بادریغ ودرد باید اظهار نمود که امروز شمار اینګونه هنرمندان تقلبی ومافیایی ازنوع خلقی های ګردپا وشترکینه، با آنهمه سابقه های ننګین خلقیګری متاسفانه در خارج ازکشورکم نیست و باشنیدن آوازهای کریه و دلخراشی که ازحنجره بیرون می آورند حالت تهوع به انسان دست میدهد، این آقایون که ازبستر تضادها وعقده های قومی وحزبی سربالا کرده اند نه ازبسترریاضتهای پاک وزلال شباروزی وزانوزدن نزد استادان موسیقی ، اکنون از آدرس قوم وزبان ومحل ومنطقه وارد معرکه ګردیده اند و آرزو دارند که موسیقی وهنررا نیز مثل جنایات ګذشتهء شان درګنداب احساسات فاشیزم تباری به لجن بکشانند، ودرعین حال برمردم بیچاره وتشنه ګان موسیقی منت ګذارند که اګر ما نبودیم ، حالا قرصک پنجشیر وتنبورهء هزاره ګی وغیچک بدخشانی ګوشهای تانرا کر میکرد، بناء شما پشتونها ازما منت دار باشید که ما برایتان دهل می زنیم وشما را به وجد آورده وبالای تان اتن می کنیم.
این ګروه بی حیا وپررو حالا ازطریق بعضی چینل های خصوصی تلویزیونی ، هرکدام، خودشان را ګلهای سرسبد موسیقی معرفی میکنند، چون می بینند که میدان شغالی شده است، وهمه چیز رنګ مافیا را بخود ګرفته است پس چه بهتر ازاینکه موسیقی نیز مافیایی شود،،
بهرصورت سخن برسرامان الله امیری است،مردی که بعداز سالها مبارزه وجنایت درصف سور خلقی های آدمخور ، حالاپوست هنرموسیقی را به تن کرده است، او فکر کرده است که ، موسیقی وهنر مثل برنج ولوبیا وماش ونخود قابل خرید وفروش است، وآنرا میتوان با پول ودارایی وشهرت کاذب ازبازارهای جهان خریداری ودرګلو ها وانګشتهای نا ساز خود وبرادران وپسران ودیګر بستګان فامیلی آنرا جابجا کرد وبعد به قله های شامخ شهرت رسید وازین طریق میشود تمام جنایات ګذشتهء دوران خود و خلقی های همرزم خویش را به باد فراموشی سپرد
زهی خیال باطل! زهی حماقت!
خدمت خواننده ګان عزیز باید عرض شود که. برادران امیری ازاستان لغمان افغانستان بوده بعداز سقوط رژیم دکتر نجیب الله احمدزی به کشورسویدن فرار نموده اند، که برادر بزرګ ویا کلانکار همهء شان امان الله امیری نام دارد که به قول رفیق زرنګار چند تربوز را در یک دست ګرفته است ولی همه تربوزها درحال افتیدن است، امان الله امیری هم، کار قاچاق انسانهارا بدوش دارند وهم فروش برنج وحبوبات را وهم ګاه ګاهی صداهای دلخراشی را بنام موسیقی پشتو ازګلو خارج میسازد. ولی ازآنجائیکه ګرفتن اینقدر تربوز دریک دست آنهم درکشورهای غربی محال است، بدبختانه که ایشان نه هنرمند شایسته ای شدند که صدایش به دلها چنګ بزند ونه هم یک قاچاقبر موفق ونه هم یک تاجر خوب . دربارهء کارهای هنری و آواز خوانی ونوازنده ګی این برادران وپسرهای شان، باید عرض شود که به اندازهء یک توت خشک هم کیفیتی برای شنونده حاصل نمی شود. درکار قاچاقبری هم چندین بار ایشان روانهء زندان ګردیده اند خدا داند که چقدر انسانهای بیچاره ومایوس اززنده ګی در مسیر راه از افغانستان تا اروپا طعمهء امواج خروشان دریاها وخوراک نهنګها ګردیده باشند. آقای امان الله امیری ، درکار تجارت نیز بخاطر عدم صداقت وپاکی در داد ومعامله با مشتری واستفاده اززبان لچک های کوچه وبازار، مشتریان روبه فرار نهاده اند.
رفیق زرنګار که خود چندباری از وی حبوبات وبرنج را خریداری کرده میګوید: چندباریکه از وی برنج خریده ام ملاحظه کردم که دریک خریطه دو نوع برنج باهم مخلوط بوده است،
معلوم است که ایشان ازتاکتیکهای غیر مشروع مثل احتکار وفروش اقلام کهنه وتاریخ ګذشته درکار دکانداری خویش استفاده نموده وازین راه میخواهد صاحب مال وثروت شود..
اینکه ایشان چګونه هنرمندشده اند این موضوع را ازآوازخوان مشهور زبان پشتو استاد شاولی بروایت رفیق زرنګار بخوانیم..
استاد شاولی درین ګفتګوی خودمانی خویش با رفیق زرنګار نه تنها درمورد امان الله امیری بلکه دربارهء تعداد زیادی از فامیلهای فاشیزم قبیله درسویدن وناروی برای بنده خاطرات تلخ خویش را اظهار نموده که بخاطرجلوګیری از اطلال کلام ، صرف همان بخش امان الله امیری را ازمیان دیګر خاطرات تلخ استاد شاولی، ترجمه وتلخیص نموده و بصورت مختصر میخواهم آنرا با خواننده ګان شریک سازم. استاد شاولی میګوید:
چندسال قبل ( بین سالهای ۹۸ تا ۹۹ میلادی) ازکشورناروی یک دعوت نامهء رسمی بدست آوردم که باید به ناروی سفر کنم.دعوت نامه را حسن ولسمل برایم فرستاده بود تا درمحفل عروسی پسرش اشتراک کنم وخوانندهء محفل باشم، من خودم نمیدانستم که درکشور ناروی قانون دعوت از آوازخوانان کشورهای مثل افغانستان وپاکستان ازچه قرار است. من به سفارت ناروی رفتم و ویزای آنکشوررا ګرفتم. رفتم ناروی، درابتدا چنان استقبال ګرم ازمن شد که حتی تصور آن را کرده نمیتوانستم، محفل عروسی هم خیلی با یک شور وهلهله ودبدبه که همه اش ازبرکت من بود به پایان رسید بعداز ختم عروسی هرطرف مهمانی های شخصی مردم شروع شد، پشتونها که خبرشدند استاد شاولی به اروپا رسیده است ازبسیاری نقاط اروپا خودشان را نزدم رساندند ، هرکی درین کوشش بود که شمارهء تیلفون وآدرس مرا داشته باشد تا درشهر ومحلی که زنده ګی میکرد مرا دعوت نموده وکنسرتی به ایشان بدهم، کنسرتها چالان شد هرطرف فرمایشات رنګارنګ دختران جوان وزیبا، موج میزد، بعضی ها آهنګهای را که برای اولین بار درتلویزیون کابل ضبط نموده بودم فرمایش میدادند مانند:
.
څومره ښکلی جانان دی زما ګلرنګ رنګ رنګ وغیره را
با خواندن اینګونه آهنګهای سابقه ام شنوندګانم مرا می یافتند، خاطرات دورانهای سابق شانرا در اذهان شان زنده میساختم، خلاصه اینکه دورهء مزه بود. اما این مزه ها وکیف کردنها دیر دوام نیاورد، چند روز نګذشته بود که حسن ولسمل برایم زنګ زد وتهدید کنان وبا یک لهجهء غیر متعارف وخیلی متکبرانه برایم ګفت : « وا هلکه! یعنی او بچه! تو که حالا در مزه ولذت قرار داری آیا میدانی که چه وقت تاریخ انقضای ویزای تو سپری مشود؟ (ستا د ویزی تاریخ کله ختمیږي)؟ نباید از همان اندازهء که سفارت ناروی برایت ویزه داده است بیشتر درناروی بمانی ، زیرا من بحیث یک پشتون نارویجی قبلا تعهد سپرده ام که مهمان من قبل از ختم مدت ویزه اش این کشوررا ترک میګوید. من در اول بخاطر بختونوالی این موضوع را برایت نګفتم اما حالامجبور شدم که برایت حالی کنم که اینجا موضوع حیثیت وآبروی من نزد مقامات ناروی خصوصا دروزارت خارجه مطرح است و این موضوع خیلی مهم است که قبل ازتمام شدن موعد مقرر، ناروی را ترک کنی وبس تمام
باګفتن همین جملات متکبرانه وی ګوشی را ګذاشت وحتی برای یک ثانیه هم برایم وقت نداد که من باوی حرف میزدم، این کلمات درهمان لحظه مثل یک آب یخ بالای وجودم ریخت، سخت از وجودم متنفرشدم، ازانسان بودنم، ازپشتون بودنم، ازآواز خوان بودنم، ازهمهء انسانها چنان متنفر ګردیدم که برایت هیچ توصیف کرده نمیتوانم. باخودم درفکر فرو رفتم، ګفتم این چه دنیای بی وفا است، تا وقتیکه عروسی پسرش انجام نشده بود، من استاد بودم، دستان من قابل بوسیدن بود، هرطرف دختران وزنان جوان آنها پیش رویم می رقصید اما حالا یک پسر بچه شدم.
ازجایم برخاستم در روی دیوار اطاقم ، یک آئینهء بزرګ نصب شده بود،به آئینه نزدیک شدم که درآن ، آثار وعلایم بچګی و دوران شباب ومستی ام را ببینم تا مګر مرهمی شود برای زخم زبان ولسمل، اما متاسفانه آنرا بچشم ندیدم ، آئینه برایم ګفت: شاه ولی! نخیر! خودت را فریب نده،. ازآن دوره های بچګی ، نشاط ومستی چیزی در سر ورویت نمانده است، آن موهای مجعد وزیبا را که با چه شوق وعلاقه نزد بهترین سلمانهای منطقهء زنده وانان، نزدیک پل محمودخان امروزی در شهرکابل اصلاح میکردی دیګر آن موها درسرت نمانده است، آری ! آئینه راست میګفت ملاحظه کردم وبا خودم ګفتم که قواره ام نیز دیګر آن زیبایی دوران بچګی را ندارد، باخودم ګفتم بر پدر تو ولسمل لعنت توانسان بی ناموس که مرا حالا هلک میخوانی بدون شک این هلک خواندن تو نه پخاطر مهربانی وشفقت بلکه بخاطر توهین بوده است.
باخودم درهمان آئینه فیصله کردم که نباید با این مردم بی ناموس از صداقت بیش ازحد کاربګیرم که خودم وزنده ګی ام را قربان کنم.
من واقعا برسر دوراهی قرار ګرفتم، درهرمحفلی که میرفتم هرکس برایم میګفت: شاولی خانه! متوجه باش که تو یک چانس طلایی بدست آورده ایی دیګرباکستان چه میکنی که میروی؟ همین جا پناهنده شو! خودت را تسلیم پولیس بساز! پروندهء سیاسی برایت درست کن درظرف چندماه قبولی، اولادهایت نیز قبول میشوند، من با خودم هرروز درجنګ بودم، نمیدانستم چه قسم تصمیم بګیرم، راستش ازیکطرف زنده ګی من درباکستان هم بد نبود، حیثیت هنری داشتم، با نوازنده ګان وآهنګسازان پشتون درتمام مناطق پختونخواه ارتباط داشتم رادیو وتلویزیون ایالتی درخدمتم بود، نازهایم را دولت باکستان می برداشت، کدام کمبودی خاصی درزنده ګی ام احساس نمیکردم، ولی ازطرف دیګر پیشرفت وقوتګیری روز افزون طالبان همیشه مرا به تشویش می انداخت وهمیشه این سوال در ذهنم خطور میکرد که اګر این وضعیت طالبانی به همین منوال انکشاف کند آیندهء اولادهایم چه خواهد شد. دریک دلهره واضطراب شدید روحی قرار ګرفتم. باخودم میګفتم: نشود که روزی پښیمان شوم، اولادها وخانمم مرا لعنت کنند، که درزنده ګی یک چانس را خدا برایت داد واز آن استفاه نکردی، حالا بچش این عذاب طالبان وملاها را که هرروز قمچین وشلاق شریعت برجسم ات فرود میاید، خوب خلاصه روزی صد دل را یکدل کردم وبه مشورهء بعضی از دوستان که ګویا کشور سویدن مهربانی خاصی به هنرمندان دارد باید آنجا رفته وخودم را تسلیم پولیس سویدن سازم، همان بود که ناروی را بدون اینکه به ولسمل زنګی بزنم ترک دادم ورفتم به سویدن، خودم نیز نمیدانستم که پروندهء سیاسی چطور آماده میشود، چه باید بګویم ، این مسایل را اصلا کسی بمن مشوره نداده بود، خوب خلاصه هرچه یاد داشتم آنرا دریک روز بارانی در دفتر اداره مهاجرین سویدن به کمک یک ترجمان افغان ګفتم . اما خبر نبودم که ولسمل بی ناموس، درسویدن خصوصا درشهرمالمو، اقارب ونزدیکانی دارد وآنها دایما باهمدیګر درتماس تیلفونی میباشند، چند روزی نګذشته بود که مکتوبی از ادارهء مهاجرت سویدن برایم آمد که باتو ملاقات داریم، رفتم دیدم که حسن ولسمل بی ناموس تمام اسناد ومدارک، کاپی باسپورت ویزه وغیرهء مرا از ناروی به پولیس سویدن فرستاده ودرخواست کرده است که این شخص راازکشورسوید اخراج نمائید
خلص اینکه دوران بدبختی وبی سرنوشتی من درکشورسویدن آغاز ګردید، همین قدر چانس آوردم که مقامات سویدنی از اخراج و دیپورت فوری ام به پاکستان جلوګیری کردند ولی دریک تشنج روحی وحالت بلاتکلیفی محض افتیدم.
مرا به شهرمالموی سویدن بردند، درآنجا مرا با یک تعداد اشخاصی که خودشانرا به دیوانګی زده بودند، هم اطاق ساختند، ولی تمام شان به نوبت بعدازګذشت چندماه یکی پی دیګری اجازهء اقامت دایم دریافت میکردند وبمن فخر میفروختند، نن پلانکی قبول شو، اونن پلانکی قبول شو، امروز فلان نفر قبول شد ، روز دیګر فلان نفر قبول شد، باید بخاطر خوشی هریکی محفل خوشی ګرفته میشد ومن بیچاره که هم اطاقی این دیوانه ها بودم برای شان باید با دل پرخون ولبان پرخنده غزل میخواندم، خلاصه اینکه، آنجا با امان الله آشنا شدم، این لغمانی چالاک فقط درغم این بود که ازمن چه قسم استفاده کند، همیشه باخودم میګفتم که عجب دنیای است خدایا واقعا همان ضرب المثل مشهور اینجا صدق میکند که بز درغم جان وقصاب درغم چربو، درآن حالت پریشان روانی که من داشتم، او ازمن میخواست که باید به او و اولادهایش موسیقی را بیاموزانم. ..........................) ادامهء این داستان متاسفانه ازنظرمن دیګر ازچارجوب عرف واخلاق اجتماعی بیرون شده است لذا ازنشر آن معذرت میخواهم (بهمن) ختم
خلص داستان استاد شاولی بزرګ این است که سرانجام وی را انجنییر شیردل سنګین وزیر مخابرات کنونی درکابینهء حامد کرزی کمک نموده تا به شکل قاچاقی به کانادا پناهنده شود
درین ګفتګو، استاد شاولی از وقایع خیلی عریان سکسی با تعدادی از زنان ودختران مربوط یکتعداد فامیلهای خلقی ها وطرفداران نجیب الله احمدزی درسویدن پرده برداشته است که بنده بخاطر بی ربط بودن آن وقایع به موضوع حاضر بحث ، ازنوشتن آن خود داری ، میکنم
موضوع دیګری را که رفیق زرنګار از آن شهربرایم نګاشته است دربارهء یکی ازپسران امان الله امیری است که خودرا درتلویزیونها بهیر امیر معرفی کرده است.
زرنګار میګوید: روزی درکتابخانهء عمومی شهرمالمو مصروف جستجوی یک کتاب بودم که دیدم این جوان بی هنریعنی بهیر امیری با یک تعداد هم قماشان خویش وارد اطاق ګردید، درآنجا یک تعداد جوانان هزاره تباری که تازه وارد سویدن شده اند مصروف خواندن ومطالعه بودند، ابتدا متوجه نبودم ولی ناګهان دیدم که این هنرمند بی هنر بهیر امیری، آن جوانان بیچارهء بی واسطهء هزاره را تهدید کرده ګفت: برو دیګه! دیګر پشت سرت را نګاه نکن ورنه همین کتاب را در رویت می زنم، من پنداشتم که شاید اینها باهم شوخی میکنند ولی زمانیکه به نګاه های بهیر امیری متوجه شدم دیدم که قضیه جدی است، آن هزاره های بیچاره که نه اجازهء اقامت داشتند ونه هم ازقوانین سویدن بصورت درست اطلاع داشتند ، بدون اینکه از امراین جوان سربیچی کنند راه خودشان را ګرفتند و محل را ترک دادند، من دلم آرام نګرفت، آن جوانان را تعقیب کرده از آنجا خارج شدم وآن جوانان هزاره را ګیر کردم، بعداز سلام وعلیکی از آنها پرسیدم. میبخشید برادرها شما در آنجا روی چه موضوعی با آن جوان ناساز شدید؟
آنها اول میخواستند که جواب نګویند ولی بعدها که متوجه شدند که من کدام نیت شریرانه ندارم، برایم ګفتند این چند تا پسر جوان پشتون زمانیکه متوجه ما شدند به زبان پشتو ازهمدیګر دربارهء هزاره ها ونژاد هزاره به شکلیکه مارا غیرمستقیم اذیت کنند باهم به ګفتګو پرداختند ما برای شان ګفتیم که شما دربارهء هزاره ها چه میګوئید؟بس، همین بود که آن جوان مارا تهدید به زدن کتاب کرد.»
زرنګار میګوید: من به آن جوانان هزاره ګفتم که اګرشما خواسته باشید همین اکنون من به پولیس زنګ میزنم. دیدم که جوانان هزاره به این موضوع علاقه نشان ندادند وګفتند چه میکنی بیادر، نام خودما تاهنوز درسویدن به قلم پنسل نوشته نشده است حالا حوصلهء دعوا را درین وقت با این احمق ها کی دارد؟
من نیز قانع شدم ودانستم که آنها حق بجانب اند و ازتصمیم خویش منصرف ګشتم، اګر شرایط آن جوانان کمی خوبتر می بود من بدون هیج شک وشبهه ای سوته بزرګی را در........ همهء آنها بشمول رهبرشان بهیر امیری داخل می نمودم» با احترام زرنګار
؛.
ازهمه وحشتناکتر این موضوع است، که این هنرمند بی هنر، امان الله امیری، درکشور اروپایی دارای دو خانم بوده، ویکی از آنها را جبرا درحالیکه از شوهر اولی اش ، صاحب یک طفل هم بوده درهمان زمانهای که ملګری تره کی فرمان آزادی زنها را صادر نمود، این خلقی انقلابی وپرشور وحالا هنرمند، شوهر زن اول را بخاطر اختلافات قبیلوی ورقابتهای خانواده ګی به قتل رسانده است و زنش را چون مال غنیمت تصاحب کرده است، کجای این کارها با اخلاق یک هنرمند با اخلاق یک کمونیست ولا اقل با اخلاق یک انسان با شرف وبا وجدان مطابقت دارد؟
درآخر دوباره عنوان مقالهء خویش را تکرار میکنم سوال را می پرسم که . امان الله امیری هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
عکسها وتبصرها:
شاعری ګفته است:
چو اسباب بزرګی نیاری بدست
بجای بزرګان نباید نشست
به نظر این خلقی ګردپا اسباب بزرګی ، در دنیای موسیقی، صرف بدست آوردن هارمونیه، وادا نمودن اکتها واداهای ظاهری هنرمندان دیروزی وامروزی است، امان الله امیری، درین عکس چنان معلوم میشود که ګویا در دنیای خیالاتش وی درجایګاه مرحوم محمد دین زاخیل . نشسته است .
زاخیل شدن و اولمیز شدن قبل ازهرچیز دیګر ، درپهلوی یک عمر ریاضت وپشتکار، پاکی، ایثارګری، علوهمت، صداقت وجدانی وآزاده ګی روح، خالی بودن نفس از امراض فاشیسم قبیلوی وغیره را میخواهد، هیچ یکی ازبزرګان موسیقی کلاسیک وفولکلور افغانستان به ساده ګی برمسند استادی تکیه نزده اند. راه آنها باراه فاشستان قومګرای پشتون خلقی وطالبی وګلبدینی یکی نبوده ونیست.
تاریخ ثابت کرده است و این یک قاعدهء عمومی نزد تمام فاشیستهای جهان است که فاشیست در هرده سال یکبار چهره عوض میکنند ولی ماهیت اصلی وفاشیستی شان هرګز تغیر خوردنی نیست، اینها زمانی انقلابی دو آتشهء لائیک استند وزمانی هم ملا وآخوند وزمان دیګر مثل این آقا هنرمند وغزلسرا. ایشان یکبار هوای وکیل شدن در پارلمان مافیایی کرزی را نموده بودند که مګر بتوانند برکرسی پارلمان نیز تکیه زنند ولی بخت با ایشان یاری نکرد. ملګری حبیب الله غمخور علت ناکامی وی را درانتخابات پرازتقلب پارلمانی افغانستان در سال ۲۰۰۹ میلادی، در بی پولی وی میداند.
بح بح! این جوان با این ظاهر مودب و فیشنی، همان بهیر امیری است که ذکر خیرش دربالا رفت . بهیرجان امیری، فرزند دلبند امان الله امیری است که هنوزهم حس هزاره ستیزی، ونفرت ازقوم هزاره در تمام تار وپود بدنش چنان موج میزند که اګر دست اش برسد درهمان کشور سویدن نیز همهء هزاره هارا قتل عام خواهد کرد. این است آن تربیهء سالم ملی که پدرش ودیګر خلقیهای آدمخور برای اولادهایشان در اروپا داده اند. این جوان درهمین لحظه خودش را احمدظاهر زمان پنداشته است.
از راست بطرف چپ درقطار اول، نفر دومی پسر اندر امان الله امیری که ګفته میشود پدرش را امان الله امیری درسالهای حاکمیت دیکتاتور مآبانهء حفیظ الله امین فاشیست وتره کی کشته است ومادرش را مثل مال غنیمت بخویش نکاح کرده است.
درین عکس، نفر دست چپ که آلهء موسیقی کاسیو را میخواهد با آواز کبیرجان امیری وفق دهد، ادریس درانی نام دارد.
ادریس جان درانی واقعا جوان پرکار و با استعداد درعرصهء موسیقی است، ولی اومانند دیګر درانی ها ومحمدزایی های کابلی درکشاکش قومیت وزبان ګیرمانده است، زیرا قومګرایان افراطی پشتون، قبل از دیګر اقوام و تبارهای غیر اوغان افغانستان پشتونهای فارسی شده را عامل عقبمانی فرهنګ وزبان پشتو میدانند. آنها خواست شان ازخداوند این است که : خدایه هیڅ پښتون بی پښتو مکړې . خدایا هیج پشتونی را در روی زمین بی پشتو نساز. یعنی فرهنګ وزبان پشتو با فردیت وشخصیت هرپشتونی ګره خورده است. بناء جوانانی ازنوع ادریس جان درانی باهمهء استعدادی که دارند درمیان دوسنګ آسیاب قرار ګرفته اند.
نکتهء دیګر اینکه درین عکس چنانچه ازسیمای ادریس جان درانی معلوم میشود، آواز ناموزون وبی سر وکریه خواننده بالای اعصابش تاثیر بد کرده است، وآثار خشم وغضب ازسیمای وی نمایان میباشد. ادریس جان درانی هرقدر که دستان خویش را به پرده های مختلف کاسیو بالا می برد ولی بازهم کرچ کبیر جان امیری را نمی یابد.
کبیر جان امیری برادر کهتر امان الله امیری که ازنظر استعداد هنری صفر ولی ازنظر اخلاق اجتماعی در درجهء خوب قرار دارد چنانچه درمقاله ای قبلی ام نیز نوشته ام که درصحبتهای پالتاکی وی بدیګر جوانان فاشیست پشتون درشهرمالمو ازطریق رایانه اش نصیحتهای خوبی کرده تا بدیګر اقوام وتیره های کشور دشنام نزنند.
یاهو
بااحترام
پرویز بهمن
ایمیل تماس:
parvisbehman@rocketmail.com



نظرات
19 دیدگاهامان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
پشتونها اتن و دم ودهل خود را خوش دارند.فرهنگ و زن را به ش÷ل فکیع به قتل میرسانند.
غزاله جاوید، خوانندۀ پرطرفدار ۲۴ ساله پاکستانی، دیشب (دوشنبه) در پیشاور هدف گلوله یک موتور سوار قرار گرفت و کشته شد. در این سوء قصد، پدر غزاله جاوید نیز به قتل رسید.
غزاله هنگامی که بهمراه پدرش از آرایشگاه خارج می شد در اتومبیلش هدف شش گلوله قرار گرفت و در بیمارستان درگذشت.
پلیس در این سوء قصد، به جهانگیر خان، شوهر سابق غزاله جاوید، ظنین است.
غزاله اخیرا پس از اینکه پی برده بود شوهرش همسر دیگری دارد از او طلاق گرفته بود. امری که به گزارش خبرگزاری ها،در میان پشتوهای سنتی بعنوان بی آبروئی و سرکشی و سنت شکنی تلقی می شود.
همان اوغانهای اتن چی و همان امان الله امیری و صاحبزوی
بازهم درود به پرویز بهمن
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
سپیدار خان .
خدا وند از سر تقصیرات غزاله بگذرد ,خدمات غزاله برای اتن ... اوغان مفید و قابل ستایش است ,
غزاله از سوات بود سوات ,جلال اباد و لغمان دها و صد ها غزاله دیگر دارد تشویش نداشته باشید از قدیما گفته اند :خانه گرگ بی استخوان نیست .
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
سلام آغا بهمن! تو ظرفيت خود را اشكار كردي أكر دقت كنيد شما هم بك كردباه هستيد منظور شما از كوردي اه كينه دل است. خود ات به اندازه كينه دل هستي كه من تصور كرده نميتوانم. به خيال من كه تو در رمزان خلقي ها بودي و باهاي كرد خود را در جاي كرد ات زده. خلقي ها كردباه و برجمي ها موش.
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
اصلا پرویز بهمن به پشتون ها کمک میکند تا اهلی و تمدنشوند.نسل خواهند رفت اما خاطره های جاودان از پرویز بهمن باقی خواهد ماند و نسل متمدن پشتون یعنی ده نسل بعد پرویز بهمن را قهرمان تنویر پشتونها خواهد ساخت.
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
کامران مير هزار !
شما اگاه ميباشيد در اروپا کمسيون است که بر تمام نشرات انترنيتی و بخصوص سايت ها ، فوروم ها و پورتالها و ويب سايت ها نظاره و کنترول دارند که خوشبختانه يک تن افغان باشرف ، خردمند ، اگاه و با درد و درک نيز در اين کميته يا کمسيون نظارت تشريف دارند .
قرار معلومات مسوولين ، کارمندان نظارت بار بار از مپتذل بودن ، مضحک بودن و چرند نويسی سايت های بيرون مرزی بخصوص مقيم اروپا افغانی شکايت و مشکل دارند .
و چندين مراتبه در گذشته سايت نگاه با مسوليت عظيم بابک ، پندار به مسوليت عظيم بابک و زرنگار به گردانندگی عظيم بابک را نسبت پخش فحاشی ، هتک حرمت ، ناسزا گوی ، عدم رعايت ادب اخلاق ژوناليستيک ومطبوعات و نسبت اپتذال و مضحک بودن سايت های فوق جريمه نقدی گرديده است . اخيرأ بنا بر شکايت کثير از افغانهای مقيم اروپا کميته مذکور هوشدار را به عظيم بابک ارسال و کمسيون در نظر دارد که برای هميشه امتياز سايت سازی ، سايت بازی و شعبده بازی عظيم بابک را گرفته و در ليست متذکره نام سايت کابل پرس? ، آزمون ملی ، ميهن ، آريايی وسرنوشت نيز ذکر گرديده است . لطفأ قبل از رسوای و قبل از افتضاح جلو خفاشان گنده ، بدنام و فحاش و تفرقه انداز را گرفته لطفأ دروازه سايت را به روی قلم بدستان گشوده و مقابل اوباشان ببنديد از ما گفتن بود . نازک مير از المان
آنلاین : http://نازک مير از المان
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
پاچه گیر بایان> هه هه هه هه ........
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
فاچه گیر بایان ,این اوغان باشرف حتما خاله ثریا است, پاچه گیر بابک ... را با لایق ,یون ,مصداق , غنی احمدزی کوچی, خرم ...به اشتباه گرفته اید .
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
http://www.slutload.com/watch/TqmP8tu8gPP/Pakistan-Pathan-Couple-Fucking.html
کوچی باغیرت را ببین !!!
http://www.mastishare.com/video/7181/peshawari-laila
در اینجا سوالی پیدا شده است که ایا قیمت دختر باکره اوغانی پائین نیامده !! ایا شب زفاف را اوغان میشناسد !! یا مثل بابا شاعر شان گذاره خواهند کرد !!
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
mariz hasti awalan ilaje khod ra bkon baadan
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
قسمت اول:
در ميان رجال و شخصیتهای نامدار سیاسی – فرهنگی پشتون، خوشحالخان خټک (١٦١٣-١٦٩١ م) هم از لحاظ شعر و ادب و هم از جهت قلم و شمشير، رهبری بزرگ و سیاستمداری شجاع و پر شهامت بود. او سردار و بزرگ قوم خټک و پيشتاز قیام ضد پادشاهى اورنگ زيب بهشمار میرود
خوشحالخان، در عين حالى که مرد سياست و شمشير بود، شاعرى انقلابى و توانا نيز بود و براى وحدت افغانها و تشويق آنها براى حصول آزادى و ترک مناصب حکومت مغول با زبان قلم اشعار آبدارى نوشته و بههر پيش آمد اجتماعی و فردی با زبان شعر و قلم پاسخ گفته و بروشنی تمام واقعيات زندگى عصر و محيط خود را در شعر منعکس ساخته است.
خوشحالخان بعد از کشتهشدن پدرش شهبازخان در ١٠٥٠ هـ (= ١٦٤١ م) بهرهبرى قوم خټک برگزيده شد و تا ١٠٦٩ هـ (= ١٦٦٠ م) با حکومت هند در عصر شاهجهان همکارى و امنیت راههای کاروان رو بهسوی کابل را تأمین میکرد.
میر محمدصدیق فرهنگ مىنويسد که: اورنگ زيب پسر شاهجهان، مرد متعصبی بود که میخواست احکام شريعت را طوری که خودش دريافته بود در کشور اجرا نمايد. درين ضمن وى تمام مالياتهای غيرشرعى و از جمله محصول (مالیات) راه را ملغى ساخت. اما چون خوشحالخان علىالرغم دستور شاه به اخذ محصول راه (حقالعبور) دوام داد، حاکم پشاور او را بازداشت نمود و به امر پادشاه براى دو سال در زندان "رتن پور" واقع در راجپوتانه محبوس شد. هرچند خوشحالخان پس از رهايى از زندان دوباره مورد التفات دربار قرار گرفت، اما خاطره اين بىحرمتى را هرگز فراموش نکرد. و اين يکى از انگيزههاى مخالفت او با دولت مغولى بود.[۱]
پس از آنکه روابط خوشحالخان با حکومت مغولی هند تيره شد بقیه ایام عمرش، در کشاکش و مبارزه بر ضد مغول اعظم اورنگزیب گذشت و بسیاری از اشعارش هم میهنان او را بهدفاع از آزادی و آزادیخواهی بر میانگیخت و به اتحاد (که یگانه وسیله پیروزی است) فرا میخواند. آثار او خود معرف کامل او و کارنامه اوست.
الفنستون، محقق و سیاستمدار انگلیس که در سال ۱٨٠٨ میلادی چند ماه در پشاور توقف داشت و سپس در ۱٨۱۵ کتابی زیر نام "بیان سلطنت کابل" نوشت، با ترجمه چند پارچه شعر حماسی خوشحال خټک، نیات و آرزوهای قلبی او را به بهترین شکل معرفی کرده است. الفنستون میگوید که: خوشحالخان مقامی والاتر از رحمان [بابا] دارد و آثارش به پیمانه معتنابهی معرف ملت اوست. اشعارش بسیار ساده و روان وسهلالوصول است، اما بیشتر از روح تسلیمناپذیر او الهام گرفته و در آنها احساسات والای آزادگی بازتاب یافته است. سپس وی یکی از اشعار او را نقل میکند که بسیار دلانگیز است
وی شعر ذیل را هنگامی سروده که برخی از متحدانش به پیروزیهای درخشان دست یافتند و مست از نشۀ پیروزی، هر یک جداگانه بر دشمن تاختند و سرانجام بهدلیل عدم اتفاق و نفاق ذاتالبینی شکست خوردند. در آن وقت او به منطقه یوسفزیان رفت و کوشید آنان را بهجنگ در برابر مغول برانگیزد. مگر یوسفزايیان بهسخنان او گوش ندادند که در این شعر آنان را نکوهش کرده است. در این شعر از پیروزی افغانان یادشده و اورنگزیب به کینتوزی و پیمانشکنی تقبیح گردیده است و به افغانان توصیه قانعکنندهیی دارد که یگانه راه چارهشان نبرد و یگانه راه زنده ماندنشان اتحاد و اتفاق است:
بیا بشنو این داستان،
که بیانگر نیک و بد است،
که هم عبرت است وهم نصیحت،
که دانایان به آن راه میروند،
من خوشحال پسر شهبازخانم،
شمشیرزن و مبارز.
شهبازخان پسر یحییخان بود،
جوانی بیهمال
یحییخان از "اکورا" بود،
شاه شمشیرزنان بود.
هم مردانه شمشیر میزد،
هم تیراندازی سخت کمان بود.
دشمنی که برابرش بهپا میخاست،
بیدرنگ راهی گورستان بود.
هم شمشیر داشت و هم دیگ (نانده بود)،
هم مردی داشت، و هم احسان.
همنشینانش، همه شیرمردان بودند،
همه با همت و بخشنده.
مردمانی در همه کارها راست،
آغشته بهخون خویش بهخاک رفتند.
چون همه سرداران بودند،
جمعیت قبیله افزون گشت،
و بیشتر جوانان لایق بودند.
از هجرت هزاروبیستودو (١٠٢٢ ق) بود،
که من بهجهان آمدم.
(سپس از مرگ پدر یاد میکند و از اینکه او پس از پدر، خان و رهبر قبیله شد و سههزار تن از قوم ختک از او فرمان میبردند و با شکوهتر از نیاکانش میزیست. سپس از دسترخوانش میگوید که هزاران تن بر سفرهاش مینشستند. پس یاد روزگار نگونبختی میکند و سخت به نکوهش مغول میپردازد و پسر را دشنام میدهد که به امید ترقی به دشمنان میهن پیوسته است.)
من دشمن اورنگزیب شاهم،
سر به کوه و بیابان نهاده،
در پی نام و ننگ پشتونانم،
اما آنان دنبال مغلان را گرفتهاند
چون سگ پرسه میزنند
در پیرامون مغولان به بوی آش و نان.
به امید ترقی جاه، در پی من اند
دست من به آنان نمیرسد،
ولی روان خویش را تباه نمیکنم.
الفنستون میگوید: خوشحالخان در این قصیده مانند یک شاعر والا با دلاوری و روحیه میهندوستی مبارزاتش را بیان میکند که چگونه موفق شده است سپاه امپراتور مغول را نابود کند.
خوشحالخان ختک باری به چنگ اورنگزیب میافتد، او را به هند میبرند و سه سال در دژ کوهستانی گوالیار (Gwaliar) - زندان بزرگ دولتی آن روزگار - در حجرهای تاریک زندانی میشود. در زندان شکوائیهای میسراید که در آن پس از شرح بدبختیهای خود و کشورش با روحیهً نیرومند میگوید: "سپاس پروردگارا، که با همه بدبختیها، نخست افغانم و بعد خوشحال خټک". سرانجام از بندرها میشود و به میهنش باز میگردد. اشعار بسیاری میسراید و به تالیف کتابی در تاریخ افغانان از اسارت بابل تا روزگار خویش، میپردازد.[٢]
خوشحالخان چه در دوران حبس خود و چه در ايام جنگهاى متواتر، بهخاطر وحدت ملى پشتونها و بيدارى حس آزادىخواهى و مبارزهطلبى آنها در برابر ظلم و زورگويىهاى دولت مغولی هند، اشعار و آثار گرانبهاى ادبى ابداع کرد و در دستی شمشير و با دست ديگر قلم گفت و براى بيدارى و اتحاد قوم خود تلاش فراوان ورزيد.
خوشحالخان در بارۀ بیداری و وحدت قوم خود اشعار وطنی زیادی سروده است و از بیاتفاقی قوم خود شکایت و گله دارد:
هر يو کار د پښتون تر مغل ښه ده
اتفاق ور سره نشته ډير ارمان دي
که توفيق د اتفاق پښتانه مومى
زوړخوشحال به دوباره شى پدا ځوان
(ترجمه: هرکار پشتون از مغول بهتر است ولی افسوس که اتفاق ندارند، اگر افغانها باهم اتحاد پیدا کنند، خوشحالخان دوباره جوان خواهد شد)
خوشحالخان به کمیت مردان اهمیت نمیدهد، بلکه بر کیفیت آنان یعنی مردان غیرتمند بیشتر توجه میکند و میگوید:
چې دستار تړى هزار دى
د دستار سړى په شمار دى
(ترجمه: آنانی که دستار میبندند به هزاران تن میرسند ولی بدرد نمیخورند، اما مردانی که مردانگی دارند و بدرد میخوراند، انگشت شمار اند)
اما مساعى خوشحالخان براى تشکيل اتحاديهیی از قبايل مختلف پشتون بهغرض مقابله و مبارزه بر ضد دولت مغولى هند، بهعلت رقابتهاى خان خانى و بىاتفاقى فبيلوى به ناکامى پايان گرفت. از همين سبب ديوان خوشحالخان خټک پر از مذمت و شکايت از قبايل و بىاتفاقى آنان و حتى تمرد و سرکشى و نافرمانى پسرانش از خود او است. اگرچه قيام خوشحالخان بر ضد حکومت مغولى هند ناکام و با شکست روبرو گرديد، اما در پروسه بيدارى و پيدايش شعور ملى و سياسى افغانها نقش برجسته بازى کرد و آهنگ زوال دولت مغولى هند را سرعت بخشيد.
[↑] قیام صافیها و نقش ایمل خان مومند و خوشحالخان خټک در آن:
فرهنگ مىنویسد که، در سال ١٦٧٠ م بعضى از سپاهيان دولت مغولى در کنر بهعفت دخترى از قبيله صافى دستاندازى کردند. صافىها سپاهيان مذکور را بهقتل رسانيدند و عليه دولت دست بهشورش زدند. چون نيروى دولتی براى سرکوبى آنان عازم کنر شد، ايملخان مومند و بهتعقيب او خوشحالخان خټک [بهشمول درياخان اپريدى] بهشورشيان پيوستند. و به اين صورت شورش صافىها بهقيام عمومى مبدل گرديد. در ضمن اين جنگها خوشحالخان به اتفاق افريدىها بر قلعه نوشار حمله برده غنايم زيادى بهدست آوردند. از اين بهبعد خوشحالخان بر ضد سلطه مغولان هند با مبارزين ديگر پشتون پيوسته، شمشير و قلمش را بهکار گرفت و اشعار حماسى و وطنى هيجانبرانگيزى در اين ارتباط سروده است.[٣] چنانکه گويد:
لا تراوســهئى ما غـــزه په قلار ندى
چاچى ماسره وهلى سر په سنگ دى
(ترجمه: تا هنوز مغزش آرام نيست، کسی که با من درآويخته، سرش را بر سنگ کوبيده است.)
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
قسمت دوم وآخری:
خوشحالخان طرفدار سرسخت يک حکومت ملى و وسيع پشتونها از قندهار تا اتک و اباسين بوده است. پس از تیرهشدن روابط خوشحالخان با اورنگ زیب، وی بفکر آزادی و استقلال پشتونها از زیر سلطه مغولها شد و تصميم گرفت برای برآوردن این مامول با رهبران افريدى، مثل ایملخان مومند و درياخان به مذاکره نشست و پس از موافقت سران افريدى و مومند، درفش شورش و طغيان بر ضديت حکومت مغولى را برافراشت. ساير قبايل افغانى با اين جنبش پيوستند و مدت پنجسال (از ١٦٦٧-١٦٧٢ م) و بنابر محاسبات دیگری از (١٦٦٩ تا ١٦٧٤ م) با نيروهاى مغول سرگرم پيکار شدند و جنگهاى شديدى نمودند. اورنگزيب پادشاه مغولى هند شخصاً براى سرکوبى شورش خوشحالخان در جنگ شرکت جست و مدت سه سال در حسن ابدال برای سرکوبی قبایل پشتون باقیماند، تا آنکه اورنگزیب بعد از حضور در پنج نبرد با خوشحالخان و ایملخان در محال "تهتر" و "دوآبه" و "نوشهر" و "گنداب" و "خاپس" و کشتار تقریباً یکصدهزار نفر از طرفین مگر نتوانست شورش را خاموش کند، بنابرین امپراتور از این جنگ دوامدار خسته شده به دهلی بازگشت و ایملخان در لغمان با آغرخان، سرلشکر اورنگزیب جنگی سخت نمود که نزدیک بود در آن جنگ بهدست شورشیان پشتون کشته شود. در این وقت شهزاده معظم بهادرشاه در کابل و پشاور حکومت میکرد. او در سال ١٦٧٢ سردار پردلخان را که در رأس سپاهی از خوست به کابل می آمد نامردانه فروگرفت و نابود نمود. البته نيروهاى منظم دولت هند برترى نظامى خود را بر نيروهاى غيرمنظم و تعليمنديده قبايل نشان دادند و مبارزين پشتون تلفات سنگينی را متحمل شدند.[۴]
خوشحالخان این جنگها و شتارتها را در شعر ذیل خود چنین بیان میکند:
باز این بهار از کجا آمد؟
که هر طرف را گلستان کرد،
ارغوان، ضمیران، سوسن، ریحان،
یاسمن، نسترن، نرگس، کلنار،
گلهای بهاری همه رنگ هست،
چرا رخسار لاله رنگین تراست؟
دوشیزگان گلها را چنگ چنگ
به گریبان میریزند،
و جوانان زیب دستار میسازند،
مغنی کمان بر چغانه نهاده،
نغمهای در پرده مینوازد.
ساقی بیا جامی پر به من ده!
تا سرشار شوم و عربده آغاز کنم.
جوانان افغان دستها را [باحنا] گلگون کردهاند،
چنانکه شاهین چنگال به خون صیدآغشته میکند.
شمشیرهای سپید را بهخون آغشتهاند،
چنانکه لالهزار در بهار میشگفد.
ایملخان و دریا خان، هردو زنده باشند،
هیچ کوتاهی نکردند.
بارها درۀ خیبر را با خون گلگون ساختند،
چنانکه رودی از خون در "کریه" روان شد.
کوههای راست قامت،
بارها - گفتی از زلزله - به جنبش آمدند.
اکنون در پنجمین سال،
هنوز چکاچک شمشیر به گوش میآید،
در این راه تباه شدم،
من مُردارم یا اینان؟
برای سپاه بارها فریاد زدم، اما اینان کرانند.
نه ملامت را میشنوند و نه شکایت را
چون حال یوسفزیان را میدانم.
بهتر که به "دمغار" بگریزم.
سگ ختک از یوسفزی بهتر است
گرچه ختک هم سگ برتری ندارد.
همه پشتونها، از اتک تا "قندهار"
در حفظ ننگ و شرف متحد شدهاند.
ببین هر سو چه نبردها شد؟
اما چرا یوسفزیان را عار نیست؟
نخستین نبرد در "تهتره" پشت کوهها بود،
چهل هزار مغول تار و مار شدند.
خواهران و دخترانشان اسیر دست پشتونها شدند
قطارهای اسپ، شتر و فیل بهغنیمت گرفته شد.
دومین جنگ با میرحسین در "دواب" بود،
که سرش چون سر مار بشکست.
سپس جنگ "نوشار کوت" بود،
که من خمار از سر مغول پراندم.
سپس جوات سنگ و شجاعت خان آمدند،
که ایمل در "گنداب" دمار از روزگارشان برآورد.
ششمین جنگ با مکرم خان و شمشیرخان بود،
ایمل در "خاپشی" تارومارشان کرد.
تا بودیم فاتح و مظفر بودهایم،
از این پس هم تکیه بر کردگار داریم.
یک سال است که اورنگزیب در برابر ما فرود آمده است،
حیران و پریشان و دل افگار،
همهً بزرگانش به نبرد آمدهاند،
شمار کشتۀ سپاهش را که میداند؟
خزانۀ هندوستان تهی،
و سکههای زر سرخ در دل کوهها فرو رفته است.
هرگز در هیجده [سال]
کسی فکر چنین کاری را نمیکرد.
از نیت بد پدر را آزرد (مظور شاهجهان است که خلع و زندانی شد.)
دیگر کی به او باور دارد؟
که هم بدنیت است و هم بدعهد، هم مکّار
چارهای نیست،
یا مغول نابود گردد، یا پشتون خوار شود.
اگر گردش گردون همینسان بماند،
بهخواست خدا، نوبت کار است.
آسمان پیوسته به یک رنگ نیست،
گه کار به گل است و گه خار
در چنین فرصتی که گاه نام و ننگ است،
بنگر که این پشتونهای بیننگ چه کردند؟
هر فکر دیگری از نادانی است،
جز با شمشیر راه رهائی نیست.
پشتونها در شمشیرزدن بهتر از مغولاناند،
کاش به دانش نیز هوشیار میبودند.
اگر اولسها با هم متحد شوند،
شاهان در برابرشان روی بر خاک مینهند.
نفاق یا اتفاق - جهل یا علم،
هر چه باشد کار با خداست.
این زمان زمان دفاع از ننگ و ناموس است،
ببینید این پشتونهای بیننگ چه میکنند؟
در زمانی که لشکر مغول در ننگرهار غنودهاند،
ببینید که افریدی و مهمند و شنواری چه میکنند؟
تنها من در اندیشه نام و ننگم.
یوسفزی فارغ بال گرم کشت و کار است،
با چنین بیننگی و بیغیرتی،
فرجام کار، خود آشکار است.
مرا مرگ بهتر از آن زندگی،
که روزگار به عزت نسپرم.
دراین جهان پایدار نخواهم بود،
اما یاد خوشحال ختک خواهد ماند.[۵]
غبار همین روایت را کمی کوتاهتر بیان کرده مینویسد: "آخرین قوه مبارزین زیر رهبری شاعر مشهور و سردار جنگی خوشحالخان جمع شدند و از ١٦٦۸ تا ١٦٧۰ با قشون اورنگزیب چندی بار دست و پنجه نرم کردند و در این قوه مبارز در جنگ "تاتره" اردوی چهل هزاری دشمن را تار و مار نمودند و در جنگ "دو آبه" قوماندان هندی را کشتند. همچنین در جنگهای "نوشهره" و "گنداب" و "خانج" قشون دشمن را کوفتند. مگر بازهم شکست خورده و پسران خوشحالخان (عبدالقادر و اشرف خان) و نواسههایش - کاظمخان شیدا و علیخان - در هندوستان تبعید شدند و هم در آنجا جان سپردند."[٦]
لوسین بُوات محقق تاریخ مغولان هند مینویسد که: در سال ١۰۸۳ه.ق / ١٦٧٢ م رفتار ناخوشایند فوجدار جلالآباد علت اصلی وخامت اوضاع شد. محمدامین خان، حکمران کابل در گردنۀ خطرناک خیبر مغلوب و غارت شد و خوشحالخان خټک بهصورت یکی از سرکردگان دشمن درآمد، قیام عمومی قبایل افغان، سستی و سهلانگاری محبتخان حکمران جدید افغانستان، اورنگزیب را وادار کرد در چهارم شعبان ١۰۸۳ ه.ق / ١٦۷۳ م سپاه بزرگی همراه توپخانهای نیرومند به افغانستان گسیل دارد. شجاعتخان، سردار این سپاه هرگونه امکاناتی را در اختیار داشت. و جاسوان سینگه دستیاری او را عهدهدار بود. لشکرکشی به شکست انجامید وافغانها در دهم ذیقعده سال ١۰۸۳ ه.ق / بیست ویکم فبروری ١٦۷۴ م با استفاده از تاریکی شبی بسیار تیره و بارانی بر سپاه خسته و فرسوده و در عذاب از باران و سرما و برف در حال بارش، در گردنۀ قرهپا بهدشمن شبیخون زدند. در این عملیات غافلگیرانه هزاران نفر از قوای مغول از جمله شجاعتخان کشته شدند. پس از این حادثه اورنگزیب خود رهبری عملیات را بر عهده گرفت و در بیستوپنجم ربیع الاول سال ١۰۸۵ ه.ق / بیست وششم جون ١٦٧۴ م در حسن ابدال بین راولپندی و پشاور اردو زد و یکسالونیم در آنجا ماند. سپاه انبوه و مجهز به توپخانه نیرومند و برخوردار از رهبری سردارانی با تجربه چون آغرخان که با شتاب از دکن فراخوانده شده بود، حمله را آغاز کرد. سپاه مغول در "خاپس" بهسختی شکست خورد ولی بارها انتقام این شکست را گرفت و اورنگزیب [از ادامۀ جنگ با قبایل پشتون چنان خسته شد که] در دوم محرم سال ١۰۸٧ ه.ق / شانزدهم مارچ ١٦٧٦ م به دهلی باز گشت. در هفتم شعبان / پانزدهم اکتوبر شهزاده معظم به فرماندهی سپاه افغانستان گمارده شد. در میان سردارانش امیرخان نامی به شجاعت و رشادت مشهور بود که چندی پس از آن حکمران افغانستان شد و مدت بیست سال از ١٦٧٧-١٦٧۸ م در این مقام باقیماند. سیاست امیرخان متکی بر "تفرقه بینداز و حکومت کن" استوار بود، همواره میان قبایل افغان نفاق میانداخت بهطوری که آنان نمیتوانستند بر علیه او دست بههیچ اقدامی بزنند و فقط هواداران خوشحالخان خټک چند سالی مقاومت کردند.[٧]
یکی از توطئههای ثمربخش امیرخان حکمران مغولی هند در کابل در مورد شورش ایملخان و دریاخان و خوشحالخان این بود که وقتی او به کابل رسید، نامهای به سران و رؤسای قبایل مومند و اپریدی نوشت و از آنها در مورد روش حکومت و کرکتر ایملخان معلومات خواست. سران به اتفاق هم جواب بسیار متین و مناسبی در مورد شخصیت و رفتار عدالتخواهانۀ ایملخان به امیرخان نوشتند. امیرخان دوباره به سران قبایل نوشت که اگر ایملخان یک چنین مرد غازی و عادل و سخاوتپیشه است، پس چرا اراضی تحت تصرف خود را بین سران و مشران همرزم خود تقسیم نمیکند؟ این پیشنهاد امیرخان که بهمنظور ایجاد تفرقه میان هواداران ایملخان و خوشحالخان تحریر یافته بود، اثری فوری و مخرب داشت و سران اقوام به ایملخان گوشزد کردند که چرا به تقسیم اراصیای که بزور شمشیر آنها از دولت مغولی تصرف کردهاند، بین آنها تقسیم نمیشود؟ ایملخان گفت: ما در شرایط جنگ با دشمن استیم، اکنون زمان این کارها نیست، مگر سران قبایل بر تقسیم اراضی تحت سیطره ایملخان پافشاری کردند، ایملخان هم از روی اجبار به آنها گفت هر طور دلتان میخواهد، به تقسیم اراضی به پردازید. اما پر واضح بود که هر یک از سران و روسای قبایل آرزو داشتند تا بهترین اراضی را برای قوم و قبیله خود تصرف کنند. اما قبل از همه سران قوم مومند دست بر روی بهترین اراضی گذاشتند وآن را برای خود خواستند، و ایملخان هم بنابر خصلت قبیلوی به آن رضایت نشان داد. اینجاست که سایر قبایل پشتون از این تقسیمات ناراضی شده از اطراف ایملخان پراکنده شدند، و تیر دشمن یعنی امیرخان بههدف خورد و امیرخان موفق به ناکامی قیام ایملخان و خوشحالخان و دریاخان اپریدی گردید. فقط یک قوۀ کوچک در تیرا توانست دریاخان اپریدی را با شکست روبرو کند و دریاخان هم که در این جنگ زخمی شده بود، به منطقۀ خوست عقبنشینی کرد و در همانجا درگذشت.[٨]
پوهاند حبیبی میگوید که ایملخان در مدت جنگ با اورنگ زیب و پسرش عالمگیر، بهنام ایملشاه بهضرب سکه پرداخت.[۹] متاسفانه آثار و کتبی که از مبارزات ایملخان مومند و رشادتهای جنگی او و همرزمانش بحث میراند در این غربتسرا میسر نیست، من امیدوارم تا کسانی که بر کتبی چون: صولت افغانی، حیات افغانی، تاریخ خانجهانی، تاریخ خورشید جهان، تواریخ حافظ رحمتخانی، تاریخ شیرشاهی، تاریخ سلطانی، تاریخ مبارکشاهی، تاریخ محمودشاهی، تزُک افغانی، فتوح سلاطین، طبقات اکبری، آئین اکبری، رقعات عالمگیر، تُزُک جهانگیر، نسبنامه افغانی، تاریخ افغانه، کلید افغانی، شکرستان افغانی، بهارستان افغانی، مآثر الامراء و تذکرة ابرار و الاشرار آخوند درویزۀ ننگرهاری، تاریخ مرصع و تاریخ پشتونها (پتانز) وغیره کتب آن عصر دسترسی دارند، دست همت بهکمر زنند و حق این مبارز دلیر و کمنظیر پشتون را آنطور که سزاور است به خوانندگان و علاقمندان تاریخ مبارزات قبایل پشتون در دوسوی خط دیورند معرفی کنند.
فرهنگ اعتراف میکند که: "این قیام با نام خوشحالخان بستگی دارد، هرچند مانند حرکت روشانی دوام و گسترش نداشت، اما بهجای خود جنبش مهمی بود و میتواند مرحلۀ دیگری در روند همکاری پشتونها در سطح بالاتر قبیله محسوب شود. هرچند خوشحالخان در مرحله نخست به اثر آزردگی شخصی علیه دولت قیام کرد، اما مقاومت صافیها در برابر تعرض عمال دولت بیگانه و همکاری مومندها و آفریدیها با آنان از پیدایش و گسترش حس همبستگی در بین قبایل پشتون که طلیعۀ اقدام دستهجمعی برای تشکیل دولت بود، نمایندگی میکرد. خوشحالخان مناسبترین شخص برای رهبری این حرکت بود، زیرا علاوه بر صفات شخصی شجاعت و استواری در تعقیب مرام از نظر مقام اجتماعی هم خان و خانزاده و رئیس قبیله بود و خانی و امارت را تالی پادشاهی میدانست. چنانچه در دستارنامه در این باره میگوید: "وقتی که پادشـاه یا امیر در مرحـله اول بـر تخـت یا مسـند جلـوس میکنـد، بر سـر پادشـاه تاج و بر سـر امیـر دسـتار گذاشـته میشـود."[۱٠]
بههر حال خوشحالخان، آن مبارز سترگ و نامدار و شاعر زبردست زبان پشتو به عمر ٧٨ سالگى بهتاريخ ٢٨/٤/١١٠٠ هـ (= ١٦٩١ م) در وطن خود کوهستان ختک، چشم از جهان فرو بست و آخرين وصیتش اين بودکه: "مرا در جاى دفن کنيد که گرد سم اسپان دشمن بر خاکم نيفتد".[۱۱]
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
داستان مسلی و سیاسر این نامدار زمانه را بکدامین فصل و باب این شخصیت و قهرمان اوغانی ضمیمه بکنیم ..
با کی جنگیده , چطور جنگیده , چرا جنگیده , کدام شمشیرر را به فلان فیل زده تاریخ شما ناقلان مختص به قهرمان تراشی و دورغ پراگنی اوغانی تان میگردد , تاریخ دوصد پنجاه ساله را مسموم و انتحار کرده اید سراسر داستان ها و قصه های سر مگسک اوغانی از پشه فیل ساختن ,فراری و غلامان اجانب را , رفتار و کردار شرم اور شانرا وجه و صبغه قهرمانی و وطن پرستی ... میدهید اخر سواد اوغان برای همین است .
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
نازک میر جانه، چی یک اخطاری. از او کده میگفتی انتحاری روان میکنم، ترسش زیادتر بود. زریال ای دل تراسه.
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
ای هم وطنم که دور از ميهن خانه و کاشانه غريبانه خود در غربت بسر برده هستی نيستی تو به خراج رفته و خوب ميدانی عامل اين بدبختی در ۱۳۵۷ در روز ننگين ۷ ثور و بخصوص روز سياه ۶ جدی ۱۳۵۸ با سرازير شدن ارده متجاوز سرخ به دعوت
شاه شجاع دوم ببرک کارمل آغاز يافت در سال ۱۳۷۱ با يورش وحشناک چپاولگران غارتگران اين مزدوران پاکستان و ايران به اوج خود رسيد و با اشغال وطن توسط پاکستان و استقرار نظام وحشت بربريت قرون وسطايی طالب اين پديده خلاف انسانيت عقلانيت کرامت افغانيت اسلاميت کارد به گلو هر تبعه افغان رسيد و ناله دردش به ثريا رسيد .
و تو بيشتر و بيشتر تحقير توهين شده آواره افغان پخش جهان شدی و با تمام رنج و درد زخم زبان کشوريکه در آن اقامت داری سر از تنه بلند نه کرده با چشم نااميدی ياس و حسرت داشتن کشور آرام به همه نا ملايمات نگريسته آه در سينه تو گره شد طفل تو با فرهنگ غير بزرگ شد زبانش محکوم گرديد بر رسم های پسنديده او خط بطلان کشيدند تو تنها نظاره گر بودی وبا آن همه زخم خنجر برای فردا زيستی تا مبادا کشورت آرام شود اما در اين ظلمت مشت مرموز زخم زبان توهين و دشنام فحش و ناسزا تهديد و هتک حرمت
در آئينه سياه انترنيت بنام سايت بر تو حواله ميگردد که بدتر شديدتر از زخم خنجر به سينه کوبيده ميشود . اين سايت ها بيشتر از دو و سه نيست بلی اين سايت فحاش دشنامنگار کابل پرس? و پندار است مسول سايت کابل پرس که يک تبعه ايران و جاسوس وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ايران است وظيفه دارد تا بنام زبان تبار سمت قوم مليت اتحاد برادرانه افغانها را از هم پاشيده و اخيرأ با نشر فلمهای خلاف اخلاق غرض انحراف اخلاقيات گذاشته و اين مردک وظيفه دارد و مزد ميگيرد
اما مسول سايت [ پندار ] که از شهر فرانگفورت المان به مديريت عظيم بابک نشرات دارد طی شش سال به همه دشنام داد . فحش گفت . توهين نمود بد ورد نوشت و هر روز ميان تمام جناحهای چپ به مثابه مار آستين خزيده زهر پاشيده و اين اقای مدير پندار پسر ماما ببرک کارمل . پرچمی دو آتشه . وابسته استخبارات روس . نفاق افگن ماهر بوده که در ساير سايتها بخصوص سايت کابل پرس بنام [ زرنگار ] [ پرويز بهمن ] [ گوربز ] [ مزاری] و [ ........] ديگر به همه تاخته حمله نموده و دستيارش در سويدن فاشيست شناخته شده قاچاقبر ماهر نسيم سحر ميباشد اخيرأ عليه تمام افغانهای مقيم مالمو کشور سويدن هم از مرد وزن ، هنرمند و کسبه کار روشنفکر و ديگر انديش اتهام و جعل را بسته ازنام و برقه زنانه پرويز بهمن نشر نموده است . بنأ ای افغان تا چه وقت خاموش ؟ تا چه وقت نظاره گر ؟ تا چه وقت بی تفاوت ؟ تا چه وقت گذشت ؟
عظيم بابک مينويسد و کامران ميرهزار نشر ميکند !!
وتو خاموش و اخيرأ با توهين و پخش جعل و دروغ عليه هنرمند اين شهر چنان از چوکات اخلاق بر آمده بهتمام مليت پشتون هتک ناموس نموده و به انديشه ، موجوديت ، هستی ، افتخار و مقدسات مليت پشتون تجاوز نموده است . در اروپا قانون است محکمه پوليس بين المللی وجود دارد لطفأ لطفأ به خاطر وطن و مردم آن و نجات از فحاشی يک يا دو انسان ضعيف مريض و وظيفدار اقدام نموده با اقدام همه مدير سايت کابل پرس مجبور ميگردد تا اين او باشان رهزنان انترنيت اين نفاق اقگنان کم مايه و بدون شرف وعزت را به پنجه قانون معرفی نمايند . به پاه برخواسته دهن اين کثيف ها را بسته کنند اگر همه خاموش بود فردا صدها بهمن شومن هريمن ديگر پيدا ميگردد . امروز سايت کابل پرس تبديل به يک زن فاحشه شده همه از آن لب ميگريند . جنرال صافی ــ مالمو سويدن
آنلاین : http:// جنرال صافی ــ م...
امان الله امیری درسویدن هنرمند مردمی یا خلقی جنایتکار؟
صافی خان .
میشود مقدسات و افتخار اوغان را کمی توضیع و تشریح بکنید !!
هر اوغان شاه شجاع ست ,شاه شجاع ها وطن را فروخته اند همین اکنون قسمت های از ان عملا در تصرف و اشغال پاکستان و جمهوریت های جدا شده از پیکر اتحاد شوروی قرار دارد,..
بهمن نامی از درد مظلومان وطن سخن رانده است ,بهمن در راه ارامی وطن و انسان او قلم زده او برتری جویی و امتیاز خواهی نکرده است او از تاریخ فلاکت بار سده های اخیر کشوربرای پند گرفتن و اینده خوبتر و ارامتر همه, نوشته است ,روشن است که حقایق به دماغ اوغان ناقل و ظالم خوش نخواهد خورد ....
صافی ناقل کدام جنرالی, چه وقت !کجا ! وچرا به رتبه جنرالی ارتقا کرده اید در زمان روسها یا در زمان امریکاییها !!!
خان