آنرا چون دليل محكم و دقيقى براى اثبات مدعاى اصلى اين سوره مى گيرد.
اين آيات به چهار حالت آسمان اشاره دارد:
الف: پروردگارش بلنداى آنرا بالا برد. اين تعبير زيباترين تعبير براى توضيح بلندى آسمان است، بلندى آسمان چنان است كه نور برخى از ستاره هاى مربوط به كهكشان ما، پس ازمليون ها سال نورى به زمين مى رسد و برخى ديگرى به سرعتى در داخل اين كهكشان از ما فاصله مى گيرند كه نورشان هرگز به زمين نمى رسد، و در كنار كهكشان ما ملياردها كهكشان ديگرى به فاصله مليون ها سال نورى از آخرين مدار اين كهكشان قرار دارند كه قطر هر يكى مليونها سال نورى است. ما براى تعيين بلندى آسمان نه واحدى در اختيار داريم و نه رقمى، اين بلندى را فقط تركيب دقيق همين آيه بخوبى بيان مى كند.
ب: با همه بلندى و ارتفاعش آنرا استوار و منظم درست كرده و در فضاى بيكران آن هر چيزى را در جايگاه شايسته و مناسب خودش قرارداده است.
ج: آسمان را چنان بار آورده كه براى مدتى فضاى زمين ما تاريك شود، با آنكه در آغوش آسمان ستاره هايى وجود دارند كه نور و حرارت هريكى هزاران برابر نور و حرارت خورشيد است، ولى اين اجرام درخشان آسمان به فاصله اى از زمين ما قرار گرفته اند كه شبانگاه و در اثناى غروب آفتاب مزاحم ما نشوند و آرامش و سكون و تاريكى شب هاى ما را از ميان نبرند.
د: در آسمان زمين ما خورشيدى آفريده كه بما نور و حرارت مى دهد، اگر اين خورشيد نبود، زمين ما همواره سرد و تاريك و غير قابل زيست بود.
آيات 30ـ31 سوره النازعات به سه خصوصيت مهم زمين اشاره دارد:
الف: زمين را بعد از تسويه آسمان همواركرد، برخى از مفسرين پنداشته اند كه شايد زمين و آسمان يكى پى ديگرى با تفاوت زمانى آفريده شده، در حاليكه قرآن مى فرمايد كه زمين و آسمان يكى و بهم پيوسته بودند و همزمان و طى يك انفجار بوجود آمده اند. چنان نيست كه نخست يكى، سپس ديگرى آفريده شده باشد. آياتيكه تأخير و تقدم را افاده مى كند، مراحل گوناگون تسويه زمين و آسمان را بازگو مى كند، نه اصل خلقت و زمان پيدايش آنها را، تسويه آنها يكى پى ديگرى و در مراحل مختلف صورت گرفته است، چنانچه آيه 30 به هموار كردن زمين بعد از تسويه آسمان اشاره دارد ونه به پيدايش آن.
ب: در زمين آب خلق كرد و آنرا از دل زمين بيرون آورد، آب از سياره ديگرى به زمين نيامده بلكه در خود زمين ايجاد شده و از درون آن بيرون جهيده است.
ج: در زمين استعداد رويش نباتات وجود دارد، متصل پيدايش آب، نباتات زمين را از آن بيرون آورد. نباتات نيز از محل ديگرى به زمين انتقال نيافته بلكه از دل زمين بيرون آمده اند.
در آيات 32- 33 چند مطلب اساسى در رابطه به كوهها جلب توجه مى كند:
الف: كوهها ديرتر و پس از خلقت آب و پيدايش نبات بر روى زمين ايجاد شده اند.
ب: قبل از ايجاد كوه ها، زمين مى جنبيد، به لنگرهايى ضرورت داشت تا لرزش و جنبش آنرا مهار كند، كوهها را لنگر زمين ساخت و جلو لرزش هايش را با آن گرفت.
ج: انسان و حيوان از بركات كوهها متمتع مى شوند، سرچشمه نهر ها، چشمه ها و كاريز هاى شان كوهها اند، فصول مختلف و آب و هواى گوناگون كه براى دانه ها، ميوه ها و نباتات گوناگون ضرورى است، كوهها آنرا باعث مى شوند. اگر كوهها نبودند در همه زمين آب و هواى يكسان ميداشتيم و از انواع گوناگون دانه ها و ميوه ها محروم مى بوديم.
جناب ناقد تمامى اين مطالب دقيق و علمى را ناديده و نفهميده گرفته؛ مى نويسد: چنان که در آيات شريفه ى بالا مى بينيد خداوند يک بار مى فرمايند که نخست زمين آفريده شد و بار ديگر حکم به تقدم آفرينش آسمان دارند!!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و ششم
طلوع و غروب خورشيد
ناقد در رابطه به طلوع و غروب خورشيد نيز برخى از آيات قرآن را قابل اعتراض پنداشته و مى نويسد: قرآن کريم به ما مى آموزد که خورشيد در برکه اى گل آلود غروب مى کند. . . و ترجمه ركيك و كاملاً غيرمعيارى چند آيه را مستمسك خود گرفته:
تا به غروبگاه آفتاب رسيد؛ (در آن جا) احساس كرد كه خورشيد در چشمه تيره و گل آلودى فرو مىرود؛ و در آن جا قومى را يافت؛ گفتيم:«اى ذو القرنين! آيا مى خواهى (آنان) را مجازات كنى، و يا روش نيكويى در مورد آنها انتخاب نمايى؟» (86) سورة البلد (اشتباه كرده و عوض الكهف البلد نوشته)
تا به خاستگاه خورشيد رسيد؛ (در آن جا) ديد خورشيد بر جمعيتى طلوع مى كند كه در برابر (تابش) آفتاب، پوششى براى آنها قرار نداده بوديم. (90) سورة البلد (اشتباه كرده و عوض الكهف البلد نوشته)
و از آن اين نتيجه گيرى را دارد: ظاهرا علم جديد در اين مورد در ضلالت مبين است. چرا که اولا بنا به نگرش علمى خورشيد هيچ گاه در چشمه ى گل آلودى غروب نمى کند. دوم اينکه هيچ مکان غروب يا طلوعى براى خورشيد وجود ندارد. احتمالا باور رايج در مورد کروى بودن سطح زمين غلط است وگرنه چطور ممکن بود که خورشيد طلوعگاه وغروبگاهى نداشته باشد؟ . . . احتمال ديگر اين است که خداوند متعال، که بنا به تعريف قادر مطلق است، تا پيش از کشفيات کپرنيک، کپلر و گاليله جهان را مطابق هيئت قرآنى مى گردانده، اما بعد به اين نتيجه رسيده که نظريه هاى اين دانشمندان بلاد کفر مدل بهترى براى تدبير امور کائنات پيش مى نهد و آنگاه به يد قادر خود سير گردش افلاک را تغيير داده است تا ايمان مؤمنان آزمايش شود. و العلم الکامل عند الله
در پاسخ به بذله گويى هاى اين ناقد پر رو بايد گفت: بيا نخست كمى به متن اين آيات و ترجمه دقيق آن توجه كن سپس بنگر كه انتباهت از يك سو و اعتراضت از سوى ديگر تا چه پيمانه واهى و نفرت انگيز و ناشى از سفاهت و عدم درك درست مطلب و مدعاى آيات است:
وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِى الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُو عَلَيْكُم مِّنْهُ ذِكْرًا * إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِى الأَرْضِ وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا * فَأَتْبَعَ سَبَبًا * حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِى عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَوَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَإِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا * قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا * وَأَمَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُ جَزَاء الْحُسْنَى وَسَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا يُسْرًا * الكهف: 83- 88
و در باره ذوالقرنين از تو مى پرسند، بگو به زودى تذكرى در باره و براى تان خواهم داشت، يقيناً كه ما در زمين تمكينى به او داديم، و اسباب گوناگون به او داديم، پس (غرض اقدامى) در پى اسبابى شد، تا آن كه به غروبگاه خورشيد رسيد، آن را چنان يافت كه در چشمه گِلآلودِ تيره رنگى فرو مى رود، و در آنجا قومى را يافت. گفتيم: اى ذوالقرنين! يا آنان را تعذيب كن و يا اين كه نسبت به آنان روش نيكو اختيار كن. گفت: اما آنان كه ستم كرده اند حتماً تعذيب شان كنيم؛ سپس به سوى پروردگار شان برگردانده شوند، كه وى با عذابى بدگونه اى تعذيب شان كند. و آنان كه ايمان آورده اند و عمل صالح داشته اند براى آنان پاداش نيكوى است و ما حتماً در باره او سخنى از دستور آسان خواهيم داشت.
در رابطه به شرح اين آيات كه در باره يكى از سفرهاى ذوالقرنين است؛ بايد گفت:
اين آيات ذوالقرنين را به عنوان زعيمى مؤمن و صالح و فاتح بزرگ به تصوير مى كشد، كه الله متعال امكانات و وسائل گوناگون در اختيارش گذاشته بود، با استفاده از وسائل و امكاناتش نخست به سوى غرب رو كرد و تا آن جا پيش رفت و مناطق را يكى پى ديگر فتح كرد كه بحيره اى با آب گل آلود و سياه مانع جلو رفتنش شد، آب اين بحيره در اصل از زمين جوشيده و شبيه چشمه بزرگ بود، چنان احساس كرد كه خورشيد در آن طرف اين بحيره و در كناره غربى آن غروب مى كند، از بيان قرآن معلوم مى شود كه كناره شرقى اين بحيره لاى و گل سياه است، به استقامت غرب امتداد يافته، در آن طرفش هيچ بلندى اى ديده نمى شود، خورشيد در اثناى غروبش چنان جلوه مى كند كه گويا در همين بحيره غروب مى كند، از بيان قرآن اين نيز فهميده مى شود كه اين جا بحر بزرگ نه بلكه بحيره اى شبيه يك چشمه بزرگ بود، با توجه به رهنمودهاى قرآن به يقين مى توان گفت كه اين زعيم فاتح و كشور كشا هرگز يكى از زعماى يونان و به زعم برخى سكندر اعظم نيست، چون در غرب يونان چنين بحيره اى سراغ نمى شود، تنها جزائر واقع در ساحل غربى آسياى كوچك و مديترانه را مى توان مصداق الفاظ قرآن گرفت، به اين ترتيب پايتخت اين زعيم فاتح بايد در شرق اين بحيره باشد، و اين بيش از سكندر اعظم در باره خورس (خسرو يكم مشهور به انوشيروان) صدق مى كند.
اين زعيم فاتح در كنار اين بحيره قومى را يافت، كه خداوند متعال هم توان و امكان تعذيب اين قوم را برايش فراهم كرده بود و هم امكان اختيار روش ملائم و نيكو، ولى او قرارش را مبنى بر اين صادر كرد: كسى كه ستمگر است يا پس از اين مرتكب ستم شود جزاى مناسبى به او خواهيم داد، سپس به سوى پروردگارش مى رود كه به سختى مجازاتش خواهد كرد، و آن كه ايمان آورده و عمل نيك داشته يا پس از اين ايمان بياورد و عمل نيك كند به او پاداش شايسته در دنيا و آخرت داده مى شود و ما نه با او روش خشونت آميز خواهيم داشت و نه به كارهاى شاقه خواهيم گماشت.
از بيان قرآن به وضوح مى يابيم كه اين زعيم فاتح مردى مؤمن و عادل بوده، با اهالى مناطق مفتوحه اش برخورد شايسته و عادلانه داشت، ظالمان را مجازات مى كرد و با مؤمنان و نيكوكاران برخورد نيكو داشت، هدفش اشغال سرزمين ها و كشوركشايى ها و غارت سرمايه هاى مناطق مفتوحه نبود، با توجه به شواهد تاريخى نمى توان سكندر اعظم را مصداق اين مواصفات گرفت، چون او فاتحى شبيه چنگيز بود، شواهد تاريخى گواه آن است كه خورس (خسرو) داراى اين مواصفات بود.
ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا * حَتَّى إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَى قَوْمٍ لَّمْ نَجْعَل لَّهُم مِّن دُونِهَا سِتْرًا * كَذَلِكَ وَقَدْ أَحَطْنَا بِمَا لَدَيْهِ خُبْرًا * الكهف: 89- 91
سپس (براى اقدامى ديگر) در پى اسبابى شد، تا آن كه به مطلع خورشيد (خورشيدگاه) رسيد، آن را چنان يافت كه بر قومى مى تابد كه از آن هيچ پرده و حجابى براى شان نساخته ايم، چنين بود؛ و يقيناً كه ما به آن چه نزدش بود كاملاً مطلع بوديم.
در اين آيات متبركه اقدام نظامى ديگر اين مرد فاتح انعكاس يافته، اين بار قصد رفتن به سوى شرق مى كند، براى آن ساز و برگ لازم تهيه مى كند، به سر زمينى مى رسد كه ميان اهل آن و اشعه خورشيد هيچ پرده و حجابى نبود، نه لباس و نه در و ديوار و سقف خانه، با طلوع آفتاب اشعه گرم و سوزانش بدون هيچ مانعى بدن شان را لمس مى كرد، نه خانه و كاشانه اى داشتند، نه چادر و خيمه اى، نه كاخ و كوخى، نه چتر و سايبانى.
از فحوى الفاظ قرآن چنان بر مى آيد كه اين سرزمين در كناره غربى بحرى واقع بود، خورشيد متصل برآمدنش نمايان مى شد، و اشعه اش به گونه مباشر و بدون مانع بر زمين و بدن ساكنان آن مى تافت، به احتمال قوى شايد اين منطقه آن بخش قاره هند است كه متصل بحر واقع است.
طى اين آيات متبركه به مخاطبين قرآن گفته شده كه بيانش در رابطه به ذوالقرنين و امكانات و وسائل او از علم جامع و كامل الهى مايه مى گيرد.
در اثناى تحقيق در باره اين آيات خواستم بدانم مصداق آن كدام زعيم و مربوط كدام كشور خواهد بود، چه كسى توانسته است از مديترانه تا شرق هند و از ساحل يمن تا قفقاز را تصرف كند، به سه سمت غرب، شرق و شمال لشكر كشى كرده، مفسدين و ستمگران را سركوب كرده، و عدالت و امنيت در اين سر زمين فراخ را تأمين كند. به اين نتيجه رسيدم كه او جز خسرو اول (انوشيروان) كسى ديگر نيست.
جناب ناقد! دو آيه قرآن را كه در رابطه به فتوحات يكى از شخصيتهاى نامور و بزرگ تاريخ است، به باد انتقاد گرفته اى، داستان اين شخصيت را نيز شايد افسانه تلقى كرده اى، باور دارم كه اگر در باره همين شخصيت و فتوحاتش مطلبى را در كدام كتاب نويسنده غربى، سايت مربوط مؤسسه تحقيقاتى غربى و مخصوصاً در ويكى پديا مطالعه كنى حتماً ديده هايت از حيرت باز خواهد ماند، با خواندن اين مطلب احساس برترى نسبت به همتايان و رفقايت خواهى داشت و گمان خواهى كرد كه به معلوماتى دست يافته اى كه ديگران از آن محروم اند!!! اما حال كه قرآن بنا بر خواست مخاطبينش كه از پيامبر عليه السلام در باره ذوالقرنين پرسيده بودند؛ در چند آيه مختصر رهنمودهاى دارد؛ فتوحات او را با اسلوب زيبا و ادبيات خيلى بلند و دلپذير؛ بيان داشته؛ چرا آتشى در درونت افروخته شده و تو را به اين همه ياوه سرايى و بذله گويى واداشته؟!! چنين برخورد شنيع يا كار كسى است كه با اظهار عناد و كينه عليه اسلام مزد متناسب دريافت مى كند و يا كار كسى كه به بيمارى هويت باختگى مبتلا است!! داشته هاى خودى را حقير مى گيرد و حطام سفره ديگران و پس خورده هاى شان را لذيد مى خواند!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و هفتم
چرا خداوند ستارگان را خلق فرمود؟
نقاد در باره هدف آفرينش ستارگان بيان قرآن را قابل اعتراض گرفته و در نوشتار بى مايه اش عنوانى به اين صيغه گذاشته: (چرا خداوند ستارگان را خلق فرمود؟) به بذله گويى پناه برده و مى نويسد: قرآن کريم با ذکر علت آفرينش ستارگان بر دانش ما مى افزايد، سپس ترجمه ركيك و ضعيف دو آيه را به اين شرح آورده: و آنها (شهابها) را تيرهايى براى شياطين قرار داديم، و براى آنان عذاب آتش فروزان فراهم ساختيم! (5) سورة الملك
ما آسمان نزديك (پايين) را با ستارگان آراستيم، (6) تا آن را از هر شيطان خبيثى حفظ كنيم! (7) آنها نمىتوانند به (سخنان) فرشتگان عالم بالا گوش فرا دهند، (و هرگاه چنين كنند) از هر سو هدف قرارمىگيرند! (8)سورة الصافات
در پاسخ آن نخست متن آيات و ترجمه و تفسير دقيق آن را در برابر خوانندگان عزيز مى گذارم:
وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَجَعَلْنَاهَا رُجُومًا لِّلشَّيَاطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ السَّعِيرِ* الملك: 5
و آسمان دنيا را با چراغ هاى درخشانى زينت بخشيديم و آنها را وسيله دفع و طرد شياطين قرارداديم و براى شان عذاب دوزخ شعله ور آماده كرده ايم .
چند مطلب مهم در اين آيه جلب توجه مى كند:
الف: نزديك ترين آسمان، قريبترين بما و زمين ما، با ستاره هاى چراغ گونه اى آراسته شده است، اين آيه نشان مى دهد كه تمامى اجرام سماوى كه در تاريكى شب چون چراغها نمودار مى شوند، در آغوش نزديك ترين آسمان قراردارند. طبقات ديگر آسمان در وراء آن و يكى فوق ديگرى. اين آيه عظمت و وسعت ملك خداى مالك الملك را بخوبى توضيح مى دهد. اگر ملياردها كهكشان كه هر يكى داراى ملياردها منظومه شمسى و داراى گستره اى به پيمانه مليارد ها سال نورى را در اين فضاى بيكران مشاهده مى كنيم، همه در آغوش نخستين و كوچكترين آسمان جاگرفته اند، بقيه آسمانهاى هفتگانه هر يكى محيط برديگرى است، براى بيان عظمت و فراخى كائنات هيچ بيانى شيوا تر و دقيقتر از اين را نخواهيم يافت.
ب: اين اجرام بى شمار كه هنگام شب در آسمان نمايان مى شوند و چون قنديل هاى درخشان سقف خانه، جلوه مى كنند، نه تنها به آسمان ما زيبائى بخشيده و عظمت و ابهت آنرا نمايان مى سازد، بلكه از يك سو مشعل راه پويندگان و جويندگان حق و حقيقت و مصابيح هدايت اند كه تماشاگران خود را بسوى پروردگار اين هستى رهنمايى مى كنند و از سوى ديگرى وسيله دفع و طرد شياطين اند. بدو معنا:
يك: انتباهى كه اين ستاره هاى درخشان با آن همه تعداد بزرگ، به هر بيننده مى دهد، باعث دفع و طرد تمامى القاءات و وساوس شيطانى درباره پروردگار و آفريدگار مالك اين هستى مى شود. انسان باشعور و هوشمندى كه اين ستاره هاى درخشان؛ چون مصابيح هدايت و مشعل راهش گرديده و در روشنائى آنها راهش را بسوى خدا يافته است، از هجوم شياطين در امان مانده و همين مصابيح هدايت، شياطينى را كه در دو طرف راه براى او در كمين بودند، از جلو او دور رانده اند.
دو: كاهنان براى تخدعه مردم ادعاء مى كردند كه اطلاعاتى از غيب به آنان مى رسد، جن هايى كه مى توانند تا كناره هاى آسمان بالا روند و به استراق سمع بپردازند، حرفهاى ملائك را مى شنوند، به زمين برمى گردند و ما را از گفتگوهاى فرشته ها و از آنچه در آينده واقع مى شود، آگاه مى سازند. از اين راه است كه ما از غيب مطلع مى شويم و مى توانيم به شما بگوييم كه چه حالتى در آينده دور و نزديك در انتظار شماست. بدينترتيب دكان غيب گويى باز مى كنند، مردم ساده لوح را مى فريبند و پول شانرا مفت و رايگان و با چند دروغى در باره آينده مى ربايند. قرآن براى آنكه دكان اين غيب گويان فريبكار را ببندد و ريشه اين شجره خبيثه را قطع كند، مى فرمايد كه اين ستاره هاى درخشان، راه شياطين را بسوى آسمان بسته است. نمى گذارند بالا بروند و از اسرار آسمان اطلاع بيابند و دوستان خود را در زمين از آن آگاه سازند.
بنابر توجيه نخستين، عذاب السعير در اخير آيه، به عذاب دوزخ اشاره دارد، ولى بنابر توجيه دومى بايد شعله هاى شهاب ثاقب را كه شياطين با آن رانده مى شوند بازگو كند.
هرچند آياتى را در قرآن مى يابيم كه بيانگر مفهوميست كه در توجيه دومى بكار رفته و اشعار بر دفع و طرد شياطين ذريعه شهاب ثاقب دارد، ولى بنابر اين كه در ابتداى آيه براى اجرام سماوى درخشان، لفظ مصابيح بكار رفته و نشان مى دهد كه براى عده اى از بينندگان خود چراغ راه اند، بايد "رجوماًللشياطين" نيز بهمين مفهوم و به معناى دفع و طرد القاءات شيطانى گرفته شود.
آيات بعدى اين مطالب اساسى را در جلو ما مى گذارند:
آنانكه نسبت به پروردگار شان كافر مى شوند، از نشانه هاى نمايان و روشنى كه در آغوش گسترده آسمان، در هرسويى جلوه نمائى مى كنند و آنانرا بسوى پروردگار شان مى خوانند، مايه اى براى هدايت و رهنمايى شان نگرفتند، مستحق عذاب جهنم اند. چه زشت است مصير و برگشتگاه آنان؟! چون در آن فرو افكنده شوند، با صداى وحشتناك جهنم و خروش هيبتناك شعله هايش استقبال شوند.
جهنم با چنان خشم و خشونتى با آنان برخورد كند و چنان بر آنان خشمگين باشد كه نزديك است از شدت خشم خود بتركد. پاسبانان جهنم به هرگروه كافرى كه وارد آن مى شود مى گويند: مگر هشدار دهنده اى بسوى تان نيامده بود؟
به گناه خود اعتراف كنند و در پاسخ خزنه جهنم گويند:
الف: آرى هشدار دهنده اى بسوى ما آمده بود.
ب: ولى ما عمداً تكذيبش كرديم.
ج: گفتيم: خدا نه پيامبرى فرستاده، نه وحيى و نه رهنما و رهنمودى.
د: شما گمراهيد كه بسوى خدا دعوت مى كنيد و از انجام وخيم به كافران هشدار مى دهيد.
هـ: اگر ما فرياد اين دعوتگران و هشداردهندگان دلسوز را مى شنيديم و عقل مانرا بكار مى گرفتيم و از مصابيح هدايت مايه مى گرفتيم، در زمره اهل دوزخ قرار نمى گرفتيم.
اعتراف اهل دوزخ، مبنى براينكه ما عقل خود را بكار نگرفتيم، به وضوح نشان مى دهد كه در آيات قبلى حتماً به مواردى اشاره شده كه عقل را مى انگيزند و مايه رهنمايى عقل بسوى حقيقت اند. مصابيح در آسمان دنيا همان مواردى است كه اهل دوزخ به عدم تعقل در باره آنها اعتراف مى كنند.
آياتى ديگر كه ناقد ملاحظاتى در باره آن داشته است اينها اند:
إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ * وَحِفْظًا مِّن كُلِّ شَيْطَانٍ مَّارِدٍ * لاَ يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلإِ الأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِن كُلِّ جَانِبٍ * دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ * إِلاَّ مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ * الصافات: 6-10
يقيناً اين ما هستيم كه نزديكترين آسمان را با زينت ستارگان آراستهايم. آن را از هر شيطانى متمرّد؛ كاملاً حفظ كردهايم، آنان نمى توانند به ملإ اعلى (گروه والامقام و صدرنشين عالم ملكوت، كه فرشتگان كبارند) مخفيانه گوش فرا دهند، در حالى كه از هر جانبى هدف پرتاب قرار مى گيرند، غرض راندن، و براى شان عذاب دائمى است، مگر اين كه كسى چيزى اختطاف كند كه شهاب ثاقب (شعله اى تند) تعقيبش كند.
در اين آيات متبركه چند رهنمود درخشان مى تابد:
آسمان نزديك به زمين با ستاره هاى درخشان مزين و آراسته شده، از اين بيان فهميده مى شود كه تمامى ستاره ها زير نزديك ترين آسمان است.
شيطانها نمى توانند به فرشته هاى والا مقام نزديك شوند و به حرفهاى شان گوش دهد. ستاره ها مانع بالا رفتن شان مى شود. اگر تلاش كنند بالا بروند و به ملإ اعلى گوش نهند از هر جانبى هدف پرتاب قرار مى گيرند، معنى اين سخن اين است كه: ادعاء كاهنان و نجوميان باطل و واهى است كه مى گويند: از طريق جن ها به اخبار غيب دسترسى مى يابند، گويا جنها به سوى آسمان مى روند، نجوى هاى فرشته ها را مى شنوند، از پيش آمدهاى آينده مطلع مى شوند، به رفقاى خود در قطار كاهنان اطلاع مى دهند، از اين رو آنان قادر اند مردم را از غيب و حوادث آينده مطلع سازند و به اين ترتيب مانع پيش آمدهاى ناخوشايند شوند. اين باورهاى خرافى به فريبكارانى كه در پى اغواى مردم اند مجال و زمينه فريبكارى ها و اغواگرى ها را فراهم مى كند، به مردم مى گويند: در برابر شكرانه ها و نذرانه ها مى توانيم شما را از خطر و ضرر محتمل نجات دهيم!! قرآن با اين بيان حكيمانه اش ادعاء اين دغلبازان و فريبكاران را از بنياد رد مى كند، مشت محكمى بر فرق اين بت مى كوبد و بساط اين خرافات را جمع مى كند، در اين آيات متبركه گفته شده: اين ستارگان روش كه به آسمان دنيا زيبايى بخشيده؛ از جانبى مصابيح هدايت اند و از جانبى وسيله راندن شياطين متمرد و سركش، و مانع بالا رفتن آنان به بالا، و نزديك شدن به ملإ اعلى، اگر احياناً كسى از آنان تلاش كند؛ بالا رود و چيزى اختطاف كند شعله سوزنده اى دنبالش مى كند.
به اين نيز بايد متوجه باشيم كه ساينسدانان و ستاره شناسان در رابطه به سفر هاى فضايى و خطراتى كه هر فضاء نورد را تهديد مى كند همان حرفى را مى گويند كه قرآن چهارده قرن قبل گفته است، مى گويند: در مسير بالا رفتن به آسمان بزرگترى مانع و خطر؛ شهابهاى ثاقب اند كه از هر سويى پرتاب مى شوند، سرعت و حرارتش به پيمانه اى كه هر چيزى را به خاكستر تبديل مى كند، در طبيعت ماده اى سراغ نمى شود كه در برابر آن مقاومت كند.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و هشتم
آيا آسمان بر ستونهاى نامرئى استوار است؟
نقاد بذله گوى اعتراض ديگرش را به رسم استهزاء به اين صيغه مى نويسد: آسمان چيزى نيست به جز سقف يا سايبانى بر روى زمين! . . . و اين كه آسمان داراى ستونهاى نامرئى است. . . سپس ترجمه ركيك آياتى را در جلو مخاطبين خود مى گذارد كه به همين مطلب اشاره دارد.
بياييد قبل از اين كه حرفهاى سخيف اين ناقد لدود را برسى كنيم آيات مورد نظر ناقد و ترجمه و تفسير دقيق آن را در جلو خود بگذاريم:
خَلَقَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا وَأَلْقَى فِى الْأَرْضِ رَوَاسِى أَن تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيهَا مِن كُلِّ دَابَّةٍ وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ * هَذَا خَلْقُ اللَّهِ فَأَرُونِى مَاذَا خَلَقَ الَّذِينَ مِن دُونِهِ بَلِ الظَّالِمُونَ فِى ضَلَالٍ مُّبِينٍ * لقمان: 10-11
خداوند آسمانها را بدون ستونى كه آن را ببينيد آفريده است، و در زمين كوههايى استوارى افكند، تا زمين؛ شما را نلرزاند، و در آن نوع نوع جنبنده پراكند. و از آسمان آب فرو فرستادهايم و با آن از هر جوره اى پرارزش رويانديم. اين است آفرينش خدا، پس به من نشان دهيد؛ آنانى كه سواى او اند چه چيزى را آفريده؟ نه بلكه اين ستمگران در گمراهى آشكار اند .
اين آيات متبركه چند رهنمودى روشنگر در اختيار ما مى گذارد:
الله متعال همان ذاتيست كه آسمانها را بدون ستون هايى كه قابل رؤيت باشند استوار داشته، اين ستون ها كه اجرام سماوى را بر دوش مى كشند؛ چنان هستند كه ديده نمى شوند!! و اين يكى ديگر از اعجاز علمى قرآن است كه حقيقت بزرگ علمى را به تصوير مى كشد، انسان امروز به اين حقيقت پى برده كه ميان تمامى اجرام و ستاره هاى آسمان قوه نامرئى جذب و دفع وجود دارد كه باعث حفظ هر يكى در مدارهاى خاص خودش مى شود، اگر اين نيرو نمى بود و يا از مقدار كنونى اش كمتر و بيشتر مى بود نظم موجود پايدار نمانده و متلاشى مى گرديد. يا يكى ديگرى را جذب مى كرد و يا چنان متشتت و پراكنده مى شدند كه تمامى نظم عالم از ميان مى رفت!!! اهميت اين بيان قرآن را افراد سطحى نگر كه اقوال ديگران را بدون درك و تعمق رد و تأييد مى كنند؛ از درك عظمت اين اعجاز بزرگ علمى عاجز اند اما اگر شما اين مطلب را در برابر ساينسدان منصف بگذاريد و به او بگوييد: در كتاب مذهبى ما هزار و چهارصد سال قبل آمده است آسمان با ستون هايى برافراشته شده كه ديده نمى شوند، يقيناً كه او بدون درنگ و تأمل خواهد گفت: انسان ها در قرن نوزده به اين حقيقت پى بردند، قبل از اين هيچ كسى از اين حقيقت اطلاعى نداشت و تصور آن را نمى كرد كه ميان اجرام آسمانى چنين نيروى نامرئى وجود دارد و باعث حفظ هر ستاره اى در مدار خاصش گرديده!!!
در اين آيات متبركه گفته شده كه پروردگار عالم در زمين لنگر هايى افكند كه از لرزش زمين مانع شد، تا سرنشينانش را نه لرزاند. براى درك ابعاد عميق و ارزشمند اين آيه مباركه اين مطالب را در جلو خود داشته باشيد:
در اين جا براى پيدايش كوه ها صيغه (القى: افكند) به كار رفته! بايد بدانيم كه چرا عوض آفريدن و پيدا كردن اين صيغه آمده است؟ چرا براى كوه ها عوض (جبال) صيغه (رواسي: لنگرها) به كار گرفته شده؟ آيا زمين قبل از پيدايش كوه ها مى جنبيد؟ كوه ها چگونه مانع اين جنبش شد؟ بايد به اين پرسشها پاسخهاى دقيق و علمى ارائه كرد.
تحقيقات علمى نشان مى دهد كه كوهها از دل زمين سر برآورده، بخش بيشتر آن در دل زمين و كمترش بر روى زمين، اين كوهها زمانى سر برآوردند كه قشر بيرونى زمين سرد و سنگ گونه شد، اما نازك بود و توان مقاومت در برابر فشار انرژى متراكم دل زمين را نداشت و به گونه مسلسل و پيهم مى شكست و از شكافهايش مواد مذاب دل زمين چون آتش فشانه ها بيرون مى جهيد، و همين به تدريج به شكل كوه ها در مى آمد، اكنون نيز اين سلسه ادامه دارد و كوه هايى ناشى از آتش فشانها و شكستن قشر سنگى زمين ايجاد مى شوند، اما به پيمانه خيلى كمتر از دوران ابتدايى آفرينش زمين، اين نشان مى دهد كه كار برد صيغه (القى: افكند) حقيقت بزرگ علمى را افاده مى كند و يكى ديگر از اعجاز علمى قرآن را به نمايش مى گذارد!!!
در نتيجه تحقيقات علمى اين حقيقت نيز ثابت گرديده كه زمين در مراحل نخستين آفرينش و زمانى كه هنوز قشر بيرونى اش به اندازه كافى ضخيم، سفت و محكم نشده بود و كوه ها ايجاد نگرديده بودند؛ بنابر شكستن و درز برداشتن هاى قشر سنگى اش به گونه اى پيهم مى جنبيد، اين كوه ها باعث آن شد كه قشر بيرونى زمين محكمتر، مضبوط تر و سنگين تر شود، همين كوه ها كتله ها و تخته هاى مختلف قشر زمين را با هم پيوند دهد؛ درست شبيه ويلدنگ تخته هاى آهنى، يا تخته هاى يخ روى آب كه با كتله بزرگ يخ وصل مى شوند و محكم با آن مى چسپند، و محكمتر مى شوند، همين باعث شد جلو زلزله هاى شديد ابتدايى زمين گرفته شود. كار برد نام لنگر ها براى كوه ها به همين حقيقت بزرگ علمى اشاره دارد و اين يقيناً يك نمونه واضح و نمايانى ديگر اعجاز علمى قرآن است!! صد حيف به حال انسان بد ضمير و بدفهمى كه نمى تواند اين حقيقت را درك و يا بر آن اعتراف كند.
در اين آيه همآهنگى و تنسيق عميق، مداوم و هدفمند ميان آسمانها و زمين نيز به نمايش گذاشته شده، به مخاطب خود مى گويد: مى بينى كه آفريدگارت از آسمان آب مى باراند و با اين آب براى جانداران زمين دانه و ميوه و نباتات گوناگون مى روياند، در اين آفرينش و ايجاد تنسيق و همآهنگى و كار مشترك و هدفمند ميان آسمانها و زمين؛ مظاهر روشن تصرف پروردگار خلاق مى درخشد، همه با صداى بلند مى گويند: كه تمامى اين امور به اراده خداى متعال انجام مى يابد، همان كه هم آسمانها تحت سلطه مطلق وى اند و هم زمين، كسى كه اين حقيقت مسلم و روشن را نمى پذيرد براى توجيه اين تنسيق و همآهنگى عميق و مداوم ميان آسمانها و زمين چه توجيهى دارد؟ آيا كسى جز خدا را سراغ دارد و مى تواند نشاندهى كند كه توان آفرينش چيزى را داشته باشد، بگويد: چه چيزى را آفريده؟ آيات متعدد قرآن مى گويند كه جز خدا احدى قادر به خلقت و پيدايش هيچ چيزى نيست، ساينس امروز بر همين حرف صحه مى گذارد و با كمال قاطعيت مى گويد: انسان نه قادر است چيزى را خلق كند و نه آن كه چيزى را نابود كند، او تنها اين توان را دارد كه چيزى را از حالتى به حالت ديگر درآورد، چنانچه مى تواند چوب را بسوزاند و آن را به دود و خاكستر و انرژى حرارتى تبديل كند، او با اين عمليه نه چيزى را خلق كرده و نه چيزى را از ميان برده و معدوم كرده. در مقدار كتله چوب سوخته شده نه هيچ افزايشى آمده و نه كاهشى، فقط حالتش تغيير كرده.
كسى كه از اين حقائق انكار كند مرتكب ظلم قبيح شده، هم نسبت به حقيقت و هم نسبت به عقل و خرد خودش، بى راهه رفته و راه درست و صواب را گم كرده!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط سى و نهم
آسمان سقف خانه ماست!!
عده اى از معترضين بر اين اعتراض دارند كه چرا قرآن آسمان را به نام سقف و زمين را به نام فرش و بساط ياد كرده؟!! اين سطحى نگر ها مى پندارند كه سقف يعنى آن چه بالاى اتاق را مى پوشاند و از گادر و سمنت و يا دستك و گل ساخته مى شود!! و فرش يعنى سطح هموار اتاق و آن چه اين سطح را مى پوشاند!! به اين توجهى ندارند كه بخش عمده فرهنگ انسان مشحون از استعاره هاست، در خيلى از موارد نامهاى وضع شده براى اشياء ملموس و مشهود را براى اشياء غير ملموس و مفاهيم معنوى به كار مى برد.
قرآن مى فرمايد:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ * الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّكُمْ فَلاَ تَجْعَلُواْ لِلّهِ أَندَاداً وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ * البقره: 21-22
اى مردم! پروردگار تان را بپرستيد، آن كه شما را و كسانى را آفريده كه پيش از شما بودهاند، تا به تقوى دست يابيد. آن كه زمين را براى تان فرشى گردانيد، و آسمان را بنايى، و از آسمان آب فرو فرستاد و با آن اين همه ميوه ها را بيرون آورد؛ رزقى براى تان، پس براى خدا همتايانى نگيريد در حالى كه مى دانيد (وى همتايى ندارد).
اين آيات ما را رهنمايى مى كند كه: پروردگارى را بپرستيم كه هم ما را آفريده و هم آنان كه قبل از ما بودند، همان كه آسمانها و زمين را آفريده و ميان شان چنان وحدت و تنسيقى ايجاد كرده كه يكى چون فرش خانه ما باشد، هموار، نه خيلى سخت و نه بيش از ضرورت نرم و گل گونه، آماده كاشتن و زيستن، و ديگرى چون سقف خانه ما، هم از تابيدن اشعه مضر بر روى زمين مانع مى شود و هم از سقوط شهاب سنگها، از يكى برف و باران مى بارد و ديگرى با همين آب براى انسانها از دل خود دانه و گياه و ميوه مى روياند، و اسباب روزى انسان را فراهم مى كند!!! به خوبى مى دانيد كه نه در پيدايش انسانها، و نه باراندن باران از آسمان و روياندن گياه، نبات و درخت از زمين هيچ كسى جز الله متعال هيچ نقشى ندارد، خوب مى دانيد كه خدا همتايى ندارد.
در اين جا چند مطلب ديگر ايجاب غور و دقت بيشتر مى كند:
زمين فرش خانه شماست، نه سخت و سفت چون سنگ و نه نرم چون گِل، نه خېلى سرد و نه خيلى گرم، نه فشارش بيش از حد لازم و نه كمتر از آن، و آسمان نيز سقف آن، در آيات متعدد قرآن آسمان به نام سقف محفوظ ياد شده، امروز و پس از چهارده قرآن انسانها نيز به اين فهميده اند كه در فضاء زمين شان چيزى هست كه براى زمين حيثيت سقف محفوظ را دارد، كه از يك سو نمى گذارد از خورشيد اشعه اى بر زمين بتابد كه براى سرنشينانش خطرناك و مضر است، و از سوى ديگر اصابت شهاب ثاقب بر سطح زمين را مانع مى شود، شهابهايى كه با سرعت زياد به سوى زمين مى آيند و در نتيجه تصادم با اين سقف يا ذره ذره مى شوند و يا مسير آن تغيير مى يابد و به سمتى ديگر منحرف مى شوند. اگر به ساينسدانى باانصاف بگوييد: در كتاب مذهبى ما كه هزار و چهار صد سال از آن سپرى شده؛ آمده است كه اين آسمان براى زمين ما چون سقف محفوظ است، زمانى در اين سقف درزها و شكاف هايى ايجاد خواهد شد!! همان چيزى كه شما امروز مى گوييد، فضاء زمين را سقف محفوظ آن مى خوانيد و پرده اوزونش را باعث جلوگيرى از تابيدن اشعه مضر براى حيات مى شماريد، همان پرده اى كه مى گوييد اكنون بنابر ازدياد گازهاى گل خانه اى (كاربن داى اوكسايد) جا جاى آن شاريده و سوراخ برداشته. به من بگوييد: عكس العمل اين ساينسدان در برابر اين حرفها چه خواهد بود؟!! در رابطه به اين پيشگويى دقيق چه خواهد گفت؟ در باره قرآن و حامل آن چه قضاوت خواهد كرد؟ آيا جز اين مجال گفتن سخن ديگر را خواهد يافت كه بگويد: اين نمى تواند سخن يك انسان عادى باشد، تنها كسى مى تواند آن را بگويد و چنين پيشگويى دقيق علمى داشته باشد كه از اسرار فضاء زمين و خود زمين دقيقاً و به پيمانه زياد مطلع باشد؟!! در قرآن به استناد اين نوع مطالب گفته شده: اين كتاب از سوى كسى فرستاده شده كه (عليم) است و از اسرار آسمانها و زمين اطلاع كامل دارد.
همچنان تنسيق و همآهنگى دقيق ميان آسمانها و زمين نشان مى دهد كه آفريدگار و پروردگار انسان، آسمانها و زمين ذات واحد است، همان كه از يكى آب مى باراند، و با اين آب از ديگرى گياهان زيبا و مفيد مى روياند، و دانه ها و ميوه هاى لذيد مى آفريند و از اين طريق به نيازمندى هاى انسان پاسخ مى گويد، يكى را منبع نور و حرارت ساخته تا از طريق آن به ديگرى روشنى و حرارت بدهد و آن را براى زيستن انسان مساعد سازد. اين تنسيق، همآهنگى و كار مشترك هدفمند را چه كسى باعث شده و به اراده كدام ذاتى تحقق مى يابد و چه پيامى براى انسان عقلمند و خردمند دارد؟!! آيا اين كافى نيست كه بگويد: خدا آفريدگار و پردگار است و هيچ همتايى ندارد؟!!
زمين مسطح است يا كروى؟
به اين بذله گويى هاى يكى از معترضين توجه كنيد: چرا زمين (مانند فرش) مسطح است و نه (مانند توپ) کروي؟ متعاقب آن ترجمه ركيك و غير معيارى دو آيه را آورده:
و زمين را گسترديم؛ و در آن كوههاى ثابتى افكنديم؛ و از هر گياه موزون، در آن رويانديم؛ (19) سورة الحجر
آيا زمين را محل آرامش (شما) قرار نداديم؟! (6) و كوهها را ميخهاى زمين؟! (7) سورة النبأ
سپس اين ياوه سرايى را دارد:
خداوند اطمينان مى دهد که زمين مانند فرشى مسطح است و کوه ها براى آن که زمين با ما نلرزد بر زمين کوبيده شده اند. تبارک الله احسن الخالقين! نتيجه ى علمي: اباطيل زمين شناسان در مورد گسل ها را فراموش کنيد و خانه هاى خود را کنار کوه ها بنا کنيد. باشد که اين ميخ هاى زمين، شما را از بلاى زلزال در امان دارند. و چه کم اند پند گيرندگان!
به اين بذله گوى نه؛ بلكه به كسانى كه در جستجوى حقيقت اند و قضايا را با ذهن شفاف، قلب پاك از تعصب كور و ضمير صاف از عناد كور و كر كننده مى نگرند؛ مى گوييم: زمين كروى است، ولى نه به گونه اى كه سطح آن فقط بلندى ها و فرورفتگى ها بوده و ساحه هموارى در آن سراغ نشود، اگر چنين مى بود صيغه فراش بر آن صدق نمى كرد، اما زمين با آن كه كروى است در عين حال براى انسان؛ گسترده و فرش گونه نيز است، هر انسانى هموارى هاى زمين را گسترده مى نگرد نه توپ گونه!! آيات قرآن به اين پديده اشاره مى كند، نه به آن چه ناقد ادعاء كرده است!!
وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَاسِى وَأَنبَتْنَا فِيهَا مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْزُونٍ * وَجَعَلْنَا لَكُمْ فِيهَا مَعَايِشَ وَمَن لَّسْتُمْ لَهُ بِرَازِقِينَ * الحجر: 19- 20
و زمين را گسترانديم و در آن لنگرها (كوهها) افكنديم، و در آن هر چيزى را به شكل موزون رويانديم و در آن براى شما و آنهايى اسباب معيشت فراهم كرديم كه شما روزى دهنده آنها نيستيد.
رهنمود هاى روشنگر جان و روان در اين آيات اينها اند:
الله متعال نخست زمين را هموار و گسترده آفريد؛ سپس كوهها را در آن ايجاد كرد، و اين يقيناً كه يكى ديگر از اعجاز علمى قرآن است، ساينس امروز همين حرف را با كمال قاطعيت و صداى بلند مى گويد، كه سطح زمين در ابتداء كاملاً هموار بود، بلندى ها و پستى هاى موجود در روى زمين در مراحل بعدى ايجاد شده اند، در ابتداء نه بلندى ها داشت و نه فرورفتگى ها.
اين آيت مى گويد: نباتات و گياهان گوناگون، زيبا و موزون روى زمين پس از ايجاد كوهها روييده اند، اين حقيقت واضح و انكار ناپذير است كه كوهها زخائر آبى روى زمين را در آغوش خود دارد، نهرها، كاريزها و چشمه ها از آنها مايه مى گيرند، اگر كوهها نبود نه در روى زمين نهرها مى بود، نه كاريزها و نه چشمه ها، همين كوهها باعث شده اند تا زمين به مناطق گوناگون تقسيم شود، برخى سرد، برخى گرم و برخى معتدل، هر يكى سازگار براى رويش نوع خاص گياه، نبات و درخت، همين كوهها باعث وزش بادها از سمتى به سمتى ديگر مى شوند، اگر كوهها نبودند هواى سراسر زمين تا حدى زياد يكسان مى بود، بادها نمى وزيد، و ما اين همه نباتات گوناگون را نمى داشتيم. اين كه قرآن در اين جا نخست به پيدايش كوهها اشاره مى كند، بعد به رويش نباتات گوناگون و سپس به بادها، همين حقيقت علمى را به نمايش مى گذارد!!!
الله متعال تمامى آن چه را آفريده است كه شما انسانها به آن ضرورت داريد؛ و بقاء و دوام زندگى تان به آن وابسته است؛ به تمامى حيواناتى نيز روزى مى دهد كه شما ضامن و ذمه وار رزق و روزى آنها نيستيد، تمامى اين اين حيوانات مختلف را آفريده كه انسان به يك گونه و گونه اى ديگر به آن ضرورت دارد و از آن استفاده مى كند، ذمه وار و متكفل رزق و روزى تمامى اين حيوانات نيز خداست.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهلم
آيا درست است كه جز خدا كسى زمان بارش و حالت جنين در رحم را نمى داند؟
برخى از ناقدان اين را قابل اعتراض گرفته اند كه قرآن علم برخى از امور را به خدا اختصاص داده، مطالب اين آيه را به نقد مى كشند:
إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِى الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَداً وَمَا تَدْرِى نَفْسٌ بِأَى أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ * لقمان: 34
يقيناً كه علم ساعت (قيامت) نزد خداست، اوست كه باران مى باراند، به آن چه در رحمهاى (مادران) است علم دارد، هيچ كسى نمى داند كه فردا چه چيزى كسب مى كند، و نمى داند كه در كدام سرزمينى مى ميرد، يقيناً كه خدا آگاه داناست.
بياييد در برابر اين آيه متبركه كمى درنگ كنيم و ببينيم برداشت ناقدان از اين آيه تا چه پيمانه اى ناقص و سطحى است و نقد آنان تا چه پيمانه اى بى پايه و واهى.
براى درك آموزه هاى درخشان اين آيه بايد مطالب زير را در جلو مان داشته باشيم:
اين آيه متبركه آخرين آيه سوره لقمان و تتمه زيبا و خلاصه جامع براى تمامى آيات و مطالب اين سوره است. كه در آن علم چند امور به خدا اختصاص يافته:
الف- زمان قيام قيامت: قرآنكريم در آيات متعددى بر اين مطلب تأكيد و تركيز دارد كه جز خدا احدى (به شمول فرشته ها و پيامبران) نمى داند قيامت چه زمانى برپا خواهد شد.
ب – زمان باريدن باران و ساحه آن: كه در اين رابطه بايد دو نكته را در نظر داشته باشيم: 1- در رابطه به باران پيشگويى انسان مبتنى بر حدس و گمان مى باشد، نبايد تفاوت عميق ميان حدس (گمان) و (علم) را فراموش كرد، نبايد گمان را علم خواند، حدس و گمان بر احتمالات استوار مى باشد؛ اما علم؛ احتمالات را كنار مى گذارد و فيصله قاطع صادر مى كند، در قرار هاى علم جايى براى احتمالات متعدد وجود ندارد. 2- زمانى كه ما به كمك وسائل پيشرفته؛ سرعت بادها و استقامت آن ها و حالت و كيفيت ابرها را معلوم مى كنيم و برويت همين معلومات مى گوييم كه در فلان وقت و در فلان ساحه احتمال باريدن باران وجود دارد، اين پيشگويى هر قدر هم كه دقيق باشد از دائره حدس و گمان بيرون نمى رود، انسان نمى تواند تمامى عواملى را كه در توليد ابرها، و حركت آن و باريدن باران، ژاله و برف سهم كم يا زياد دارد؛ همه را درك و به گونه دقيق بشناسد، محاسبه كند و برويت آن پيشگويى صد در صد دقيق و علمى كند. هر پيشگويى اى كه در آن برابر 1000/1 ثانيه، يا 1000/1 يك مليمتر؛ احتمال اشتباه باشد، چنين پيشگويى در اصل بر حدس و گمان استوار بوده و نبايد آن را قرار علمى خواند، چون در قرار علمى احتمال هيچ اشتباهى نمى باشد. همين ابرى كه با سرعت معينى به استقامت و سمت خاصى در حركت است و هواى سرد و عواملى كه باعث باريدن باران از ابر مى شود؛ در چند كيلومترى به انتظارش نشسته، احتمال دارد از استقامت ديگرى باد تندى بوزد، ابر استقامتش را تغيير دهد، به سمتى ديگر برود، و باعث اختلال در تمامى محاسبات شود، با توجه به عدم احتواى علمى انسان بر تمامى عوامل دخيل در يك حادثه و با توجه به امكان همين احتمالات است كه نمى توان پيشگويى هاى انسان را قرار علمى تلقى كرد، اما خداوند متعال عالم الغيب است و بر تمامى عوامل علم دارد.
ج - الله متعال به گونه كامل و دقيق مى داند كه در رحم چيست، نطفه موجود در رحم مادر به جاندار و طفل سعيد مى انجامد يا شقى، داراى سيماى زيبا و دلكش خواهد بود يا غير زيبا، ذكى خواهد بود يا غبى، پسر خواهد بود يا دختر، صحتمند و تنومند خواهد بود يا بيمار و نحيف، نيرومند خواهد بود يا ضعيف. . . خداى عليم و خبير نسبت به تمامى اينها علم كامل دارد؛ اما انسان نمى تواند در رابطه به تمامى مواصفات مولود جديد علم كامل داشته باشد. شناخت تذكير و تأنيث نطفه؛ آن هم به كمك وسائلى چون الترا سوند كه آن طرف جدار رحم را نمايش مى دهد؛ نبايد اين را علم غيب خواند و منافى اين آيه، اين كمال بدفهمى است كه اين را علم غيب مى خوانند، علم غيب يعنى دانستن چيزى در غياب آن، زمانى كه شى غائب به كمك وسائل؛ زير چشم ما قرار مى گيرد؛ از دائره غيب خارج مى شود. اطلاع بر برخى از مواصفات نطفه و مولود در رحم مادر و به كمك وسائل پيشرفته؛ شبيه آن است كه كسى به كمك كامره محافظتى در عقب ديوار چيزى يا كسى را مى بيند كه بدون كامره قادر به ديدن آن نيست، هر شى عقب ديوار در يك حالت براى او غائب است و در حالت ديگر مشهود، اگر كسى با دوربين قوى؛ اسپ سوارى را در فاصله اى مى بيند كه با چشم عادى قابل رويت نيست، بعد به كسانى كه در كنار او اند بگويد: پس از دقائقى فلان دوست ما نيز به اين جا خواهد رسيد؛ آيا مى توان اين را علم غيب خواند؟!! كمال سفاهت خواهد بود اگر كسى اين را علم غيب بخواند، او در حقيقت معنى درست علم غيب را نمى داند، دچار مغالطه شده، از تفكيك ميان غائب و شاهد، و غيب و مشهود عاجز است، براى اين بيننده؛ آن اسپ سوار غائب نه بلكه مشهود است، مشاهده مولود در رحم مادر نيز در يك حالت غيب است و در حالت ديگر مشهود، مشاهده آن با الترا سوند او را از حالت غيب مى كشد. علم غيب اين است كه كسى بدون استفاده از وسائل و ذرائع و بدون آن كه با حواسش آن را درك كند به اشياى پنهان از ديد هايش پى ببرد.
اين مطلب را نيز بايد در نظر داشته باشيم: در آيه گفته نشده كه كسى نمى داند در رحم مادر پسر است يا دختر، بلكه صيغه اى به كار رفته كه نشان مى دهد تمامى خصوصيات و مواصفات طفل مطمح نظر است نه فقط پسر يا دختر بودنش، و در اين هيچ شكى نيست كه علم به تمامى مواصفات اين طفل براى احدى جز خداى عليم خبير ممكن نيست، چه كسى مى تواند بگويد كه اين طفل چگونه انسانى خواهد بود: خوب يا بد، صالح يا طالح، عادل يا ظالم، ذكى يا غبى؟!
به اين نيز بايد توجه كنيم كه: هر چند با نظر سطحى (قيامت، باريدن باران و مولود در رحم مادر) پديده هاى جدا از هم جلوه مى كنند و ذكر آن در يك آيه و كنار هم عجيب به نظر مى رسد، اما در حقيقت ميان آنها مناسبتهاى عميقى وجود دارد، چون يكى از ابعاد مهم و اساسى قيامت زندگى بعد از مرگ و زنده شدن مجدد انسان است، منكرين قيامت باورى به اين ندارند و آن را مستحيل مى خوانند كه انسان پس از مرگش دوباره زنده خواهد شد، قرآن به گونه مكرر به آنان مى گويد: آيا پروردگارى كه با قطرات باران؛ در زمين مرده جان مى دمد و نباتات خرم و شاداب از آن بيرون مى آرد؛ آيا وى را از اين عاجز مى پنداريد كه در روز قيامت انسان را از قبرش زنده بيرون آرد، همانگونه كه بار نخست او را از همين خاك آفريد؟!!! آيا خداى خلاق عليم را كه از خاك مرده نطفه زنده درست مى كند و اين نطفه را به شكل انسان در مى آورد؛ از اين عاجز مى خوانيد كه انسان تبديل شده به خاك را بارى ديگر زنده كند؟!!!
د - انسان دقيقاً نمى داند كه فردا مجال چه كارى را كسب خواهد كرد، فردا براى او (غائب) است و از ديد او پنهان، مليونها احتمال را پيش رو دارد، هيچكسى دقيقاً نمى داند كه فردا در چه حالتى خواهد بود و توان كدام كارى را بدست خواهد آورد، تصميم او مى تواند يكى از احتمالات را احتوى كند، از ميان احتمالات بى شمارى، مى تواند حدس بزند، شايد تخمين و گمانش به واقعيت خيلى نزديك باشد، ولى هرگز نمى تواند دقيقاً و صد در صد درست حكم كند كه حوادث و رودادهاى فردا چگونه خواهند بود و او قادر به انجا چه كارى، برايش مقدور نيست به آن چه فردا انجام خواهد داد علم كامل داشته باشد!!
هـ - هيچ كسى نمى داند در كجا و در چه حالتى مرگ به سراغش خواهد آمد، و امانت روح را چگونه به مالكش تسليم خواهد كرد. نه قادر به پيش بينى در باره خود است و نه در باره انسانى ديگر، نه داكتر معاجلش به گونه يقينى و دقيق مى تواند پيشگويى كند، نه فرشته ها مى دانند، نه پيامبران عليهم السلام و نه اولياء الله، كسى كه در باره ساعت فرارسيدن مرگ پيشگويى كند دروغ گفته، و كسى كه جز خدا به ديگرى علم غيب را نسبت دهد دروغ گفته.
در پايان آيت گفته شده: يقيناً كه خداوند آگاه داناست. اين فقره همانگونه كه با بخش نخست آيت ارتباط عميق دارد با بخش دوم آن نيز ارتباط ژرف دارد، ارتباطش به بخش اول كاملاً هويداست، اما ارتباطش با بخش دوم از اين قرار است: آن چه در باره عدم علم انسان به فردا و آينده اش در اين آيه مى خوانيم، ارشاد خداى آگاه داناست، آن كه انسان را آفريده و از تمامى استعدادها و ظرفيتهايش آگاه است، انسان را خوب مى شناسد و مى داند كه او قادر به درك اين نيست كه چه زمانى داعى مرگ به سراغش خواهد آمد و در كجا امانت روح را به مالكش تسليم خواهد كرد، و اين كه فردا مجال انجام چه كارى را بدست خواهد آورد. اگر هيچ انسانى نمى داند كه خودش فردا با چه سرنوشتى روبرو خواهد شد، دانستن اين كه ديگرى فردا با چه پيش آمدى مواجه خواهد شد، چه زمانى داعى مرگ به سراغش خواهد آمد و در كجا به استقبال مرگ خواهد رفت، به مراتب دشوار تر است و بالا تر از توان او. قرآن با نفى علم غيب از انسان؛ مشت محكمى بر فرق عوامفريبان كوبيده و دكان كسانى را بسته كه اين را وسيله فريب افراد ساده لوح ساخته اند.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و يكم
اعتراض بر نظريه پيدايش انسان در قرآن
براى عده اى نافهم و سطحى نظر يكى ديگر از موارد اعتراض؛ بيان قرآن در باره چگونگى پيدايش نطفه در رحم و مراحل مختلف نموى آن تا مستوى طفل كامل است. بياييد بنگريم كه قرآن در اين رابطه چه فرموده و بيان آن تا چه پيمانه اى علمى، دقيق و چون اعجاز بزرگ علمى است. قرآن مى فرمايد:
ذَلِكَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ * الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِن سُلَالَةٍ مِّن مَّاء مَّهِينٍ * ثُمَّ سَوَّاهُ وَنَفَخَ فِيهِ مِن رُّوحِهِ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ * السجدة: 6- 9
همين است داناى پنهان و پيدا؛ عزتمند مهربان، همانكه هر چه آفريده نيكو آفريده، و آفرينش انسان را از گل آغازيد. پس نسلش را از عُصاره آب سبك گرداند، سپس او را برابر كرد و از روحش در او دميد، و براى تان گوشها و چشمها و دلها آفريد؛ و چه اندك است سپاسگزارى تان.
در اين آيات متبركه چند اعجاز علمى بزرگ قرآن به نمايش گذاشته شده:
امروز مى دانيم كه نطفه مولود انسان از خلاصه منى تشكيل مى گردد. چنانچه در اين آيت به آن اشاره شده كه نسل انسان را از خلاصه و عصاره منى اش مى سازيم؛ يعنى چنان نيست كه تمامى منى مرد و زن با هم يكجا گرديده و مشتركاً مولود جديد را مى سازند، بلكه از برگزيده و عصاره آن نطفه طفل تشكيل مى گردد!! و اين بدون شك يك حقيقت بزرگ علمى است كه انسان اكنون به آن پى برده و مى گويد در منى ريخته شده مرد در يك نوبت مليون ها سپرم وجود داشته كه از ميان تمامى آن ها نيرومندترين آن موفق مى شود كه به تخمك ماده به نام اووم برسد و جدار آن را بشكافد و داخل اووم شود، و همين جفت يكجا شده نطفه انسان جديد را مى سازد!! يعنى چنان نيست كه تمامى سپرم ها در تخمك جا مى گيرد و نطفه طفل از آن ساخته مى شود، يقيناً كه اين بيان قرآن يك اعجاز بزرگ علمى است!!
در اين آيه مى خوانيم كه اين نطفه تشكيل شده بعداً تسويه (برابر و آماده) گرديده و به آن مستوى رشد و كمال مى رسد كه يك موجود زنده از آن ساخته مى شود و روح در آن دميده مى شود. يعنى چنان نيست كه از نخستين لحظه پيدايش؛ نطفه شكل و صورت كامل يك طفل در مستوى كوچك را داشته و به تدريج بزرگتر مى شود، بلكه آهسته آهسته و به تدريج شكل يك طفل را اختيار مى كند. و اين يكى ديگر از اعجاز علمى قرآن است كه حقيقت آن را انسان امروز به خوبى درك مى كند.
معنى اين حرف چيست كه انسان را از علقه آفريده ايم؟
برخى اعتراض دارند كه قرآن چرا يك حالت پيشرفته تر نطفه را به نام علقه ياد كرده!! در پاسخ اين معترضين بايد گفت: قرآن مى فرمايد: نطفه انسان از خاك ساخته مى شود، مواد موجود در خاك به دانه و ميوه و در بدن انسان به نطفه تبديل مى گردد، اين نطفه غير قابل رويت (با چشم) رشد نموده و در يكى از مراحل رشدش به كتله اى چسپيده و اويزان به جدار رحم در مى آيد، متعاقب آن از چند مرحله ديگر مى گذرد تا آن كه طفل مكمل الاعضاء از آن ساخته مى شود. به اين آيه مباركه توجه كنيد:
خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * العلق: 2
انسان را از علق آفريد.
در رابطه به اين كه (انسان را از علق آفريد) چند مطلب را بايد در نظر داشت:
الف: علق جمع علقة است، معنى اصلى علقه اويزان است، در اين جا براى آن به صيغه جمع آمده كه خلقت تمامى انسان ها را افاده كند، يعنى تمامى انسانها در يكى از مراحل پيدايش شان از حالت علقه عبور مى كنند، تحقيقات علمى نشان داده كه علقه خون بسته نبوده بلكه مجموعه حجراتيست كه از طريق انقسام؛ بيشتر گرديده، يعنى همان نخستين خليه و حجره توليد شده؛ از راه انقسام؛ سلول ها و حجرات جديد را ساخته و حالت يك كتله را به خود گرفته، اين كتله در واقع مجموعه سلول هاى ابتدايى بدن انسان اند؛ نه سلول هلى خون بسته و جامد، اين سلولها پس از هژدهمين روز توليد نطفه ايجاد مى گردند، سپس حالت مضغه (شبيه گوشت جويده شده) را به خود مى گيرد، كه سطح بيرونى آن داراى شيارها مى باشد، در اين مرحله؛ ساخت و ساز اعضاء مختلف بدن آغاز مى گردد.
ب: قرآن پيدايش تمامى جانداران را از آب و ماده نخستين بدن انسان را خاك و نخستين حالت آفرينش انسان را نطفه مى خواند، بايد بنگريم كه چرا در اين آيه گفته شده كه (انسان را از علق آفريد)، در تفاسير دو توجيه را مى يابيم:
1ـ تركيب ادبى آيات مقتضى آن بود كه اين آيه نيز بايد به صيغه اى پايان مى يافت كه به صيغه (خلق) آيه قبلى شباهت داشته باشد، تا فواصل و وزن هر دو يكسان مى شد.
2ـ در اين جا دو حالت خيلى متفاوت خلقت انسان در كنار هم گذاشته شده؛ حالت (انسان كامل) و حالت (كتله اى معلق به رحم)، تا به استناد آن به مخاطب خود بگويد: چنانچه الله متعال انسان را از كتله معلق به رحم مادر مى آفريند، رشد مى دهد، و انسان كاملى از آن مى سازد، همين گونه با (وحى)، (قرائت) و (تعليم بالقلم) انسان را به آن مستواى بلند دانش و علم مى رساند كه به اسرارى زياد ژرف و پنهان از ديده ها پى ببرد، به اسرارى كه قبل از اين و جز از اين طريق از راه ديگرى نمى توانست آن را درك كند و بشناسد.
ج_ انسان خيلى ديرتر و در سده گذشته فهميد كه در رحم مادر و در مراحل ابتدايى پيدايش انسان؛ نطفه شكل گرفته اش به جدار رحم وصل و معلق بوده و در مرحله پيشرفته تر هيئت شبيه به گوشت جويده شده را به خود مى گيرد. و اين يقيناً كه يكى ديگر از اعجاز بزرگ علمى قرآن است، قرآن مرحله دوم رشد نطفه در رحم مادر را به نام علقه ياد كرده، كه معنى آن شى معلق است، يعنى اين نطفه در مرحله دوم رشد حالت و صورتى اختيار مى كند كه به جدار رحم اويزان مى باشد!! انسان اخيراً و پس از آن به اين حقيقت پى برد كه توانست وسائلى بسازد كه به كمك آن مراحل گوناگون رشد نطفه در رحم مادر را زير نظر بگيرد. قبل از توليد اين وسائل براى انسان درك اين حقيقت ممكن نبود!!
بايد توضيح دهيم كه نطفه انسان چگونه ساخته مى شود و از چه مراحلى در رحم مادر مى گذرد تا چون طفل مكملى پا به دنيا بگذارد.
نخستين نطفه انسان از يكجا شدن دو نطفه مرد و زن تشكيل مى گردد، هر دو نطفه (سپرم و اووم) در بدن پدر و مادر و از موادى ساخته مى شوند كه انسان از طريق خوراك مى گيرد، تمامى مواد خوراكى انسان از خاك ساخته مى شوند، همين خاك است كه درختها از آن ميوه مى سازند و گياهان از آن دانه و حيوانات از آن شير، و در بدن انسان از آن نطفه و خون و گوشت ساخته مى شود، نطفه متشكل از دو نطفه مرد و زن را به نام خليه، حجره يا سلول ياد مى كنند، اين خليه در حقيقت مجموعه اى از ژنهايى است كه هر يكى مأموريت خاصى در رابطه به ساخت و ساز انسان به عهده دارد، اسپرم ها که به وسيله بيضه هاى مرد ساخته مى شوند و تخمک ها که به وسيله تخمدان هاى زن توليد مى شوند. هر يک از اين سلول ها نيمى از مجموعه DNA (ماده ژنتيک) را در خود دارند. آنها از طريق مقاربت جنسى، کنار هم قرار مى گيرند؛ اگر يک اسپرم وارد يک تخمک شود و آن را بارور کند، DNA مرد و زن ترکيب شده، سلول هاى جديدى حاصل مى شوند. برخى از اين ژنها اعضاء مختلف انسان را مى سازند، به گونه مثال اين از وظائف ژنهاى خاصى است كه چشمها را بسازند، موقعيت آن را در روى انسان، اندازه چشم، رنگ آن، تناسب ميان سياهى و سفيدى، اندازه مژه ها و رنگ آن. . . . را تعيين كنند. اين نطفه در ابتداء فقط يك حجره و سلول است، آهسته آهسته تعداد آن بيشتر مى گردد، در عرض۲ روز پس از باردارى، تخم سفر خود را از طريق لوله حمل تخمک به سمت رحم آغاز مى کند که اين امر با فعاليت عضلات جدار لوله ميسر مى شود. در همين زمان، تخم خود را مکرراً تقسيم مى کند تا مجموعه اى از سلول ها به نام مورولا حاصل شود. پس از۵ تا ۷ روز اين مجموعه سلول به رحم مى رسد. ازدياد سلولها از طريق انقسام صورت مى گرد، به نحوى كه به دو، چهار، هشت، شانزده. . . افزايش مى يابد، از همين طريق سلول هاى جديد ساخته مى شوند، حجم آن بيشتر مى شود، تعداد آنها هر ۱۲ ساعت دو برابر مى شود. وقتى اين مجموعه سلولى به رحم مى رسد، شامل صدها سلول مى باشد. زمانى كه سلول ها در داخل رحم جاى مى گيرند، شكل كتله كوچك اويزان را به خود مى گيرد، اين جنين در کيسـه اى در داخـل رحم تـکامـل مى يابد، در اين مدت مايعى به نام آمنيوتيک در رحم توليد مى شود كه مثل يک ضربه گير براى اين کيسه حامل جنين عمل مى کند، تغذيه آن نيز از طريق بندناف انجام مى گيرد. ميان بند ناف و رگهاى خون مادر سيستمى ايجاد مى گردد كه از اختلاط خون مادر و طفل مانع مى شود، با وجود آن كه مواد حياتى مورد نياز طفل از خون مادر گرفته مى شود و مواد زائده و قابل دفع نيز از خون جنين به خون مادر انتقال مى يابد. جنين در مراحل ابتدائى شكل كتله گوشت را داشته و سطح بيرونى آن شيار گونه مى باشد، به تعبير قرآن چون گوشت جويده شده كه آثار دندانها در آن نمايان باشد، داخل اين كتله؛ كاواك و خالى بوده، جهازهاى داخلى بدن انسان در همين خاليگاه شكل مى گيرند، اعضاء بدن يكى پى ديگرى ساخته مى شوند، تا آن كه به هيئت طفل مكمل درمى آيد، اين مراحل مختلف تكامل نطفه در رحم مادر به كمك وسائل خيلى پيشرفته مشاهده گرديده، و انسان فقط چند دهه قبل آن را درك كرده. نتائج اين تحقيقات علمى كاملاً و صد در صد همان گونه است كه قرآن هزار و چهار صد سال قبل در باره آفرينش نطفه انسان گفته است!!! به اين آيات متبركه توجه كنيد و ببينيد كه آيا قرآن همان چيزى را چهارده قرن قبل نه گفته كه انسان امروز به آن پى برده؟!!!
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ ثُمَّ مِن نُّطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِن مُّضْغَةٍ مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ لِّنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِى الْأَرْحَامِ مَا نَشَاء إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلَا يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنبَتَتْ مِن كُلِّ زَوْجٍ بَهِيجٍ * الحج: 5
اى مردم! اگر درباره رستاخيز در شك و ترديد ايد، پس (بدانيد كه) شما را از خاك آفريديم، سپس از نطفه اى، بعد از علقه اى، سپس از قطعه گوشتى (شبيه جويده شده) شكل يافته و شكل نيافته، تا براى تان هويدا كنيم، آن چه را خواهيم تا موعد معينى در رحم ها قرار مى دهيم، بعد شما را چون طفلى بيرون مى آريم، سپس ( شما را پرورش مى دهيم تا آن كه) به نهايت نيرومندى تان برسيد، برخى از شما مى ميرند و برخى ديگر تان به پست ترين عمر برگردانده مى شوند؛ به گونه اى كه پس از علم (قبلى) اش هيچ چيزى نمى داند، و زمين را مى نگرى كه خشك و بى تحرك است، و چون آب بر آن فروفرستيم بجنبد و نمو كند و انواع گياهان زيبا و شادبخش بروياند.
در اين جا به مراحل مختلف خلقت عادى و روزمره تمامى انسان ها اشاره شده، كه از خاك آغاز و با مرگ به خاك منتهى مى شود. و اين همه همان چيزى است كه علم و ساينس به آن اذعان دارد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و دوم
اعتراض بر بيان قرآن در باره مراحل گوناگون خلقت انسان
در رابطه به پيدايش انسان برخى مى پنداشتند كه شايد نطفه انسان از نخستين لحظه پيدايشش يك انسان كامل در مقياس كوچك خواهد بود، كه به تدريج بزرگ و بزرگتر مى شود، اما تحقيقات علمى در قرن بيستم نشان داد كه نطفه انسان در ابتداى پيدايشش نه تنها شكل و صورت يك انسان را ندارد بلكه تا مدت زيادى از اعضاء اصلى و اساسى بدن نيز محروم مى باشد، ساخت و ساز اعضاء و صورت خاص انسان در مراحل بعدى و پيشرفته شكل گرفته، و آهسته آهسته شكل يك انسان مكمل را به خود مى گيرد!! و اين صد در صد همان چيزى است كه قرآن چهارده قرن قبل گفته!!! در اين رابطه به اين آيات توجه كنيد:
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ* ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ * المؤمنون: 12-14
و يقيناً كه انسان را از خلاصه (عصاره) گِل آفريديم، بعد در قرارگاهى استوار و محكم چون نطفه اى گردانديم، پس از آن اين نطفه را علقه كرديم، سپس اين علقه را چون كتله گوشتى جويده شده ساختيم، سپس اين كتله گوشت را چون استخوان ها (و غضروف ها) ساختيم، بعد اين اسخوانها را با گوشت پوشانديم، سپس او را در آفرينشى ديگر درآورديم، پس مبارك است اين بهترين آفريدگار.
آموزه هاى سازنده اين آيات متبركه اينها اند:
الله متعال نطفه انسان را از خلاصه گِل مى سازد، يعنى در نطفه او آب و تمامى موادى كه خاك از آن ساخته شده وجود دارد، از همين خاك تر (گِل) دانه و ميوه مى سازد، (متوجه باشيد كه تا خاك گِل نشود و آب به آن نرسد؛ نباتات نمى توانند از زمين تغذيه كنند)، اين دانه و ميوه در بدن انسان (مرد و زن) به منى و تخمك تبديل مى گردد، از اين دو ذره كوچك غير قابل رويت با چشم، (نطفه) ساخته مى شود كه چون خشت نخستين تعمير بدن او بوده و تمامى جسد او از همين خشت و مبتنى بر آن و زائيده از آن آفريده مى شود!! علم امروز همين حرف را با صداى قاطع و بلند زمزمه مى كند، و مى گويد: در تركيب بدن انسان تمامى مواد خاك به كار رفته، همچنان مى گويد: آفرينش انسان از ذره اى كوچك به نام نطفه آغاز مى شود.
يك يك نطفه از منى مرد و تخمك زن انتخاب مى گردد، بهترين و نيرومندترين آنها، با هم يكجا مى شوند؛ از همين جا آفرينش انسان آغاز مى شود، سپس الله متعال آن را در قرارگاه استوار و مستحكم مستقر مى كند، جفت شدن اين دو نطفه و سپس استقرار آن در قرارگاه رحم به اراده خداى متعال و طبق سنن الهى انجام مى يابد، اراده پدر و مادر در آن هيچ نقشى ندارد. چنانچه مشاهده مى كنيد قرآن نخست به تشكيل نطفه مزدوج (متشكل از نطفه هاى مرد و زن) اشاره مى كند و سپس به استقرار آن در قرارگاه استوار (رحم)، معنى اين حرف اين است كه نطفه مزدوج قبل از استقرار در رحم ساخته مى شود، در اين جا يكى ديگر از اعجاز بزرگ و جلى قرآن نمايش مى يابد، و آن اين كه يكجا شدن نطفه هاى نر و ماده (سپرم و اووم) در محلى خارج از رحم انجام مى يابد، در محلى ميان تخمدان و رحم، آن جا كه اووم (تخمك) پس از خارج شدن از تخمدان به انتظار سپرم مى نشيند، و پس از يكجا شدن بسوى رحم مى رود، در آن مستقر مى شود و تا زمانى در رحم مى ماند كه چون طفلى مكمل رحم را ترك كند و متولد مى شود. اين بيان قرآن كه نخست نطفه مزدوج تشكيل مى گردد؛ سپس در قرارگاه رحم مستقر مى شود؛ همان حقيقت بزرگ را به نمايش مى گذارد كه انسان پس از تحقيقات ژرف و فراخ بالآخره در قرن بيستم به آن دسترسى يافت!!! قبل از اين تصور عاميانه در باره چگونگى پيدايش انسان چنان بود كه منى مرد و زن در رحم با هم يكجا مى شوند و در همان جا رحم چون زمين و منى مرد چون بذر و تخم عمل مى كند و طفل آفريده مى شود. اما قرآن اين تصور عاميانه و ذهنيت خاطئ و خلاف واقع را تصحيح كرد و فرمود: نخست نطفه مشترك تشكيل مى گردد و سپس در رحم مستقر مى شود!! آن چه قرآن هزار و چهار صد سال قبل گفته؛ علم امروز بر حرف حرف آن صحه مى گذارد.
در كنار اين آيه مباركه نيز كمى درنگ كنيد:
خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَأَنزَلَ لَكُم مِّنْ الْأَنْعَامِ ثَمَانِيَةَ أَزْوَاجٍ يَخْلُقُكُمْ فِى بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ خَلْقاً مِن بَعْدِ خَلْقٍ فِى ظُلُمَاتٍ ثَلَاثٍ ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ * الزمر: 6
شما را از يك نفس (جاندار) آفريد، سپس جوره اش را از آن ساخت، و براى شما هشت جفت چهارپا گسيل داشت، شما را در بطن هاى مادران تان، در ميان تاريكيهاى سهگانه، طى آفرينشى پس از آفرينشى ديگر مى آفريند، همين است خداى پروردگار تان، حكمروايى از آن اوست، جز او معبودى نيست؛ پس به كدام سويى برگردانده مى شويد؟!!
مشاهده مى كنيد كه در اين آيه متبركه نيز گفته شده كه آفرينش انسان در رحم مادر مراحل گوناگونى دارد، از حالتى به حالتى ديگر در آورده مى شود و در هر مرحله و هر حالتى شكل و صورت خاصى به خود مى گيرد، چنان نيست كه هيئت ابتدائى اش را در تمام مراحل رشد و نمو حفظ مى كند و با حفظ هيئت و شكل نخستين به تدريج بزرگ و بزرگتر مى شود!!
در اين آيه به چند نمونه بارز ربوبيت الله تعالى اشاره شده:
انسان را از يك نفس و ذيروح آفريد؛ سپس جوره و جفتش را از آن خلق كرد.
هشت جوره حيوانات اهلى معروف و مورد استفاده عام مردم (شتر، گاو، گوسفند و بز) را آفريد.
شما را در بطن مادران تان در سه تاريكى (سه محل تاريك) به نحوى مى آفريند كه به گونه مسلسل و پيهم از حالتى به حالتى و از صورتى به صورتى ديگر در آورده مى شويد، از يك مرحله پيدايش به مرحله اى ديگر مى رويد.
به اراده ذاتى كه تمامى اين امور حيرت آور و غير مقدور براى انسان؛ انجام مى يابد؛ همان پروردگار شماست، كه حكمروايى هستى در اختيار اوست و جز او معبودى نيست.
پس با وجود مشاهده اين واقعيت ها چگونه و چرا به بى راهه كشانده مى شويد و براى اعتقاد و باور به معبودى ديگر چه دليلى در اختيار داريد؟!!
تحقيقات علمى انسان اين حقيقت را نيز در جلو ما مى گذارد كه نطفه انسان در بطن مادر در سه محل تاريك شكل مى گيرد، دو نطفه پدر و مادر كه از يك جا شدن آن ها نطفه مختلط و مزدوج تشكيل مى گردد، و نخستين سلول طفل را مى سازد، در محل خاصى (ميان تخمدان و رحم) با هم يكجا مى شوند، سپس به سوى رحم مى رود، در آن جا در غلافى نگهدارى مى شود، در همين غلاف و از طريق انقسام به تعداد سلولهايش افزوده مى شود، تا آن كه شكل كتله اويزان به رحم را به خود مى گيرد، از مراحل مختلف تغيير و تحول مى گذرد، و از حالتى به حالتى ديگر تغيير مى يابد، به تدريج رشد نموده و در پايان هيئت طفل كامل را به خود مى گيرد، تخمك اين نطفه در تخمدان مادر توليد مى شود، پس از پختگى لازم از تخمدان خارج گرديده، در دهنه آن انتقال نموده و در محلى ميان تخمدان و رحم و در مسيرى كه به رحم منتهى مى شود، براى مدتى (در حدود چند ساعت) در انتظار سپرم مى نشيند، پس از القاح به سوى رحم مى رود، در آن جا خريطه اى آن را در درون خود مى گيرد، و تا زمانى آن را نگهدارى نموده و زمينه تغذيه اش را از طريق خون مادر فراهم مى كند كه زمان تولدش فرارسد، پس نخستين نطفه انسان در بطن مادر دقيقاً در سه محل (تخمدان، محل القاح و رحم) توقف مى كند، صورت و شكلش هم از ناحيه تكامل و رشد و هم از ناحيه چگونگى ساختار از هم تفاوت دارد، اين سه محل و موقعيت و حالت متفاوت نطفه در آن زمانى براى انسان هويدا گرديد كه به كمك وسائل خيلى پيشرفته و حساس توانست مراحل مختلف رشد نطفه را در رحم مشاهده كند، قبل از اين گمان مى برد كه نطفه در رحم تشكيل مى گردد و در همان جا رشد نموده و به طفل كامل الاعضاء ارتقاء مى يابد؛ اين ارتقاء و رشد را نيز كمى مى خواند نه كيفى، گويا طفل كوچك به مقياس يك ذره به طفل بزرگ ارتقاء مى يافت!! مفسرين عزيز نيز اين آيه را كه يكى از اعجازهاى بزرگ قرآن را به نمايش مى گذارد؛ به نحوى تفسير و تعبير كرده اند كه گويا مراد از سه تاريكى در بطن مادر سه تاريكى در وراء جدار شكم، جدار رحم و جدار زهدان است، در حالى كه الفاظ قرآن به گونه اى است كه نشان مى دهد اين سه تاريكى سه محل و موقعيت جداگانه است.
اين مطلب نيز به تأمل و دقت ضرورت دارد كه قرآن يك مرحله تكامل نطفه را به نام (مضغة) ياد كرده و مرحله اى ديگر را به نام پيدايش (لحم) بر استخوانها، اين نشان مى دهد كه مضغه و لحم دو حالت متفاوت را افاده مى كند، متأسفانه ما به دليل نقص و ضعف در قاموس الفاظ خود هر دو را به معنى گوشت ترجمه مى كنيم.
به اين تصوير ها توجه كنيد كه يكى حالت چسپيدن جنين به جدار رحم را نشان مى دهد و ديگرى حالت شبيه به گوشت جويده شده جنين در رحم را نمايش مى دهد:
ساينس بر تمامى حقائقى كه در اين آيات انعكاس يافته؛ صحه مى گذارد، حرف حرف آن را تأييد مى كند و مراحل مختلف پيدايش انسان را همان گونه مى خواند كه اين آيات متبركه در جلو ما مى گذارد!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و سوم
تولد انسان از يك نطفه مختلط آغاز مى گردد
تا سده بيستم؛ هيچ كسى نمى دانست كه در پيدايش جنين انسان نطفه هاى مرد و زن به گونه مشترك عمل مى كنند و از يكجا شدن هردو؛ جنين ساخته مى شود، برخى گمان مى كردند كه رحم مادر شبيه زمين است و منى مرد چون دانه، گويا اين دانه در آن زمين رشد مى كند و جنين آدمى از آن ساخته مى شود، برخى ديگر به اين باور بودند كه منى مرد خون حيض را به خون بسته تبديل مى كند؛ جنين طفل از همين خون بسته ساخته مى شود، و گمان ها و باورهاى ديگر، اما در سده بيستم و به كمك وسائل پيشرفته معلوم شد كه ذره كوچك منى مرد (كه نام سپرم را به آن دادند) در يك تخكمك زن (كه به نام اووم ياد شد، و در هر بيست و هشت روز يكى توليد مى گردد) جا گرفته و از اين ادغام و اندماج؛ جنين طفل تشكيل مى گردد، سپرم و اووم در ذات خود دو موجود ذره بينى كوچك ولى زنده اند، در هر نوبت تقارب جنسى در حدود دو صد تا سه صد مليون سپرم از بدن مرد خارج مى شود، جنين زمانى تشكيل مى گردد كه از تمامى اين سپرمها يكى در اووم مستقر گردد و متصل استقرار آن جلو دخول سپرمهاى ديگر در اين اووم گرفته مى شود. تحقيقات علمى همين را نشان مى دهد كه اندماج يك سپرم و يك اووم اولين خليه و سلول وجود طفل را مى سازند، كه از طريق انقسام افزايش يافته و پس از طى مراحل مختلف به شكل طفل مكمل در مى آيد، بياييد بنگريم كه قرآن در اين رابطه چه گفته؛ به اين آيات توجه كنيد:
هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئاً مَّذْكُوراً * إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعاً بَصِيراً * إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِراً وَإِمَّا كَفُوراً * الدهر: 1-3
آيا بر انسان مدت زمانى سپرى شده كه او چيزى قابل ذكر نبود؟! ما انسان را از نطفه آميخته آفريدهايم، كه به گونه مسلسل او را مى آزماييم، پس او را شنوا و بينا كرديم. ما راه را به او بنموديم؛ چه سپاسگزار باشد يا بسيار ناسپاس.
چنانچه مشاهده مى كنيد نخستين آيه؛ اين پرسش را به هر مخاطبش راجع مى كند كه انسان قبل از پيدايشش چگونه بود؟ از چه چيزى آفريده شده؟ آيا زمانى را پشت سر گذاشته كه شى قابل ذكر نبود؟ خاك، قطره اى آب سبك و حقير، در صلب پدر و رحم مادر، كه نه تنها مهم و جدى تلقى نمى شد بلكه نفرت هر مشاهد را بر مى انگيخت!! اگر جواب مثبت است (ناچار بايد مثبت باشد) در اين صورت بايد بگويد: چه كسى او را از اين شى ناچيز آفريد؟ مگر پيدايش او از اين آب مهين و سبك اين حقيقت را بازگو نمى كند كه پروردگارش قادر است او را بارى ديگر نيز بيافريند؟ يقيناً كه اين پيدايش مجدد آسان تر از پيدايش نخستين است!!
در رابطه به آيه دوم دو تفسير و تعبير را در تفاسير مى يابيم:
الف: برخى پنداشته اند كه در اين آيه به پيدايش ابوالبشر آدم عليه السلام اشاره شده، و مراد اين فقره كه (انسان چيزى قابل ذكر نبود)؛ حالت قبل از پيدايش جد انسان است.
ب: ديگران به اين باور اند كه نطاق آيت عام است و به پيدايش هر انسان اشاره دارد، و مراد اين فقره كه (انسان چيزى قابل ذكر نبود)؛ همان حالتى است كه هر انسان قبل از تشكيل نطفه اش دارد، خاك و منى (آب سبك و مهين) كه انسان از گرفتن نامش نيز حياء مى كند.
رأى دوم به اين دلائل ارجح و دقيق است:
از الفاظ (لم يكن شيئاً مذكوراً) معلوم مى شود كه در اين جا به حالت قبل از تشكيل نطفه انسان اشاره شده، به زمانى كه هنوز در بدن پدر و مادرش مى باشد؛ چون قطره آبى مهين و غير قابل ذكر، آدم عليه السلام از خاك آفريده شده؛ در رابطه به پيدايش او الفاظى با چنين تركيب را نمى توان به كار گرفت.
در آيت بعدى پيدايش همين انسان از نطفه مختلط خوانده شده كه معنى آن بدون شك امتزاج نطفه هاى پدر و مادر است، از اين رو به يقين مى توان گفت كه تعبير درست و دقيق آيه چنين است: آيا زمانى را پشت سر گذاشته كه شى قابل ذكر نبود؟ در بدن پدر و مادرش چون قطره اى آب سبك و حقير، كه نه تنها مهم و جدى تلقى نمى شد بلكه نفرت هر مشاهد را بر مى انگيخت!!
بگويد: چه كسى او را از اين شى ناچيز آفريد؟ الله متعال خود به اين پرسش جواب مى گويد و مى فرمايد: ما انسان را از نطفه آميخته مى آفرينيم، با تطورات و تحولات گوناگون مواجه مى سازيم، از مراحلى مختلف مى گذرانيم، هر مرحله براى او يك آزمايش بوده كه در خلال آن توانمندى هاى بقاء و دوامش به آزمايش مى رود، و در بحبوحه و فراز و نشيب همين آزمايشها و از طريق آن است كه استعدادهاى گونگونى چون گوش و چشم به او داده مى شود! آيا انسان جز الله متعال كسى را مى يابد كه در پيدايش نطفه او و رشدش تا مرحله انسان مكمل نقشى داشته باشد!؟
مشاهده مى كند كه قرآن در باره پيدايش انسان همان قضاوتى را دارد كه ساينس در قرن بيست دارد!! قرآن مى گويد: پيدايش انسان از يك نطفه مختلط آغاز مى شود، آهسته آسته رشد نموده، داراى اعضاء و جوارح مى شود، نخست گوشها، بعد ديده ها و سپس بقيه استعدادهاى هدايت و رهنمايى. همان چيزى كه علم امروز مى گويد!!!
گوشهاى جنين قبل از ديده هايش شكل مى گيرند
قرآن مى فرمايد:
وَهُوَ الَّذِى أَنشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالْأَبْصَارَ وَالْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَّا تَشْكُرُونَ * المؤمنون: 78
و او همان است كه براى تان گوش ها، ديده ها و دلها آفريد، چه اندك است سپاسگزارى تان!!
در اين جا دو مطلب ايجاب توجه و دقت بيشتر مى كند: چرا در رابطه به اعطاء اعضاء به انسان در عوض (خلق لكم) يا (جعل لكم) الفاظ (أنشأ لكم) آمده و چرا گوش ها قبل از ديده ها و دل ها ذكر شده؟ آيا گوش ها قبل از چشمها و دلها آفريده مى شوند؟ آيا كاربرد صيغه (أنشأ) مطلب خاصى را افاده مى كند؟ بياييد پاسخ آن را از ساينسدانان و محققينى جويا شويم كه در رابطه به چگونگى پيدايش جنين تحقيقات ژرف و فراخ داشته اند و سالها را در كنار وسائل پيشرفته و عدسيه ميكروسكوبهاى نيرومند گذشتانده اند. عجيب نيست كه آنها امروز و در پايان تحقيقات شان همان حرفى را زمزمه مى كنند كه قرآن چهارده قرن قبل گفته!!! مى گويند: در رحم مادر نخست تشكيل گوشهاى جنين آغاز مى شود، سپس چشمها و بعد دل، محققين به اين حقيقت در قرن بيستم و به كمك وسائل خيلى پيشرفته پى بردند. نتيجه تحقيقات شان اين است: هر يكى از اين اعضاء توسط ژن خاص و به نحوى ساخته مى شود كه نخستين سلول عضو رشد نموده، تعداد آن از راه انقسام بيشتر مى شود، و به تدريج عضو كامل از آن ساخته مى شود، براى تشكيل آن مناسب ترين لفظ همين صيغه (أنشأ) است، چون از طريق رشد تدريجى به عضو كامل تبديل مى شود.
همچنان وجه ديگر ذكر گوش قبل از چشم و دل اين است كه گوش حساس تر از چشم است، گوش از آن سوى حجاب و پرده نيز مطلع مى شود ولى چشم از چنين كارى عاجز است، نازكترين پرده اى مانع چشم گرديده و رويت را برايش دشوار و محال مى سازد، گوش بدون دستور صاحبش او را اطلاع مى دهد اما چشم را بايد خود به سمتى متوجه سازد و باز نگهدارد تا اطلاعى به او بدهد، مغز انسان فيصله هايش را از طريق دل منعكس مى كند و كارش همواره پس از گوشها و چشمها و به رويت معلوماتى است كه از اين دو دريافت مى كند.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و چهارم
نقاد؛ انتقادات ميان تهى و بى مايه اش را با (کلام آخر) به پايان مى برد و مى نويسد: قرآن کريم سرشار از بى دقتى ها، تناقض ها، ناهمسازى ها، حشوها و غيره است. فرد مى تواند صد ها مورد از اين تناقضات، اشتباهات، ناهمسازى ها را در قرآن بيابد. موارد بالا مشتى بود نمونه ى خروار. با اين حال هنوز هم قرآن براى اهل ايمان بسان معجزه اى مى نمايد. آيا اين خود معجزه نيست؟
جناب ناقد! تو در رابطه به قرآن عظيم الشأن و پيام آور جليل القدرش اين همه الفاظ مبتذل، ركيك، پوچ، دور از ادب و اخلاق را به كار برده اى، با تمامى لاابالى گرى و عدم اعتناء به اين كه امروز يك و نيم مليارد انسان روى زمين قرآن را كتاب مقدس الهى مى شمارند و محمد عليه السلام را پيامبر خدا، تعداد كسانى كه همين امروز بنابر محبت شديد به پيامبر عليه السلام؛ براى خود و اولادشان نام محمد و فرزندان و نواسه هايش (عبدالله، قاسم، زينب، رقيه، ام كلثوم، فاطمه، حسن و حسين) را انتخاب كرده اند به صدها مليون مى رسد!!
گمان نمى كنم الفاظ تو به گونه واقعى احساسات درونى ات را منعكس مى كند، دشوار است انسانى كه ذره اى از خرد و عقل در مغزش و عدل و انصافى در ضمير و وجدانش باشد قضاوتى به اين دنائت و سفاهت در باره كتابى به اين عظمت و شخصيتى به اين بزرگى داشته باشد. بيا من نيز احساس درونى ام را در رابطه به قرآن با تو شريك سازم، احساسى كه متصل تكميل تفسير د قرآن پلوشى و ترجمه و تفسير آخرين آيه به من دست داد و آن را در همان روز در چند سطرى انعكاس داده ام؛ به اين شرح:
"من به تاريخ 13 ميزان 1391 هـ ش از نوشتن تفسير (د قرآن پلوشى در هشت جلد) فارغ شدم، با ترجمه و تفسير آخرين آيه و در حالى كه اشك امتنان، شكر و شادى از چشمانم جارى بود، برخاستم تا به منظور اداء سپاسگزارى و شكر؛ دو ركعت نماز بخوانم، در نمازم خيلى گريستم، چنان احساس مى كردم كه امروز و با تكميل اين تفسير به بلندترين قله تمامى آرمانهاى زندگى ام رسيده ام، و امروز بزرگترين آرمانم تحقق يافته، سلول سلول قلبم از احساس امتنان و شكر لبريز بود، الفاظى را نمى يافتم كه با آن احساساتم را بيان كنم و مراتب امتنانم را اظهار دارم، اشكهايم آن را ترجمانى مى كرد، شبيه اين حالت آنگاه برايم پيش آمد كه نيروهاى شوروى از مرز شمالى كشور بيرون رفتند و متصل عبور آخرين سرباز شوروى از مرز؛ فرمانده كل قواى شوروى در افغانستان جنرال گراموف آن طرف پل حيرتان به خبرنگاران گفت: تجاوز بر افغانستان اشتباه بزرگ بود، مسكو چنين اشتباهى را بارى ديگر تكرار نخواهد كرد!! با شنيدن اين خبر به سجده رفتم، در حالى كه ديده هايم از شك لبريز بود، اشك شادى و امتنان، در تمام آن روز حالتى عجيب داشتم، هيچ كسى گمان نمى كرد كه نيروهاى مغرور شوروى به اين زودى به دست مجاهدين افغان با چنين شكستى روبرو و با سرافكندگى از افغانستان خارج شوند!! و آنگاه فرمانده قواى اشغالگر شوروى در اثناى خروج از افغانستان؛ تجاوز بر اين كشور را اشتباه بزرگ بخواند!! اما من همواره اين اميدوارى را داشتم كه پروردگارم اين آرمان را برآورده خواهد كرد، و از لطف و عنايت وى شاهد اين روز خواهم بود. در آن روز يكى از آرمانهاى بزرگ زندگى ام تحقق يافته بود، همين گونه در اين روز نيز تحقق يكى ديگر از آرمانهاى بلند و بالاى زندگى ام را شاهد بودم، اين آرمان كه سعادت ترجمه قرآن و تفسير هر چند مختصر آن را حاصل كنم، مصروفيت هاى شديد اين فرصت را نمى داد، پس از تجاوز امريكا بر افغانستان و اعلان جهاد عليه اشغالگران به مبارزه سرى وادار شدم، تحت تعقيب بودم، از سوى كوماندوهاى امريكايى؛ مجهز با آخرين مادل وسائل، از زمين با كوماندوها و از بالا با سيتلايتها و طياره هاى جاسوسى مجهز به كامره هاى حساس، وسائل ثبت مكالمات مخابروى و راكتهاى رهبرى شده. تلاشهاى مكرر و مسلسلى براى ترور و دستگيرى ام صورت گرفت، امريكايى ها نامم را به عنوان تروريست در فهرست سياه شان درج و اعلان كردند كه جائزه سرم چند مليون دالر خواهد بود، از طياره درون مورد حمله راكتى قرار گرفتم، دو بار كوماندوهاى امريكايى در حالى به حول و حوش محل اقامتم رسيدند كه من آنها را مى ديدم و صداى شان را مى شنيدم، مبارزه علنى برايم گران و دشوار گرديد، مجبور شدم ملاقاتهاى بالمواجه را محدود كنم، و استفاده از تيلفون و مخابره را ترك كنم، و ارتباطاتم را در ارسال نامه ها محدود نمايم، هر چند مصاحبه ها، اعلاميه ها، پيامها، نامه ها، نوشته هاى تحليلى در رابطه به رودادها و وضعيت سياسى، نظامى و اجتماعى كشور تا حدى زياد مرا بخود مشغول كرده بود، اما در كنار تمامى اين مصروفيتها شرائطى برايم فراهم گرديد كه براى مطالعه و نوشتن نيز وقت فارغ داشته باشم، در اين مدت بيش از چهل كتاب نوشتم، كه بايبل در روشنايى قرآن، حكمة البارئ (شرح بخارى)، روايات متضاد و اختلافات مذهبى، ساينس و اعجاز علمى قرآن، و تفسير د قرآن پلوشى در هشت جلد ضخيم در ضمن آنها اند. گمان نمى كردم كه فرصت و امكان تكميل اين تفسير را خواهم داشت، در جريان دوازده سال گذشته هر لحظه آن را به گونه اى سپرى كرده ام كه نمى دانستم ساعتى بعد تر با چه پيش آمدى روبرو خواهم شد، دشمن بر محل اقامتم حمله خواهد كرد، درگيرى پيش خواهد آمد، اين اطلاع را دريافت خواهم كرد كه دشمن از موقعيتم مطلع شده و لازم است به محلى ديگر بروم؟!، . . . شايد از اين بتوانيد چگونگى وضعيتم را تا حدى درك كنيد كه من در اين مدت چند سال در بيش از چهل محل جداگانه اقامت كرده ام، در برخى چند روز، در برخى چند هفته، و در برخى چند ماه، باوجود تمامى اين تهديدها، مخاطرات و محدوديتها؛ پروردگارم مرا مورد فضل و رعايتش قرار داده و اين سعادت و توفيق را عنايت كرد كه تفسير پلوشى را تكميل كنم. باور كنيد پس از تكميل تفسير هر سوره چنان احساس كرده ام كه سينه ام از علم و ايمان مشحون و لبريز شده، روشنى اى به دلم راه يافته كه سلول سلولش را روشن كرده، و به حقائقى بزرگ و سترگ دست يافته ام كه از هيچ راهى ديگر نمى توانستم به آن نائل شوم. اين را نيز قابل يادآورى مى شمارم كه من شصت و چهار سال قبل در ماه ميزان سال 1327هـ ش متولد شدم، هنوز هژده سالم بود كه وارد مبارزه شدم، از نخستين شب تأسيس نهضت جوانان مسلمان تا امروز در چهل و پنج سال گذشته؛ زندگى ام توأم با فراز و نشيبها، تهديدها و خطرها، سختى ها و دشوارى ها، زندان، هجرت، جهاد، . . . سپرى شده، تمامى حكومت هاى چهار دهه اخير كابل و حاميان بيرونى شان، در پى ترور و دستگيرى ام بوده و تلاشهاى زيادى پيدا و پنهان در اين راستا داشته اند، هفت بار در چند مترى ام راكتها اصابت كرده و بمها منفجر گرديده؛ يك بار پنج جنگنده جيت روسى بر محل اقامتم سى و دو راكت و بم فروريختند، در حالى كه من در داخل خانه بودم، يكى از ديوارهاى خانه ويران گرديد، زمانى كه از خانه بيرون رفتم در سمت راست و چپم راكتها و بمها اصابت كرد، اما پروردگارم مرا حفظ كرد، . . . در همين زندگى پر خم و پيچ و با اين همه دشوارى ها؛ پروردگارم به من توفيق داد تا تمامى اين سالهاى را در پرتو قرآن سپرى كنم، در اين مدت هر روز حد اوسط بيش از پنجصد آيه قرآن را در نمازها و خارج از نماز تلاوت كنم، شايد در تمامى اين سالهاى طولانى چند روزى نيز چنان سپرى نشده باشد كه اين مقدار را تلاوت نكرده باشم. دو ثلث قرآن (بيست جزء) را حفظ كرده ام، خيلى از بخشهايش را در اجتماعات درسى و تربيتى تفسير كرده ام، و اينك در حالى به سعادت اكمال تفسير پلوشى نائل شدم كه سال شصت و پنجم عمرم را آغاز مى كنم.
من در همه چيز زندگى ام مرهون اين كتاب هادى و رهنماى انسان در تمامى ابعاد زندگى اش هستم، آن كه به زندگى معنى مى بخشد و به روح و روان جلا، و پرده ها را از ديده هاى انسان برمى دارد و شناخت خود، جهان و آفريدگارش را براىش مقدور مى سازد، همه چيز را از قرآن آموخته ام، پروردگارم را در پرتو قرآن شناخته ام، پيامبرم را در آينه قرآن شناخته ام، و فهميده ام كه حامل اين كتاب با عظمت تنها يك پيامبر اولوالعزم مى تواند باشد، من در اين كتاب مقدس الهى بيش از دو صد آيه را چنان يافته ام كه هر يكى اعجاز بزرگ علمى و حيرت آورتر از تمامى معجزات بزرگ پيامبران گذشته است. اعجاز علمى كه هر انسان عاقل و خردمند را به اين اعتراف واميدارد كه اين قرآن بدون هيچ شك و ترديدى كتاب خداست كه بر پيامبرش محمد عليه السلام نازل كرده، من انسان را در روشنايى قرآن شناخته ام، فطرتش، ساختار روحى اش، مشخصاتش و امتيازش از ديگران، آغاز و انجامش، عوامل شقاوت و سعادتش، و اسباب عروج و زوالش را قرآن به من آموخته است، هيچ كسى از هيچ طريقى نمى تواند انسان را به گونه اى دقيقاً معرفى كند كه قرآن معرفى كرده است. من اين عالم گسترده را در روشنايى قرآن شناخته ام، از قرآن آموخته ام كه آسمانها و زمين چگونه آفريده شده اند، آغازش چگونه بود و پايانش چه خواهد شد، تنها كسى مى تواند زيبايى، نظم و هدفمندى موجود در هر سمت و سوى عالم و تنسيق و وحدت و همآهنگى دقيق ميان پديده هايش را به گونه درست و صحيح توجيه و تعبير كند كه در پرتو قرآن به آن بنگرد، از طريقى ديگر؛ تعبير دقيق اين زيبايى هاى دل انگيز، اين نظم و هدفمندى دقيق، اين وحدت، تنسيق و همآهنگى ميان تمامى پديده هاى عالم براى احدى مقدور و ممكن نيست."
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و پنجم
هفتاد بار مغالطه و هفتاد من دروغ
يكى ديگر از قماش اين ناقدان بى مايه ادعاء كرده كه در قرآن هفتاد مورد قابل نقد و اعتراض وجود دارد!! وقتى فهرست اعتراضاتش را مطالعه كردم ديدم كه او هفتاد بار و هفتاد من دروغ گفته و مرتكب مغالطه ها و تحريف هاى خيلى قبيح و نفرت انگيز شده. او در سر فهرست اعتراضاتش به نقد توزيع ميراث از ديدگاه قرآن پرداخته، با كمى دقت در اعتراضش متوجه مى شويد كه چون ناقد ناآگاه از قرآن و بى خبر از آداب و مقتضيات نقد ياوه سرايى كرده، تمامى اعتراضاتش چنان اند كه از يك سو عدم دركش را از قرآن و از سوى ديگر عدم دقتش را در ارائه نقد به نمايش مى گذارند، مى نويسد:
(سوره 4 آيه 11-12) و (سوره 4 آيه 176) در مورد قوانين وراثت صحبت ميکند. اگر يک مرد فوت شود، و از او سه دختر و دو والد و يک همسر باقی بماند؛ دختران 2/3 سهم، والد ها 1/3 سهم (هردو بر اساس سوره 4 آيه 11) و همسر 1/8 سهم (بر اساس سوره 4 آيه 12) از ارث را دريافت ميکند که از ميزان ارث بيشتر ميشود.
مثال دوم، مردی فوت ميشود و از او يک مادر و يک همسر و دو خواهر باقی ميماند، مادر 1/3 سهم (سوره 4 آيه 11) همسر 1/4 (سوره 4 آيه 12) و خواهران 2/3 (سوره 4 آيه 176) که مجموع آنها 15/12 کل ارث است.
در پاسخ به اين اعتراض بيهوده بايد گفت: بياييد قبل از همه آيات مورد بحث را از نظر بگذرانيم تا ديده شود اعتراض ناقد وارد است يا غير وارد و آيا آيات همان چيزى را افاده مى كند كه ناقد ادعاء كرده يا او حقيقت را تحريف كرده، مرتكب مغالطه فاحش شده و يا مطلب وارونه از آن گرفته، آيات اينها اند:
يُوصِيكُمُ اللّهُ فِى أَوْلاَدِكُمْ لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ فَإِن كُنَّ نِسَاء فَوْقَ اثْنَتَيْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَكَ وَإِن كَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَيْهِ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَكَ إِن كَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ يَكُن لَّهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن كَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِى بِهَا أَوْ دَيْنٍ آبَآؤُكُمْ وَأَبناؤُكُمْ لاَ تَدْرُونَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ لَكُمْ نَفْعاً فَرِيضَةً مِّنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِيما حَكِيماً * النساء: 11
خداوند درباره فرزندان تان به شما توصيه مى كند كه بهره مرد چون بهره دو زن باشد، اگر آنان همه دختر و ( دو و يا) بيشتر از دو بودند، دو سوم تركه بهره شان باشد، و اگر يك دختر بود؛ نصف تركه از آن او باشد، و براى هر يكى از پدر و مادرش يك ششم تركه باشد؛ اگر داراى فرزند بود، و اگر فرزند نداشت و پدر و مادرش وارثان او بودند؛ يك سوم تركه از آن مادر باشد، و اگر داراى برادران (و خواهران) بود؛ يك ششم از آن مادرش باشد، البته پس از انجام وصيّتى كه سفارش داده و بعد از اداء قرض، شما نمى دانيد كه كدام يكى از لحاظ منفعت به شما نزديك تر است؛ پدران و مادران تان يا فرزندان تان، اين فريضه الهى است و خداوند داناى باحكمت است.
رهنمودهاى اين آيه مباركه در رابطه به توزيع ميراث اينها اند:
سهم پسر به اندازه سهم دو دختر است.
اگر پسر نداشت و تنها دختران از او مانده بود؛ دو باشند يا بيشتر از دو؛ دو سوم تركه از آنان مى باشد.
اگر يك دختر باشد نصف ميراث از او مى باشد.
در موجوديت اولاد به هر يكى از مادر و پدر يك ششم ميراث مى رسد.
و اگر اولاد نداشت و تنها مادر و پدر وارثانش بودند؛ يك سوم ميراث به مادر و بقيه به پدرش مى رسد.
و اگر برادران داشت يك ششم ميراث به مادرش مى رسد و بقيه همه به پدر تعلق مى گيرد، در موجوديت پدر به برادران و خواهران سهمى نمى رسد. چون پدر خود متكفل اولاد است و پس از وفاتش تمامى دارايى اش به ورثه اش به شمول خواهران و برادران ميت مى رسد.
قبل از توزيع ميراث وصيت ميت انجام و قرضه هايش تأديه مى گردد.
تذكر وصيت و آن هم به گونه مكرر نشان مى دهد كه وصيت در توزيع ميراث از اهميتى خاص برخوردار است، با وصيت مشكل آن عده اقارب ميت حل مى گردد كه از لحاظ قانونى سهمى مشخص در ميراث ندارند، صاحب مال مى تواند در يك سوم مالش در ابطه به اقارب مستمند و نيازمندش وصيت كند.
اگر توزيع ميراث به صوابديد شما گذاشته شود، خود سهم هر يكى از اقارب دور و نزديك تان را تعيين كنيد؛ بگوييد سهم هر يكى را چگونه تعيين مى كنيد؟ در تعيين اسهام چه چيزى را ملاك و معيار مى گيريد؟ قرابت يا منفعت؟ پدر را قريبتر و مفيدتر مى گيريد يا پسر را؟ سهم كدام يكى را بيشتر و از كى را كمتر تعيين مى كنيد؟ براى تان مقدور و ممكن نيست كه در اين رابطه قضاوت حكيمانه و عالمانه داشته باشيد.
اين اسهام از سوى پروردگارى مقرر شده كه داناى با حكمت است و هر حكم و فيصله اش مبتنى بر حكمت و علم.
مغالطه عمدى يا اشتباه ناشى از عدم فهم ناقد در اين است كه او سهم دو سوم را در حالى به حساب دختران گرفته كه در كنار شان پدر و مادر نيز وجود دارند، در حالى كه اين سهم در صورتى به دختران تعلق مى گيرد كه تنها آنان وارث باشند، اگر ميت در كنار فرزندان؛ پدر و مادر نيز داشته باشد در آن صورت سهم هر يك مادر و پدر يك ششم است و بقيه مربوط فرزندان. بناءً اين ادعاء ناقد يك مغالطه است كه مى گويد: "اگر يک مرد فوت شود، و از او سه دختر و دو والد و يک همسر باقی بماند؛ دختران 2/3 سهم، والد ها 1/3 سهم (هردو بر اساس سوره 4 آيه 11) و همسر 1/8 سهم (بر اساس سوره 4 آيه 12) از ارث را دريافت ميکند که از ميزان ارث بيشتر ميشود"، در حالى كه سهم دختران در اين صورت 2/3 نه بلكه 13/24 مى شود، توزيع ميراث در اين صورت اين گونه است: پدر يك ششم، مادر يك ششم، همسر يك هشتم، بقيه از سه دختر. كه اين بقيه 13/24 مى شود، يعنى مجموع مال ميراث به 24 سهم توزيع گرديده، چهار سهم به مادر، چهار سهم به پدر، سه سهم به همسر و بقيه سيزده سهم به دختران تعلق مى گيرد.
چرا سهم پسر دو برابر سهم دختر است؟
برخى از نقادان كم مايه و نافهم اين اعتراض را نيز دارند كه چرا در ميراث؛ سهم پسر دو برابر سهم دختر است، عده مكار و فريبكار كه خود را مدعى خودخوانده دفاع از حقوق زنان جلوه مى دهند؛ بر اين توزيع اعتراض مى كنند؛ بدون توجه به اين كه توزيع ميراث بخشى كوچك از نظام كامل و جامع اقتصادى در اسلام است، بحث در اين رابطه بايد در إطار و نطاق تمامى نظام صورت گيرد، نه به گونه مستقل و جدا از سائر بخشها. در نظام اقتصادى اسلام زن از مكلفيت هاى اقتصادى فارغ است، و اين در حالى است كه مدارك مختلف كسب سرمايه را در اختيار دارد، از شوهر و اقاربش ميراث مى برد، مهر دلخواهش را بدست مى آورد، سرمايه هايش را به كار مى اندازد، حق كسب و كار را دارد، و مى تواند از اين طريق عوائد داشته باشد، باوجود آن هم در خانه پدرش و هم در منزل شوهرش تمامى مصارفش بر دوش ديگران است!! پدر و شوهر ذمه وار مصارف مالى و اعاشه و اباته اوست!! مگر تمامى اينها امتياز خاص و فوق العاده به زن نيست؟!! تنها انسان نافهم و بى عقل اين را تبعيض در حق زن خواهد خواند!! لازم بود بگويند: سهم مرد اندك و بارش سنگين تر است، بايد زن در حمل اين بار سنگين او را يارى كند و برخى از مكلفيت هاى مالى را به عهده بگيرد!! كم از كم بايد نسبت به مرد دلسوزى داشته و به طيب خاطر از بار او بكاهد!! ولى خداى حكيم و عليم همين را مناسب ديده، تقاضاى بازوان نيرومند مرد همين است كه بارش نسبت به زن سنگينتر باشد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و ششم
ناقد در رابطه به آيه 12نيز مرتكب مغالطه و اشتباه شده، بياييد در برابر اين آيه نيز كمى درنگ كنيم:
وَلَكُمْ نِصْفُ مَا تَرَكَ أَزْوَاجُكُمْ إِن لَّمْ يَكُن لَّهُنَّ وَلَدٌ فَإِن كَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصِينَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ وَلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ إِن لَّمْ يَكُن لَّكُمْ وَلَدٌ فَإِن كَانَ لَكُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُم مِّن بَعْدِ وَصِيَّةٍ تُوصُونَ بِهَا أَوْ دَيْنٍ وَإِن كَانَ رَجُلٌ يُورَثُ كَلاَلَةً أَو امْرَأَةٌ وَلَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِكُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ فَإِن كَانُوَاْ أَكْثَرَ مِن ذَلِكَ فَهُمْ شُرَكَاء فِى الثُّلُثِ مِن بَعْدِ وَصِيَّةٍ يُوصَى بِهَا أَوْ دَيْنٍ غَيْرَ مُضَآرٍّ وَصِيَّةً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَلِيمٌ * النساء: 12
و براى شما نيمى از آن چيزى است كه همسران تان به ميراث گذاشته، اگر فرزندى نداشته باشند، اگر فرزندى داشتند؛ براى شما يك چهارم تركه است، البته پس از انجام وصيّتى كه سفارش داده و بعد از اداء قرض، براى زنان تان يك چهارم چيزى است كه شما به ميراث گذاشته ايد؛ اگر فرزندى نداشتيد و اگر فرزندى داشتيد؛ براى آنان يك هشتم تركه است، پس از انجام وصيّتى كه سفارش مى دهيد و بعد از اداء قرض، و اگر مردى كه از او ارث برده مى شود كَلالَه باشد (پدر و فرزندى نداشت) و يا چنين زنى، و او برادر يا خواهرى داشت؛ براى هر يكى از آنها يك ششم است، و اگر بيش از اين باشند همه در يك سوم با هم شريكند، البته پس از انجام وصيّتى كه سفارشش داده مى شود و بعد از اداء قرض، وصيّت و وامى كه زيانبار نباشد، وصيت و سفارشى از سوى خدا؛ و خداوند داناى شكيباست.
رهنمودهاى اين آيت اينها اند:
اگر زنى مى ميرد؛ در حالى كه اولاد ندارد؛ نيمى از مالش به شوهرش مى رسد. اگر اولاد داشت سهم او يك چهارم است.
در نبود اولاد يك چهارم تركه ميت مرد به همسرش مى رسد و در صورت داشتن اولاد سهم او يك هشتم است.
اگر ميت مرد يا زن؛ نه پدر داشت و نه اولاد؛ تنها برادر و خواهر مادرى داشت؛ به هر يكى يك ششم تركه مى رسد؛ اگر شمار برادران و خواهران بيش از اين باشد به همه مشتركاً يك سوم تركه مى رسد. خواهر و برادر يا اعيانى ( از پدر و مادر مشترك)، يا علاتى (تنها از پدر مشترك) و يا اخيافى (تنها از مادر مشترك) مى باشد، از روايات فهميده مى شود كه در اين جا برادر و خواهر اخيافى مراد است.
پس از تكفين ميت نخست ديون او اداء مى شوند، بعد وصيتش در يك سوم مالش، سپس به هر وارثى سهمش سپرده مى شود.
متوجه باشيد كه نه در وصيت به كسى زيان برسانيد و نه در رابطه به وام و دَين، مبادا ورثه نيازمند و محتاج را ناديده گرفته و در باره كسى وصيت كنيد كه نيازمند نيست، مبادا در رابطه به قرضه ها اظهارات نادرست و خلاف واقع داشته باشيد.
در احاديث رهنمايى هاى مزيدى در رابطه به ميراث مى يابيم كه خلاصه آن چنين است:
هر چه پس از تأيه اسهام تعيين شده باقى مى ماند؛ بايد به خويشاوندانى داده شود كه سهم معينى در ميراث ندارند، و در شريعت به نام (عصبه) ياد مى شوند، به كسى كه بيش از ديگران با ميت قرابت دارد.
كافر و مسلمان از همديگر چيزى به ميراث نمى برد.
قاتل در مال مقتول مستحق ميراث نمى باشد.
آيه ديگر مورد بحث ناقد اين است:
يَسْتَفْتُونَكَ قُلِ اللّهُ يُفْتِيكُمْ فِى الْكَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَكَ وَهُوَ يَرِثُهَا إِن لَّمْ يَكُن لَّهَا وَلَدٌ فَإِن كَانَتَا اثْنَتَيْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَكَ وَإِن كَانُواْ إِخْوَةً رِّجَالاً وَنِسَاء فَلِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَيَيْنِ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ أَن تَضِلُّواْ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ * النسا: 176
از تو فتوى مى طلبند؛ بگو: خداوند در باره كلاله (كسى كه نه فرزند دارد و نه پدرش زنده است) به شما فتوى مى دهد؛ اگر مردى مُرد و فرزندى نداشت و داراى خواهرى بود ( پدرى و مادرى، يا پدرى)؛ براى او نصف تركه است، و او تمامى تركه خواهرش را به ارث مى برد اگر فرزندى نداشت، و اگر آنها دو (خواهر) بودند؛ براى آنها دو سوم اموالى است كه به ميراث گذاشته؛ و اگر آنان برادران و خواهران باشند؛ براى مرد به اندازه سهم دو زن است، خداوند براى تان بيان مى كند تا گمراه نشويد، و خداوند از هر چيزى به خوبى آگاه است.
چنانچه مشاهده مى كنيد در اين جا چگونگى توزيع ميراث كسى توضيح شده كه نه فرزند دارد و نه پدرش زنده است، تنها برادران و خواهران دارد، اگر يك خواهر داشت نصف تركه از اوست، و برادر؛ وارث تمامى ميراث خواهرش مى باشد، اگر ميراث به دو خواهر مانده بود دو سوم از آن آنها مى باشد، و اگر به بيش از يك برادر و خواهر به ميراث مانده بود سهم مرد دو برابر سهم زن مى باشد. در پايان آيه آمده است كه اين توزيع از سوى پروردگارى است كه به خير و مصلحت شما خوب آگاه است.
ناقد در رابطه به اين آيات نيز مرتكب مغالطه شده و مى نويسد: مثال دوم، مردی فوت ميشود و از او يک مادر و يک همسر و دو خواهر باقی ميماند، مادر 1/3 سهم (سوره 4 آيه 11) همسر 1/4 (سوره 4 آيه 12) و خواهران 2/3 (سوره 4 آيه 176) که مجموع آنها 15/12 کل ارث است.
ناقد مغالطه كار به تحريف و دروغ پناه برده و در محاسبه خود سهم خواهران را در موجويت مادر؛ دو سوم تركه گرفته و بر آيه 176 سوره النساء استناد كرده، در حالى كه مطابق اين آيه سهم خواهران در صورتى دو سوم است كه ميت كلاله بوده؛ نه فرزند دارد و نه پدرش زنده است، تنها برادران و خواهران دارد، اگر ميراث به دو خواهر مانده بود؛ دو سوم از آن آنها مى باشد و بقيه به سائر ورثه مى رسد، بناءً اگر مردى وفات مى كند و از او يک مادر و يک همسر و دو خواهر باقی ميمانند، توزيع ميراث مطابق محاسبه غلط ناقد نه بلكه اين گونه صورت مى گيرد: مادر يك سوم، همسر يك چهارم، بقيه از خواهران. يعنى ميراث ميت به دوازده سهم مساوى تقسيم گرديده؛ چهار سهم به مادر، سه سهم به همسر و پنج سهم به خواهران مى رسد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و هفتم
چند فرشته برای مريم فرستاده شده بودند؟
ناقد زير اين پرسش مى نويسد: . . . قرآن در مورد باردار شدن مريم و ميلاد مسيح در (سوره 3 آيه 42 و 45) راجع به چندين فرشته صحبت ميکند اما در (سوره 19 آيه 17-21) تنها از يک فرشته صحبت ميکند.
در پاسخش مى گوييم: در همين آيات با وضاحت كافى آمده است كه نخست چند فرشته؛ يكجا و يا جدا جدا و در وقفه هاى زمانى و غرض مژده تولد مسيح به مريم نزدش رفته اند و بار ديگر يك فرشته به نام روح (كه معمولاً جبرئيل به اين نام ياد شده و مأموريت او و فرشته هاى تحت فرمانش بخشيدن روح و جان به مخلوقات است). اين فرشته در سيماى يك انسان نزد او رفته، به من بگو: چه غرضى را با طرح اين پرسش بى مورد دنبال مى كنى؟!! و در كجاى اين آيات تعارض و تناقضى را سراغ داشته اى؟!! آيا انگيزه اى جز مغالطه دارى؟!!
چند باغ در بهشت وجود دارد؟
ناقد زير اين پرسش؛ بذله گويى نموده و چنان وانمود كرده كه بيان قرآن در رابطه به تعداد باغهاى بهشت متعارض است!! مى نويسد: در (سوره 39 آيه 73، سوره 41 آيه 30، سوره 57 آيه 21، سوره 79 آيه 41) تعداد بهشت يك و در (سوره 18 آيه 31، سوره 22 آيه 23، سوره 35 آيه 33) زيادتر آمده!!
جناب ناقد! بيان قرآن در رابطه به جنت (بهشت) و تعداد آن به پيمانه اى واضح و روشن است كه فقط افراد خيلى نافهم در رابطه به آن دچار سوء تفاهم و مغالطه خواهند شد!! جنت نام است، نام گاهى بر جنس و نوع اطلاق مى شود و تمامى احاد يك نوع را احتوى مى كند، مثل اين كه بگوييم: خداوند انسان را آفريد، انسان ناسپاس است، انسان عجول است. . . در تمامى اين موارد نوع انسان مراد است نه انسان مشخص، پس جنت گاهى اسم جنس است و تمامى جنت ها را احتوى مى كند نه يك جنت مشخص را، زمانى كه موضوع بحث مراتب بهشت است قرآن آن را داراى هفت باب مى خواند و هدف از آن مراتب بهشت است، كه مرتبت و اهميت آن متناسب به مقام و منزلت بهشتيان است، اما تعداد بهشت ها برابر به تعداد تمامى كسانى است كه مستحق بهشت باشند، براى هر يكى بهشتى جداگانه و متناسب به مقام و منزلت معنوى او ساخته مى شود. مى پرسم: تو كه از درك اين موضوع خيلى بسيط و روشن عاجزى در رابطه به قضاياىى كه ايجاب ظرفيت فكرى بيشتر و فهم و خرد بيشتر را دارد چه مسيرى را خواهى پيمود و در چه وضعى قرار خواهى داشت؟!!! چه چيزى ترا به اين مغالطه هاى نفرت انگيز واداشته؟ با اين مستوى منحط فكرى و علمى چگونه جسارت مى كنى در باره كتابى باعظمت چون قرآن پر جلال اظهار رأى كنى؛ آن هم اظهار رأيى به اين سخافت و تهافت؟!!
در روز قيامت مردم به چند گروه تقسيم مى شوند؟
نقاد زير اين پرسش به واهمه اش رنگ اعتراض و انتقاد داده و مى نويسد: در (سوره 56 آيه 7) ادعا ميکند که در روز قيامت مردم سه دسته ميشوند، اما در (سوره 90 آيات 18-19، سوره 99 آيات 6-7) تنها دو گروه را بر ميشمرد!!
در رابطه به اين موضوع نيز مثل ما قبل آن مرتكب خبط و خطأ شده، كه براى تصحيح آن بايد بگوييم:
قرآن در مواردى تمامى مردم را در دو دسته كافر و مؤمن؛ زمانى در سه گروه اصحاب الجنة، اصحاب النار و اصحاب الاعراف، زمانى در سه گروه اصحاب المشئمة، اصحاب الميمنة و السابقون؛ تقسيم نموده و زمانى نيز گفته است كه هر گروهى در امامت امام و رهبرش در برابر خدا مى ايستد؛ كه به اين ترتيب شمار اين گروه ها خيلى زياد خواهد بود، به اندازه تمامى رهبران خوب و بد و ائمه صالح و طالح، در تمامى تاريخ بشريت!! در اين تقسيم بندى هيچ نوع تعارضى وجود ندارد، براى آن كه مردم برويت ايمان و عقيد و با توجه به انجام نهايى شان در قيامت يا (مؤمن و كافر) اند، يا (بهشتى و دوزخى)، ولى هم بهشتى ها مراتب مختلف دارند و هم دوزخى ها، پس در مورد آنان از يك زاويه عدد دو صدق مى كند و از ناحيه ديگر عدد بيش از دو.
روح انسان را چه كسى قبض مى كند؟
ناقد ادعاء مى كند: در مورد اينکه چه کسى روح را در هنگام مرگ از انسان مى گيرد نيز تناقضى آشکار وجود دارد، فرشته مرگ (سوره 32 آيه 11)، فرشتگان (جمع) (سوره 47 آيه 27) و همچنين «اين الله است که روح را از انسانها در هنگام مرگ مى گيرد» (سوره 39 آيه 42)!!
جناب ناقد! فهم و برداشتت از اين آيات خيلى ناقص و وارونه است، ادعايت كاملاً غلط و نادرست است كه در اين آيات تعارضى وجود دارد، بيا اين آيات و ترجمه اش را بارى ديگر و با دقت لازم به مداقه بگير، آيات اينها اند:
قُلْ يَتَوَفَّاكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ * السجده: 11
بگو: همان فرشته اى مرگ كه بر شما گمارده شده شما را مى ميراند (روح تان را قبض مى كند)، سپس بسوى پروردگار تان برگردانده مى شويد.
فَكَيْفَ إِذَا تَوَفَّتْهُمْ الْمَلاَئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ * محمد: 27
پس چگونه باشد كه فرشته ها روح شان را قبض مى كنند و بر روها و پشتهاى شان مى كوبند؟!!
اللَّهُ يَتَوَفَّى الأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِى قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِى ذَلِكَ لآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ * الزمر: 42
خدا وند ارواح را به هنگام مرگ شان مى ستاند و آن كه نمرده در هنگام خوابش، پس آن يكى را نزد خود نگهميدارد كه فيصله مرگش صادر شده؛ و بقيه را تا موعد خاصى برمى گرداند، يقيناً كه در اين نشانه هاى روشنى است براى آنان كه تفكر مى كنند.
انتباهى كه هر انسان خردمند و عاقل؛ به زودى و بدون تأخير و تأنى از اين آيات مى گيرد اين است: براى هر انسانى ملك الموتى موظف شده كه در زمان اجلش روح او را قبض مى كند، ارواح تمامى انسان ها توسط همين فرشته ها و به حكم و إذن الهى گرفته مى شود، فرمان مرگ از سوى وى صادر مى شود و فرشته ها به تعميل فرمان وى مى پردازند.
جناب ناقد بى تأمل! به من بگو در كجاى اين آيات تعارضى سراغ مى شود؟!! چرا اين همه كج فهمى ها و مغالطه، چه كسى را با اين حرفهاى ميان تهى فريب خواهى داد؟!!
بالهاى فرشته ها
ناقد در اين رابطه مى نويسد: صحيح بخارى ادعا ميکند که جبرئيل 600 بال داشت (جلد چهارم بخش 54 شماره 455) در حالى که قرآن در (سوره 35 آيه 1) مى گويد فرشتگان 2، 3 يا 4 بال دارند.
در پاسخ او بايد گفت:
اولاً: اين كه تعارض روايت با آيت است نه تعارض در متن قرآن و ميان آياتش!! آيا مى دانى كه قرار اتفاقى تمامى محققين و محدثين بر اين است كه روايت متعارض با قرآن هيچ اعتبارى ندارد و لازم است آن را كنار گذاشت!!
ثانياً: اين روايت از لحاظ سند غريب است و تنها يك راوى در طبقه دوم (تابعين) دارد كه نامش زر بن حبيش است، در طبقه اول (صحابه) گاهى مستقيماً به عبدالله بن مسعود منسوب شده و گاهى از طريق عبدالله بن عمر به عبد الله بن مسعود.
بال در رابطه به فرشته ها از زمره متشابهات است كه معنى متبادر آن در چنين مواردى مطمح نظر نبوده و نمى توان آن را به معنى متداول آن گرفت، نه فرشته ها شبيه پرنده ها اند و نه بالهاى شان شبيه بالهاى پرنده ها. هدف از دو، سه و چهار بال افاده تفاوت ها در سرعت آنان است نه بيان چگونگى ساختار آنان و بالهاى شان. اين موضوع در رابطه به پيام رسانى فرشته ها آمده، كه برخى سريعتر از ديگران به مأموريت شان مى رسند.
عذاب قوم عاد يك روز دوام كرد يا بيش از آن؟
ناقد در رابطه به اين پرسش با بذله گويى مى نويسد: الله چند روز براى نابودى قوم عاد نياز داشت؟ يک روز (سوره 54 آيه 19) يا چندين روز (سوره 41 آيه 16، سوره 69 آيات 6-7).
جناب ناقد! تو در اين جا نيز اشتباه قبلى ات را تكرار كرده اى، و مرتكب مغالطه شده اى، در آياتى كه بر آن استناد كرده اى در يكى (ثَمَانِيَةَ أَيَّامٍ: هشت روز) آمده، در ديگرى (أَيَّامٍ نَّحِسَاتٍ: روزهاى نحس) و در ديگرى (يَوْمِ نَحْسٍ مُّسْتَمِرٍّ: روز نحس دوامدار)، مطلب هر سه يكسان و يكى شرح ديگر است، يوم نحس مستمر همان مطلب را افاده مى كند كه ايام نحسات و ثمانية ايام افاده مى كند. مثال آن اين است كه بگوييم: با تهاجم امريكا بر افغانستان؛ افغان ها با روز دشوارى روبرو شدند، اين جمله دقيقاً با اينها يكسان است: با تهاجم امريكا بر افغانستان؛ افغان ها با روزهاى دشوار روبرو شدند، با تهاجم امريكا بر افغانستان؛ افغان ها با روزگارى پر از مشقت روبرو شدند. زمانى كه مى گوييم: امروز ما چون ديروز ماست، هر انسان خردمند در اين جمله نه از امروز يك روز را و نه از ديروز تنها يك روز گذشته را اخذ مى كند، بلكه امروز را به حال و ديروز را بر ماضى اطلاق مى كند.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و هشتم
آفرينش سريع بود يا کُند؟
ناقد در رابطه به چگونگى آفرينش هستى و اين كه آفرينش مرحله وار بود يا فورى و آنى؛ ملاحظاتى بى پايه و بيهوده بر دو آيه قرآن دارد، مى نويسد: در (سوره 7 آيه 54) چنين آمده: الله آسمانها و زمين را در 6 روز آفريده است، اما (سوره 2 آيه 117) مى گويد که “الله به صورت آنى خلق ميکند” !!
آيات مربو ط به آفرينش آسمانها و زمين در شش روز را قبلاً و به گونه مفصل بررسى كرديم، بياييد در برابر آيه اى كه ناقد دير فهم به معنى آفرينش فورى و آنى گرفته است؛ كمى درنگ كنيم؛ آيه چنين است:
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَإِذَا قَضَى أَمْراً فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ * البقره: 117
نو آفريننده آسمانها و زمين، چون فرمان كارى را صادر كند، غير از اين نباشد كه مىگويد: شو! پس مى شود.
مفهوم اصلى اين آيه غير از آن چيزى است كه جناب ناقد اشتباهاً حدس زده يا عمداً مرتكب مغالطه شده، و آن را به معنى آفرينش آنى و فورى تعبير كرده، معنى دقيق آيه اين است كه فرمان الهى و فيصله اش در باره هر كارى؛ بلامانع تحقق مى يابد؛ هيچ چيزى نمى تواند در برابر آن مانع شود و از تحققش جلوگيرى كند، هر كارى همانگونه انجام مى يابد كه وى فرمان داده. جناب ناقد توجه كافى ننموده و صيغه (فيكون: پس مى شود) را كه صيغه مضارع است و انجام كار در زمان مستقبل را افاده مى كند؛ به معنى انجام آنى و فورى گرفته، در حالى كه نه الفاظ اين آيه ملهم اين انتباه است و نه سنت الهى در آفرينش مخلوقات چنين است، عملاً مشاهده مى كنيم كه آفريدگار هستى همه چيز را طبق برنامه اى دقيق و زمان بندى شده و به گونه تدريجى مى آفريند، اگر از نطفه اى كوچك؛ انسان كامل مى سازد و يا از خسته اى؛ درخت تنومند؛ همه را به گونه تدريجى به كمال مى رساند.
آيا آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند؟
يكى ديگر از هفتاد من دروغ ناقد اين است كه ادعاء كرده در يكى از آيات قرآن گفته شده كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و خداوند آنها را از هم جدا كرد ولى در ديگرى برعكس گفته شده كه از هم جدا بودند و خداوند آنها را با هم يكجا كرد!!! زير پرسش (به هم چسباندن يا از هم جدا کردن؟) مى نويسد: در مورد روش ايجاد زمين و آسمان قرآن يکجا مى گويد که آنها از هم جدا بودند و بعد به هم گرويدند (سوره 41 آيه 11) اما در (سوره 21 آيه 30) مى گويد که آنها ابتداء يکى بودند و بعداً از يکديگر جدا شدند.
ادعاء ناقد افتراء قبيح و دروغ شاخدار است، در هيچ آيه قرآن؛ نه به گونه صريح و نه به گونه تلويح و اشارتاً نيامده كه آسمانها و زمين از هم جدا بودند و سپس به هم گرويدند!! بياييد آياتى را كه ناقد مستمسك خود گرفته از نظر بگذرانيم، آيات اينها اند:
أَوَلَمْ يَرَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ كَانَتَا رَتْقًا فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاء كُلَّ شَيْءٍ حَى أَفَلاَ يُؤْمِنُونَ * الانبياء:30
آيا كافران به اين توجه نكرده اند كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم، و هر جاندار را از آب آفريديم، پس آيا ايمان نمى آورند.
اين آيه مباركه كه يكى از اعجاز بزرگ قرآن را به نمايش مى گذارد؛ با كمال صراحت و وضاحت مى گويد كه آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند و ما آنها را از هم جدا كرديم. (شرح و تفسير اين آيه را در عنوان (قرآن مى گويد: آسمانها و زمين به هم پيوسته بودند) مطالعه كنيد.
اما آيه دوم:
ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء وَهِى دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلأَرْضِ اِئْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ* فصلت: 11
سپس به سوى آسمان توجه كرد، در حالى كه دود (گونه) بود، به او و زمين گفت: خواسته و ناخواسته جلو آييد (پديد آييد)، گفتند: به طيب خاطر (فرمانبردارانه) جلو آمديم.
حال از ناقد مى پرسم: در كجاى اين آيه آمده است و از كدام لفظ و فقره اش اين انتباه را گرفته اى كه آسمانها و زمين از هم جدا بودند سپس با هم يكى شده اند؟!! اشاره اى خفيفى نيز در هيچ لفظ اين آيه سراغ نمى شود كه مستمسكى براى جناب ناقد باشد و ادعاء بيهوده و بى بنياد او را ثابت كند، در تمامى قرآن نيز چنين اشاره اى را نمى يابيم.
انسان از چه چيزى ساخته شده؟
ناقد زير پرسش (انسان از چه ساخته شده بود؟) مى نويسد: از لخته خون (سوره 96 آيات 1-2)، از آب (سوره 21 آيه 30، سوره 24 آيه 45، سوره 25 آيه 54)، از چيزى مانند سفال (سوره 3 آيه 59، سوره 30 آيه 20، سوره 35 آيه 11).
در پاسخ جناب ناقد بايد گفت:
نخست بايد بدانى كه قرآن دو مرحله مختلف پيدايش انسان را به بحث كشيده و جوانب و مراحل گوناگون آن را به نمايش گذاشته: پيدايش نخستين انسان در ابتداء خلقت و پيدايش معمول انسان پس از آن و تا امروز. اگر به بيان قرآن در رابطه به آفرينش كائنات در مجموع و پيدايش انسان به گونه خاص توجه كنيم؛ به زودى درك مى كنيم كه قرآن به تمامى قله هاى بارز گراف آفرينش اشاره هاى دقيق و روشن دارد، به مخاطبش مى گويد: آسمانها و زمين كدام مراحل اساسى و بارز را سپرى كرده تا به شكل كنونى اش درآمده، اولين انسان چگونه آفريده شد، ماده نخستين تركيب بدن او چيست، اين ماده چگونه در زمين اين مهد پيدايش انسان ايجاد گرديد، ادامه نسل او چگونه تأمين گرديد، نطفه انسان چگونه و از چه چيزى ساخته مى شود، چه مراحلى بر آن سپرى مى شود تا به شكل انسان كامل درآيد؟!! كسانى كه آيات مربوط به اين مسائل را با كمى دقت و تمعن مطالعه كنند مى دانند كه هر آيه اش يك اعجاز بزرگ علمى است.
ثانياً؛ بايد بدانى زمانى كه قرآن مى گويد: خدا انسان را از سفال، تراب، گل و گل سياه بوناك آفريده؛ طى اين بيان به مراحلى اشاره مى كند كه زمين تا قبل از آماده شدن براى توليد حيات بر روى آن و در آغوشش بخود گرفته، نخست داغ و آتشين بود، سپس قشر بيرونى اش سنگ گونه و سفت شد، بعد خاك ايجاد شد، اين خاك در يك مرحله به شكل سفال در آمد، در مرحله ديگر به شكل گِل، بعد به شكل گِل سياه بوناك، در همين مرحله است كه آغوش زمين براى پرورش حيات آماده گرديده و آفريدگار هستى نخست نباتات و سائر جانداران را آفريد و سپس و در پيشرفته ترين مرحله انسان را.
ثالثاً؛ بايد بدانى كه بيان قرآن در رابطه به پيدايش انسان از خاك، نطفه مختلط، علقه، مضغه مخلقه و غير مخلقه؛ به مراحل گوناگون پيدايش انسان اشاره دارد، و اين مراحل دقيقاً همانگونه است كه علم و ساينس امروز به ماهيت آن پى برده.
رابعاً در تمامى اين آيات اعجازهاى بزرگ علمى به نمايش گذاشته شده، اگر انسان حقجو با ذهن شفاف در پاى اين آيات متبركه بنشيند و نداى آن را با گوش دل و جان بشنود به سجده خواهد رفت و بى درنگ به عظمت قرآن اعتراف خواهد كرد. اگر خواسته اى ابعاد گسترده آموزه هاى اين آيات را درك كنى بيا شرح آن را در مبحث (معنى اين سخن چيست كه انسان از علقه آفريده شده؟) مطالعه كن و آنگاه سخافت اعتراض و عدم آگاهى ات از قرآن را به قضاوت بنشين.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط چهل و نهم
آيا قرآن تفصيل همه چيز را در خود دارد؟
ناقد مى نويسد: قرآن در جاهايى ادعاء ميکند که کامل است و تمامى جزئيات را دارا مى باشد و هيچ چيز باقى نمانده است که در آن نباشد (سوره 6 آيه 38، سوره 6 آيه 114، سوره 16 آيه 89 ، سوره 12 آيه 11، (مدرك را نادرست گرفته، مطلب مورد نظر ناقد در سوره 17آيه 12آمده)، و…) اما چيزهاى بسيارى هستند که قرآن آنها را ناتمام باقى مى گذارد. . . .
بياييد يكى از اين حواله ها را به بررسى بگيريم تا در روشنايى آن پاسخ شايسته را در جلو ناقد بگذاريم، قرآن مى فرمايد:
وَقَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِّن رَّبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قَادِرٌ عَلَى أَن يُنَزِّلٍ آيَةً وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ * وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِى الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم مَّا فَرَّطْنَا فِى الكِتَابِ مِن شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ * الانعام:37- 38
و گفتند: چرا از سوى پروردگارش نشانه اى بر او نازل نمى شود، بگو: يقيناً كه خداوند بر اين قادر است كه آيه اى نازل كند؛ ولى اكثر شان نمى دانند، و در زمين نه هيچ جنبنده اى وجود دارد و نه هيچ پرنده اى كه با دو بالش مى پرد؛ مگر اين كه چون شما گروه گروه اند، در اين كتاب هيچ چيزى را فروگذار نكرده ايم، سپس به سوى پروردگار شان گرد آورده مى شوند.
برخى از رهنمودهاى اين آيات متبركه اين ها اند: منكرين معجزه اى مى خواهند كه انكار از آن ممكن نباشد و هر بيننده را وادار به باور و ايمان مى كند، در جواب آنان گفته شده:
الله متعال قادر است چنين معجزه اى نشان دهد، مگر چنين كارى مطابق سنت وى نيست.
خداوند متعال هر مخلوق را با خصوصيات و امتيازاتى لازمه فطرت آن آفريده، اصناف گوناگون جانداران را داراى مواصفات و ويژگى هاى خاصى ساخته، چنانچه حيوانات بر زمين مى خزند و مى روند، و پرندگان با بالهاى شان در فضاء پرواز مى كنند، انسان را نيز با ويژگى هاى خاصى آفريده، ويژگى بارز او اين است كه استعداد انتخاب كردن را دارد، مى تواند از ميان چند بديل يكى را به اختيار خو انتخاب كند، اگر اين ويژگى از او گرفته شود، مجال انتخاب از او سلب شود و وادار به انتخاب بديل خاص شود؛ در اين صورت امتياز او نسبت به سائر مخلوقات از ميان مى رود و شبيه بقيه جانداران بى اختيار مى شود، آفريدگار حكيم نمى خواهد با انسان چنين معامله اى صورت گيرد، ارائه معجزه وادار كننده و سلب كننده اختيار؛ منافى مشيت الهى و خلاف سنت اوست.
قرآن تمامى دلائلى را كه براى انسان خردمند و حقجو كفايت مى كند؛ در برابر مخاطب خود مى گذارد.
آرى قرآن مكمل است، مفصل است، كافى و شافى است، هيچ چيز مورد نياز انسان را فروگذار نكرده، تمامى آن چه كه انسان بايد بداند، در باره خدا، در باره هستى، در باره خود، اسباب سعادت و شقاوت خود، عوامل عروج و زوال خود. . . . همه را برايش بيان كرده. با مطالعه قرآن هر انسان ديده ور؛ اين حقيت را درك مى كند؛ اما انسانى كه چشم دلش كور است نه تنها از درك آن عاجز مى ماند بلكه به مخالفت آن مى پردازد، "ذهن احمق مانند مردمک چشم است: هرچه نور بيشترى به آن بتابانيد تنگ تر مى شود".
شايد برخى بگويند: مگر در قرآن ذكرى از هواپيما نيز آمده؟ آيا از ميوه هايى نيز يادآورى شده كه در سرزمين عرب هاى آن زمان وجود نداشت؟ در پاسخ آنان عرض مى كنم: هر چند از كتابى كه هادى و رهنماى انسان است و امور فردى و اجتماعى اش در ابعاد فكرى، اخلاقى، حقوقى، مالى، سياسى و اجتماعى را تنظيم مى كند و حيثيت قانون را دارد؛ نبايد انتظار آن را داشت كه به اين امور نيز بپردازد، اما قرآن به عنوان كتاب جامع و شامل تمامى ابعاد زندگى انسان؛ به اين امور نيز يا به گونه اجمالى و يا تفصيلى پرداخته، به طور مثال در رابطه به پرسش بالا اين آيات را در برابر خود قرار دهيد:
وَآيَةٌ لَّهُمْ أَنَّا حَمَلْنَا ذُرِّيَّتَهُمْ فِى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ * وَخَلَقْنَا لَهُم مِّن مِّثْلِهِ مَا يَرْكَبُونَ * يس: 41-42
و نشانه روشن (ديگر) براى شان اين است كه اولاد شان را در كشتى مملوّ حمل مى كنيم، و براى شان چيزهاى شبيه آن را آفريدهايم كه بر آنها سوار مى شوند.
در اين آيات مبارك اين رهنمايى ها را مى يابيم:
الله متعال به انسان استعداد ساختن كشتى را عنايت كرد، ضوابط و سننى را در طبيعت به وديعت گذاشت كه انسان را در كار ساختن كشتى يارى مى كند، و اشيايى را آفريده كه انسان بتواند با استفاده از آن كشتى بسازد، آب را چنان بار آورده كه برخى از مواد را بر سينه خود حمل مى كند و از غرق كردنش خوددارى مى ورزد، به انسان استعداد و توفيق ساختن كشتى هايى را عنايت كرد كه دل بحر ها را مى شكافد و در آب آن جلو مى رود، و با استفاده از اين كشتى ها از سر زمينى به سرزمين ديگر مى رود، اموال تجارتى اش را انتقال مى دهد، چنانچه امروز در سده بيست و يكم؛ مهمترين، مصئون ترين و ارزان ترين وسيله حمل و نقل انسان همين كشتى ها اند. يقيناً كه الله متعال از اين طريق فضل عميم خود را شامل حال انسان كرده است.
الله متعال براى انسان استعداد و توفيق ساختن وسائل ديگر شبيه كشتى را عنايت كرده، تا رفتنش از محلى به محل ديگر را برايش آسان و مقدور كند. تمامى وسائلى كه انسان براى حمل و نقل تا اكنون ساخته يا پس از اين خواهد ساخت مظهر و مصداق اين آيت شمرده مى شود.
شايد جناب ناقد پاسخ اعتراض و پرسشش را در رابطه به هوا پيما در اين مقدمه يافته باشد، هوا پيما نيز مظهر و مصداق اين آيه است.
در رابطه به ميوه ها بايد گفت: قرآن نام برخى از ميوه هاى مشهور و معروف ميان اعراب زمان نزول قرآن را ياد آور شده، از بقيه ميوه ها (چه آنهايى كه در آن وقت و آن سرزمين وجود داشت و چه نداشت) به صيغه عام ياد كرده، و اين نه تنها محلى براى اعتراض ندارد بلكه ذكر نام آنها غير ضرورى و حتى باعث اعتراض بود. به اين آيات توجه كنيد:
يُنبِتُ لَكُم بِهِ الزَّرْعَ وَالزَّيْتُونَ وَالنَّخِيلَ وَالأَعْنَابَ وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ إِنَّ فِى ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ * النحل: 11
با آن (آب) زراعت و (درختان) زيتون و خرما و انگور و انواع ميوهها را براى تان مى روياند، بى گمان كه در اين نشانه اى روشن براى كسانى است كه تفكر مى كنند (و مى انديشند).
وَهُوَ الَّذِى أَنشَأَ جَنَّاتٍ مَّعْرُوشَاتٍ وَغَيْرَ مَعْرُوشَاتٍ وَالنَّخْلَ وَالزَّرْعَ مُخْتَلِفًا أُكُلُهُ وَالزَّيْتُونَ وَالرُّمَّانَ مُتَشَابِهًا وَغَيْرَ مُتَشَابِهٍ كُلُواْ مِن ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ وَآتُواْ حَقَّهُ يَوْمَ حَصَادِهِ وَلاَ تُسْرِفُواْ إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ 141
و او همان است كه باغ هاى گوناگونى آفريد، برافراشته شده (بر پايه ها و چيله ها چون انگور) و نابرافراشته (ايستاده بر تنه هاى خود)، خرمابنها، و كشتزارها كه خوردنى ها (حاصلات و ميوه هاى) آنها از هم متفاوت اند، زيتون، انار، (در رنگ و شكل) مشابه هم و (در ذائقه) از هم متفاوت، آنگاه كه به بار نشستند از ميوه اش بخوريد و در اثناى جمع آورى حاصلاتش حق آن را (كه خداوند بر شما لازم كرده) بدهيد، و اسراف مكنيد، يقيناً كه خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد.
تمامى ميوه هاى روى زمين مظهر و مصداق اين آيات اند.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاهم
آيا ديگران نيز خداى مسلمانان را مى پرستند؟
ناقد در رابطه به اين موضوع نيز انتقادى دارد كه در برخى از آيات؛ معبود قريش غير از معبود مسلمانان خوانده شده و در برخى ديگر گفته شده كه آنان نيز به خدا باور داشتند، مى نويسد: در (سوره 109 آيه 3) به محمد (ص) دستور داده شده که به ناباوران بگويد، شما چيزى را نمى پرستيد که من مى پرستم. هرچند سوره هاى ديگر در قرآن بطور مشخص اشاره ميکند که آن ناباوران در واقع خدايى را پرستش ميکنند که همان الله است.
در حالى كه ناقد نتوانسته آيه اى را نشاندهى كند كه در آن چنين مطلبى آمده باشد (آن ناباوران در واقع خدايى را پرستش ميکنند که همان الله است)، اصلاً چنين آيه اى در تمامى قرآن وجود ندارد. بياييد آيه اى را كه ناقد به آن استناد كرده در برابر خود بگذاريم؛ آيات اينها اند:
قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ * لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ * وَلَا أَنتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ * الكافرون: 1-3
بگو : آى، هاى، اى كافران. آنچه را مى پرستيد نمى پرستم. و نه شمائيد پرستنده آنچه مى پرستم.
در آيه اول تمامى كافران با چند ندا مخاطب قرار گرفته، با يا: نداء دور و غائب، اى: نداء نزديك و حاضر، ها! انگيزنده و هشدار دهنده.
مراد از كافران همه كسانى اند كه از دين اسلام انكار مى كنند، قرآن كفار مكه را مشرك مى خواند و يهود و نصارى را اهل كتاب و لفظ (كافر) را براى هردو بكار مى برد.
هرچند مخاطب اولى اين سوره، پيامبر عليه السلام است، ولى حكم آن متوجه هرفرد مؤمن است، هر مسلمانى مكلف است در برخورد با (كافران) همين موضع را داشته باشد.
به چند نكته خاص در آيه دوم متوجه باشيد:
الف: از الفاظ فهميده مى شود كه قريش پيامبر عليه السلام را به يك نوع سازش و تلفيق ميان معبود او و معبودان قريش دعوت كرده. روايات زيادى در باره پيشنهادات قريش در اين خصوص وارد شده، برخى گفته اند كه قريش پيشنهاد كردند: ما خداى ترا مى پذيريم و تو بتهاى ما را، گاهى اين را مى پرستيم و گاهى آنرا. برخى گفته اند: پيشنهاد قريش اين بود كه يكى از اصنام و بت هاى آنانرا ببوسد و احترام كند تا در مقابل، آنان نيز معبود او را بپذيرند، از اشاره هاى كه در قرآن مى يابيم به اين نتيجه مى رسيم كه پيشنهاد قريش احتمالاً چنين بوده: از او خواسته اند كه از هتك حرمت به معبودان قريش خوددارى كند، آنانرا باطل نخواند، به بت ها ناسزا نگويد، آنها را وسيله تقرب به خدا بشمارد، كه در اين صورت قريش نيز بالمقابل معبود او را مى پذيرند و از مخالفت با او خوددارى مى ورزند.
ب: پيامبر عليه السلام و از طريق او هر مسلمانى مكلف شده تا در برابر اين نوع پيشنهادها جوابش قاطع و صريح بوده بگويد: هرآنچه را شما به پرستش گرفته ايد هرگز نمى پرستم.
اين سوال پيش مى آيد كه بت پرستان و مشركان مكه از خدا انكار نمى كردند، بت ها را وسيله تقرب به خدا مى پنداشتند، گمان مى كردند كه ميان خـدا و بنده واسطه اى ضروريست، هر انسانى نمى تواند مستقيماً بخدا برسد و فريادهايش شنيده شود و دعاهايش پذيرفته، بت ها سمبول اند، مجسمه هاى شخصيت هاى صالح و نيك و مقرب بارگاه الهى، با پرستش بت ها، ارواح ملكوتى اين شخصيت هاى مقدس را ارضاء مى كنيم، توجه آنها را جلب مى نمائيم، مورد عنايت آنان قرار مى گيريم، به خواسته هاى ما جواب مى گويند، دعاهاى ما را اجابت مى كنند، اگر قادر به اجابت دعاهاى ما نبودند به بارگاه خدا تقديم مى كنند، واسطه ما مى شوند، سفارش هاى آنان زمينه اجابت دعا هاى ما را در بارگاه الهى فراهم مى كند.
همچنان يهود و نصارى؛ به خدا باور داشتند، اگر يكى عزير عليه السلام را پسر خدا مى خواند و ديگرى مسيح عليه السلام را، آنها را در كنار خدا به كمك مى خواندند، وسيله تقرب به خدا مى شمردند، واسطه ميان خود و خدا، پس معنى اين حرف چيست كه به كافران بگوئيم: از هر معبودى كه شما مى پرستيد منكريم و آنرا نمى پرستيم. خدا نيز يكى از معبودان آنان و حتى معبود اصلى شان است. در جواب اين سوال بايد گفت كه: خدا يكى از معبودان نيست، بلكه معبود يگانه است، خدا از شريك بى نياز است، كسيكه با خدا چيزى ديگر و يا كسى ديگر را شريك بگيرد، در دعاء و عبادت و در پرستش و نيايش؛ جز خدا؛ يا قبل از خدا و يا در كنار خدا به ديگرى رجوع كند، مشرك است، خدا را نشناخته، معبودى را كه او در ذهن خود ترسيم كرده، معبود ناقص است، محتاج شريك، عاجز از اداره هستى به تنهائى، فريادهاى بنده ها فقط از طريق وسيط به او مى رسد، اين همان خداى مالك المك و پروردگار يكتا نيست كه تو مى پرستى، پس به آنان بگو: من كسى را نمى پرستم كه شما مى پرستيد، شما بى جهت گمان مى كنيد كه من خدايى را مى پرستم كه شما نيز به آن باور داريد!! چنين نيست، شما بى جهت اميدوار شده ايد كه شايد كنار بيايم و تن به سازش بدهم، و معبودان شما را بپذيرم و از مخالفت با آنها خود دارى ورزم.
از آيه سوم چند مطلب را مى توان گرفت:
الف: اين تصور شما درست نيست كه شما به همان خدايى باور داريد كه من مى پرستم، پرستنده خدايى نيستيد كه من مى پرستم، نه باور و تصور ما و شما در باره خدا باهم برابر است و نه عبادت و پرستش ما.
ب: پيشنهاد شما را مبنى بر اين كه معبودان شما را بپذيرم و از مخالفت با آنها خود دارى ورزم، هرگز نمى پذيرم. اميدى به آن نداشته باشيد.
استعمال كلمه (ما) به جاى (من) در اين تركيب ها نشان مى دهد كه در اين جا (صفات) معبود مطمح نظر است، اگر تنها ذات معبود مطمح نظر بود بايد كلمه (من) بكار مى رفت. (ما: چه) و (من: كى)، (من) براى ذوى العقول و (ما) براى غيرذوى العقول بكار مى رود، استعمال (ما) براى ذوى العقول چنان است كه بگوئيم: او چيست؟، بجاى آنكه بگوئيم او كيست؟ در تركيب (او چيست؟) مطمح نظر ما صفات اوست، مى خواهيم بدانيم او چه كاره است؟ چه خصوصياتى دارد؟ وظيفه و مقام و درجه او چيست؟ نويسنده است؟ عالم است؟ مأمور است يا افسر؟
البته در قرآن آياتى را نيز مى يابيم كه مى فرمايد: اگر از آنان بپرسى چه كسى آسمانها و زمين را آفريده؛ خواهند گفت: الله؛ اگر بپرسى چه كسى خورشيد و ماه را مسخر كرده؛ خواهند گفت: الله . . . . ميان اين آيات و آيات قبلى نه تنها هيچ تعارضى وجود ندارد بلكه از لحاظ محتوى و مضمون به دو قضيه متفاوت و جداگانه اشاره دارند، در يكى خدا به عنوان معبود مطرح است و در ديگرى به عنوان خالق، قريش نيز خدا را در خيلى از موارد خالق يگانه مى خواندند، اما آنجا كه خدا به عنوان معبود يگانه و مستعان يگانه مطرح مى شد قريش موضع مشركانه و كافرانه داشتند، در كنار خدا معبودان جعلى و ساخته و پرداخته دست و ذهن خود را مى پرستيدند، اعتقاد و باور شان نسبت به خدا از اين منظر مغاير توحيد و يكتاپرستى و متصادم با آموزه هاى دينى بود.
حال جناب ناقد اعتراضش را در روشنايى اين شرح به قضاوت بنشيند، و ببيند كه در كجاى اين آيات تعارضى را سراغ دارد، اگر معنى دقيق تعارض را مى داند؟!! تعارض يعنى اين كه در يكى در رابطه به موضوعى خاص؛ قضاوتى صورت گرفته كه در ديگرى در رابطه به همين موضوع قضاوت متفاوت و متصادم با قبلى به عمل آمده.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و يكم
آيا در آخرت شفاعتى وجود دارد يا نه؟
ناقد مى نويسد: قرآن در مورد اينکه آيا در روز آخرت شفاعتى وجود خواهد داشت يا نه دچار تناقض ميشود، آيات (سوره 2 آيه 122-123، سوره 254 آيه 6-51، سوره 82 آيات 18-19 و…) مى گويند شفاعتى وجود ندارد و آيات (سوره 53 آيه 26، سوره 43 آيه 86، سوره 34 آيه 23، سوره 20 آيه 109) عكس آن را مى گويد و البته هر دو اين پاسخ ها را مى توان با احاديث مختلف پشتيبانى کرد.
جناب ناقد! تو در اين جا نيز طبق عادتت دچار مغالطه شده اى، نمى دانى يا نخواسته اى اين حقيقت را بگويى كه از دو نوع مختلف شفاعت؛ يكى در قيامت وجود دارد و ديگرى ندارد. از نظر قرآن شفاعت دو گونه است: شفاعت حسنه و شفاعت سيئه، خداوند شفاعت حسنه را هم در دنيا ارج مى گذارد و مى پذيرد و هم در آخرت. قرآن اگر از جانبى شفاعت مزعوم مشركين را نفى كرده؛ از جانبى ديگر شفاعت قابل قبول را صحه گذاشته، مشركين به اين باور بودند كه معبودان جعلى آنان در دنيا نيز و در آخرت نيز در بارگاه الهى از آنان شفاعت مى كنند، و اين شفاعت كافيست كه آنان را از محاسبه الهى و مجازات نجات دهد، همان گونه كه مى پنداشتند بت ها (اين مجسمه هاى شخصيت هاى صالح و بزرگ) و قبرهاى شان واسطه اى ميان خدا و آنان اند، از طريق آنان دعاهاى شان به محضر خدا مى رسد و پذيرفته مى شود، در روز آخرت نيز شفاعت و سفارش شان حتماً پذيرفته مى شود و شفعاء مزعوم شان دست آنان را گرفته و وارد بهشت مى كنند. قرآن اين تصور مشركانه شفاعت را طى آيات زيادى نفى كرده، ولى در جانب ديگر بر وجود شفاعت جائز صحه مى گذارد، شفاعت جائز اين است كه يك انسان خوب در باره انسان خوب ديگر كه مرتكب اشتباهات شده ولى سزاوار بخشش است؛ شفاعت كند، قرآن مى فرمايد كه اين نوع شفاعت وجود دارد، اما در رابطه به اين شفاعت نيز مى فرمايد كه هم شفاعت شونده از سوى خدا نشاندهى مى شود و هم شفاعت كننده از سوى خدا اجازه شفاعت مى يابد. براى درك بهتر موضوع در برابر آياتى درنگ مى كنيم كه چگونگى شفاعت در آن بيان گرديده:
مَّن يَشْفَعْ شَفَاعَةً حَسَنَةً يَكُن لَّهُ نَصِيبٌ مِّنْهَا وَمَن يَشْفَعْ شَفَاعَةً سَيِّئَةً يَكُن لَّهُ كِفْلٌ مِّنْهَا وَكَانَ اللّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ مُّقِيتًا * النساء: 85
كسى كه سفارشى نيك را سفارش دهد؛ براى او بهره اى از آن باشد، و هر كى سفارشى بد را سفارش دهد براى او پادافراهى از آن باشد، و خداوند بر هر چيزى نگهبانى چيره است.
يعنى سفارش دو گونه است: سفارش نيك و سفارش بد، سفارش نيك ارجمند است و سفارش كننده اش مستحق پاداش متناسب، و سفارش زشت نكوهنده است و سفارش كننده اش سزاوار جزاى زشت.
وَلاَ يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ إِلاَّ مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ * الزخرف: 86
و آنانى توان شفاعت را ندارند كه (مشركين) جز خدا به كمك مى طلبند، مگر آن كه به گونه حقيقى گواهى دهد؛ در حالى كه مى دانند.
رهنمودهاى اين آيه مباركه اينها اند:
معبودانى جعلى كه مشركين طمع و اميد شفاعت شان را دارند و گمان مى كنند اينها مى توانند در محضر خدا از آنان شفاعت كنند، از طريق سفارش و شفاعت به بارگاه الهى حاجتها و نيازمندى هاى شان را در دنيا برآورده سازند و در آخرت از محاسبه و مؤاخذه الهى نجات دهند، بدانند كه اينها توان، صلاحيت و مجال هيچ شفاعتى را ندارند، تنها كسى مى تواند در محضر الهى از انسانى شفاعت كند كه داراى دو ويژگى باشد: 1- راست بگويد، در باره كسى شفاعت كند كه مستحق و سزاوار شفاعت باشد، در باره انسان غيرمستحق و نااهل شفاعت نكند. 2- آگاه و دانا باشد و كسى را كه به شفاعت او مى پردازد به خوبى بشناسد، نه اين كه با چشم بسته و نادانسته از كسى شفاعت كند كه از شخصيت، باورها و عملكردهايش اطلاع دقيق ندارد. اين شرائط به حدى گران و سخت است كه امكان شفاعت را به پيمانه زيادى از ميان مى برد. قرآن علاوه بر اين؛ شرائطى ديگر نيز براى شفاعت مقبول وضع كرده؛ مثل اين كه شفاعت به إذن خدا و در باره كسى خواهد بود كه خداوند او را مستحق و سزاوار چنين شفاعتى قرار داده، در باره او شفاعت كسى را مى پذيرد كه خداوند خود به او اجازه شفاعت را بدهد.
وَاتَّقُواْ يَوْماً لاَّ تَجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْئاً وَلاَ يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَةٌ وَلاَ يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلاَ هُمْ يُنصَرُونَ * البقره: 48
و از روزى بترسيد كه نه كسى مجازات ديگرى را به عهده بگيرد، نه شفاعتى در باره او پذيرفته شود، نه معاوضه اى از او گرفته شود و نه به كمكش پرداخته شود.
اين آيه مباركه ما را به اين حقائق رهنمايى مى كند:
در دنيا اكثراً اتفاق مى افتد كه مجرمين يا به اين دليل از مجازات مى رهند كه ديگرى مسئوليت جرم را به عهده مى گيرد، يا فرد زورمند و باوجاهت از او شفاعت مى كند، يا جريمه مالى تأديه مى كند، و يا فرد قدرتمند به كمك او مى شتابد و از مجازات نجات مى دهد. در اين آيه مباركه به دينداران منحرف هوشدار داده شده كه در روز قيامت نه معبودان جعلى تان، نه پير، شيخ و مرشد تان، آنان كه شما دامن شان را گرفته ايد و طمع شفاعت شان را داريد و نه مال و دولت تان شما را از محاسبه و مجازات الهى نجات مى دهد و نه زور و قدرت خود تان و نه زورمندى و قدرتمندى كسانى كه شما آنان را متكأ و حامى خود گرفته ايد، باعث نجات تان خواهد شد. مسيحيان به اين باور اند كه عيسى عليه السلام بار گناه تمامى محبان و پيروان خود را به عهده گرفته، از اين رو به صليب كشيده شد، در روز قيامت بنابر همين قربانى؛ امتش بدون محاسبه و محاكمه به بهشت مى رود، اقوام و افراد بى خبر از حقيقت دين و مذهبى هاى جاهل همواره و در هر مقطع تاريخ چنين اند، گمان مى كنند كه در روز قيامت و در باركاه محاسبه الهى؛ مرشد، شيخ، پير و رهبران مذهبى شان آنان را از هر گونه محاسبه و مجازات نگهميدارند، دامن كسى را گرفته اند كه ذمه وار رساندن شان به بهشت است و شفاعتش در بارگاه الهى كافى و شافى و رد نشدنى، ميان بنى اسرائيل همين انحرافات و كج باورى ها ظهور كرد، از اين رو قرآن به آنان مى گويد: در روز قيامت نه چنين شفاعتى وجود دارد، نه معاوضه اى و نه مناصره اى كه شما را از محاسبه و مؤاخذه الهى نجات دهد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و دوم
الله كجاست و عرشش در كجا؟
ناقد مى پرسد: الله و تخت او کجاست؟ سپس به آياتى حواله مى دهد و ترجمه ركيك آن را در برابر مخاطب مى گذارد كه در برخى خدا قريب و نزديك به انسان و در برخى دور و بر عرشش معرفى گرديده: الله از رگ گردن به انسان نزديکتر است (سوره 50 آيه 16) و در عين حال او بر روى تختش نشسته است (سوره 57 آيه 4) تختى که روى آب بنا شده است (سوره 11 آيه 7) و در عين حال بقدرى دور است که رسيدن به او بين 1000 و 50000 سال طول ميکشد (سوره 32 آيه 5، سوره 70 آيه 4).
به اين ناقد بى باك و بى اعتناء به راست و دروغ خودش مى گوييم: در اين جا نيز طبق عادت بد خود از ميان هفتاد من دروغ به چند دروغ قبيح پناه برده اى: قرآن نمى گويد كه عرش خدا بر روى آب قرار دارد، بلكه گفته است: در ابتداء آفرينش زمين؛ نخستين مركب روى زمين آب بود، كه در ملك زير سلطه عرش خدا قرار داشت، تفصيلات آن را در (معنى حقيقى عرش خدا و يوم الهى) مطالعه كنيد.
قرآن نه گفته كه ميان خدا و انسان فاصله اى 1000 يا 50000 ساله وجود دارد، بلكه مى گويد: برخى از فرشته ها در هر هزار سال به محضر خدا شرف ياب مى شوند و برخى در هر پنجاه هزار سال، يعنى برنامه هاى طويل المدت هزار ساله و پنجاه هزار ساله به اين فرشته ها داده مى شود و در پايان مأموريت شان به محضر خدا مى رسند. تفصيل اين مبحث را در (روزهاى خدا 1000 سال است يا 50000 سال؟) مطالعه كنيد.
خدا به انسان نزديك است، نزديكتر از رگ گردنش به او، در عين حال بر عرش كه بالاتر از هفت آسمان است استوى كرده، باور كردن به اين موضوع براى كسى كه خدا را به مخلوق قياس مى كند دشوار است، چون او تمامى مخلوقات را چنان يافته كه نمى تواند در زمان واحد در دو مكان باشد، براى او همچنان باور كردن به اين موضوع دشوار است كه كسى به ماضى و حال و مستقبل همزمان علم داشته، از قيد زمان و مكان بالاتر باشد، چون تمامى مخلوقات را چنان يافته كه مقيد به قيد زمان و مكان اند، اما خدا نه مقيد به زمان است و نه محدود به مكان، براى كسى كه خدا را به مخلوق قياس مى كند اين نيز نپذيرفتنى است كه كسى به پيدا و پنهان يكسان علم داشته باشد، اما خدا عالم الغيب و الشهاده (داناى پيدا و پنهان) است. براى اقناع اين افراد تنگ نظر و سطحى نگر مى گوييم: اگر ماده به اندازه مربع سرعت نور حركت كند به انرژى تبديل گرديده، كتله اش لايتناهى شده و از قيد مكان و زمان بيرون مى رود، ديگر نه محدود به مكان است و نه مقيد به زمان، فورمول E=MC^2 همين مطلب را بازگو مى كند. اگر ميان مخلوقات شاهد اين پديده هستيم، و رأى انشتين را مى پذيريم كه مى گويد: اگر سرعت ماده برابر به مربع سرعت نور شود كتله اش لايتناهى مى شود و از قيد مكان و زمان بيرون مى رود، در آن واحد هم نزد ما خواهد بود و هم در انتهاى اين عالم. چرا در رابطه به خدا؛ برتر بودن از قيد مكان و زمان را مستحيل مى خوانيد؟!!!
بياييد در برابر اين آيه مباركه درنگ كنيم كه به اين موضوع پرداخته:
هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِى الأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَاء وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ * الحديد: 4
او همان است كه آسمانها و زمين را در شش روز آفريد و سپس بر عرش استوى كرد. مى داند چه چيزى به زمين فرو مى رود و چه چيزى از آن بيرون مى شود، و چه چيزى از آسمان فرو مى آيد و چه چيزى در آن بالا مى رود و در هر جايى كه باشيد با شماست. و خدا به هر چه مى كنيد بيناست.
رهنمودهاى اساسى اين آيات متبركه اينها اند:
خدا آسمانها و زمين را در شش مرحله تكوينى آفريد، سپس بر عرش قرار گرفت، يعنى الله متعال هم خالق آسمانها و زمين است و هم فرمانروا و مالك و حاكم آنها، هر چيز هستى را او آفريده و تمامى كائنات تحت سلطه و فرماروايى اوست، هستى ملك اوست و وى مالك آن.
آن چه در زمين فرو مى رود، و يا از آن بيرون مى آيد، از آسمان پايين مى آيد يا در آن بالا مى رود، همه را مى داند، يعنى الله متعال نه تنها تمامى عالم را آفريده، بلكه ذره ذره آن تحت رعايت وى بوده، هر دانه اى ريز كه در دل زمين فرو مى رود، هر بته اى نازكى كه از دل زمين بيرون مى آيد، هر قطره كوچك باران كه از آسمان مى بارد و هر بخار آب كه بالا مى رود و به ابر تبديل مى شود، همه به حكم الله متعال، اراده و رعايت وى انجام مى يابد.
در هر جايى با شماست.
همه چيز تحت نظر وى و مشمول رعايت او اند، تمامى عملكردهاى تان را مى نگرد.
در بخش اخير اين آيه مباركه با وضاحت تمام گفته شده كه الله متعال با شماست هر جا كه باشيد، اين در حاليست كه در آغاز آيت گفته شده كه الله متعال متصل پيدايش آسمانها و زمين بر عرش استوى كرد، معنى اين حرف روشن است و آن اين كه استوى بر عرش؛ منافى معيت همواره خدا با انسان نيست، در همان حالى كه بر عرش قرار دارد؛ در معيت ما در هر جايى نيز است، ذكر هر دو مطلب در يك آيت همين مطلب را افاده مى كند، يعنى خداى متعال چون مخلوق نيست كه محدود به مكان خاص باشد، چنانچه در يك وقت يك جا باشد و در همان وقت در جاى ديگر نباشد، اين از ويژگى هاى مخلوق است كه نمى تواند در زمان واحد در دو مكان باشد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و سوم
آيا مصيبتها از سوى خداست يا منشأ آن انسان و شيطان؟
ناقد مى پرسد: ريشه بيچارگى کجاست؟ آيا شر و مصيبت از طرف شيطان است؟ از خود ماست؟ يا از طرف الله؟ سپس به اين آيات استناد كرده و آنها را متعارض خوانده: (سوره 38 آيه 41)، (سوره 4 آيه 79) و (سوره 4 آيه 78)؟
براى آن كه كج فهمى و وارونه نمايى ناقد را به تماشا بنشينيد بياييد اين آيات را از نظر بگذرانيم: آيات اينها اند:
أَيْنَمَا تَكُونُواْ يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُواْ هَـذِهِ مِنْ عِندِ اللّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُواْ هَـذِهِ مِنْ عِندِكَ قُلْ كُلًّ مِّنْ عِندِ اللّهِ فَمَا لِهَـؤُلاء الْقَوْمِ لاَ يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا * مَّا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا * النساء: 78-79
در هر جايى كه باشيد؛ مرگ شما را در مى يابد؛ گرچه در برجهاى استوار باشيد. اگر خير و خوبى اى به آنان برسد؛ مى گويند: اين از سوى خدا است؛ و اگر گزند و مصيبتى به آنان رسد؛ مى گويند: اين از سوى تو است! بگو: همه از سوى خدا اند، اين مردمان را چه شده كه نزديك اند هيچ سخنى را نفهمند؟ هر چه از خير و خوبى به تو رسيده؛ از سوى خداست؛ و هر چه از گزند و مصيبت به تو رسيده از سوى خود تو است، و تو را چون پيامبرى براى مردم فرستاده ايم، و خدا به حيث گواه كافى است.
اين آيات متبركه شامل بحث جامع در باره جهاد و موضع منافقانه افراد ترسو و جبون و مخالف جهاد است، در ارتباط به آيات قبلى اين رهنمودهاى مهم و اساسى را در جلو ما مى گذارد:
برخى از مردم چنان اند كه قبل از فرارسيدن موعد مناسب درگيرى مسلحانه با دشمن؛ بر آغاز جنگ اصرار مى ورزند و مى گويند: بايد دست به سلاح برد و با يك جنگ قاطع و فيصله كن كار را به پايان برد و مشكل را براى هميش حل كرد، اما اين اصرار نه از ايمان قوى به خدا مايه گرفته و نه از احساس و عزم نيرومند قربانى در راه خدا، بلكه از ضمير بيمار و رياكارى و فريبكارى مايه گرفته، با اين اصرار قبل از وقت مى خواهند خود را مخلص و انقلابى جلوه دهند و از اين طريق بر عملكرها و موضعگيرى هاى غلط و منافقانه شان پرده بيندازند، و به مسلمانان وانمود كنند كه اگر امروز و قبل از فرارسيدن روزهاى سخت؛ قصور و كمبودى هايى دارند و در عمل از ديگران عقب اند و در اداء وجائب دينى شان كوتاهى مى كنند؛ در روزهاى سخت و پر آزمون صداقت خود را ثابت خواهند كرد، در جنگ با دشمن و دفاع از اسلام ما را بيش از همه مخلص و صادق و آماده قربانى خواهيد يافت!! زمانى عمق اخلاص و صداقت ما را درك خواهيد كرد كه در خط اول و شمشير در كف عليه دشمن مى جنگيم و جلوتر از همه قرار داريم!! اما با فرارسيدن زمان جنگ و پس از آن كه حكم صريح توسل به سلاح صادر شود؛ هر چند اين حكم از سوى خدا و پيامبرش باشد؛ اينها را چنان خواهى يافت كه حالت ترس و بيم در چهر هاى شان نمايان است، ديده هاى خيره و اميد باخته، چون كسى كه از هيبت مرگ بيهوشى بر او طارى شده، ترس شان از مردم به پيمانه ترس از خدا و حتى بيشتر از آن!!
مى گويند: اكنون وقت مناسب جنگ نيست، وسائل ضرورى جنگ فراهم نشده، به فرصت بيشتر ضرورت داريم، لازم است جنگ را به وقت ديگر مؤخر كرد!!
آنها جنگ و مواجه شدن با دشمن مسلح را مترادف رفتن به كام مرگ مى پندارند، مى گويند: چرا خدا فرصت چند روزى ديگر زنده ماندن را نداد و به اين زودى ما را با آزمون جنگ نابرابر و قبل از وقت مواجه كرد؟!!
به اينها فقط يك پاسخ بايد داد؛ و آن اين كه: علاقه افراطى به زندگى؛ شما را از مرگ مى ترساند، آخرت را فراموش كرده ايد، خدا را از ياد برده ايد، از اين رو از مرگ مى ترسيد و از جنگ اجتناب مى ورزيد. به عدالت الهى باور نداريد، گمان مى كنيد خداى متعال مساعى و قربانى هاى مسلمانان را ضائع خواهد كرد، در حالى كه خداوند به اندازه ذره اى بر بنده اش ظلم نمى كند و عملكردهايش را بى پاداش نمى گذارد.
بدانيد كه با نشستن در خانه ها، پناه بردن به سنگرهاى مصئون و قلعه هاى مستحكم نمى توانيد مرگ تان را به تأخير بيندازيد، در هر صورتى داعى مرگ را لبيك خواهيد گفت.
اينها چنان اند كه اگر در كنار شما به متاعى دست يافتند؛ اين را نتيجه همراهى با شما نه بلكه عنايت خدا بر خود مى خوانند، ولى اگر با مصيبت و مشكلى برخوردند آن را از سوى شما و نتيجه اشتباهات شما مى گيرند!! به آنها بگوييد: خوب و بد همه از سوى خداست، فيصله خوب و بد، خير و شر، سود و زيان از سوى خدا و به رويت عملكردهاى ما صورت مى گيرد.
هر خير و خوبى؛ در حقيقت فضل و عنايت الهى است، نبايد آن را نتيجه عمل خود بخوانيم، چون توفيق عمل نيك را نيز او عنايت كرده.
هر مشكل و مصيبت نتيجه عمل بد و گناه تو است، جز خود كسى ديگر را ملامت مكن.
پيامبر عليه السلام نيز مالك خير و شر نيست، بلكه تنها يك پيام رسان است، الله متعال شهادت مى دهد كه خير و شر تنها از سوى او و مرتبط به عمل توست، پيامبرش تنها وظيفه پيام رسان امين را انجام مى دهد، فيصله خير و شر در اختيار او نيست.
اين آيات متبركه حقيقت خير و شرى را نمايان مى كند كه شامل حال انسان مى شود؛ همه از سوى خدا و به رويت عملكردهاى انسان است، تقاضاى ايمان به خدا و ادب ساحت مقدس ذات بارئ تعالى ايجاب مى كند كه تمامى نعمت ها را عنايت و فضل وى بخوانيم و سپاسگزار باشيم و نقمت ها و مصيبت ها را نتيجه عادلانه عملكرهاى خود بگيريم و انگشت اعتراض به سوى ديگرى جز خود دراز نكنيم. اما اين كه در يكى از آيت ها؛ شيطان در ظاهر امر؛ سبب دشوارى و مصيبت خوانده شده و ناقد سطحى نگر آن را به اعتراض گرفته، بايد آيت و مطلبى را كه افاده مى كند به بحث بگيريم؛ آيت اين است:
وَاذْكُرْ عَبْدَنَا أَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِى الشَّيْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ * ص: 41
بنده ام ايوب را به ياد آور؛ آنگاه كه پروردگارش را با فرياد خواند و گفت: شيطان مرا دچار رنج و درد كرده است.
در اين آيه مباركه در باره ايوب عليه السلام گفته شده:
به بارگاه پروردگارش دعاء كرد و به صداى بلند گفت: شيطان مرا دچار رنج و درد كرده است. يعنى بنابر وسوسه شيطان كارى كرده ام كه به سببش دچار اين درد و رنج شده ام، معنى دقيق اعتراف ايوب عليه السلام اين است كه او شيطان و وسوسه اش را سبب عذاب و رنج خوانده، نه اين كه شيطان خودش و مستقيماً او را با اين درد و رنج مبتلا كرده!! شيطان نمى تواند كسى را به درد و رنج مبتلا كند، ولى مى تواند به ارتكاب گناه تشويق نموده و باعث درد و رنج انسان شود. معنى سخن ايوب عليه السلام اين است كه او به اشتباه خود اعتراف نموده و از گفتن چيزى بيش از اين امتناع ورزيده، در آيت 83 سوره الانبياء اعتراف و دعاء او به اين الفاظ آمده:
وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِى الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ * الانبياء: 83
و ايّوب را (به ياد آور) آن گاه كه پروردگارش را با فرياد خواند و گفت: پروردگارم! رنجى به من رسيده و تو مهربانترين مهربانانى.
مشاهده مى كنيد كه در اين جا نيز همان دعاء قبلى ايوب عليه السلام با الفاظ ديگر آمده است، اگر اين آيه را در محل خودش به ارزيابى بگيريد به زودى متوجه خواهيد شد كه در ضمن اعترافات عده اى از پيامبران به اشتباهات شان آمده، كاملاً شبيه اعتراف ايوب عليه السلام، با يقين كامل مى توان گفت كه تعبير دقيق و درست دعاء ايوب عليه السلام اعتراف به اشتباه و طلب رحمت الهى است.
از ناقد مى پرسم: اين آيات و شرح آن را در جلو خود بگذار و بعد قضاوت كن كه در كجاى آنها تعارض و تضاربى وجود دارد؟!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و چهارم
آيا خداوند انسان سزاوار هدايت را از رحمت و هدايت محروم مى كند؟
ناقد مى پرسد: رحمت الله چقدر است؟؛ در (سوره 6 آيه 12) آمده است كه الله رحمت را بر خود مقرر کرده است، ولى مى بينيم كه بعضى از اشخاص را هرچند که مى تواند؛ هدايت نميکند (سوره 6 آيه 35، سوره 14 آيه 4).
اعتراض ناقد در رابطه به اين موضوع و اين آيات؛ نهايت نافهمى و كج فهمى او را نمايان مى سازد، نمى داند كه خداوند جل شأنه در رابطه به هدايت انسان سنن خاصى دارد، به رويت اين سنن كسى را كه شايسته و سزاوار هدايت است؛ توفيق هدايت مى دهد و آن ديگرى را كه اين شايستگى را در خود ايجاد نكرده و در جستجوى هدايت نيست؛ از آن محروم مى سازد. با در نظرداشت استقلال و آزادى انسان در انتخاب يكى از دو بديل خوب و بد؛ به هر كى قصد و اراده رفتن به راه راست را دارد توفيق رفتن به راه راست را عنايت مى كند و كسى را كه قصد رفتن به راه كج را دارد مانع او نمى شود و او را مجبور به ترك آن راه نمى كند. نه اين را مجبور به انتخاب راه راست مى كند و نه آن را وادار به همراهى با شيطان. بياييد آيات مذكور را به مطالعه بگيريم:
قُل لِّمَن مَّا فِى السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ قُل لِلّهِ كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لاَ رَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ الانعام: 6
بگو: آنچه در آسمانها و زمين است از آن كيست؟ بگو: از آن خدا، بر خود رحمت و مهربانى را لازم كرده، حتماً شما را براى روزى جمع خواهد كرد كه در آن شكى نيست، آنان كه خويشتن را زيانمند كرده اند؛ ايمان نمى آورند.
در اين آيه مباركه سه مطلب مهم و اساسى در برابر ما متجلى شده:
الله متعال مَلِك آسمانها و زمين و مالك همه چيز آن است. با بيان اين مطلب به مؤمنان اطمئنان داده شده كه احساس ضعف، ناتوانى و تنهايى نكنند، اگر خداوند بخواهد و آن را به خير شان ببيند هر چيزى را كه خواسته اند در اختيار شان خواهد گذاشت.
الله متعال رحمت و مهربانى بر بندگانش را چه كافر و چه مؤمن بر خود لازم كرده؛ چگونه بندگان مؤمن، مخلص و صالح را تنها و بى يار و ياور خواهد گذاشت؟
خداوند متعال براى آن روز قيامت و محاسبه و مكافات و مجازاتش را قرار داده است كه تقاضاى رحمت و مهربانى اش همين است، خيلى از بندگان صالح و مخلصش با دشوارى ها مواجه مى شوند، مورد ظلم و تعدى قرار مى گيرند، در راه حق شكنجه و تعذيب مى شوند، به شهادت مى رسند، به زندانها كشانده مى شوند، پروردگار مهربان چگونه آنان را بى مكافات خواهد گذاشت؟! عده اى زياد ظلم و ستمگرى مى كنند، بدون آن كه جزاى كامل ستمگرى هاى شان را بچشند از دنيا مى روند، خيلى از مظلومان و ستمكشيده ها در حالى دنيا را ترك مى گويند كه مورد تعدى قرار گرفته اند و حقوق شان از سوى ستمگران غصب گرديده و نتوانسته اند حقوق شان را بدست آرند، پروردگار مهربان براى آن روز قيامت را برپا مى كند تا به هر يكى پاداش و پادافراه عملش به گونه كامل داده شود، خداى دادگر در دنيا نيز پاداش مناسب اعمال را عنايت مى كند اما پاداش مكمل و بدون كم و كاست را به روز قيامت محول كرده است. آزادى، و امكان اختيار و انتخابى كه به انسان داده شده تقاضا مى كند تا مكافات و مجازات كامل انسان تا پايان زندگى اش به تأخير انداخته شود، مجازات فورى؛ منافى آزادى و اختيار است.
كسى از ايمان به الله و آخرت اجتناب مى ورزد كه خيلى خاسر و زيانمند است، با ارتكاب فساد، ظلم، بدكارى و گناه؛ دنيا و آخرتش را تباه مى كند، گناهانش مانع مى شود تا ايمان بياورد.
وَإِن كَانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِى نَفَقاً فِى الأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِى السَّمَاء فَتَأْتِيَهُم بِآيَةٍ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدَى فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِينَ * الانعام: 35
و اگر روگردانى شان (از قبول حق) بر تو گران و دشوار است؛ پس اگر مى توانى نقبى در زمين جستجو كن يا نردبانى در آسمان تا دليل و نشانه اى براى شان بياورى، و اگر خدا مى خواست آنان را ( قهراً و جبراً) بر هدايت جمع مى كرد پس از زمره جاهلان مباش.
در اين آيات مباركه چند رهنمود جلى را در برابر خود مى يابيم:
اعراض و روگردانى مخالفين را تحمل كن، اين بايد تو را مأيوس و مشوش نكند.
دلائل و نشانه هاى هدايت كه از سوى خدا و در كتاب بليغ و جامع الهى در برابر مخاطبين قرار گرفته آن را كافى و شافى بشمار، در آسمانها و زمين نمى توان دليل و نشانه اى يافت كه مؤثرتر و قانع كننده تر از آن باشد، بى موجب خود را دچار اين تشويش و پريشانى مكن كه شايد در بالا يا پايين دليل و نشانه اى خواهى يافت كه موجب قناعت مخالفين شود، كسى كه با استدلال قرآن و دلائلش قانع نشود با هيچ دليل و برهانى نمى توان او را قناعت داد و از مخالفت و لجاجت بازداشت.
سنت الهى چنين نيست كه مردم را مجبور كند تا حتماً ايمان بياورند، نشانه هايى را در جلو شان بگذارد كه تمامى راههاى مخالفت و اعراض را بر روى شان ببندد، انتظار فرو آمدن چنين آيه و نشانه اى را نداشته باشيد، اگر خداوند متعال مى خواست با قدرت قاهره خود همه را به ايمان آوردن وامى داشت.
ناشكيبايى و بى صبرى در برابر اعراض و مخالفت آنان و انتظار دريافت نشانه ها و دلائلى كه موجب اقناع حتمى آنان گردد؛ نشانه جهل و نادانى است، جهل نسبت به سنن الهى و فطرت انسانى، از آن خوددارى كنيد، گمان مكنيد تمامى مخالفت ها را مى توان با استدلال و ارائه دلائل از ميان برداشت، دليل مخالفت برخى از مردم اين نيست كه دلائل قانع كننده اى در اختيار شان قرار نگرفته، بلكه انگيزه ها و موجبات ديگر دارد، چاره آن نيز استدلال نيست؛ بايد در جستجوى چاره هاى ديگر رفت.
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللّهُ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِى مَن يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ *
و هيچ پيامبرى را جز به زبان قوم خودش به گونه اى ديگر نفرستادهايم، تا براى آنان به روشنى بيان كند، و خداوند هر كى را خواهد گمراه مى كند و هر كى را خواهد هدايت مى كند، و او عزتمند با حكمت است.
برخى از رهنمودهاى حكيمانه اين آيه متبركه اينها اند:
پيام هر پيامبرى به زبان قومش بوده، و اين براى آن كه قومش پيام او را بدون زحمت درك كند.
در رابطه به پيامبران عليهم السلام عده اى اعتراض كرده اند كه چون ما اند، به زبان ما تكلم مى كنند، هيچ تفاوتى با سائر انسانها ندارند، پيامبر خدا نبايد چنين مى بود، بايد در هر چيزى با انسانهاى عادى تفاوت مى داشت، برخى گفته اند: اين پيامبر؛ رهبر و رهنماى قوم خود است، قومى كه او از لحاظ نسلى و نسبى به آن وابسته است و به زبان آنان تكلم مى كند، نه رهبرى براى سائر اقوام، عليه آنان تعصبات قومى، نژادى و لسانى ديگران را برانگيخته اند، در اين آيه متبركه در جواب اين معترضين گفته شده: هر پيامبرى از ميان قوم خودش انتخاب گرديده، هم زبانش زبان قوم خودش بوده و هم پيامش به زبان قوم خودش، به دليل اين كه نخستين مخاطبينش؛ محتوى و مطلب پيامش را به درستى و آسانى درك كنند. اى نصارا و اى يهودى ها! آيا موسى عليه السلام و عيسى عليه السلام به زبان قوم شان تكلم نمى كردند، آيا تورات و انجيل به زبان قوم شان نازل نگرديده؟ چرا به اين اعتراض داريد كه محمد ﹽ عرب است و قرآن به زبان عربى، نه او را پيام آورى براى سائر اقوام مى خوانيد و نه قرآن را رهنماى اقوام ديگر؟!! چرا عليه پيامبر خدا محمد عليه السلام تعصبات قومى و نژادى يهودى ها و مسيحيان را تحريك مى كنيد؟!!
دليل مخالفت آنها اين است كه استعداد و ظرفيت هدايت را از دست داده اند، درهاى دل و دماغ شان را بر روى روشنايى هدايت بسته اند، با گناه صفحه ضمير شان را زنگ آلود كرده اند، اين اهليت و شايستگى را از دست داده اند كه حقيقت را درك كنند و به آن ايمان بياورند، از اين رو گاهى يك چيز و گاهى چيزى ديگر راه شان را سد نموده از پذيرفتن حق بازمى دارد، گاهى شيطان آنان را به يك سمت و گاهى به سمتى ديگر به بى راهه مى برد.
خداوند جل شأنه در رابطه به هدايت انسان سنن خاصى دارد، برويت اين سنن فيصله مى كند كه چه كسى را مشمول هدايتش سازد و چه كسى را محروم از آن، چه كسى سزاوار هدايت است و چه كسى نيست، در چه كسى اهليت و ظرفيت هدايت سراغ مى شود و در چه كسى نه، به روى يكى درب هدايت باز مى شود و در برابر ديگرى بسته مى ماند. خداوند جل شأنه ظالم، فاسق، كافر و منافق را هدايت نمى كند مگر اين كه از ظلم، فسق، كفر و نفاق دست بكشد، كسى را هدايت مى كند كه در جستجوى هدايت و تشنه آن باشد، به سوى خدا رجوع كند (يهدى اليه من ينيب: كسى را به سوى خود هدايت مى كند كه به سوى خدا رجوع و انابت مى كند).
در تتمه آيت به دو صفت الله متعال اشاره شده: (عزيز) و (حكيم) كه ارتباطش با مطالب قبلى اين گونه است: فرستادن پيامبر به هر قوم و به زبان همان قوم كاريست حكيمانه نه قابل اعتراض، در آن حكمت بزرگ الهى مضمر است، اعتراض شما بى بنياد و بيهوده است، خداوند متعال عزيز و عزتمند است، مى تواند همه مردم را به قوت قاهره خود وادار و مجبور به ايمان كند و از مخالفت با پيامبران باز دارد، اما سنت خداى حكيم چنين نيست كه آزادى انسان را سلب كند و او را وادار به قبول حق نمايد، مقتضاى سنت وى در رابطه به هدايت انسان چنان است كه او را آزاد مى گذارد و اختيار انتخاب يكى از چند بديل را به او مى دهد تا به خواست خودش يا راه راست را انتخاب كند يا راه كج و معوج را، يا خدا را بپرستد يا شيطان را همراهى كند. به رويت اين سنن است كه به عده اى توفيق هدايت مى دهد و عده اى را از آن محروم مى كند.
معنى يضل من يشاء و يهدى من يشاء اين است نه آن گونه كه ناقد ادعاء كرده.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و پنجم
آيا در بهشت بازجويى خواهد بود يا نه؟
جناب ناقد؛ همينكه در يك آيه قرآن (يتسائلون) را و در ديگرى (لايتسائلون) را مشاهده كرده؛ فوراً و بدون توجه به ماقبل و مابعد آن پنداشته است كه به تعارضى در قرآن دست يافته و براى بيان آن اين عنوان بى معنى و بى ربط به موضوع را برگزيده است!! زير اين عنوان بى معنى حرف هايى دارد كه نهايت كج فهمى او را نمايش مى دهد، او نمى داند معنى بازجويى چيست و معنى از همديگر پرسيدن چه!! بازجويى يعنى تحقيق، استجواب، استنطاق، كه با (يتسائلون: از همديگر پرسيدن) تفاوت دارد و نبايد يكى را به جاى ديگرى به كار برد. به اين جناب مى گوييم: نه در بهشت بازجويى وجود دارد و نه در دوزخ، كار بازجويى قبل از وارد شدن بهشتى ها به بهشت و دوزخى ها به دوزخ پايان مى يابد، اما از همديگر پرسيدن هم ميان بهشتى ها وجود خواهد داشت و هم ميان دوزخى ها و هم ميان هر دو از همديگر. بيا در پاى آياتى بايست كه به آن استناد كرده اى و پس از درك معنى حقيقى آن در باره ادعاء بى محتوى و نادرست خود به قضاوت بنشين، آيات مورد نظر تو اين ها اند:
فَإِذَا نُفِخَ فِى الصُّورِ فَلاَ أَنسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلاَ يَتَسَاءلُونَ * المؤمنون:101
هنگامى كه در صور دميده شود، پس در آن روز نه ميان شان هيچ گونه خويشاوندى اى باشد و نه همديگر را بپرسند.
يعنى پس از بر پايى قيامت؛ تمامى رشته هاى خويشاوندى رنگ مى بازد و پرس و پال از همديگر پايان مى يابد. نه كسى به داد خويشاوندش مى رسد و نه در پى جستجوى حال و احوال او.
وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَسَاءلُونَ * قَالُوا إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِى أَهْلِنَا مُشْفِقِينَ * فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا وَوَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ * إِنَّا كُنَّا مِن قَبْلُ نَدْعُوهُ إِنَّهُ هُوَ الْبَرُّ الرَّحِيمُ * الطور: 25-28
برخى به برخى ديگر رو كنند؛ در حالى كه همديگر را مى پرسند (احوال پرسى مى كنند)، مى گويند: يقيناً كه ما قبل از اين ميان اهل خود (از پروردگار مان) هراسان بوديم، كه بنابر اين خدا بر ما منت گذاشت و ما را از عذاب سوزنده دوزخ نگهداشت، يقيناً كه ما قبل از اين چنان بوديم كه او را مى پرستيديم، بدون شك كه او احسانگر مهربان است.
در اين آيات متبركه صحبت هاى بهشتى ها ميان هم اين گونه به تصوير كشيده شده:
برخى از آنان به ديگران رو كرده و در حالى كه يكى از وضعيت ديگرى مى پرسد مى گويند: ما قبل از اين ميان اهل خود هراسان بوديم كه پروردگار مان چه معامله اى با ما خواهد داشت، عفو خواهد كرد يا مؤاخذه، كه بنابر همين ترس و هراس از آن چه ديگران را به دوزخ رساند اجتناب ورزيديم، و بنابر همين بيم و هراس خدا بر ما منت گذاشت و ما را از عذاب سوزنده دوزخ نگهداشت.
ما در دنيا چنان بوديم كه خدا را مى پرستيديم و او را به كمك مى طلبيديم. يقيناً كه او احسانگر مهربان است.
و اين هم تصويرى از مجادله و مخاصمه اهل دوزخ كه پيروان رهبران شان را محكوم مى كنند و باعث گمراهى خود و سقوط شان در آتش دوزخ مى خوانند و رهبران آنان را سرزنش مى كنند و مسئوليت گمراهى را بدوش خود آنان مى اندازند، تصويرى كه به گونه مكرر و با الفاظ گوناگون در قرآن به نمايش گذاشته شده:
وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَسَاءلُونَ * قَالُوا إِنَّكُمْ كُنتُمْ تَأْتُونَنَا عَنِ الْيَمِينِ * قَالُوا بَل لَّمْ تَكُونُوا مُؤْمِنِينَ * وَمَا كَانَ لَنَا عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ بَلْ كُنتُمْ قَوْماً طَاغِينَ * فَحَقَّ عَلَيْنَا قَوْلُ رَبِّنَا إِنَّا لَذَائِقُونَ * ا فَأَغْوَيْنَاكُمْ إِنَّا كُنَّا غَاوِينَ* لصافات: 27-32
برخى به برخى ديگر رو كنند؛ در حالى كه از همديگر مى پرسند، مى گويند: يقيناً اين شما بوديد كه از يمين نزد ما مى آمديد، گويند: نه؛ بلكه شما خود باور كننده نبوديد، و ما هيچ سلطه اى بر شما نداشتيم، بلكه شما خود گروه سركش و باغى بوديد، از اين رو قول پروردگار ما بر همه ما محقق شد، يقيناً كه ما چشنده آن هستيم، بدون شك كه شما را همانگونه گمراه كرديم كه خودگمراه بوديم!!!
اين آيات متبركه حالت دوزخى ها را اين گونه به تصوير كشيده:
برخى به سوى برخى ديگر پرخاشگرانه رو مى كنند و مى گويند: اين شما بوديد كه از يمين نزد ما مى آمديد، با توجه به معانى گوناگون يمين مراد آنان يا اين خواهد بود كه شما زورمند و قدرتمند بوديد و از موضع زورمندى تان با ما برخورد مى كرديد و ما را وادار به كجروى و انحراف از راه راست مى كرديد، يا اين كه نزد ما مى آمديد و سوگند ياد مى كرديد كه حرف هاى تان درست و راست است، يا اين كه به نحوى نزد ما مى آمديد كه گويا خواهان خير و سعادت ما هستيد، نسبت به ما دلسوزى داريد و ما را به راه راست مى بريد!! يا اين كه از سمت راست ما مكرر آمده و ما را به كجروى ها تشويق و ترغيب مى كرديد. رهبران شان مى گويند: نه؛ چنين نبود، بلكه شما خود باور كننده نبوديد، ما هيچ سلطه اى بر شما نداشتيم، شما خود گروه سركش و باغى بوديد، طبق فيصله الهى همه ما سزاوار عذاب شمرده شديم، حال لذتش را حتماً مى چشيم، بدون شك كه شما را همانگونه گمراه كرديم كه خودگمراه بوديم، چنان نبود كه ما به راهى مى رفتيم و شما را به راهى ديگر مى برديم، نه؛ بلكه اين راه بغاوت را با هم يكجا پيموده ايم!!!
جناب ناقد بگويد كه در كجاى اين آيات تعارضى سراغ مى شود؟!!!
آيا فرشتگان محافظ هستند؟
ناقد دير فهم معنى (ولى و اولياء) را نفهميده و آن را به معنى محافظ گرفته و همين كه در برخى از آيات ديده كه خدا را ولى يگانه خوانده و در برخى فرشته ها نيز اولياء مؤمنان معرفى شده؛ فوراً و بدون دقت در معنى اصلى اين صيغه و ارتباطش با ماقبل و مابعد آن پنداشته است كه به تعارضى در قرآن دست يافته و براى اين كشف نادرش عنوان بالا را براى آن برگزيده و زير آن مى نويسد: هيچ حافظى بجز الله وجود ندارد (سوره 2 آيه 107، سوره 29 آيه 22)، اما در (سوره 41 آيه 31) فرشتگان خود مى گويند «ما محافظان شما در اينجا و در آن دنيا هستيم»، همچنين در سوره هاى ديگر نقش آنها بعنوان نگاهبان آمده است (سوره 13 آيه 11 و سوره 50 آيه 17-18) و (سوره 82 آيه 10).
گمان نمى كنم ناقد تا اين پيمانه نافهم و بى خبر باشد كه از فهم درست اين آيات عاجز باشد، شايد فقط خواسته است شمار نقدهايش را به هفتاد برساند، هرچند از طريق مغالطه و استمداد از دروغ و تحريف باشد، پنداشته است مخاطبانش كسانى اند كه مى تواند با چنين مغالطه ها و دروغ پردازى ها آنان را بفريبد و ايمان شان را نسبت به قرآن پرجلال متزلزل كند. كسى كه از الف باء قرآن واقف باشد مى داند كه صيغه ولى و اولياء در آيات زيادى به كار رفته، در همه به معنى دوست آمده. گاهى گفته شده كه مؤمنان اولياء همديگر اند، گاهى كافران را اولياء همديگر خوانده، گاهى به مؤمنان دستور داده كه چه كسى را ولى خود بگيرند و با چه كسى پيوند ولايت برقرار نكنند، گاهى كافران را مورد خطاب قرار داده و گفته است: معبودانى را كه جز خدا مى پرستيد و طمع حمايت و تأييد شان را داريد؛ نه به داد تان خواهند رسيد و نه به كمك تان خواهند شتافت، جز خدا ولى و نصير حقيقى نخواهيد يافت. بياييد برخى از اين آيات را به بحث بگيريم:
أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِن وَلِى وَلاَ نَصِيرٍ * البقره: 107
آيا نمى دانى كه ملك و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست؟ و جز خدا نه هيچ يارى داريد و نه هيچ ياورى.
وَمَا أَنتُم بِمُعْجِزِينَ فِى الأَرْضِ وَلاَ فِى السَّمَاء وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلِى وَلاَ نَصِيرٍ * العنكبوت: 22
و شما نه در زمين عاجز كننده و غالب شونده ايد و نه در آسمان؛ و جز خدا نه هيچ يارى داريد و نه هيچ ياورى.
يعنى آن چه را يار و ياور خود پنداشته ايد و گمان مى بريد شما را در مسير كفر و بغاوت از خدا يارى و كمك خواهد كرد؛ و به كمك و حمايت آن چيره و غالب خواهيد شد، هرگز قادر به يارى و كمك تان نخواهد شد، چون مالك حقيقى آسمانها و زمين و هر چه در آن هاست؛ خداست و هيچ چيزى در ملك او نمى تواند بدون إذنش يار و ياور كسى شود.
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِى كُنتُمْ تُوعَدُونَ * نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِى الآخِرَةِ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِى أَنفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ * فصلت: 30-31
يقيناً آنان كه گفتند: پروردگار ما تنها خدا است، سپس (بر اين گفته خود) استوار ماندند، فرشتگان به پيش آنان فرو مى آيند (و به آنان مژده مى دهند) كه نه بيمى داشته باشيد و نه اندوهگين شويد و به بهشتى شادمان باشيد كه وعده اش به شما داده مى شد، ما در زندگى دنيا نيز ياران و ياوران شما هستيم، و براى شما در آن هرچه دل تان خواسته؛ ميسر خواهد بود و براى تان در آن هرچه بخواهيد فراهم خواهد شد.
آيا همه چيز مطيع الله است؟
ناقد زير اين عنوان نيز مغالطه ها و كج بحثى هايى دارد و به گونه كاملاً نادرست بر آياتى استناد كرده كه در برخى همه چيز عالم مقهور، محكوم و مطيع اراده الهى خوانده شده و در برخى عدم اطاعت و عصيان و بغاوت عده اى از انس و جن را بازگو مى كند. مى نويسد: در (سوره 30 آيه 26) اعلام شده كه همه چيز مطيع الله است، اما در چندين جاى ديگر در مورد عدم اطاعت مغرورانه شيطان از الله خبر مى دهد از جمله (سوره 7 آيه 11، سوره 15 آيه 28-31، سوره 17 آيه 61، سوره 20 آيه 116، سوره 28 آيه 71-74، سوره 18 آيه 50)، همچنين در جاهاى ديگرى در مورد بسيارى از موجودات که از فرمان الله سرپيچى ميکنند.
در پاسخ اين اعتراض بى پايه و ناشى از عدم درك صحيح آيات قرآن عرض مى كنم:
آرى همه چيز مطيع الله است؛ درك اين مطلب براى كسى كه از فرهنگ قرآن آگاهى دارد؛ سهل است، اما براى كسانى چون ناقد؛ دشوار!! قرآن به ما مى آموزد كه فرامين و احكام الهى دو گونه اند: احكام تكوينى و احكام تشريعى، احكام تكوينى خدا مطلق، غير قابل تبديل و تحويل و غير قابل نقض اند، اين احكام؛ سنن، ضوابط و قوانينى را احتوى مى كند كه در تمامى انحاء عالم به گونه مطلق و فراگير حكمفرماست، هيچ چيزى، هيچ كارى و هيچ حادثه اى در اين عالم بدون اطاعت كامل از سنن و ضوابط حاكم بر آن انجام نمى شود. از لحاظ تكوينى و فطرى هر انسانى چه كافر و چه مؤمن، چه مخلص و چه منافق، چه مطيع و فرمانبردار و چه باغى و عاصى؛ مطيع و فرمانبردار است، مطابق اين سنن به دنيا مى آيد، رشد مى كند، به كمال مى رسد، زوالش آغاز مى شود و در پايان به مرگ محكوم مى شود، نمى تواند از اين مسير ترسيم شده ذره اى به راست و چپ عدول كند، دل و دماغش مطابق اين سنن تكوينى عمل مى كنند، دست و پا و تمامى اعضاء بدنش مطابق اين سنن مصروف كار و انجام وظائف محوله خويش اند، قرآن مى فرمايد: (فَلَوْلاَ إِن كُنتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ * تَرْجِعُونَهَا إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ: اگر محكوم و مقهور (اراده خداى تان) نيستيد؛ (آنگاه كه روح تان به حلقوم برسد) آن را برگردانيد اگر راستگو ايد!!! چرا نمى توانيد موعد مرگ تان را تغيير دهيد؟ چرا چار و ناچار به فرمان پروردگار تان در رابطه به مرگ تان سر خم مى كنيد و چاره اى جز تسليم شدن نداريد؟ آيا اين نشان نمى دهد كه از لحاظ تكوينى همه چيز مطيع الله اند؟!!
اما احكام تشريعى؛ دساتيرى را در بر مى گيرد كه در رابطه به انس و جن، اين دو مخلوق داراى آزادى و استقلال نسبى؛ در محدوده اختيار و استقلال شان و براى تنظيم زندگى شان وضع گرديده، به هر دو؛ اين اختيار تفويض شده كه مى توانند در برابر اين احكام مطيع باشند و يا راه بغاوت و عصيان در پيش گيرند. آياتى كه اطاعت تمامى مخلوقات در برابر خدا را افاده مى كند مربوط به احكام تكوينى است و آياتى كه به عصيان و بغاوت انس و جن اشاره مى كند مربوط به احكام تشريعى اند، غرض درك درست اين موضوع به اين آيات توجه كنيد:
وَلَهُ مَن فِى السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ * الروم: 26
و آن چه در آسمانها و زمين است از آن او اند همه برايش منقاد اند.
مشاهده مى كنيد كه در اين آيه متبركه به تمامى اشياء موجود در آسمانها و زمين اشاره شده كه از جانبى از آن خدا اند و از جانبى مقهور فرمان وى و منقاد و فرمانبردار.
وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلآئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ * الاعراف: 11
و يقيناً كه شما را آفريديم، سپس صورتى خاص به شما بخشيديم، بعد به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد؛ پس همه سجده كردند؛ مگر ابليس كه در زمره سجده كنندگان نبود.
در اين آيه و امثال آن مشاهده مى كنيد كه عدم اطاعت از فرمان خدا مربوط به امور تشريعى و در محدوده اى است كه خداوند اختيار مراعات و عدم مراعات آن را به جن و انس داده؟
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و ششم
آيا الله شرک را مى بخشد؟
ناقد بذله گو و مغالطه گر زير اين عنوان نيز سفسطه گفته و استدلال مضحك و خنده آورى دارد، مى نويسد: شرک بدترين گناهان شمرده ميشود، اما به نظر ميرسد نويسنده قرآن نتوانسته است در مورد اينکه الله شرک را ميبخشد يا نميبخشد تصميم قاطعى بگيرد. در (سوره 4 آيه 48، 116) مى گويد نميبخشد و در سوره (4 آيه 153) مى گويد ميبخشد، ابراهيم با پرستش ماه و خورشيد و ستاره به عنوان خدايش دچار شرک ميشود (سوره 6 آيه 76-78) اما مسلمانان فکر ميکنند که پيامبران گناه نميکنند.
عرائضى در باره اين اين نقد مضحك ناقد دارم:
آرى قرآن شرك را ظلم عظيم خوانده، خداى بخشاينده مهربان جز شرك هر گناهى را مى بخشد، اما ناقد نمى داند كه معنى اين بخشش و عدم بخشش چيست!! شرك را نمى بخشد يعنى اگر كسى از شرك توبه نكرد، در حالت شرك جان داد؛ خداوند او را نمى بخشد، ولى اگر همين مشرك در زندگى اش از شرك برگردد، توبه كند و مسلمان شود، خداوند مهربان شرك قبلى اش را مى بخشد. بقيه گناهان را به مسلمان مى بخشد، حتى اگر مجال توبه را نيز نيافته باشد، مشروط به اين كه دامنش از شرك و تجاوز به حق ديگران پاك باشد. خداوند نه تنها مشركين قريش را بخشيد بلكه از هر يكى شخصيتهاى موحدى ساخت كه در قرآن از آنان ستايش كرد و رضامندى اش را از آنان ابلاغ كرد. آياتى كه در آن به بخشش شرك اشاره شده شامل كسانى مى شود كه در زندگى شان از شرك برگشته اند، نه شامل آنان كه در حالت شرك دنيا را ترك گفته اند!!!
ادعاء ناقد در رابطه به ابراهيم عليه السلام كمال سفاهت و مغالطه گرى او را نشان مى دهد!! در حالى كه قرآن ابراهيم بت شكن را طى چندين آيه؛ چنان معرفى مى كند كه از آوان جوانى اش از معبودان جعلى پدر و قومش اظهار برائت و بى زارى كرد، در باره بت ها گفت: چگونه بت هايى را مى پرستيد كه محصول دست و ذهن خود تان اند، نه قادر به رساندن سود اند و نه قادر به دفع زيان؟!! چگونه خورشيد و ماه و ستارگان را مى پرستيد؛ در حالى كه غائب شونده اند، طلوع و غروب دارند، به قومش در جريان استدلال هاى محكم و قاطع خود گفت: من غائب شوندگان (آفلين) را دوست ندارم: قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ!!
به اين آيات توجه كنيد:
قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنَّا بُرَاء مِنكُمْ وَمِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكُمْ وَبَدَا بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةُ وَالْبَغْضَاء أَبَداً حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلَّا قَوْلَ إِبْرَاهِيمَ لِأَبِيهِ لَأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَمَا أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللَّهِ مِن شَيْءٍ رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ * الممتحنه: 4
يقيناً كه در (روش و منش) ابراهيم و كسانى كه با او بودند؛ الگوى نيكويى براى تان است، آنگاه كه به قوم خود گفتند: از هر آن چه جز خدا مى پرستيد بى زاريم، از شما (و روشهاى تان) منكريم، و ميان ما و شما تا زمانى عداوت و كينه پديدار خواهد بود كه به خداى يگانه ايمان بياوريد. مگر اين سخن ابراهيم به پدرش كه: حتماً برايت طلب آمرزش خواهم كرد، در حالى كه هيچ چيزى از جانب خدا را برايت مالك نيستم، پروردگارا! به تو توكل كرديم، به تو روى آوريم و بازگشت به سوى تو است.
در اين آيه مباركه اگر از جانبى برائت و بى زارى ابراهيم عليه السلام و همراهان مؤمنش از شرك و گروه مشرك به تصوير كشيده شده و به مؤمنان دستور داده شده كه روش آنان را الگوى خود بگيرند؛ از سوى ديگر به آنان هدايت داده شده كه در اين گفتار ابراهيم عليه السلام از او تقليد نه كنند كه به پدرش گفت: حتماً برايت طلب آمرزش خواهم كرد!!
ماجراى پرستش گوساله طلايى
ناقد زير اين عنوان مغالطه و دروغگويى اش را به نهايت آن رسانده، چيزى گفته كه هيچ انسان شريفى در اثناى نقد رأى مخالف خود جسارت گفتن چنين دروغ و افتراء را نخواهد كرد، مى نويسد: اسرائيليان قبل از اينکه موسى از کوه بازگردد آغاز به پرستش گوساله طلايى کردند (سوره 7 آيه 149)، اما تا زمانى که موسى بازنگشته بود از توبه کردن سر باز زدند و به ستايش گوساله ادامه دادند (سوره 20 آيه 91). آيا هارون نيز در گناه آنان شريک بود؟ نه (سوره 20 آيه 85-90)، آرى (سوره 20 آيه 92، سوره 7 آيه 151).
از جناب ناقد مى پرسم: ميان اين دو گفته ات از لحاظ معنى و محتوى؛ نه الفاظ و تركيب آنها؛ چه تفاوتى وجود دارد: (اسرائيليان قبل از اينکه موسى از کوه بازگردد آغاز به پرستش گوساله طلايى کردند) و (اما تا زمانى که موسى بازنگشته بود از توبه کردن سر باز زدند و به ستايش گوساله ادامه دادند)؟!! هر دو مطلب واحد را؛ نه متعارض را؛ افاده مى كند و آن اين كه بنى اسرائيل پس از رفتن موسى عليه السلام به ميقات؛ به پرستش گوساله طلايى پرداختند و تا آنگاه به آن ادامه دادند كه موسى عليه السلام پس از چهل روز غيابت برگشت. كجاست تعارض مزعوم تو؟!!
اما در مورد اين كه آيا هارون عليه السلام در گناه آنان شريك بود يا نه، بيا پاسخت را در آينه اين آيه مشاهده كن:
وَلَقَدْ قَالَ لَهُمْ هَارُونُ مِن قَبْلُ يَا قَوْمِ إِنَّمَا فُتِنتُم بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمَنُ فَاتَّبِعُونِي وَأَطِيعُوا أَمْرِي * المؤمنون: 90
و يقيناً كه هارون قبلاً به آنان گفته بود: اى قومم! با اين (گوساله) دچار آزمون شده ايد، و يقيناً كه پروردگار تان همان خداى رحمن است، پس از من متابعت كنيد و از فرمانم اطاعت نماييد.
آياتى كه تو آن را متعارض اين آيه گرفته اى نه تنها هيچ تعارضى با اين آيت ندارد بلكه در آنها جلال موسى عليه السلام و چگونگى عكس العمل جدى اش در برابر انحراف و كجروى امتش به نمايش گذاشته شده، او حتى برادرش هارون عليه السلام را به اين دليل سرزنش كرد كه چرا گذاشت قوم به بى راهه برود و مانع آنان نشد، هارون عليه السلام در پاسخ مى گويد: تا آن جا كه توان داشتم مانع آنان شدم، دست به هم دادند و مرا از مقاله مزيد ناتوان ساختند، نزديك بود مرا به قتل برسانند، ...
يونس به بيابان رسيد يا نرسيد؟
ناقد اين پرسش بيهوده و غير وارد را نيز در زمره پرسشها و اعتراضات خود آورده، در حالى كه نه در آيات مورد نظر او و نه در هيچ آيه ديگر قرآن چنين مطلبى كه رسيدن و نرسيدن يونس عليه السلام به صحرا را افاده كند؛ وجود ندارد، ناقد بنابر اين كه از درك مطلب اين آيات عاجز است؛ تعبير و انتباه نادرست و كاملاً وارونه از آن دارد. دو آيت مورد نظر ناقد بر اين نكته تأكيد دارند كه يونس عليه السلام در حالى از شكم ماهى به كناره برهنه بحر انداخته شد كه بيمار بود، و اگر عنايت الهى شامل حالش نمى شد در حالى به صحراى برهنه (بى گياه و درخت) انداخته مى شد كه نكوهيده مى بود. يعنى خداوند به دادش نمى رسيد و از آن حالت نجات نمى داد.
نمى دانم جناب ناقد از كدام لفظ اين آيات رسيدن و نه رسيدن به صحرا را اخذ كرده؟!! او مى نويسد: ما در حالى که ناخوش بود، او را به بيابان رسانديم (سوره 37 آيه 145)؛ اگر نعمت پروردگارش نبود، در حين بد حالى به صحرايى بى آب و گياه مى افتاد (سوره 68، آيه 49.
بياييد معنى اصلى آيات مورد نظر ناقد را در جلو او بگذاريم:
لَوْلاَ أَن تَدَارَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاء وَهُوَ مَذْمُومٌ * القلم: 49
اگر عنايت الهى شامل حالش نمى شد در حالى به صحراى برهنه (بى گياه و درخت) انداخته مى شد كه نكوهيده مى بود.
فَلَوْلاَ أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْمُسَبِّحِينَ * لَلَبِثَ فِى بَطْنِهِ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ * فَنَبَذْنَاهُ بِالْعَرَاء وَهُوَ سَقِيمٌ * وَأَنبَتْنَا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِّن يَقْطِينٍ * الصافات: 143- 146
پس اگر او از زمره تسبيح گويندگان نمى بود تا روزى در شكمش (شكم ماهى) مى ماند كه (مردم) برانگيخته مى شوند، پس او را به صحراى برهنه (از گياه و درخت) افگنديم؛ در حالى كه بيمار بود و درختى از كدو را بالاى او رويانيديم.
هر دو آيه بر مطلب واحد تأكيد دارند؛ و آن اين كه: اگر يونس عليه السلام از زمره مسبحين نبود و نعمت الهى شامل حالش نمى شد؛ يا براى هميش در شكم ماهى مى ماند و يا به كناره بى گياه و درخت بحر افكنده مى شد. اما او تسبيح گفت و بر اشتباه و قصور خود اعتراف كرد، بناءً به كناره ساحل افكنده شد و بته كدو با برگهاى پهن خود بر او سايه افگند و از گزند اشعه خورشيد در امان ماند!!
جناب ناقد! حال كه شايد به معنى حقيقى آيات مورد نظرت پى برده اى؛ بگو: در كجاى آن تعارضى را سراغ دارى؟!!
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و هفتم
موسى و انجيل؟
ناقد مى نويسد: مسيح بيش از 1000 سال بعد از موسى به دنيا آمد اما در (سوره 7 آيه 157) الله در مورد انجيلى که به مسيح داده شده است با موسى صحبت ميکند.
جناب ناقد! همانگونه كه در تورات بشارت آخرين پيامبر داده شده، و بنى اسرائيل به رويت همين بشارت منتظر بعثت مسيح موعود بودند؛ و تا هنوز هستند، ولى بعد از بعثت اين مسيح موعود ايمان نياوردند، در رابطه به ذكر نام و مواصفات اين پيامبر در انجيل نيز به موسى عليه السلام اطلاع داده شده، اگر چنين نبود چرا بنى اسرائيل منتظر مسيح موعود بودند و هستند، منشأ اين انتظار چيست؟ چرا رهبران مذهبى يهود از عيسى عليه السلام مى پرسيدند: آيا ادعاء مى كنى كه تو همان مسيح موعود هستى؟! اينها همه شهادت مى دهند كه به موسى عليه السلام هم در باره عيسى عليه السلام و كتابش انجيل و هم در باره محمد عليه السلام و مأموريت پيامبرانه اش هداياتى داده شده. اگر تورات و انجيل به حال خود مى ماند و تحريف گسترده اى در آن نمى كردند، بدون شك كه در هردو كتاب الهى شاهد آن مى بوديم، اكنون نيز با وجود تمامى اين تحريفها؛ اشاره هاىى را در تورات و انجيل مى يابيم كه مصداقش فقط محمد عليه السلام است.
آيا کسانى که به زنان تهمت ناپاکى ميزنند بخشيده ميشوند؟
ناقد زير اين عنوان نيز حرفهاى بيهوده دارد، عنوانش كه از ناحيه محتوى نادرست و از ناحيه ادبى ركيك است مطلب اصلى او را افاده نمى كند؛ او خواسته است آياتى را به نقد بكشد كه در آن جزاى كسانى بيان گرديده كه زنان پاكدامن مؤمن را به بداخلاقى (زنا) متهم مى كنند، اما او كه در ترجمه به درى نيز مشكلات دارد؛ اين عنوان را برگزيده و متعاقب آن ادعاء مى كند كه گويا (سوره 24 آيه 5) به عفو آنان اشاره دارد و (سوره 24 آيه 23) عكس آن و عدم عفو براى آنان!! آيات اين ها اند:
وَالَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء فَاجْلِدُوهُمْ ثَمَانِينَ جَلْدَةً وَلَا تَقْبَلُوا لَهُمْ شَهَادَةً أَبَداً وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ * إِلاَّ الَّذِينَ تَابُوا مِن بَعْدِ ذَلِكَ وَأَصْلَحُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ* النور: 4-5
و آنان كه به زنان پاكدامن تهمت مى زنند؛ بعد نتواستند چهار شاهد و گواه پيش كنند؛ آنان را هشتاد دره بزنيد و گواهى شان را هرگز نپذيريد، همينها فاسق اند، مگر آنان كه پس از چنين كارى توبه كردند و به اصلاح (خود و اتهام شان) پرداختند، پس يقيناً كه الله بخشاينده مهربان است.
مشاهده مى كنيد كه به حكم اين آيات متبركه جزاى اين تهمتگران چنين است:
هر كى به زنان پاكدامن تهمت زنا وارد كند و براى اثبات ادعاء خود نتواند چهار شاهد پيش كند بايد هشتاد دره زده شود و پس از اين شهادت او در هيچ مورد ديگر پذيرفته نشود.
در معيارهاى الهى چنين شخصى فاسق تلقى مى شود.
اما اگر پس از ارتكاب اين جرم توبه كند، خود را اصلاح نمايد، و زيانى را كه با اين افتراء به آن زن عفيف به گونه خاص و به مجموع جامه به گونه عام رسانده جبران كند، اميد است در اين صورت الله متعال به او عفو كند، چون خداوند توبه پذير مهربان است.
تأمين دو شرط توبه و اصلاح نه از مجازات او مى كاهد و نه باعث مى شود گواهى اش معتبر شمرده شود.
إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ * النور: 23
يقيناً آنان كه زنان پاك دامن، غافل (صاف دل) مؤمن را متهم مى كنند؛ در دنيا و آخرت مورد لعنت قرار گرفته اند و براى شان عذاب بزرگ است.
جناب ناقد! آيا معنى اين آيات را دانستى؟ آيا فهميدى كه نقد تو خيلى قبيح و ناوارد بود، و هيچ تعارضى در اين آيات وجود ندارد؟!!
در روز آخرت کارنامه خود را چگونه دريافت ميکنيم؟
اين هم پرسش ديگر جناب ناقد است كه در پاى آن مى نويسد: در روز جزا، زيانکاران کارنامه اعمال بدشان را از کجا مى گيرند؟ از پشتشان (سوره 84 آيه 10) يا از دست چپشان (سوره 69 آيه 25)؟
بررسى ركاكت هاى جملات بدتركيب او را كنار مى گذاريم، در پاسخ پرسش ناوارد و ناشى از فهم ناقص او مى گوييم: نامه اعمال زيانكاران در دست چپ شان گذاشته مى شود؛ اما از پشت سر شان، چون آنان روى مواجه شدن با خدا را ندارند!!
وَأَمَّا مَنْ أُوتِى كِتَابَهُ وَرَاء ظَهْرِهِ * فَسَوْفَ يَدْعُو ثُبُورًا * وَيَصْلَى سَعِيرًا * إِنَّهُ كَانَ فِى أَهْلِهِ مَسْرُورًا * إِنَّهُ ظَنَّ أَن لَّن يَحُورَ * بَلَى إِنَّ رَبَّهُ كَانَ بِهِ بَصِيرًا * الانشقاق: 10-15
و اما آنكه نامه اش از آنسوى پشتش به او داده شود. حتماً طلب كند مرگى. و درآيد در شعله ورى. بىگمان كه او در خانواده اش بود شادمان. مى پنداشت كه برنگردد هيچگاهى.
اين آيات متبركه به مخاطب خود مى گويد: و اما كسيكه نامه اعمالش را از عقبش به او دادند، كسيكه نمى تواند با خدا رو برو شود، مجرم، خائن، عاصى، بدكار، سركش، مشرك و منكر از خدا و نعمتهايش است، روى مواجه شدن با خدا را ندارد و خداوند جل شأنه نيز نمى خواهد روى ناپاك او را ببيند، نامه اعمالش را از عقب و در دست چپ او مى گذارند، تمناى مرگ مى كند و مى گويد: كاش مرگ به سراغم برسد، اى كاش خاك مى بودم و هرگز زنده نمى شدم و اين صحنه را نمى ديدم. در آتش شعله ور جهنم فرو رود. او در دنيا باكمال بىباكى زندگى كرد، شادمان و مسرور، نه تشويشى از محاسبه الهى و نه ترس و بيمى از عذاب دوزخ. گمانش اين بود كه همه چيز در همين زندگانى دنيا خلاصه مى شود، برگشتى بسوى خدا و رستاخيزى در ميان نيست. برعكس گمان واهى اش حتماً بسوى خدا برمى گردد، چون خدا شاهد و ناظر اعمال اوست، حتماً پاداش عملكردهايش را مى دهد. ماكه مخلوقيم و همه استعدادهاى ما وديعه و امانتهاى الهى اند، وقتى خوب و بد كسى را مشاهده كنيم حتماً پاداش مى دهيم، خوب را مى ستاييم، بد را نكوهش مى كنيم، مى خواهيم به خوب پاداش دهيم و بد را سرزنش كنيم، آيا ممكن است خداى بصير و بينا كه ملكه قضاوت در مورد عملكردهاى خوب و بد ديگران را او در ما بوديعت گذاشته است، رستاخيزى برپا نكند و درباره عملكردهاى ما قضاوت نكند؟!
جناب ناقد! آيا فهميدى كه نامه اعمال مجرمين و زيانكاران در دست چپ شان گذاشته مى شود؛ اما از پشت سر شان؟
آيا فرشته ها مى توانند نامطيع باشند؟
ناقد در اين جا نيز طبق عادت بد خود مرتكب مغالطه شده، ادعاء مى كند كه قرآن در رابطه به عدم سركشى فرشته ها از فرمان خدا و اطاعت مطلق شان آيات متناقض دارد، مى نويسد: در (سوره 16 آيات 49-50)، آمده است: هيچ فرشته اى متکبر نيست، همه الله را اطاعت ميکنند اما «هان به فرشتگان گفتيم، آدم را سجده کنيد» و همه آنها به آدم سجده کردند مگر ابليس، ابليس نافرمانى کرد و او بسيار متکبر است (سوره 2 آيه 34).
ركاكت هاى ادبى ترجمه او را كنار مى گذاريم، در باره پرسش و نقد او مى گوييم: جناب ناقد! فرشته ها چنان آفريده شده اند كه سركشى و عصيان از فرمان خدا براى شان مقدور و ممكن نيست، چون انسان و جن داراى استقلال و اختيار نيستند، جن از زمره فرشتگان نيست، قرآن مى فرمايد: در تمامى مخلوق خدا تنها ابليس از سجده و اظهار انقياد در برابر آدم خوددارى ورزيد، او از طائفه جن بود: كان من الجن. تفصيلات موضوع را در اين عنوان (آيا ابليس از زمره فرشته هاست؟) مطالعه كنيد.
ادامه دارد
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!! )
قسط پنجاه و هشتم
چه کسى قرآن را بر محمد وحى ميکند؟
اين يكى ديگر از اعتراضات سست و مبنى بر مغالطه ناقد است كه از نهايت نافهمى او حكايت دارد، مى نويسد: چرا در قرآن در يك آيه؛ حامل وحى به سوى پيامبر عليه السلام جبرئيل و در ديگرى روح القدس خوانده شده؟ به اين آيات استناد مى كند: (سوره 16 آيه 102) يا (سوره 2 آيه 97)؟.
ناقد نمى داند كه روح القدس همان جبرئيل است، نه روح القدس بايبل كه مى گويد: خدا از سه اقانيم ساخته شده: خداى پدر، خداى پسر (مسيح) و خداى روح القدس، يعنى هم پدر خداست، هم پسرش مسيح خداست و هم روح القدس خداست، و هر سه يكجا خداى واحد، سه يك است و يك سه!!!
از اعتراض ناقد به وضوح تمام پيداست كه او اعتراضش را از نوشتار كدام مستشرق يهودى و مسيحى نسخه بردارى كرده، چون آنها تعبير ديگرى از روح القدس دارند، از نظر هر قرآن فهم مسلمان روح القدس نام ديگر جبرئيل است كه در چندين آيه قرآن به اين نام و صفت ياد شده، دو آيه مورد نظر ناقد اينها اند:
قُلْ مَن كَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ * البقره: 97
بگو: هر كى دشمن جبرئيل باشد؛ بداند كه او به حكم خدا اين (قرآن) را كه تصديق كننده ماقبل خود و هدايت و بشارت براى مؤمنان است؛ بر قلب تو نازل كرد.
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ * النحل: 102
بگو: روح القدس (جبرئيل) آن را از سوى پروردگارت نازل كرد تا كسانى را استوار سازد كه ايمان آورده اند و هدايت و بشارت براى مسلمين.
جناب ناقد! به اتفاق تمامى مفسرين روح القدس نام ديگر جبرئيل است كه امور مربوط روح به او سپرده شده. حال بگو: در كجاى اين آيات تعارضى وجود دارد؟!!
آيا وحى جديد وحى قديم را تصديق مى كند يا تعويض؟
ناقد ادعاء مى كند كه برخى از آيات قرآن مشعر بر آن اند كه اين كتاب كتب قبلى را تصديق مى كند اما در برخى ديگر مشاهده مى كنيم كه تبديل و تغيير در آنها را بازگو مى كند، به زعم او ميان (سوره 2 آيه 97) و (سوره 16 آيه 101) تعارضى وجود دارد، گويا در يكى گفته شده كه (وحى هاى جديد وحى هاى قديم را تصديق ميکنند) و در ديگرى گفته شده كه (جايگزين آنها هستند)!! (جمله ها با تركيب ركيك از ناقد است).
به جناب ناقد مى گوييم: قرآن بر تمامى مطالب اصلى كتب قبلى احاطه كرده و همه را تصديق مى كند، اما با چند استثناء: زبان قرآن غير از زبانهاى كتب قبلى است، مطالبى كه به زمان، مكان و حالت مخاطب و ظروف و شرائط خاص او مربوط است؛ در كتب قبلى به گونه اى و در قرآن به گونه اى ديگر آمده. قرآن در توجيه اين تفاوت مى فرمايد:
وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَّكَانَ آيَةٍ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُواْ إِنَّمَا أَنتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ * قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِن رَّبِّكَ بِالْحَقِّ لِيُثَبِّتَ الَّذِينَ آمَنُواْ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ * النحل: 101- 102
و چون آيه اى را به جاى آيه اى ديگر عوض كنيم؛ در حالى كه خداوند به آن چه نازل مى كند خوب داناست؛ مى گويند: تو كسى جز افتراء كننده اى نيستى، بلكه اكثر شان نمى دانند، بگو: روح القدس (جبرئيل) آن را از سوى پروردگارت نازل كرد تا كسانى را استوار سازد كه ايمان آورده اند و هدايت و بشارت براى مسلمين.
در رابطه به اين آيات مطالب آتى را در نظر داشته باشيد:
• در اين آيات در باره آيات ناسخ و منسوخ در قرآن نه؛ بلكه به تفاوت هاى لفظى و تركيب هاى متفاوت الفاظ در آيات شبيه هم اشاره شده، آياتى كه در آن در رابطه به يك موضوع با الفاظ گوناگون بحث شده، در برخى به گونه مجمل و در برخى به گونه مفصلتر، براى آن كه اين سوره در مكه نازل شده و در آن زمان آيات مربوط به احكام نازل نگرديده بود، ناسخ و منسوخى وجود نداشت، و قضيه اعتراض مشركين به آيات ناسخ و منسوخ زمينه نداشت، در واقع آيت مذكور به آن اعتراض مشركين پاسخ مى گويد كه مى گفتند: اگر اين آيات از سوى الله متعال مى بود نه در آن شاهد تكرار مطلب با الفاظ گوناگون مى بوديم، نه شاهد تفاوت ها در تركيب آيات، و نه شاهد اين كه در رابطه به يك موضوع در برخى از آيات به گونه مجمل و در برخى به گونه مفصلتر بحث شده!! در جواب آنان گفته شده: اين اعتراض ناشى از نافهمى آنان است، الله متعال خوب مى داند كه قبلاً چه ارشادى نموده و بعداً چه چيزى نازل مى كند، اين تكرار و بيان مطلب با الفاظ گوناگون براى آن است تا مؤمنان آن را خوبتر درك كنند، به سلول سلول دل و دماغ شان راه باز كند، بيشتر مطمئن شوند، خم و پيچ هاى راه ايمان را خوبتر بشناسند، و هيچ ابهامى براى شان نماند، اين قرآن مجموعه اى از رهنمودها و بشارت هاى الهى به مؤمنان است، بشارتهايى در باره آينده روشن و اميدبخش، گاهى به يك صيغه اى قابل فهم براى عده اى و گاهى به صيغه اى ديگر و آسان تر براى ديگران. قرآن كلام شخصى محمد عليه السلام نيست؛ پياميست الهى كه توسط روح القدس (جبرئيل عليه السلام) به او رسيده است. كار برد صفت روح القدس (روح پاك) براى جبرئيل عليه السلام به نكته اى ظريف اشاره دارد و آن اين كه: هر جزء اين پيام الهى و هر فقره و آموزه آن نشان مى دهد كه حامل آن شخصيتى پاكيزه و داراى روح پاك است، پاك و منزه از هر گونه تمايلات آلوده و ناپاك، مصئون از غرض و مرض، برئ از خواسته هاى منحط نفس و هوس و وسوسه هاى شيطانى، بگوييد: آيا در اين پيام مقدس الهى چيزى را سراغ داريد كه از هوى و هوس و تمايلات نفسى كدام انسانى نشأت كرده؟!!
ادامه دارد
نظرات
110 دیدگاهدر پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
رشد مرحله وار جنين در رحم مادر
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
دوستان گرامي درود برشما
دوست گرامي يي كه نام خودرا ننوشته ايد از شما يك جهان سپاس كه براي اين ملا _داكتر صاحب فكور آدرسهايي را كه بايد مراجعه نمايد نشان داده ايد ، راستش هم جاي همچو داكتر هايي همانجاهاست وبس !!!
و در رابطه به كامنت دوست گرامي عبيد ، ضمن ابراز أدب واحترام براي ايشان عرض شود اينكه همان گونه كه ايشان حدس زده اند اين اقاي فكور واقعا در حيطهء تفسير وتأويل كتاب قرآن كه شارلتانيزمي بيش نيست از مهارتها خوبي برخوردار هست وبه گفتهء شاعر وپژوهشگر شناخته شدهء عراقي زنده ياد معروف الرصافي در كتاب ( زنده گاني محمد ) و همچنان به گفته روشنفكر وروشنگر سترگ جناب برتراند راسل دركتاب ( نبرد دين وعلم ) وريچارد داوكنز در كتاب ( پندار خدا ) مفسرين كتابهاي مقدس را هرگز نميتوان قناعت داد زيرا ايشان برا ي هرپرسشي در جيبهاي بالا وپايين خود پاسخهاي به زعم خودشان مناسب وآماده دارند ، پاسخهاي " علمي - اقتصادي - سياسي - اجتماعي - اخلاقي - عرفي وعنعنوي وبالاخره پاسخهاي فزيكي وبدني ) كه آخرينش همان شمشيري است كه زينت بخش درفش سبز و سرشار از معاني وگفتنيهاي مگو وسربه مهر عربستان سعودي و درفش سياه گروه تازه به دوران رسيدهء داعشي هاي مسلمان ميباشد ، والبته هيچيك از اين پاسخهايشان عاري از چاشني واژه هاي اهانت بار وتحقير أميز براي طرف مقابل نبوده وايشان به كاربرد انرا كاملا طبيعي و بديهي تلقي نموده خويشتن را در به كاربرد آن مجاز ومحق مي دانند وطرف مقابل را مستحق وسزاوار آن .... پس با همچو افرادي كنار آمدن اگر محال نباشد دشوار وخسته كن است كه هست .
من ميخواهم به اين آقاي فكور به گونه يي بسيار فشرده ومحترمانه بگويم كه با اين تفسيرهاي من درآوردي وپيچ وتاب دادن كلمات عربي هرگز نخواهيد توانست قران را تبرئه نماييد .... گفتني ها فراوان است اما يارزنده صحبت باقي !!!
مخلص شما
عزيز ياسين
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
آقاى عبيد
از لطف تان در باره بنده سپاسگزارم، اما اجازه بدهيد قبل از پاسخ پرسشهايت خود را معرفى كنم، تا هم شما مرا درست شناخته باشيد و هم من با ستايش ها مغرور نشوم. من شاگرد برادر حكمتيار هستم، به او به ديده استاد و مرشد خود مى نگرم، دين، قرآن و حديث را از آثار او شناخته و آموخته ام، تمامى كتابهايش را كه به صد و چهارده عنوان مى رسد، از اولينش به نام شعور و ماده تا آخرينش كه شصت و هفت قسط آن در شهادت نشر شده و در سايت كابل پرس نيز يك قسمت آن انعكاس يافته و باعث سرآسيمگى شديد اسلامستيزان شده، مطالعه كرده ام، به شمول صدها مقاله اش به شمول آخرينش با عنوان نامه سركشاده به آقاى سروش. دعاء مى كنم در رسيدن به اهداف بلند و بالايش موفق باشد و افكارش به گوشه گوشه دنيا برسد. اين را نيز بايد عرض كنم؛ زمانى كه ادعاء افرادى چون ياسين را خواندم كه قصد نقد نوشته حكمتيار را دارند نتوانستم خنده ام را مهار كنم، باور دارم كه ياسين و امثال او از درك درست اولين كتاب برادر حكمتيار و نوشته دوران جوانى اش (شعور و ماده) نيز عاجز است، چه رسد به نقد نوشته هاى دوران نضج و پختگى علمى اش. من ميان تمامى اسلامستيزان در ايران، افغانستان، پاكستان، هند و كشوهاى عربى كسى را نمى شناسم كه توان مقابله علمى با برادر حكمتيار را داشته باشد.
در رابطه به بخشهاى غيرمرتبط سؤال اولت كه در اصل شامل چندين سؤال است؛ بايد عرض كنم:
از نوشته تان معلوم مى شود كه عمر دنيا را به رويت ادعاء غلط بايبل 7 يا 8 هزار سال گرفته ايد، بنابر ادعاء نويسنده يا نويسندگان بايبل عمر زمين چيزى بالاتر از شش هزار سال است. در حالى كه ساينس عمر دنيا را سيزده و نيم مليارد سال مى خواند و اين نه بنابر تخمين هاى خيالى و فلسفى بلكه به رويت عمر عناصر راديو اكتيو.
اگر بخواهيم كالبد و روح انسان را با مثالى توضيح كنيم شايد بهترين مثال اين باشد كه كالبد انسان و اعضاء و جوارح او چون (hardware) و روح او چون (software)؛ به اصطلاح ايرانى ها سخت افزار و نرم افزار در يك كمپيوتر است. همانگونه كه تمامى فعاليتهاى كمپيوتر پس از نصب سافټ ويرهاى مربوطه آن انجام مى يابد، و قبل از آن فقط آهن پاره هاى راكد در قفص و صندوق آهنى و پلاستيكى خود است، بدن انسان نيز قبل از دميدن روح در آن؛ مجموعه اى از اعضاء و جوارح گوشتى و استخوانى است، با دميدن روح به فعاليت آغاز مى كند و به حركت مى آيد. با روح خود خوب را از بد، مفيد را از مضر، بوى خوش را از بوى بد، لذيذ را از بدمزه تفكيك مى كند، اين روح در زمانى خاص در كالبد انسان دميده مى شود و در موعد خاصى بدن را ترك مى گويد. نه كسى جز خدا قادر به دميدن آن است و نه قادر به جلوگيرى از رفتنش.
صداى صور اسرافيل دقيقاً شبيه آن است كه در بهار صداى رعد و برق را مى شنويم و متصل آن باران مى بارد و با اين باران زمين مرده و خشك مى جنبد و سبزه هاى خرم و شاداب مى روياند. قرآن مى فرمايد كه زنده شدن مجدد انسانها از زمين دقيقاً مثل آن است كه خداوند با بارانى زمين خشك و بى روح را به سبزه زار خرم و شاداب تبديل مى كند و تمامى بته هايى كه مرده و در خاك دفن شده بودند و اثرى از آنان ديده نمى شد دوباره زنده مى شوند. چنانچه اين باران در پى صداى رعد و برق مى بارد و باعث روييدن نباتات مى گردد؛ زنده شدن انسانها نيز با صداى صور اسرافيل در روز قيامت انجام خواهد شد.
پرسيده ايد: آيا منتظر ماندن و چشم براه تعيين سرنوشت ابدی مليارد ها روح آنهم در طی هزار ها سال راچگونه توجيه می داريد؟ بايد عرض كنم كه زمان امر نسبى است، آن چه از زمان براى عده اى طولانى و دراز جلوه مى كند براى عده اى كوتاه است، درازى و كوتاهى آن را نه انسان در حالت مرگ درك مى كند و نه در حالت خواب.
پرسيده ايد: پس روح های انسان که مليارد ها ومليارد ها را تشکيل ميدهد در کجا نگهداری می شود؟ پاسخت اين است: در همان جاى نخستين خود، جايى كه از آن آمده است. ذاتى كه به اين همه موجودات زنده روى زمين روح مى بخشد؛ روح هر انسانى را در جايگاه مناسبى حفظ مى كند، حفظ روح خيلى آسانتر از آفرينش آن است، همانگونه كه نگهدارى سافت وير خيلى خيلى آسانتر از ساختن آن است.
پروردگارى كه عالمى به اين عظمت و بزرگى با تقريباً صد و بيست مليار كهكشان و در هر يكى بيش از صد مليارد ستاره را آفريده و حفظ مى كند، هر لحظه مليارد ها موجود زنده از ويروس تا انسان را خلق مى كند... نگهدارى روح مؤمن و كافر در جايگاه شايسته هر يكى خيلى ساده است.
در رابطه به پرسش دوم تان عرائضم اين است:
منظور از (نفخ فيه من روحه) هر گز اين نيست كه در انسان بخشى از روح خدايى دميده شده، بلكه معنى آن اين است كه خدا روحى به او بخشيده كه مالك و خالق و آفريدگار يگانه اش خداست، اين روح مملوك و مخلوق خدا هم در تمامى انسانها دميده شده و هم روح مناسب حيوانات و نباتات در هر يكى از آنها.
قرآن پرجلال و با عظمت؛ خدا را به گونه اى معرفى مى كند كه هم آفريدگار است، هم پروردگار و هم حافظ و نگهدار مخلوق خود، نه از اداره عالم لحظه اى غافل مى شود و نه از حفظ و نگهدارى مخلوقاتش، اما بايبل خدايش را به گونه معرفى كرده كه در تمام عمرش فقط شش روز ابتدائى آفرينش كار كرده و پس از آن در روز هفتم كارهايش را تعطيل نموده، تمامى عالم را به حال خود گذاشته و خود براى رفع خستگى اش به استراحت پرداخته!! و ما وقتى به هر سوى اين عالم نگاه مى كنيم و آثار دستهاى نامرئى ذاتى را با ديده هاى عقل و خرد خود احساس مى كنيم كه چون پروردگار عليم، حكيم، خبير، مهربان، عزيز، غالب و قدرتمند در تمامى عالم و در پديده هاى چهار اطراف ما تصرف مى كند، به خوبى و آسانى پى مى بريم كه قرآن؛ خدا را درست معرفى كرده و نويسنده بايبل در معرفى خداى خود مرتكب خبط و خطأ شده.
به جناب ياسين بايد بگويم: استادت سها تنها ترجمه فقره اول آيت را نوشته ولى از توضيح و نقد و ارزيابى آن طفره رفته، و از اشاره به مطلب مهم علمى كه اين فقره در برابر مخاطب مى گذارد عمداً خوددادرى ورزيده، و من اين كارش را خلاف آداب نقد علمى خوانده ام.
د عبدالله فكور
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
سلام بخواننده هاي عزيز سايت كابل پرس وسلام خاص بدوستان شامل بحث آقايان هريك محترم عزيز ياسين و عبدالله فكور!
فكور صاحب گرامي! جوابهايت را سراسر با اشتياق كامل خواندم ولي اين پيام آخري تان متاسفانه تمام جنبه هاي مثبت پيامهاي قبلي تانرا پاك كرد وبلاخره بخواننده ها ثابت كرديد كه شما نه يك دعوتگر راه خدا بلكه يكي از مزدوران ونمك خوران دور دسترخوان يك شخصيت مزدور و قدرت طلب وفاشيست بنام حكمتيار تشريف داريد كه براي رسيدن بقدرت انحصاري از هيچ جنايت وبي ناموسي درتاريخ زنده گي سياسي خويش دريغ نورزيده است . جنابعالي با طمطراق وبا تبختر از شاگرد بودن خود نسبت به او مي لافيد ومغرورانه ديگران را متهم به گمراهي وضلالت ميكنيد. نشان دادن چنين آداب واخلاق از قلم هركسي كه باشد باعث نفرت وانزجار گرديده و فضاي بحث ومناقشه را بسوي دشنام پراگني واتهام زني مي كشاند.
من راجع به نظريات تان در مورد معناي علقه حرفي براي گفتن ندارم زيرا رشتهء بنده امبريالوژي نيست و نه درين رشته كدام تحصيل تخصصي دارم اما اينقدر را ميدانم كه از نظر معني فارسي وانگليسي در مورد علقه يعني آويزان وآويزان شدن ممكن است كه حق بجانب شما باشد ولي اين را بايد جواب بگوييد كه : قبل از كشفيات علمي در عصر حاضر ؛ مفسرين كلاسيك ويا قدماي جهان اسلام ( علقه) را چي تفسير كرده اند؟
من شخصا بدون وارد شدن به اين بحث ويژه ميان شما در مجموع ؛ بحيث يك مسلمان باورم اين است كه: قرآن كتاب علمي ويا فلسفي نيست.
دفاع از قرآن از زوايهء علمي وفلسفي ويا تعرض بالاي قرآن بازهم از زوايهء علم بشري ما را در شناخت قرآن كمك نكرده بلكه به گمراهي و ضلالت ما مي انجامد. چه خاصا اينكه مفسرين اينگونه بحث ها اشخاص پر مدعا وبي مسلك مانند حكمتيار باشد كه به شكل آماتور از هر چمن سمني برداشته وآنرا وقت وناوقت برخ هركسي مي كشد.
قرآن را ذات الله بزرگ بزبان فصيح عربي ( ذكر) پند واندرز وهمجنان ( نشانه هاي راه) وهمچنان ( آيات بينات) معرفي كرده است. قرآن را خداوند بنام ( بيان للناس وهدي وموعظة للمتقين ) معرفي كرده است. درست است كه در قرآن مثالهاي از علم وقوانين تكويني وهمچنان استفاده از عقل وخرد رفته است ولي اين بدان معنا نيست كه قرآن يك كتاب اكادميك وفلسفي باشد. بناء كوشش وتقلا بخاطر اثبات حقانيت قرآن بر پايهء علوم معاصر آنهم به شكل آماتور خيلي احمقانه ودرعين حال گمراه كننده است.. زيرا علم بشر هميشه قاصر ومتحول است، ممكن است كه علماي يك رشتهء علمي در يك زمينه باورمند به نظريه ء خاصي باشند ولي فردا نسل هاي آينده خلاف آنرا ثابت نمايند. چنين چيزي بارها اتفاق افتاده است ومن نميخواهم وارد جزئيات شوم.
اما باور مطلق من اين است كه قرآن كلام بشر نيست وبشر در فهم وإدراك خود نسبت به خود وجهان هنوزهم راه درازي در پيش دارد.
چنين باوري مرا از خواندن نظريات منتقدين ومنكران قرآن بي نياز نميسازد. زيرا نظر به فرمودهء آيات قرآن در اكثر آيات متعدد قرآن ؛ انكار از آسماني بودن قرآن نيز يك پديدهء الهي است. قرآن در چندين جا بر پيامبرش نهيب ميزند كه تو بالاي مردم هيچ سيطره نداري،
فذكر إنما انت مدكر
لست عليهم بمصيطر
وظيفهء پيامبر فقط رساندن پيام الهي است وبس، اينكه كس منكر آن ميشود ، نه پيامبر نه هم برادر حكمتيار ونه عبدالله فكور ونه پرويز بهمن ونه ملا عمر ونه ملا بغدادي داعش ونه أيمن الظواهري هيچكسي هيچ نوع سلطهء قانوني كه همه را بزور وجبر بقبول نظريات خود نماييم نداريم. زيرا خواست خداوند همين بوده وهمين است كه جهان را چند رنگ بيافريند ، جهان كه هم كمونيست وهم مسيحي وهم يهودي وهم مسلمان حق زيستن وإبراز نظر دارند. بناء از جناب عبدالله فكور خواهشمندم كه در دري شان را خيلي ارزان به پاي خوكان نريزند. يعني اينكه: ايشان صرف حق دارند كه نظريات شانرا ابراز نمايند اما اينكه چقدر نظريات شان بر پايهء واقعيت هاي علمي استوار است اين قضاوت را به اهل تخصص واگذار نموده واز دشنام وتوهين جانب مقابل جناب عزيز ياسين بپرهيزند. زيرا كليد تمام رازهاي پنهاني را درجيب ندارند.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
استيفن هايكينگ اعجوبهء زمان ما و مشهور ترين فزيكدان جهان كه تا چند سال پيش باورمند به وجود يك قدرت لايزالي ما وراء الطبيعه بود دوسال پيش نظريه اش را تغير داد وحالا ميگويد : امكان آن ميرود كه اين دنيا بدون آفريننده باشد . استيفن هايكينگ يكسال پيش دعوت دولت اسراييل را براي اشتراك در كنفرانس فزيكدانان جهان را بخاطر جنايات اسراييل در نوار غزه رد نمود
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
با سلام حضور بهمن گرامی و سائر عزیزان و به خصوص جناب داکتر صاحب حکمت پرست !! آقای « فک کور!!!» ، قابل ذکر است که شاید شما عزیزان فیصلۀ نهایی استیفن هاو کینگ را نخوانده باشید که اخیراً از گفتن عبارت ( امکان دارد ) هم منصرف شده و با قاطعیت تمام گفته است که برای جهان هستی خدایی در کارنیست .
حکم نهایی استیون هاوکینگ: خدایی در کار نیست
http://www.iranianuk.com/page.php5?id=20141002113251005
استیون هاوکینگ، کیهانشناس و فیزیکدان نظری برجسته بریتانیایی، در اظهار نظری جنجالی و جدید با قطعیت و یقین اعلام کرد که «خدایی وجود ندارد».
به گزارش وبسایت «سینت»، سابق بر این و بر پایه نوشتههای پیشین هاوکینگ تصور بر این بود که این نابغه جهان معاصر در پهنه اندیشه خود روزنهای هر چند کوچک را برای وجود نوعی الوهیت باقی گذاشته است.
با این همه، این پژوهشگر و نویسنده سرشناس اینک در اظهار نظری تازه، در گفتوگو با نشریه «ال موندو» چاپ اسپانیا تصریح کرده است که به باور وی «ال موندو حاصل پدیدههای علمی قابل توضیح است». توضیح آن که «ال موندو» در زبان اسپانیایی به معنای «جهان» است.
آقای هاوکینگ این بار آشکارتر از همیشه در پیشگاه جهانیان میگوید که پیدایش جهان هستی نتیجه اعجاز و آفرینش به دست یک وجود برتر نیست.
این کیهانشناس نابغه در بخشی از مصاحبه فوق با «ال موندو» گفت: «طبیعی است که پیش از درک دانش به خلق هستی به دست یک خداوندگار باور داشته باشیم. اما اکنون و در این عصر، دانش توضیحی مجابکنندهتر در اختیار ما قرار میدهد.»
خبرنگار «ال موندو» در ادامه باز از نظریه پیشینِ هاوکینگ در کتاب «تاریخچه مختصر زمان» مبنی بر «کمک دانش به درک اندیشه خداوندگار توسط بشر» پرسیده است.
هاوکینگ در پاسخ توضیح داد: «منظور من در آنجا این بود که اگر بر همه چیز عالم شویم، به درک اندیشه خداوند نیز نائل خواهیم آمد، با این قید که اساساً خدایی وجود داشته باشد، که این چنین نیست. من خداناباور هستم.»
هاوکینگ در ادامه افزود: «دین به معجزه باور دارد، اما چنین رخدادهایی با علم ناسازگارند.»
بهرغم باور این دانشمند پرآوازه بسیاری در سراسر جهان همچنان به وجود خدا باور دارند. برای نمونه، بسیاری با تدقیق در چشم آدمی به تفکر فرو میروند که اگر نبود وجودِ یک خداوند دانا و توانا پدید آمدن «این گلوله چربی» را چگونه میتوان از دیدگاه علمی توضیح داد.
با این همه هاوکینگ بیاعتنا به چنین نظراتی چندی بود که در عالم اندیشه به سوی اعلام حکم قاطع خود در باب نیستی خدا حرکت میکرد.
هاوکینگ - که مدیر مرکز کیهانشناسی نظری دانشگاه کمبریج در بریتانیا نیز هست - طی یک سخنرانی معروف در سال گذشته توضیح داد که جهان هستی چگونه بدون وجود خدا به وجود آمده است: «خدا پیش از این خلقت مقدس چه میکرده؟ آیا در تدارک دوزخ برای مردمی بوده که چنین پرسشهایی دارند؟»
فیزیکدان نظری بریتانیایی همچنین به «ال موندو» گفت: «به نظر من، ورای دسترس ذهن بشر هیچ بُعدی از واقعیت وجود ندارد.»
استیون هاوکینگ پیشتر در سال گذشته نیز در حاشیه اکران فیلم مستندی درباره زندگی خود گفته بود که حیات پس از مرگ «افسانه» است؛ وی در عین حال زندگی ابدی بشر را از طریق «کپی کردن مغز بر روی رایانه» ممکن دانسته بود.
این نخستین بار نیست که هاوکینگ در دنیای رسانهها حضور پیدا میکند. پیشتر کتاب او به نام «تاریخچه مختصر زمان» جزء پرفروشترینها شده است و شخص هاوکینگ نیز در سریالهای تلویزیونی «پیشتازان فضا»، «خانواده سیمپسون» و سریال کمدی «بیگبنگ تئوری» در نقش خود ظاهر شده است.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
آقای فکور،
فکر میکنم عینک تانرا به چشم نکرده بودید یا سر چپه پوشیده بودید که نوشته فوق را تحریف واز درون روده خود کلمه " عمر دنیا " را بیرون آوردید. دران نوشته واضحاً خوانده می شود که " اگر در طی این 7 یا 8 هزار سال از آفرینش آدم قیامت رخ میداد درانصورت الله در قرآنش ذکر میکرد." ولی شما آنرا تحریف کرده ونوشته اید که " از نوشته تان معلوم می شود که عمر دنیارا به رویت ادعاء غلط بایبل 7 یا 8 هزار سال گرفته اید " در نوشته فوق اصلاً کلمه دنیا ذکر نشده بلکه کلمه آفرینش آدم که بقول قرآن همان آدم اول است ذکر شده است . باید متذکر شد که البته ذات وماهیت یک مسلمان اصیل ایجاب چنین مغالطه هارا می کند وبر او هیچ حرجی نیست.
در زمینه ( نفخ فیه من روحی سوره سجده آیه 9) نیز دست به مغالطه زده اید ومتذکر شده اید "که منظور از ( نفخ فیه من روحی ) هرگز این نیست که در انسان بخشی از روح خدائی دمیده شده" درین مبحث نیز خواسته اید که کلام واضح الله راغلط تفسیرکنید. در قرآن در پنج آیه ذکر شده است که الله در وجود آدم از روح خود دمید. دردو سوره خطاب به مریم است، سوره انبیا آیه 91 که " آن زن رایاد کن که شرم گاه خودرا نگاهداشت و ما از روح خود در او دمیدیم". و سوره تحریم آیه 12 " ومریم دختر عمران را که شرم گاه خودش را نگهداشت وما از روح خود در آن دمیدیم."در سه سوره دیگر راجع به آدم است، سوره ص آیه 72 " چون تمامش کردم ودر آن از روح خود دمیدم." سوره حجر آیه 29 " چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در او دمیدم." ونیز سوره سجده آیه 9 که قبلاً ذکر شد. در هیچیک از تفاسیر معتبر قرآنی در ذیل این آیات کلمات مبهم آورده نشده که "الله روحی به او بخشیده " بلکه واضح ومبرهن گفته شده که الله پس از آفریدن آدم از روح خود در او دمیده، همچنان در قرآن که توسط محمد مرمدوک پیکتال به انگلیسی ترجمه شده ومنحیث یک تر جمه استاندرد شناخته شده است در سراسر همین پنج آیه کلمات ذیل را آورده است :"
Breathed into him of My Spirit
همین گونه ماست مالی هاست که از یک کتاب 400 صفحه ای تا کتابهای 20 و40 جلدی بادهها هزار صفحه و تفسیر های من در آوردی در طی 1400سال مدعیان عالمان دینی! نوشته و اشتباهات قرآن را ماله کشی نموده اند. بیچاره الله خودش حاضر نیست و زبان ندارد که بگوید بچه ها! من این چیز هارا نگفته ام به من دروغ نبندید. این بیت علامه اقبال لاهوری مصداق این گفته است که " زما بر صوفی و ملا سلامی ــــ که پیغام خدا گفتند مارا ــــ ولی تفسیر شان در حیرت انداخت ـــ خداو جبرئیل و مصطفی را.
آقای فکور!پرت و پلا گفتن هایت که از قول قرآن به الله منتسب کردی ونیز صور اسرافیل بیشتر به جوک میماند تا توضیح موارد علمی ومنطقی حیف اتلاف وقت که تبصره ای که بر آن شود. با احترام.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
محترم عبيد
من سوالهاى تو و پاسخهاى داكتر فكور را خواندم، منتظر بودم از شما بشنوم كه از آقاى داكتر فكور اظهار امتنان نموده و جوابهاى علمى ومنطقى اش را كافى و شافى شمرده ايد، اما متأسفم كه چون افراد اوباش و كوچه گرد به بداخلاقى وبدزبانى متوسل شده اى، اگر من تو را مى شناختم واين پرسشها را از من مى كردى تو را به تشناب رهنمايى مى كردم، چون كارت با ما فى روده هاست!! و آن چه از دل و دماغ بر مى خيزد برايت مطبوع نيست.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
با مطالعه این بحث به این نتیجه میتوان رسید که اصل نظریه را جالینوس قبل از اسلام داده است و حالا بعضی مدافعین اسلام میخواهند با کمی تغییرات یا تغییر در تفسیر آنرا از قرآن بدانند بسیار خنده آور است. اگر مدافعان اسلام قرآن را کتاب علمی میدانند باید برای داستان حضرت نوح، قوم لوط، حضرت یونس، حضرت سلیمان، ذولقرنین هم یک توضیح علمی داشته باشند.
چرا از کشفیات امروز چیزی در قرآن نیامده جز آسمان، زمین، آفتاب، مهتاب و ستاره ها چیزی دیگری پیدا نمیشود حتا قرآن از قاره ها نیز بی خبر بوده و فکر میکرد دورترین نقطه از عربستان چین است زیرا میگوید علم را بیاموز ولو که در چین باشد.
در پاسخ به ادعاهاى بى مايه (خطا ها و تناقضات قرآن!!!)
عزيز ياسين يا عبيد
معلومات ناقص تان از قرآن از اين ادعاء واهى تان هويداست كه در باره آيه 9 سوره السجده نوشته ايد: در هيچيک از تفاسير معتبر قرآنی در ذيل اين آيات کلمات مبهم آورده نشده که "الله روحی به او بخشيده " بلکه واضح ومبرهن گفته شده که الله پس از آفريدن آدم از روح خود در او دميده، همچنان در قرآن که توسط محمد مرمدوک پيکتال به انگليسی ترجمه شده ومنحيث يک تر جمه استاندرد شناخته شده است در سراسر همين پنج آيه کلمات ذيل را آورده است : Breathed into him of My Spirit " خدمت جنابعالى عرض كنم كه برخلاف ادعاء شما در هيچ تفسير و ترجمه معتبر قرآن نيامده و هيچ مفسرى قابل اعتماد اين حرف بيهوده را نگفته كه خدا جزئى از روح خود را در آدم عليه السلام دميده، همه گفته اند كه انتساب اين روح به خدا براى بيان تكريم و تشريف اين روح است نه اين كه جزئى از روح خدايى باشد، اين انتساب را شبيه بيت الله : خانه خدا و ناقة الله: شتر خدا شمرده اند. بايد بدانى كه ميان مسلمانان ومسيحيان در رابطه به خدا يكى از اختلافات عمده وبنيادى اين است كه مسيحيان به خدايى باوردارند كه او را مجموعه سه اقانيم مى خوانند، خداى پدر، خداى پسر و روح القدس، ومدعى اند كه اين سه در اصل يك است، يعنى در حالى كه خدا در صورت سه اقانيم تبارز مى كند اما در اصل يك است. مدعى اند كه عيسى در چهره انسان داراى روح خداست، خدا به صورت عيسى به دنيا آمد. مسلمانان معتقد اند كه خدا هم در ذات خوديگانه است وهم در صفاتش، هيچ چيزى عالم و هستى نه شبيه او است و نه زاده و جدا شده از ذات او، او نه خود زاده شده و نه چيزى وكسى از او زائيده.
داكتر فكور